تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 1056

چندی پیش دی وی دی نمایشنامه رادیویی خاموشی دریا  اثر ژان بروله رو از بوک سیت/ی گرفتم...با صدای بیژن م/فید ......به همه دوستان توصیه میکنم بخریدش..........یه روز ظهر گذاشتم و بهش گوش دادم......انقدر جذب ام کرد و به نظرم زیبا اومد.داستان ۳ تا راوی داره ....و کلا سه نفر در داستان هستند...ساده و عمیق.....جا داره باکسی بشینم راجع بهش حرف بزنم ...دوست دارم نقدی چیزی ازش بخونم...بعد برای شوهرم گذاشتم و روزها راجع بهش حرف زدیم ...بحث کردیم ..من از آلمانیه و عشق شون دفاع کردم و اون محکوم کرد و گفت تجاوز/ تجاوزه.......... دوست دارم نظره کسانی که خوندنش یا میخوننش رو هم بشنوم و بدونم ....

و این عشق نگفته و نهان یاده روزگار جوانی ام انداخت...... سال اول و دوم راهنمایی رو جنوب خوندم..احساس میکردم بردنم اسیری.....و ناراحت بودم......مدرسه ما شمال شهر بود و خونمون جنوب شهر.....(جنوبش بهتر از شمالش بود)...اون روزا تازه فهمیده بودم که میشه نسبت به پسرا احساس دیگه ای داشت ...و چیزی در مورد مسایل بعدیش نمیدونستم ...ولی تازه نسبت به جوونا حساس شده بودم با یه نگاه گرم میشدم ....با یه کلمه هفته ها فکر میکردم.......مدرسه دبیرستان پسرونه و هنرستان جنوب شهر و تقریبا نزدیک خونه ما بود......من فهمیده بودم که اگر دیر تر از همه از مدرسه بیام بیرون .....وقتی که نزدیک های خونه مون میرسم...پسرای دبیرستانی هم تعطیل میشن و بهشون برخورد میکنم اونایی که منزلشون شمال شهر بود..........اونایی که از خیابونی میگذشتن که من هم میگذشتم.......تویه این دو سال از یه پسره خوشم میومد....صورت گردی داشت.....قد بلند بود و توپر..... مدرسه مان سه روز شیفت صبح بود و سه روز شیفت شب.....ولی اونا هفتگی شیفتشون عوض میشد....یعنی هفته ای سه روز من میدیدمش.......بعضی روزا بابام میومد دنبالم...انقد عصبانی میشدم!...بهش میگفتم دیگه نیا دنبالم ..من میخوام با دوستام برگردم.....راه هم خیلی طولانی بود ....دقیقا نیم ساعت پیاده روی تند بود...ولی حاضر نمیشدم حتی تویه گرما هم با ماشین بابام بیام....چون...امکان داشت اون پسره رو ببینم.......شبا تو خونه رویا میبافتم واسه خودم .....هیچ وقت هم بهش نگاه نمیکردم....وقتی رد میشد از پیشم.....توجه میکردم که ببنیم چی میگه!...که ثابت بشه بهم پسره خوبیه!اونطوریه که من دوست دارم! مثلا کتابخونه! مثلا با فرهنگه .......هر کلمه ای که میشنیدم ..با ر ها و بارها زیرو رو میکردم و بهش فکر میکردم .... یادمه وقتی از پیچه یه کوچه میگذشتم و اون و دوستاش پیدا میشد...دیگه هیچ صدایی جز تاپ تاپ قلب ام نمیشنیدم......لباسایی که میپوشید به نظرم همه قشنگ و ست  میومد......هیچ وقت از هیچ کس نپرسیدم که این کیه....هیچ نشونه بروز ندادم که خوشم میاد.....فقطو فقط خودم میدونستم و بس........دیدارم و برخورد ام منوط میشد به دیدن ۳ روز در هفته ....اونم از دور........تویه اون شهر کوچیک از هر کس میپرسیدم مطمئنا خبر میداش که کیه و اصل و نصب کین.........ولی من........نمیپرسیدم......فقط دوستش داشتم....در واقع من عاشق رویای خودم بودم.....من از اون پسر هیچ نمیدونستم هفته ای چند ثانیه جسم اش رو میدیدم وبقیه ..رو خودم میساختم.....آنطوری که میخواستم.......

هنوز که هنوزه .....هیچ نمیدونم ....کی بود ....چی بود...کجا رفت....فقط میدونم ...دو سال تمام ...من ...عاشق بودم.......ضربان قلب ام میرفت بالا و گوشام داغ میشد.......دستام میلرزید.....هول میشدم...از همه مهمتر بهش وفادار هم بودم.....از تن آدما و روابطشون  خبری نداشتم ...حتی در خیالبافی هام هم خودمون رو درحال رقص و کتابخوانی میدیدم!...

این داستام خاموشی دریا ...من ناگهان برد به این خاطره فراموش شده..خاطره ای که بعد از ۱۱ سال برای شوهرم تعریف کردم.....و حتی برای دوستان نزدیک هم تابحال نگفته بودم.....

روزگاری که تندو تند کتابها رو میبلعیدم.....داستان های عشقی......از بالزاک...از گورکی..همینگوی...بزرگ علوی....از ....از نویسندگان مختلف....وقتی کسی به عشق اش اعتراف نمیکرد ....من رو دیوونه میکرد.....وقتی عشق اش فقط تویه لرزش صداش و تب کردنش معلوم  میشد...مدام میگفتم ...من این کارو نمیکنم ...من این کارو نمیکنم ...من حرف میزدم ..من اعتراف میکنم ...اصن خودم میخوام .....خودم میرم جولو......و همیشه فکر میکردم چی میشد اینا به عشق هاشون میرسیدن.......و داستان ها رو یه بار با انتهای خودم میساختم.....

این شد روزیکه  از شوهری فهمیدم خوشم میاد.....صبر نکردم.. ...هیچ...رک گفتم خوشم میاد.....و رک گفتم  باید عروسی کنیم.....گرخید! در رفت ....عصبانی شد....فریاد و فغون کرد.........ولی آخر سر.....رسیدم به آنچه که میخواستم.

محض یادآوری: ۱۰ روز پیش رهای عزیزم با پسرعمویم ازدواج کرد. ما اون موقع با مامانمو شویم و سورنا و عمو ک و پسرش ر اونجا بودیم ...مسافرت خوبی بود ....عمو برامون میخوند...سنتی ..با صدایی بسیار حرفه ای و دلنشین...

پسرم.....واسه دو نفر خودشو حسابی لوس میکنه...یکی باباش و دیگری زنداییم.....تا میبیندشون گریه میکنه که منو بلند کنین.....از حیونا و پرنده ها نمیترسه....جمعه ای تو پارک قشنگ دستش و برد زد به دهنه یه سگه و سگه هم لیسش زد....اصلا نمیترسه.....و بعدش هم بردمش پیش زنداییم ...مرغ مینا تویه خونه بود ...بچه ام افتاده بود دنبالش و اونم هی فرار میکرد ولی سورنا ول کنش نبود تا آخر سر گذاشتیمش تو قفس.....اما عجیب اینکه ...از چمن چندشش میشه و گریه میکنه .....اصلا حاضر نیست دست یا پاهاش به چمن بخوره.....و از چندش سرش رو تکونه میده و چشماشو میبنده و یه صدایی مثه ایپش از خودش در میاره.......حتی بردم چیتگر و رویه زیلو گذاشتم ....حاضر نبود از زیلو بیاد بیرون از برگ های سوزنی کاج و علف ها باز هم چندش اش میشد....خواست یه چوب از زمین برداره دقیقا با دو انگشت این کارو کرد و بقیه انگشتا رو گرفته بالا که به زمین برخورد نکنه ....فقط با سبابه و شصت اون چوبا رو برداشت.........امروز هم یه عروشک گوسفند (از اون شون ده شیپ ها)رو براش اوردم .....پشماشکه بهش خورد چندشش شد و دست بش نزد..

 

 

 

..

  + نوشته شده دردوشنبه 18 اردیبهشت1391  ساعت 2:9  توسط حنا گلی  | 


 1055

امسال عید  هرکی رو میدیدی هی درر و ددرررر موبایل اش زنگ میخورد و اس ام اس میومد و جواب میداد و کلا درگیر بود ......فک کنم من تنها آدمی بودم که محض رضای خدا یه پیغام تبریک برام نیومد!نه یه تماس و نه یه اس ام اس!

آقا چه کنم ...من به خونه م وابسته ام!نمیتونم بفروشمش و یا اجاره اش بدم ...برام خیلی سخته..

نمیدونم این بده؟اشکال داره این احساس ام؟

هفته آینده ۲ تا نیم ترم دارم ......هفته سختی پیشه رومه......

من درس رو از استاد خیلی خوب یاد میگیرم......و وقتی استاد بد درس بده بنده هیچ نمیفهمم.... اینه حکایت اصول /حسابداری۳ ما ... انقد عصبیم کرده بود و نمیفهمیدم و سورنا هم نمیخوابید که بچه مو زدم! یکی زدم دره دمبش...اونم عر زد.......چکار کنم ....نمیکشم دیگه ...تا میام یه مساله حل کنم بیدار میشه ....بعد آب میخواد بعد گشنه است بعد باید دست و صورتش رو بشوری ....بعد شیر میخواد ...بعد نق میزنه که بیا پیشم.بعد پوشکش رو عوض کن و بشورش..پیشش میشینی ...میاد رو پات ازت میره بالاوو میاد رو دفترو کاغذت میشینه.....کلافه ات میکنه و این در حالیه که یه مساله حسابداری تمرکز میخواد و اینکه حد اقل نیم ساعت طول میکشه حل اش ....بنابراین محض رضای خدا یه مساله هم نمیتونم حل کنم.. کلافه میشم...این میشه که هی سرش داد میزنم

و این رو به عینه دیدم هرچقدر که بیشتر دعواش میکنم و تنبیه اش میکنم ...بیشتر به من وابسته میشه ..و مدام میخواد بیاد بغلم و رو پام بشینه و حتی وقتی این کارا رو هم میکنه بازم راضی نیست و غر غر میکنه .ولی وقتی روزی که از خواب پا میشه نیم ساعت باش بازی میکنم خودش میره سراغ اسباب بازی هاش و با من کار نداره .....

بهش میگم لامپ کو رو سقف دنباله لامپ میگرده .....هنوز که هنوزه هیچ کس و تو دنیا به اندازه برفی دوست نداره!دائم دستش رو میگیره به هرچی که بلنده و می ایسته....و میخوره زمین بعدش با کله و گریه میکنه!

شوخی شوخی هی با شوهرم مثه این زن بداخلاقا حرف میزنم...چند روزه دیدم انگاری که عادت ام شده و جوره دیگه ای باش حرف نمیزنم....

چهارشنبه عروسیه رهای عزیزم با پسر عموی گرام ام است!از ساله ۷۵ با هم دوستیم ...خواهریم....دوست میدارم هم رو ........ولی ۳ ساله که همو ندیدیم......و الان هم که داره عروسی میکنه ما نیستیم که هی بگیم عروس دومادو بب//وووسسس یالا یال یالا یالا........یا جیغ بکشیم و از وسط عروس دوماد رد بشیم......نیستیم ...چون رها با ما ساعتها فاصله داره ......امیدوارم که خوشبخت بشن.....

دلم میخواست بودم ......خیلی

جمعه شب میخوام واسه مامانم تولد بگیرم ولی یواشکی و سوپرازی....خاله ها و دایی ع و م ک  رو گفتم...میشیم ۲۰ نفر ....خونه ام دیگه بیشتر جا نداره....

باید خودمو شارژ کنم زیاد برقصم......

دیگه......هیچی دیگه ...همچنان شاکی هستم از سرعت زیاد زندگی.....اصلا نمیفهمم چطور هفته گذشت.........وای چشم به هم میزارم تموم شده ....

بابام بابت قضیه خونه مامانم داره رو اعصابه همه مان اسکی میره.......

بهم امروز میگه تولد واسش چی میخوای بگیری؟ هیچی نگیر همه چی داره!!! برین بیرون یه کبابی چیزی بخورین......نمیدونم چرا انقده با مامانم بد شده ....اصلا انگاری دشمنشه....وای که چقدر بین مامان و بابا گیر کردن سخته و بده.......انقدر آدم احساس عدم امنیت و بیچارگی میکنه که حد نداره

فروردین تمام شد.......از ۹۱ یه ماهش رفت

راستی....... برادرم بلاخره دکترا قبول شد.........کلی نامه برد و اورد و رفت سازمان سنج/ش اعتراض کرد تا بلاخره قبول شد.....

اعلام نکردن ولی مثکه پرونده داشت ...به هر حال از این حالت بلاتکلیفی درومد......

انشالا منم فارغ التحصیل میشم!۳ ترمه دیگه!

خواهرم دلتنگ شده......گنا داره بیچاره......نمیدونم چرا هر شب یادم میره بش زنگ بزنم....شده مثه رها .....همیشه به یادشون هستم ولی مدام  یادم میره بزنگم..

از شرکت هیولاها هیچ خبری نیست!آخخخخییییییشششششششش

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 31 فروردین1391  ساعت 1:45  توسط حنا گلی  | 


 1054

قرارا شد قسمت ناخوشه عیدمو بعدا بگم....البته خیلی هم بد نبود ها ..فقط اینکه روزه عید فهمیدم کله ام کچل شده! اونم بصورت سکه ای گله گله موهایه سرم ریخته .....یه تیکه جولو وبقیه همه قسمت پشت سرمه......دکتر هم خواستم برم ولی تعطیلی بود و بعد هم که خودمان رفتیم مسافرت و حالا که برگشتیم دیدم داره در میاد ......... به احتمال قوی عصبیه.... .مارو بگو به خیال خودمان اعصاب مان راحتر از پیش بوده ...ولی این کله چیزه دیگری میگه .......

دیگه اینکه بعد از اون دزدی ما یه قفل ضده سرقت نصب کردیم ...از اینا که دو تا میله تو زمین و دو تا هم میره تو سقف و در کل به هیچ عنوان نمیشه بازش کرد مگر در رو بشکنید ....و بدی ماجرا اینه که اگر کلید رو جا بزاری باید دره خونه رو بشکونی!....نه کیلد جا نزاشتم!  این قفل از داخت هم کلید میخوره ...و وقتی از داخل کلید روش باشه از بیرون هم میشه کلید انداخت و در رو باز کرد .... ما هم شبه ۱ ام بود که دیدیم بچه کمی گرمه و رفتیم استامینوفن بخریم.. وقتی ساعت ۲ بود که برگشتیم ...دیدم ....نخیر کیلد تو نمیره .....نگو کلیدی که پشت در بود تکون خورده بود و جابجا شده بود از اینطرف دیگه کلید تو نمیرفت....این شد که ساعت ۳ نصفه شب دره خونه مامانم رو زدیم و شب رو اونجا خوابیدیم .. ...صبح شوهرم رفت قفل پایینی رو دررورد و یه سیخ کرد توش و با سیخ کلید پشت در رو انداخت و ما تونستیم بریم خونمون ...و الا  باید هزینه یه در شکوندن و خریدن رو تحمل میکردیم.

 سیزده بدر هم رفتیم خونه بابابزرگ ام ...مامانم میخواست مهمون کنه ...دستش خالی بود و قبل عید هم از مراسم های بابابزرگ رو گرفته بود ..... پیشنهاد دادم هر کس میاد غذاشو بیاره .....و هر کس ترجیحا جوجه کباب بیاره....... این شد که غذای همه یه دست بود ....

داییم خیلی اصرار داره که  برم پیشه مامانم زندگی کنم ...مامانم دیگه عملا داره تنها زندگی میکنه . نمیدونم چرا دوست ندارم که برم .......فکر میکنم به این دلیل که سالهای زیادی دسته جمعی زندگی کردیم ....از اینکه استقلالم از دست بره ناراحت ام ...مامانم بیچاره ام از دیوار صدا در میاد و از اون صدا در نمیاد ...میدونم هیچ دخالتی نداره .....نگرانیم از بابت سیاوش و بابامه ....درسته الان نیست .ولی بابام اصلا پرایوسی آدم رو رعایت نمیکنه .....مثلا همین  عید رفتم حموم وقتی برگشتم فوری جولو ۱۵ نفر آدم میگه این چه شلواریه پوشیدی......خوب این حرف واسه من خیلی سنگینه .....من دیگه همسر ام من مادرم .....۳۰ سالمه......از این حرکات زیاد داره ......همیشه عادت داره از لباسای من ایراد بگیره ...در صورتیکه بهاره خیل لختی تر از من میپوشه ....ولی نمیدونم چرا من تو چشمش ام ..تازه من اصصلا لختی نمیپوشم.....دیگه از اینکه یه وقت سیاوش چیزی بگه پیشاپیش ناراحت ام!..ولی مامانم اصلا خوب نیست......نوروز ۹۰ انقد از مامانم خوشحال بودم ...انقدر پر انرژی شاد شده بود .....ولی امسال حتی دیشب به ذهن ام رسید دهان اش دفرمه شده ..انقد که حرف نزده و لبخند نزده ......مرگ پدربزرگ ام واسش ضربه مهلکی بود ....و هنوز از افسردگی اش نتونسته نجات پیدا کنه .....خاله س و دایی ع ام هم مدام بهم میگن که حواست رو بهش بده ....مراقب اش باش.....سعی خودم رو میکنم .....چه کنم

از یه طرف میگم خونه رو بفروشم از شره این قسطو وام ها راحت بشم .......از طرفی این تنها دستاوردی ه که با کمک خانواده ام تو این چند سال داشتم........

نمیدونم ...گه گیجه گرفتم...از صبح تا شب کارم شده فکر کردن ...چه کنم ......چه کنم .....

سورنا تمام روز کارش این شده که یه سطحی پیدا کنه که اززمین بالاتر باشه بگیرتش و بلند بشه ......بعد این وسط خیلی موقع ها دستش در میره و با سر میخوره به زمین مبل میز صندلی.....و گریه اش میره هوا...

دستش رو جمع میکنه و باز میکنه ...فکر میکنه داره بشکن میزنه!

با هر آهنگی نینای میکنه  . میرقصه ...هی خودشو جولو عقب میبره یا اگر نشسته باشه بالا و پایین میره .....

از قبل عزیز تر شده چون مستقل تر شده .....

شیره خودم رو دیگه روزی ۴ بار بیشتر نمیخوره .....البته پیش از این هم همین بود ها فقط الان شیر خشک رو بیشتر میخوره ......و خوشبختانه شبها  سیر تر میشه ..و کمتر پا میشه ..

دوستش دارم قده دنیا ......کلی حروف مختلف از دهنش در میاد ....الان ۳ روزه که تاکید داره رویه حرف گ

از رابطه زن/اششو/ییم دور شدم ...یعنی بیشتر مارد ام تا زن...حتی حوصله نازو نوازش هم ندارم ....باید درمان بشم

  + نوشته شده دریکشنبه 20 فروردین1391  ساعت 17:41  توسط حنا گلی  | 


 نوروز91

سلام . ...نوروزتان خجسته...

بگم؟

 برایه سال تحویل فکر میکردم که خواب موندم ...ولی بلند که شدم دیدم ساعت هفته....بدو بدو حاضر شدم و سورنا رو هم تو خواب پوشوندم و دویدیم به  سمت خونه بابابزرگ ام ... ما زودتر از همه اونجا بودم ...دیگه تا دقایق آخر سال تحویل کم کم دوره هم جمع شدیم ...خاله ن و خاله س هم که به خاطره روزه عید از اهواز اومده بود و  دایی ع و خداروشکر که چند ساله از دیدنه تلوزیونه وطنی معاف ایم ... چقدر من همیشه حرص میخوردم از اینکه این نقاره که پخش میشه پشت بندش باید بشینی چرند و پرند اینو و اونو ببینی.......خوشبختانه با ب/یب//ی س/ی  سال را تحویل کردیم ...هرچند که اونم اون هیجان لازم رو نداشت ولی حداقل اش این بود که اولین ثانیه های سال جدید رو با حرص خوردن شروع نمیکنی.... و من ...ساله که تحویل شد جیغ کشیدم گفتم ..هوووو و همه هم سر و صدا کردن  بعد که صدا ها خوابید دیدم بچه ام از ترس زده زیره گریه و نفس اش درنیومده! این اولین خاطره نوروزی پسرم بود !...و بعد......خوب ...همیشه میپریدیم بابابزرگ ام رو نفر اول میبوسیدیم ....که نبود ....و از لحظاتی قبل سال تحویل که خانمه بابابزرگ ام اومد همه چشمامون قرمز بود و اشک هامون جاری....بعد  لحظه سال تحویل هم همه همو با همون چشمان اشکبار بوسیدیم .....نمیتونم بگم که چقدر جاش خالی بود ....چون همیشه جاش تویه همه لحظه هام خالیه .......اینم یکی دیگر از اون لحظات.... ساله ۸۸ با همه بدیهاش....عیدی داشت که همه دوره هم جمع بودیم ....نزدیک به ۵۰ نفر ...تقریبا همه خاله ها و دایی ها بودن با بچه هاشون....و این عید به غیر از بابابزرگ ام .....سیما نبود ...شبنم نبود ...آذر. نبود بهاره .نبود.....همگی خارج بودن .....کاش خارج هم واسه خودش یه کشوری بود و همه میرفتیم یه جا ...که هرکدوم یه جان ..مالزی و ترکیه و نیویورک و  ژنو.....هرجا هستن تنشون سالم و دلشون شاد..

بعد از اون بود که مهمان ها یکی یکی پیداشون شد...همه اونا یی که میخواستن سال تحویل سر بزنن اومدن .. و ناهار را خاله س ام از قبل محیا کرده بود(مهیا؟!)پس دوره هم بودیم و حدود شب بود که برگشتیم خونه .....من وقتی سال تحویل میشه فکر میکنم که واقعا همه چی نو شده ...وقتی میام خونه ..انگار که ۱ماه نبودم!

دوم هم به دید و بازدید عید برای مادرم اینا گذشت . من جایی نرفتم . سختم بود با بچه..... سوم با خاله س و دای ع حرکت کردیم به سمت بیشابود ...نزدیک شیراز.....بابام  هم از قبل رفته بود اونجا و غروب بود که رسیدیم.پسرم اذیت نکرد.....کنار استخر نشستیم و باد/ه ناب نوشیدیدم و از بهار و زیباییهاش لذت بردیم ... شب و سکوت و صدای  قورباغه ها.....

تا ۷ ام اونجا بودیم و بعد رفتیم به سمت بوشهر...... اونجا هم یه بار یه باغ رفتیم و یه گ/ناوه ....و باوجود نظرات متعدد ۱۰ ام برگشتیم به بیشابور البته بدونه خاله س..و ۱۱ ام به سمت تهران به راه افتادیم ..مسافرتمان به نسبت هرساله بسیار کوتاه بود ...

روزه آخر داییم یه نظر سنجی به راه انداخت که هرکس به دیگران در ۴ مورد ه مسئولیت پذیری و مهرورزی ونشاط آوری و جمع پذیری گروه نظر بده .....تویه جمع ۱۱ نفره مان  خاله ام اول شد و داییم دوم و شوهرم سوم....و بنده چهارم ...همون جا اعلام کردم از همه مهمتر نفر چهارمه که خداروشکر من شدم! جالب بود برام این نظره دیگران........برادرم و پسرداییم داشتن خودشونو میکشتن! انقد که حرصشون گرفته بود شویم از اونا بالاتر شده!...حالا هر کاری میکنن میگنن درسته مثلا مهرورزی ۱۰ است ولی رانندگیت ۳ هم نیست! ...خلاصه سوژه ای شده واسه خودش.....

جنوب امسال خیلی قشنگ بود .....۲ ر۳ روز بارونی داشتیم ....و چقد راین طبیعت زیر ابر زیباست.....تمام مسیر برگشت  بارون بود ..و همه جا زیبا و دوست داشتنی....

عیدی از هر سال بیشتر گرفتم! ما عادت داریم که فقط به بچه ها عیدی ندیم ...یعنی همه به هم عیدی میدیم .....و زنداییم همه عیدی هاشو داد به سورنا! خیلی خوب بود...چند تا از عیدی های مامانم رو هم گرفتم!  

میخاستم از ترس ها و نگرانیهام و مشکلات ای که این روزا باش درگیرم هم بنویسم که دلم نمیاد اولین پست رو با این چیزا شروع کنم ........

روزه نو بر همه خجسته

خوش باشید و سلامت

امیدوارم همه به آرزوهاتون برسید...برسیم!

بووووسسسس

  + نوشته شده دردوشنبه 14 فروردین1391  ساعت 15:6  توسط حنا گلی  | 


 1053

به به چه برفی داره میباره

                                  رو زمین برامون پنبه میکاره

خونه  پشته بوم مونده زیره برف

                                    روزه برف بازیه بچه ها پاشین

 اون موقع ها که مدرسه ای بودم و برف میومد و مدرسه ها تعطیل میشد...... تویه خونه ...تو ضبط قدیمی  این آهنگ  از ثمین باغچه بان رو مزاشتیم ...و کلی باهاش میرقصیدم و آماده میشدم که برم برف بازی کنم ......چند دست لباس ...چند تا شلوار ...کلاه و شال ...و دستکش....... انقدر دوست داشتم تو حینی که آدم برفی درست میکنم هم بتونم این آهنگ رو گوش بدم .....ولی نمیشد! باید موسیقی رو تویه خونه گوش میدادی و بیرون  موقع برف باز یخودت میخوندی........چیزی به اسم واک من و سیدی من و ام پی تری پلیر و این حرفا نبود .... فکر میکنم اگر بود شادی من تکمیل بود......من عاشق موسیقی بودم و هستم ......

این روزا وقتی واسه  پسرم این آهنگ رو میزارم .....خودم هم مثله اون ذوق میکنم ....این آهنگ واقعا به من هیجان میداد .......

چند شبه پیش واسش یه سیدی دیگه خریدم از آهنگ هایی که خودمون گوش میدادیم ...البته خواننده اون خانومه که من عاشق صداش بودم نیست.....یه گروه کر خانوم جاش میخونن ....ولی با شنیدن هر کدوم از  ترک هاش ..کلی خاطره ..کلی حس ..کلی بو .........وای خدای من یه دنیا پرید تو ذهن ام ......

چندین تاش رو حفظ بودم و واسه سورنا میخوندم ولی تعدایش هم بود که اصلا به یادم نبود.... فهمیدم ....یعنی حدس زدم که یه چیز ی مثله هیپنوتیزم چه ها با آدم میکنه ....

پنج شنبه همه جمع شدیم منزل پدربزرگ ام ....که خاله ام هم اونجا زندگی میکنه ....امسال تویه خانواده کسانه زیادی فوت کردن ..از جمله خانومی با ۵۵ سال سن و دو فرزند ..یکی دختری ۲۷ ساله و پسری ۲۵ ساله ......من مراسم مادرشون نبودم ...چون مادر بزرگشون هم بعد از مادرشون ۲ ماه بیشتر زنده نموند و اونم فوت کرد..... برایه مادربزرگه شوهرم رفت ولی خودم سختم بود ........... برایه این ۵ شنبه دختره ۲۷ ساله اومده بود .....وای خدا ....من از اونجابی که همیشه ترس از دست دادنه مامانم رو دارم ....برام نزدیک شدن به چنبن آدمایی سخته ..... ولی از بد از فوت پدربزرگ ام فهمیدم که کسیکه داغداره چقدر احتیاج داره راجع به عزیزش که از دست رفته حرف بزنه ....چقدر خالی  میشه وقتی در مورده عزیزش صحبت کنه ...اینه که نشستم پیشش ...از قبل هم با هم سلام علیک داشتیم ولی هیچ وقت نشده بود که بشینیم با هم خودمونی صحبت کنیم ....معمولا تو جشن ها و عروسی ها همو میدیدیم که فقط تا به امروز جولو هم قر داده بودیم!....بنده خدا انقدر لاغر شده بود و رنگ روش سیاه شده بود ...اصلا انگاری که قدش هم کوتاه شده بود.....واسم شروع کرد از مادرش گفتن.....بزرو جولو اشک ام رو گرفتم...خیلی سعی کردم که اشکام نیاد ......فیلم و عکس اش رو نشونم داد ...مادرش بعد از  یک سال و نیم مبارزه با بیماری سر/طان فوت کرد ..... چقدر سخته ....... خودش هم هی اشک تو چشماش جمع میشد ولی جولوی خودش رو میگرفت. همه دلخوشیشون به مادربزرگشون بود که اونم بعد از ۲ ماه فوت کرد ....درده بدیه.......نمیدونم چی بگم......بهش گفتم ...ببین .....من مآدم مذهبی و خرافی نیستم ....ولی به عقیده من ..آدما تو زندگیشون ..در مورده هر اتفاقی که براشون میافته  مسئول اند و تصمیم گیرنده .....بجز مرگ ........واقعا  واسه مرگ هیچ دلیل ...منطق .....توجیحی وجود نداره ....فقط میتونی بگی اجل اش رسیده بود ....و خوب وقتی اجل میرسه ...یه دلیله جسمانی هم برای مرگ بوجود میاد ...... واسه پدر بزرگ ام چقدر بگم  که ای وای ای وای ....جولو چشممون ذره ذره  در عرض سه ماه از بین رفت......از پارسال بعد عید هی میگفت کمرم درد میکنه ....که از همون موقع غده ه تو کمرش بود و ما نمیدیدیم ....چه میشه کرد ...اجل اش قرار بود که روزه ۱۸ مرداد ماه سال ۹۰  زندگی رو ازش بگیره...... و گرفت....

۲ روز دیگه به پایان سال نود بیشتر نمونده ....... سال ای بود که به غیر از تولد کودک ام و چند کودک عزیز دیگه .......اتفاقهای بده بسیاری داشت .........ولی باید اعتراف کنم که دوسش داشتم ......از تمامی سالهای ۸۶ و ۸۷ و ۸۸ و ۸۹  ...که سالهای پژمردگی من بودن  بهتر بود .....اینکه داره تموم میشه خوشحال نیستم ....

امسال به خاطره پدر بزرگ ام هفت سین نمیچینم.

امیدوارم ساله ۹۱ از این هم بهتر باشه...

کلا من از عدد ۲ و ۹ خوشم میاد ......... اینکه این دهه  ...دهگان اش ۹ است رو به فال نیک میگیرم....

خوش و خرم باشید

 

  + نوشته شده دریکشنبه 28 اسفند1390  ساعت 13:0  توسط حنا گلی  | 


 1052

قرار بود دیروز آش رو ببرم تقسیم کنم  بین همسایه ها.....من کلا همیشه مخالف ام که نذری رو به همسایه و فامیل بدیم ...به نظره من وقتی میخواین ثواب کنین باید به کسی بدیم که احتیاج داره ....و به نظره تمام این همسایه ها و فامیل از عهده این  مثلا گوشت یا وعده غذایی بر میان...ولی این کارگرای بیچاره افغانی و یا خانواده های فقیر ..خیلی خوشحال میشن........(البته بماند که من خودم هم به شخصه ا ز اینکه کیه نفر دره خونه رو بزنه و یه خوراکی بده خیلی خوشحال میشم....یه جور سوپرایزه ...به شرطی که شله زرد نباشه ! چون دوست ندارم!) به هر حال به توصیه مادرمان ...رفتیم دره خونه چند تا از همسایه ها رو زدیم ..... از هر ۱۰ تا زنگ ۴ تاشون بر میداشتن ...یکی میگفت شما ؟ معرفی میکردم ... میگفت ام آش نذری اوردم  میگفت نمیشناسم!!!!! مگه شما از هرکی که نذری میگیرین میشناسین؟....چطوره که عا.شورا  همچین صف میکشن دره هر خونه که نذری داره....حالا که آشه چهارشنبه سوریه  یعنی  اخیه؟ اون یکی میگفت واسم بیارید بالا!!! فک طبقه سوم بدونه آسانسور! مگه من حمال ام؟!! منم به یکی دوتاشون که بچه هاشونو فرستاده بود دادم ......بعدا پسر خاله ام توصیه کرد بریم دمه این خونه هایی که دارم میسازن به کارگراشون بدیم ......با هم رفتیم ....یه سطله بزرگ بردم برایه یه افغانیه ...بهش گفتم قابلمه بیار ...یدونه کوچولو اورد! فک کن اگه ایرانی بود بزرگترین دیگه زندگیشو میورد....دلم سوخت گفتم برو بزرگتر بیار...رفت یکمی بزرگتر اورد ....گفتم آقا چند تا ظرف بیار......همشو براش ریختم ..انقد خوشحال شد ...انقده دعام کرد ...ته سطل رو با دستش تمییز کرد ریخت تو قابلمه اش....... دیدم چه احساس رضایتی به آدم دست میده .....اون یکی ها حتی حاضر نمیشدن آیفون رو جواب بدن  و این بیچاره تا از کوچه درومدیم ایستاده بود دمه در و تشکر میکرد.......منم  دیدم این خیلی حال میده ..... رفتم تویه ظرفای یه بار مصرف ریختم و همش رو بردم دمه ساختمان هایه نیمه ساز به افغانی ها دادم ...یکیش بیچاره تازه داشت ۳ تا سیب زمینی میشست.... انقد خوشحال شد.....

بعد به بابام زنگ زدم براش تعریف کردم و گفتم به این دلیل این کارو کردم که شاید یکی هم به خواهرک بیچاره ام در غربت کمک کنه!!!!!! فیلم و واسش هندی کردم!!!! والا ...خواهره بیچاره ام رو با دو تومن فرستاده  اون وره آب  ..کلی هم سره ما منت میزاره..... میخواستم دو گولوپ اشک هم  بریزم ....نیومد!

عید رو میرم بیشاپور...... و بعد بوشهر...اگر هم شد اهواز!.....

آقا یه بچه ای خت/نه نشه چی میشه؟...هرچی دکتر میبرم میگه ...هیییییییییی وای ...ختن/ه نشده؟!!! میخوام بگم ..خودتونو چند سالگی مسلمون کردن که انقده به بچه ۸ ماهه من گیر میدید؟!!

والا .....این شکلی تازه خوشگل تره!! عینه پوزه مورچه خواره!   گفتم عید ببرم پیشه فامیلمون که اهوازه  و جراحه بدم  انجام بده ..... نمیدونم یارو وقت میکنه؟ طرف جراحه قلبه! به نظرتون  بگم شو/مبوله بچمو ببر بهش بر میخوره؟

امرزو آخرین پنج شنبه ساله ......هی خدا .....پارسال بابازرگ عزیزم بود و رفتیم سره خاک مامان بزرگ ام ...و امسال ...باید بریم سره خاک هر دو......

من ۱۸ سال پیشه بابابزرگ ام زندگی کردم ....که ۵ سالش بدونه پدر مادرم پیشش بودم.....پیشه اونو مامان بزرگ و خاله و داییم که ازدواج نکرده بودن ....واسه همینه که بهشون وابسته ام..... انقد خونه بابابزرگ ام سوتو کور شده ...با اینکه یه نفر از اون خونه کم شده ...ولی انگار که هیچ کس اونجا نمونده ...

باید با افسردگی مبارزه کرد ....باید با ناراحتی مبارزه کرد ....

همیشه از اینکه آدمه خیالبافی باشم بدم میومد...ولی الان الکی شبا به رویا میرم...رویایی که توش  قرض و بدهی و مشکل مالی نیست.......و ۳۰ تومن دارم و همه مشکلاتم و حل کردم .....

مامانم هم داره سعی میکنه که روحیه  اش رو نگه داره

مامانم نمیتونه به تنهایی خونه تکونی کنه ...منم با این کمر نمیتونم دو تا خونه رو بتکونم ...که درواقع سه خونه چون آپارتمانه برادرم هم هست که یه دستی هیچ کاری ازش بر نمیاد ...... واسه همین تصمیم گرفتم اول خونه مامانم ...بعد برادرم ....و خودم هم بعد از عید خونه تکون یکنم ......خیلی دوست دارم خونه براردم رو رنگ کنم..دیواراش سیاهه.....ولی این کمره لعنتی .......تمام پریشب از درده پا و زانو و کمر نخوابیدم ........من نمیدونم چرا این دوست دختراشون واسه خود شیرینی هم که شده نمیان کمک!

این سه روزه پسر داییمان به کمک دوست دخترش خونشون رو رنگ کرده....البته فقط هال.....نکه این خواهره ما خونه مامانم و اتاق بچه ما رو رنگ کرد ...و این پسردایی مان که تویه یه ساختمون اند ...از کودکی عاشق خواهره ما بود ه...و حتما واسه جی اف اش تعریف کرده ........خلاصه دختره  غیرتی شده و پریده واسه اینکه کم نیاره خونه داییم رو رنگ کرده ...ولی این  جی اف داداشه ما .....این سوژه ها رو هم نداره که به شوق بیاد و خونه رنگ کنه.......

من نمیدونم چرا این دخترا همه یه شکل اند......خداییش همه یه قالب اند ...قد و قواره ...رنگ و رو ....رنگه مو ....سایز ....تیپ...همه یه شکل ان.....واقعا پریشب به زور تشخیصشون میدادم .....یکیشونو که چند دفعه دیده بودم ..اومد جولو سلام علیک کنه...منم سرد باش سلام علیک کردم ...بیچاره توضیح داد ...ستاره خانم من شما رو ندیده  بودم  الان دیدم اومدم سلام کنم .....باز هم نفهمیدم که کیه ....وقتی پشتشو کرد که بره از موهاش فهمیدم این کیه! دلم سوخت واسش ...یکی هم که اومد یه ذره با ادب باشه من می محلی کردم بهش!.....

داستان اینه که این خواهره ما ....خاطر خواه زیاد داره ....شیرینه .....نازه ...شخصیت محکمی داره ...جوریه که همیشه  هر جا  میره خواستگار و خاطر خواه زاید دورو برش میاد........دوستانه برادره ما هم بدشون نمیومد از بهاره....یکیش همین آق پسری که بی افه این دختره که با من سلام علیک کرد میشه...و خواهره من همیشه اعتماد به نفسش هم بالاست دیگه ....جوری با پسرداییم یا دوستانه برادرم  رفتار میکنه ...حتی در حضور دوست دختراشون که ...چطور بگم .....یعنی  ماها به هم نزدیک تریم.....خب راست هم میگه ..اینا جدیدن ولی ما سالهاست که با هم دوستیم .....نه که لوندی کنه ...نه چطور بگم ...خودمونی باهاشون .....اینه که این دخترا هم حرص میخورن از دستش....این بود که پریشب یه نفس راحت کشیدن از دسته خواهرم ......البته با اون دخترایی که قدیمی اند خوبه ها ...خوب چه کار کنیم اینا هر سال یکی عوض میکنن  ما که نباید سریع باهاشون اخت بشیم! خواهر ما که از این رسم ها نداشتیم!

من دوست داشتم خواهرم با پسر داییم و یا ین پسره و یکی دیگشون هم هست که خوشم میاد ازش ...عروسی کنه!!!!!! پسر داییم که فکر نکنم ....ولی این دو تا پسره دیگه بد نیستن.......از اونجایی که ماتو خونواده سعی شده هی همه چی خواهر برادری باشه ...... این روابط متاسفانه شکل نمیگریه .....چون هم اینا پسرای خوبین و هم دخترای خوبی تو آشنا ها و فامیل برای برادرم هست...

چقدر زرررررررر زدم!!!! وای خواهر انقده حرف تو دلم بود؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 25 اسفند1390  ساعت 14:0  توسط حنا گلی  | 


 چهارشنبه سوری 90

سلام.برم سره اصله مطلب!

آقا من هرچی از صبح به بچه شر های فامیل  زنگ زدیم هیچکی ترقه نداشت........فقط یع نفر یه بسته سیگارت قدیمی نصفه بهم داد ......بعد شب که شد دوستای خان داداش هر کدوم با حداقل یه دختر اومدن!!!چشمه خواهره  عزیزم رو دور دیده بودن ...اگه بهاره بود ....تیکه تیکه شون میکرد!!! ...من از این جنم ها ندارم....خیلی واسم مهم نیستن.....  تویه کوچه آنیش  روشن کردیم و کله ها همه گرم بود و آهنگ و بزن برقص و .....تا اینکه هانی اومد  ....از اقوام که کلاس دومه ....با هم دست به یکی کردیم و یه بسته سیگارت بهم داد .....یکی از این دخترا که اصلا بهم نمیچسبه و یکی از این پسرایه خوبه شهرستانی میخود بگیرتش ...خیلی جیغ میزد و صدا میداد.....از رو  هر آتیشی که میپرید جیغ میزد....خلاصه من و تیم ام!که یکی دو تا پسر بچه  بدون .....شروع کردیم به ترکوندن مردم ....خصوصا اون دختر جیغ  جیغوهه...... خودم  هم هی بلند بلند داد میزدم خواهش میکنم ترقه ندازید ...ازتون خواهش میکنم ...بچه کوچیک اینجاست!!!! نمیدونم بچم دسته کی بود! زنداییم پرسید سورنا کو؟ گفتم والا نمیدونم یکی از دستم گرفت برد ...حالا چه شکلی بود و یا چی پوشیده بود و یا اصلا زن بود یا مرد یادم نمیاد!!!!بیچاره کلی گشت معلوم شد دسته خالمه !  دیشب کلا مادره نمونه بودم!الگویی برای تمام کودکان زیر ۷ سال!بعد جاتون خالی این دختره هی جیغ مزد خواهش میکنم ترقه نندازید ...منم پشت سرش خواهشش رو تکرار میکردم و  مینداختم زیره پاش....فقط یه جا بد شد که یکی از اعضای تیم ام ترقه رو دیر پرت کرد پشته کله دختره ترکید!!!ژست گرفته بود دشات عکس میگرفت با بی اف اش که کله اش منفجر شد ....خیلی خوشم اومد ولی کاره بدی بود!!!!به بچه های تیم دستور دادم از پایین پرت کنن نه هوا! اینایی که خیلی رفته بودن تو بغل دوست پس.راشونو هم میترکوندم  نه که عقده ای باشم ها نه ..... ولی زمانه ما که از این غلط ها نمیشد کرد ......میمون ها!.... شوهرم هم که واسه خودش لوده ای شده بود!! هر چی ماشین رد میشد جولوشونو میگرفت میورد پایین بزور و مرقصوندشون!!! بیچاره آشغالی ها هم رقصیدن! ....وقتی داشتم مردم و میترکوندم یه پسری هم بود نمیدونم کی بود ...یه خوشو بشی کرد یادم نمیاد ...زنداییم گفت از تو خوشش اومده بود!!!! گفتم ای وای ....من میخوام درسم رو ادامه بدم !!!! باید با شوهرم هم مشورت کنم!!! من بدونه اجازه آقامون آب هم نمیخورم!!! ...خلاصه ما که ندیدیم ولی زنداییمان  حتما یه چیز ی دیده دیگه!!! الکی که نمیگه ....رفت واسه شوهرم هم تعریف کرد ...شویم هم خندید گفت جوون اند دیگه چه کار  میشه کرد!!!....خوب بچه ها یه عروسی افتادید!!!!!!!! یه نفر از ترقه پراکنی من خوشش اومده......با شوهرو یه بچه زشته بازم شوهر کنم؟!!!..توروخدا راستشو بگید من کاملا انتقاد پذیر ام!

 

بچه ام هم اولش که صدای انفجار های مهیب میومد خیلی نق میزد ...البته چون اون روز اصلا نخوابیده بود ...ولی آخره شب کلی خوش بود!!

داره عر میزنه من برم بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 25 اسفند1390  ساعت 1:33  توسط حنا گلی  | 


 1051

پسرک باز دو روزه که حالش خوش نیست.....بالا اورد و باز از خواب هی میپره.........چقده بچه داری سخته!.....هی تلاش میکنی ...سعی میکنی همه چیو منظم کنی و حاله بچه خوب بشه و بخنده ....یهویی نمیدونم از کجا یه مریضی میاد و اول از همه از غذا خوردن میافته ....بعد از خواب میافته ....یعنی خوابش میشه نیم ساعت....بعد از نیم ساعت با گریه از خواب بیدار میشه ....بقیه مواقع وقتی بیدار میشه از خواب میخنده.......بعد شیر نمیخوره ......بعد من هم نمیخوابم چون طوله خواب شبش میشه ۱ ساعت و نیم و نهایت ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه....بعد این بیخوابی منو کلافه میکنه و تمام روز  خوابالود ام ......بعد طی روز اجازه  نمیده ازش جدا بشم.......واسه اینکه واسش یه شیر برنج درست کنم چنان گریه ای میکنه ...چنان جیغ میکشه ....چنان اشک میریزه ....که نمیدونم چه کنم ....به شکم و جسمش برسم یا به روحش که انقده ناراحته......بعد من دست به سیاه و سفید نمیتونم بزنم ....همش نشستم وره دلش....... نه ظرفی میشورم نه غذایی میپزم.....دستشویی هم بزور میرم......همش فکر میکنم که اگر سره کار میرفتم چی.....کی میخواست به بچه برسه؟...کی اعصابشو داشت؟ مهد که اصلا فکر نمیکنم دلی واسه یه بچه مریض بسوزونه ......حتما دارو میده و میخوابوندش... مامانم هم گناه داره ........

خلاصه اینکه ای مردمانی که بچه دار نشدید.......بخوابید در حد وفوور.....

نمیدونم بچه های شما هم همینطورن؟ یا ماله من بد قلقه.....

هنوز دو تا دندون بیشتر نداره ولی  با همینا هی لثه های بالاییش رو میخارونه!

روزی چند بار به خواهرم زنگ میزنم ...خدا به داده قبض تلفن امون برسه....... رفته خرید کرده شده ۱۹ فرانک به عبارتی ۴۰ هزار تومان......میگه توروخدا ببخشید! این خریده سه روزمه از این به بعد میرم فرانسه خرید میکنم  و بر میگردم!!!! تا حالا به این فکر نکرده بودم که کشورت کوچولو باشه ...واسه همسایه هم وی.زا نخوای  بعد واسه خرید سیب زمینی و پیاز بری کشوره همسایه و برگردی!! فاصله اش تا فرانسه ۳۰ کیلومتره ..مثه تهران کرجه.......

وقتی رفت که بابام کلی بد و بیراه بارمون کرد ..ولی حالا هی تند و تند حالشو میپرسه . بهش زنگ میزنه....از ما احوالشو میگیره........ میگم همیشه همینطور بوده ....بهاره کلی بلا به قوله خودش سرش میاره ..ولی همیشه هم میره نازشو میکشه.........ما که خواستیم بریم دبی چنان با هام دعوا کرد ...انقد رای مو زد .....درسته که موقعیت ام جور نشد ولی اینکه بابام راضی بشه یه چالش بزرگ بود برام......یعنی اگر من هم تو روش میاستادم به این زودی به فراموشی میسپرد؟ یا این امتیازیست مختص  ته تغاریها؟....از من که قده یه دنیا انتظار داره ......و منه بیچاره همیشه محکوم ام ....حتی سیاوش هم این حالت منو نداره...... به هرحال از نظره درسی پیشرفتی داشته و جولو افتاده ...ولی من .....خیچ وقت نتونستم مثه اون درس خون باشم .......واسه کار هم .....هیچ کدوم از کارایی که کردم به دلم ننشست....البته به غیر از اون مغازه اولی که زدیم ...دوستش داشتم .....ولی انقد که اجاره سنگین بود و بدهی بالا اوردیم که از اینکه یه کاری تنها بزنم میترسم.........

تازگیها اطرافمون پر شده مدرسه.....به فکر ام رسید یه مغازه بگیرم لوازم والتحریر بفروشم.........من از بچگی عاشق انواع لوازم تحریر بودم ...انقدر کیف میکنم از خرید کاغذ و کتاب و دفتر و خودکارو قلم و ....ولی میترسم ....از اجاره ....از فروش کم .....از اینکه سره برج بشه و چک باید پاس کنم و اجاره باید بدم و ...وای وای...کا ش خودم یه مغازه داشتم ...با یه سرمایه اولیه ای که نخوام جنسه چکی بخرم ...اونوقت میرفتم مینشستم تو مغازه ام و بچه ها رو  که خرید میکردن رو نگاه میکردم ....پسرک ام هم همون ورا میتونست بچرخه...... هی اینم یه رویایی که این روزا وقتی این مدرسه ها رو میبینم به سرم میزنه...

خونه تکونی یه ذره بیشتر نکردم...هم کمره لعنتی ایم اجازه نمیده و هم این پسرک که بد قلقی میکنه .......به کارگر هم که اعتقاد ندارم ...یعنی روم نمیشه یکی بیاد کارام و بکنه ......این میشه که منتظرم شویم تعطیلیش شروع بشه که با هم کاری بکنیم....

از شویم بگم که صبح ها ساعت ۵ و ۴۵ دقیقه بیدار میشه و ۶ و ربع از خونه میره بیرون و شب ساعت هفت و نیم تا هشت برمیگرده ....به عبارتی حدوده ۱۴ ساعت بیرونه ....وقتی میرسه انقده خسته است که تمام صورتشو گوشاش سرخه......نا نداره حرف بزنه ....خیلی از حرفامونو تلفنی میزنیم با هم ...... دوست ندارم کار طوری باشه که آدم از زندگی شخصیش بیافته.....ولی چه میشه کرد....واسه شندر غاز حقوق .......باید مثه . سگ دوید......

ا زقوموالضاالمین هیچ خبری نداریم!!! شویم هم بیخیال شده ....تازه اگر من بپ۱رسم چه خبر ...دعوام هم میکنه! میگه  چرا میپرسی ..چرا اصلا راجع بهشون فکر میکنی که بخوای بپرسی؟...و من خجل میشم ..حرفش راسته ...و من یه کرمی به صورت عادت در درونمه که باعث میشه فکر کنم که الانه که طوفانی به پا بشه........

فردا مامانم آش داره .....آشی که اولین بار بعد از اینکه سیاوش برادرم ...تویه چهارشنبه سوری سوخت  براه انداخت و هر ساله پخته و این یکی دو سالی  هم که نبود ه بهاره خواهرم پخته ...... حالا  امسال هم پشت پای بهاره است و هم هم آش سنتی خودمون........

چه فایده!!!! هیچی ترقه و دینامیت ندارم ! خشکه خشک ام!...باید هر طور شده یکی دو جعبه دینامیت جور کنم ........سیاوش گفت همه دوستام امسال میان  دره خونمون......خوب دخترا هم بینشون هستن....خوب ...منم کرم دارم .....دوست دارم یکی دو تا از اون سوسولاشونو بترکونم!!! .میدونی چی کار میکنم ؟ میرم پشت بوم! از بالا پرت میکنم  کنارشون ..اونا هم نمیدونن که کیه و چیه ...هی جیغ میزنن و میگن ...خواهش میکنم نزنید....وای کیه ....توروخدا ...وای قلبم ریخت......و من از پشت بوم سادیسم ام  ار./صا میشه!!!

اینه که باید به فکر دینامیت باشم .....ترقه مرقه فایده نداره......یه چیزی میخوام زهره شون بترکه! نه اینکه فقط صداش آزارشون بده!

من یه مادره نمونه ام نه؟!

انشالا از ساله دیگه با سورنا میریم ترقه بازی! فقط دنباله یه پایه ام ........ه شوهرم نه بهاره اهل این سرو صدا ها نیستن.......سیاوش هم خوبه ...اونم مثه من یه کرمی داره! ولی خوب نمیاد که دوست دختره خودشو بترسونه ........

دوست دختر شو دیدم ...یعنی وقتی دیدم و با ش  حرف زدم نمیدونستم که دوستشه ...بعدا فهمیدم..... نمیدونم .....بدم نیومد ازش ولی چیزه خاص و تاپ ای نبود ...معمولی بود ........بهاره  هم که انقده بدش میومد ازش........رفته به سیاوش گفته ببین من و ستاره چقد لب هامون کوچیکه؟!! سیاوش هم گفته خوب باشه مبارکتون باشه ......یهو گفته پس چرا مریم انقده دهن اش فراخه!!!!!!!!دادا شه بیچاره ام هم کپ کرده .....چی بگه بیچاره!

میدونی ....میخام برنامه های سال ۹۱ امو بگم.......

اول اینکه افسردگی و گریه بس

یه کاره خوب با درامده خوب میخوام

باید این ۲۰ کیلو اضافی رو کم بکنم...

فیب.ریم  رو جراحی کنم .

از شره یکی  دوتا وامه دیگه خلاص کنم خودم رو

درس ام رو خوب بخونم و ترم بعد اگر شاغل نبودم ۲۰ واحد بردارم....

بخندم .

مسافرت برم (آخ جون بهاره رفته ماشین دار شدم!!!!) البته اگر پولش کم نیاد و تصمیم نگیره بفروشدش

با پسرم اخت بشم و بازی کنم

یه تولده حسابی واسش بگیرم...

یه خ/تنه سورون  تویه جنوب براش بگیرم.....

شوهرم رو مثه قدیم بیشتر بچلونم ...

با مامانم برنامه های مشترک بیشتری بزارم و نزارم که غمه دوری بهاره از اینی که هست افسرده ترش بکنه....

قوم الضالمین رو برایه همیشه کنار بزارم....

یه برنامه ورزشی شروع کنم ......شده یه رقص باشه.....

و و و  زبان! خوب انگلیسی رو به جایی رسوندم ...ولی خوب ۲ سال گذشته و فراموش ام شده .....باید انتخاب کنم انگلیسی یا فرانسه........که ترجیح میدم فرانسه باشه ..هرچند که عاشق کلاس زبان هام بودم ....خصوصا عاشق روش تدریس هدوی...

امیدوارم که ساله خیلی خیلی خوبی رو شروع کنم ......گریه کم کنم ...خنده کنم و شادی....

خدا جونم تو هم شنوفتی؟ بیا کمک کن دیگه ....از من حرکته ...ا زتو برکت.... یالا

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 23 اسفند1390  ساعت 0:57  توسط حنا گلی  | 


 1050

وقتی کارتن خرگوش و لاک پشت رو میدیدم ....همش پیشه خودم فکر میکردم واسه چی این خرگوشه میخوابه ....خوب اون یه ذره رو هم بره دیگه ....... کارش خیلی برام مسخره بود........ولی الان به عینه تویه دنیای واقعی  ...خودم رو اون خرگوشه میبینم ......که با یه استراحت .....با یه ندونم کاری ...چنان عقب افتادم ....البته یه ندونم کاری نبود ...بیش از یکی بود.....ولی ...همش فکر میکردم وقت دارم .....هنو زکه جولو ام ...هنوز فرصت هست.....و حالا یهو میبینم ..نه فرصتی نیست.......که عقب افتادم حسابی..... که لاک پشت که سهله.....هرچی سوسک و مورچه و عنکبوت هم بود از من جولو زدن..و من عقب افتادم ........دیرم شده.......

حالا با یه بچه بیش از پیش وقت کم دارم ...

خواهرم برایه تحصیل رفت.....نه خونه و نه کسی رو اونجا نداره گفتم که ۲ شبه تو فرودگاه خوابیده ...کله پولی که برده ۱۵۰۰ دلاره تقریبا .....بنده خدا این دوروزه هی شکلات خورده......البته با یه دختره آشنا شده که امشبو بهش جا داده تا جا پیدا کنه ولی همه چیز خیلی گرونه و از اینکه پولش تموم بشه میترسه.....

نمیدونم ......میگن افسردگی گرفتی....آره گرفتم ...معلومه که گرفتم .......شما هم مثه من  این همه سال تو جبهه باخت باخت میجنگیدی ...همینی که از من مونده هم ازتون باقی نمیموند....ولی بدیش اینه که منی که انقده پر انرژی بودم باید چنین بلایی سرم بیاد ولی اونای که همیشه خمیده و خاموش و گوشه گیر بودن ..الان چه دور یبرداشتن و چه حاله خوشی دارن و ...هیچ پیر که نشدن ....سره حا لهم اومدن.......

سرنوشت آدما نوشته نشده....این خوده ماییم که سرنوشتمون رو مینویسم.........من  سرنوشت ام رو نوشتم ....با اعتماد بیجا......با خلوص  بیجا ........با نرمی بیجا........شکست رو من خوردم ......افسردگی رو من گرفتم .....ناراحتی رو من کشیدم ....موی سفید رو من پذیرفتم..........

دارم فکر میکنم .....دقیقا اون روزا که از ته دل میخندیدم ...چی نداشتم و چی داشتم؟باید چه کنم؟..

کارم رو نمیرم......تا ۱ سالگی کودک ام تصمیم دارم که نرم .........

دلم کار با حقوق بالا میخواد

  + نوشته شده درشنبه 20 اسفند1390  ساعت 22:39  توسط حنا گلی  | 


 بهاره

دوشنبه شب....خواهرم تماس گرفت بیاین میخوام یه چیزی بهتون بگم.......... ما هم دیر وقت رفتیم ....گفت برام از سویس ویز.ا اومده! برای دانشگاه ژن.و!..مدتی بود اقدام کرده بود ولی بابام سفت و سخت ایستاده بود که نه من پول ندارم هزینه تو بدم ...دانشگاهش مجانیه ولی خرج بالاست....و.یزا هنوز نیومده بود ......ما هم دغدغخ ای نداشتیم ......تا اینکه دوشنبه شب رسید .....و چهارشنبه صبح پرواز کرد رفت! به همین راحتی به همین خوشمزگی!......اصلا وقت نکردیم گریه کنیم......همش بدو بدو ..... جنگ با بابام ....هی زنگ میزد و هرچی دهنش میومد به ما و مامانم میگفت....و اصرار که پشیمونش کنید من پول ندارم ...... داییم هم از اونور اصرار که حتما بره و موقعیت دیگه پیش نمیاد ....خلاصه با قرض و اینا ....فرستادیمش...الان ۲ شبه اونجاست......و میگه همه چی خیلی گرونه و تو فرودگاه خوابیده!غذا هم نخورده!!! ....یه کافی خورده  ۳ یورو........

ماهم همچنان در شوک رفتنش ایم.....انقدر جاش خالیه ..انقدر خالیه..........وای اگر بدونید .......تمام سلول های بدنم براش دل تنگ ان.......حضورش خیلی تو زندگیمون معلومه......مامانه بیچاره ام نشسته زل زده به دره اتاقش که کی میاد بیرون....... با امتیازه زبانش سوربون هم قبول بود ترم مهر...ولی خیلی اصرار به رفتن داشت.....ما هم از دلتنگی خودمون میگفتیم بزار مهر برو............ولی رفت ...وای که چه سخته.........خواهرک ام    حی پسره ۸ ماه ام هم ۲ روزه بی تابی  میکنه....

  + نوشته شده درشنبه 20 اسفند1390  ساعت 14:6  توسط حنا گلی  | 


 1049

تویه این ۲۴ ساعت شاید ۵ ساعت خوابیدم اونم نه یه کله ...نیم سات به نیم ساعت یا نهایت ۴۵ دقیقه  پشت سره هم خوابیدم.....نمیدونم چه کنم....بیچاره کرده منو .....به معنای واقعی کلمه ذلله رو درک کردم ....مثلا امشب ۱۰ خوابوندمش...۱۰ و ۴۵ دقیقه بیدار شده.....شیر بهش دادم ...لباسشو عوض کردم پوشک اش رو عوض کردم ....دماغش رو تمییز کردم ...تو تخت ننو خوابوندمش......تو بغلم راه بردمش .......رو دشک رو زمین گذاشتمش.........هیچ کدوم نتونسته  این بچه رو خواب کنه ......الان هم از ساعت ۱۲ بیخیال همه چی شدم و برش داشتم اوردم  تو هال که بازی کنه ......خودم هم انقد خوابم میاد ...نشستم یه دله سیر گریه کردم....پر..د  هستم .....کلاس رفتم ....غذا پختم ..کاره خونه کردم .... خسته ام  خسته ........و این آقا نمیزاره که من بخوابم....

۲ روزه دیگه میشه ۸ ماهه ...همچنان همون دو تا دندون پایین رو داره ........سه روزه بهش شیر خشک هم میدم ....چون واقعا شبها که شیر میخوره از ضعف پاهامو میکوبونم زمین ...چه کنم مثه گاو هم دارم میخورم ولی کم میارم ...نمیتونم..........

کلاسام هفته ای ۴ روزه .......و قبلش هم یه پروسه بدو بدو حسابیه...تا بچه رو ببرم بدم به مامانم ..

حالا ...دیدم دانشگاه پیش نیازه یه درسو اشتباه زده بوده  و باید برم حذف کنم و همه برنامه ام بهم میریزه این همه هم رفتم سره کلاسه...امان از این کارمندا

حالا داره عر میزنه  خوابش میاد منم لجم گرفته بهش میگم اااا خوابت میاد؟!!!! چه جالب ....من اصلا خوابم نمیاد!

اطلاع دارید از چه سنی میشه گوشه بچه رو پیچوند و یکی دره ک..ونش زد/؟!!!!

  + نوشته شده دردوشنبه 15 اسفند1390  ساعت 1:12  توسط حنا گلی  | 


 فرهادی.نریمان

آقای فرهادی... از همین جا بهتون تبریک میگم.......و بسیار تشکر میکنم ازتون ....که  غروری رو که سالهاست تجربه نکردیم و به فراموشی سپردیم رو به یادمون اوردی........

ممنونم .

پسرخاله مان  ن  دیشب دستش با شیشه بریده شد و بردنش بیمارستان و قرار ه امروز جراحی بشه!توضیحی ندارم

 

  + نوشته شده دردوشنبه 8 اسفند1390  ساعت 13:35  توسط حنا گلی 


 1048

سلام.

تازگیها فهمیدم که تمایل ام نسبت به رنگها عوض شده.......منی که عاشق رنگهای طیف قرمز بجز خوده قرمز بودم .....از زرشکی و سرخابی و آلبالویی گرفته تا صورتی و گلبهی..........تازگیها به رنگ آبی رو اوردم ....اونم آبی کمرنگ و ملایم....اینو وقتی فهمیدم که بامامانم رفتیم دوتا بلوز گرفتیم یکی زرشکی برایه من و یکی آبی برایه مامانم........وقتی رسیدیم خونه به مامانم گفتم میشه عوض کنیم با هم؟!فک کن....من آبی رو با زرشکی دوست داشتنی عوض کردم!نمیدونم این تغییر از اثرات پسر دار شدنه؟ مثلا مثه همون که بوی بدنم در زمان بار.داری  بوی مردونه شده بود؟ یا اینکه به دنبال آرامش و آسایش و سکوت بودن ام این تغییر رو در انتخاب رنگ برام اورده.....

توی صورت بعضی زنها....وقتی برایه باره اول میبینمشون ....یه چیزی میبینم....گوشه انتهایی چشمشون..... یه جنون .....یه دریده گی...... یه روزی که زده باشن به سیم ه آخر.......یه از خود بیخود شدگی رو میبینم .........پرس و جو که کردم .....یکی طلاق گرفته بود از شوهری معتاد و و دیگری با اعتیاد همسر سالها سر کرده بود تا منجر به ترک اعتیاد شده بود......نمیدونم چیه ولی ..من از اون گوشه انتهایی چشم ..روزهایی رو میدیدم که این خانومها داد زده بود ن و گریه کرده بود ن  و شکسته بودن و از خدا با التماس خواسته بودن......اون روزها رو قبل از اینکه در مورده زندگیشون بدونم دیده بودم........و یه ترس ی منو بر میداره.....انگاری که ....پرده ب./کارتی باشه که پاره شده باشه ...انگاری که درست شدنی نیست.....و باز هم میتون ه اتفاق بیافته......

رفته بودم شهرداری برایه عوارض نوسازی ساختمان...... یه مرتیکه ریشویه ۱۳۰ کیلویی با ۵ عدد انگشتر عقیق ....متصدی  کاره من بود .... مدارک مو که نگاه کرد گفت میدونی منو تو هم سن ایم؟!!!!خواستم بگم وای پس من چه خوب موندم!!!  دیدم الانه که منو ۱۰ روز ببره بیاره......هرچی گشتم دنبال یه جمله تمجیدی از چندید موجود بد هیبت چندش آوری نتونستم چیزی پیدا کنم......یهو به ذهن ام رسید گفتم ...اه چه جالب چند ساله اینجا سابقه دارید؟بادی به غبغب بسیار گنده اش  که لای اون ریشهای زشت چیزه زیادی ازش معلوم نبود  انداخت و گفت ۸ سال....من هم مثلا خیلی جذب دم وگفتم ....عجب ....خیلی سابقه است....آقایون از خانوما زرنگ ترن!!!!!!!!!!!!! انقده از این حرف خوشش اومد که نیشش پهن شد تو صورت بیریخت اش و دوباره باده رو انداخت تو غبغب و فقط به لبخند پیروزی اکتفا کرد! و کارام و رو راه انداخت و  بعدش هم قبول کرد که از اون مرحله به بعد دیگه خودم نیام دنبال کارا و کسه دیگه ای بیاد جام و گفت کارت فردا ۷ صبح آمادست!!!!!!!!

ارزش داره آدم همین چند جمله رو هم از اینا پاچه خواری کنه؟...احساس میکردم دزدی کردم! انقده از خودم خجالت کشیدم .....چاریه چیه ......کارم  گیرش بود . خیلی سعی کردم اجتماعی برخورد کنم!حلال ام کنید!

  + نوشته شده درشنبه 6 اسفند1390  ساعت 1:58  توسط حنا گلی  | 


 1047

سلام. چهارشنبه گذشته برادرم رفت بیمارستان و عمل کرد و پنج شنبه مرخص شد....بنده خدا درده بدی داشت ...یعنی خیلی درد میکشید ....نمیتونست حرف بزنه از درد ..دوباره عصب دستش رو بریدند و از نو دوختند......این جراحی هم ۳ تومن خرجش شد.....با اون دوتومن قبلی میشه ۵ تومن .....بدونه هزینه های دیگرش. .....میگم یعنی دزده اگر خونه مارو میزد میتونست ۵ تومن بدزده؟ فک نمیکنم

به هر حال اتفاقی بود که افتاد...

چند شبه پیش خوابه کسوف دیدم...کسی میدونه تعبیرش چی میشه؟....البته مهتاب خانم این وسط بی تقصیر نیست چون بهم گفت از سال ۲۰۱۲ میترسه و اون پیش بینی که قوم مایا در موردش کردن رو باور داره......من گفتم شاید منظورشون بهاره عربی بوده! که بهاره فارسی هم بشه!

پسرکه قنبله  میتونه بشینه.....این بچه ما همه کار بلده ..مادرش بل نیست ازش کار بکشه....روزی که همه گفتن وا بچه به این سن قلت نمیزنه؟ من به ذهن ام رسید بزارمش یه ذره زمین ببینم...گذاشتم دیدم بچه پشتک وارو میزنه قلت که سهله...چند روز ه پیش هم بهم گفتن وا این بچه نمیشینه؟ گفتم بزار امتحان کنم....نشوندم دیدم بععله  ای اقا میتونه یه ساعت بشینه! ما خبر نداشتیم.....

دیروز بردمش دکتر ....و کلی باد کردم! چون گفت ماشالا دسته مامانش درد نکنه! من هم حال کردم...گفتم اشکال نداره چاق شدم ....عوض اش یه گونگولی سالم دارم ....بهم گفت رژیم رو باید تویه ۲ سال شروع کنی و الان زوده......پسرک مان در ۷ ما ه و ۱ هفتگی  دارای قد ۷۶ سانتی مترو وزنه ۹ کیلو ۶۰۰ گرم بود!دکتر گفت خیلی خوبه...گفتم به نسبته قبل رشدش کم شده که گفت عادیه سرعت رشد کم میشه ..ولی الان خیلی خوبه ......در مورده غذا بهم گفت دیگه غذایه میکس شده بهش نده و باید یاد بگیره از فک و دندونش برای جویدن استفاده کنه......حتما ۵ وعده بخوره و حتما حتما حتما صبحانه بخوره ..... شب ساعت ۹ بخوابه و ۸ بلند بشه....وای کی ۸ پاشه؟! دیشب ۹ خوابوندمش ولی صبح  یه ربع به نه بلند شدم چون دیشب تا صبح نتونستم بخوابم......

گفت ۴۰ روز ساعت ۹ بخوابونش دیگه عادت میکنه ..اگر نخوابه ای کیوش کم میشه.......

هر دفعه میرم دکتر کلی انرژی مثبت میگیرم بسکه همه چی خوبه ...حال میکنم ...هیچیش ایراد نداشت...

دکتر گفت لباس بچه رو کم کن که وزنش کنم...من هم شروع کردم به لخت کردن بچه...شلوار و اینا رو دروردم و داشتم آخرین بلوزش هم درمیوردم که دکتره یهو چشمش به من افتاد ! جیغ زد چیکار میکنی؟ تو این سرما بچه رو لخت کردی!من گفتم لباساش و کم کن ...نگفتم لختش کن....خلاصه بلوز رو پوشونیدم ولی پایه بچه لخت بود .....تا وزن اش کنه ....بعد گفتم آخه فکر کردم میخواین وزنه اصل اش رو بدونید! دکتر گفت وزنه خالص! گفتم آها خالص!.......گفتم الان پیشه خودش میگه  ماشالا این زنای دهاتی و بیسواد چه بچه هایی بزرگ میکنن ...خوب بچه هاشون تپلیه ...بسکه شیر گاومیش و کره محلی میخورنه!

خلاصه ....پدرمان برگش به دیارش......چرا آدما پیر میشن ...بلانصبت مخشون میگوزه؟ یعنی واقعا هورمونی چیزی کم ترشح میشه ...یا اینکه یادشون میره فیلم بازی یکنن؟ یا اینکه تمرین خوب بودن رو حوصله ندارن انجام بدن؟......پدرمان افت شدیدی کرده.....انقد واسه دکتر و بیمارستانه برادرم دست دست کرد ...بعد هم حاضر نشد از کسی از دوستاش قرض کنه و به مامانم گفت خودت قرض کن و اونم از دایی و خاله ام گرفت .....فک کن روزی که بابام داشت ....همه میومدن ازش قرض میکردن ...دسته همه رو میگرفت ....یعنی الان که مشکل داریم هیچکی نیست به ما کمک کنه؟ یا اینکه بابام اصلا روش نمیشه به کسی بگه.....به هر پسرشه و هر روزی که عمل عقب میافتاد کلی ضرر میکرد.....

هنوز از آقا دزده خبر نداریم.......دوستانه عزیزم ...ما هرشب ساعت ۱۰ شب تا ۱۰ و ربع به وقت تهران ...برای برادرم انرژی میفرستیم و تصور میکنیم که میتونه دستش رو تکون بده و نگشتاش رو باز و بسته بکنه...... شما هم هر شبی تونستین و به کمک ما اومدین ممنون میشوم...

مرسی.

 

  + نوشته شده درسه شنبه 25 بهمن1390  ساعت 14:43  توسط حنا گلی  | 


 1046

دسته برادرم ..داره کم کم جمع میشه و از الان از اون یکی دست لاغر تر شده...دیگه پذیرفتم...قبول کردم که این اتفاقا میافته ...ولی باز دردناکه ...دکتر گفت ناخونات میافته...و تو این ۳ هفته ناخن هاش رشد نکرده و دستش پوست پوستی شده......

چهارشنبه صبح قرار بر عمل شده.....انشالا که عملش به خوبی پیش بره....

از اون حالت شک و دهشت بیرون اومدم و یه حالت غم  دار شدم.....

سورنا رو میزارم میشینه ولی یهو از جولو میره پایین .....دیروز هفت ماهش تموم شد و من اصلا حواسم به تقویم نبود ...شب داشتم ازش فیلم میگرفتم اومدم تو فیلم تارخ رو بگم که یهو دیدم عسل من زندگی من هفت ماهش تموم شده....راستی....میدونستین.....پسرم چیزی به اسم پارسال نداره!

بابام تریپ ریاضت اقتصادی برداشته اشک مامان و خواهرم رو درورده.....چنان مقتصد شده .....سره هزار تومن ۵۰۰ تومن چونه میزنه و به این بیچاره ها گیر میده...خودش لبسش پاره شده....میگه با خودم لباس دیگه ای نیوردم......میگم برات بخرم ...میگه نه .......همین خوبه! باید امشب هر طور شده برم براش یه چیزی بخرم.....فک کن چهارشنبه با این لباس بیاد بیمارستان! همه هم میخوان بیان ملاقات...هیچی دیگه.......همچین خاله هام واسش دلسوزی میکنن که نگو.....

احساس ام بهش تغییر کرده ....همش فکر میکنم  که داره ریا میکنه ...یا داره فیلم بازی میکنه ....نکه خودم همش مجبورم جولوش تا حدی فیلم بیام....فکر میکنم اونم همینطوریه.....هر کاری میخوایم بکنیم میگه نه..........میگم دانشگاه باید ثبت نام کنم میگه نه ...میگم دوره های فوریت های پزشکی برگزار میشه میخوام شرکت کنم میگه نه  واسه چیه ...از آVامش دور میشی!میگم بعد عید میخوام برم سره کار...میگه نه بشین بچه تو بزرگ کن.......که آسایش داشته باشی...خوب اون حقوق هم به من آسایشی میده که الان ندارم....خلاصه شده آقایه نه........یعنی خرفت شده؟پیر شده؟ نشسته از صبح تا شب هم این کانال گنج / حضور رو نگاه میکنه و ه یتکراری هاشو هم نگاه میکنه و اصرار همداره که همه نگاهش کنن و میگه ببین یارو چه آرامشی داره....خوب پدره من ..تو بیا خرج زندگی منو بده منم واست میشینم مثنوی هفتاد من و میخونم ... به چنا ن آرامشی هم میرسم که نگو.....

الان شوهرم از سره کار اومده و رو مبل نشسته خوابش برده.......حدودا یه ماه پیش یه آمپول داشت واسه دندوش....واسش زدم! بلد نبودم ها دفعه اول ام بود! ولی انقده خوب زدم که اصلا دردش رو نفهمید.......الان هم میخوام بخیه هاشو بکشم! هی میگم بزارین من برم کلاس فوریت های پزشکی نمیزارن.....ببینید ... چه استعدادی دارم!  .....آمپول رو قبلا حدود ۵ ساله پیش از یکی شنیده بودم چطور بزنم تو باس///ن. ولی بخیه رو نشنیده ام ...انشالا که میتونم ....امتحان میکنیم ....والا شوهرمان با این ترس اش چنان اطمینانی پیدا کرده به ما که میگه چرا ۶ تومن بدم برم بیمارستان.....بیا خودت دست به کار شو...من هم که از خدا خواسته ...عاشق این جور کارام ...انقده دوس داشتم جراح میشدم.... حیف!

 

پسرم امروز بالا اورد........انقد که این قنده نبات کم بالا اورده که تعدادش یادمه ...ولی امروز عجیب بود ....یهو هرچی خورده بود از ۲ ساعت قبلش رو بالا اورد.....

یه سیب با پوست بهش دادم.....فقط دو تا دندون ریز پایین داره ها ولی چنان گازی زده بود ....دیدم صدایه خ خ میده بعد چشماش هم سرخ و خیسه ...نگو هی عق زده بوده ....بعد دهنش رو باز کردم ته دهنش یه تیکه سیب بود! با دو تا دندون سیب رو کنده بود ....خطرناکه .....

میگم درمورده بچه تقریبا ترسی ندارم ...چیزی که خیلی میترسونتم این خفگی بچه است.....خیلی بده.....پسر خاله ام حدود ۲ سالش بود تو مهمونی جولو همه داشت از یه تیکه هندونه خفه میشد. مامانم از پا آویزونش کرد تا تونست درش بیاره ...از اون صحنه که من حدود ۱۲ سالم بود ..همیشه از خفه گی بچه ها ترسیدم..........

مادربزرگه مامانم هم بر اثر خفگی از هندونه فوت کرده ....من اون موقع یک ساله بودم

دوست  دارم یه کاری گیرم بیاد که تا ساعت ۱ یا ۲ ظهر بیشتر نباشه .....که به زندگی و بچه ام برسم ...کار تا ساعت ۶ اصلا به دردم نمیخوره...

کمر ام چنان دردی میکنه که نگو.....چه کنم با این درده کمر......دکتر هم برم اولین چیزی که میخواد بگه اینه که وزن ام رو کم کنم ...که فعلا  تا ۱ سالگی سورنا نمیشه این کارو کرد.....همیشه پای راستم درد میگرفت الان شده قسمت چپ ام چنان هم میگیره که انگار بهم برق وصل کردن جیغ ام  در میاد.....فک رکنم عاقبت من هم به عمل بکشه...... انقد که این بزغاله رو میزارم تو تختش و درش میارم  کلی کمرم درد میگیره .....یه موقع هایی به باباش میگفتم ...حالا که اون بنده خدا هم یه دستی نمیتونه کاری انجام بده .....

الان هم غش کرده رو مبل افتاده ... سرش هم هی میافته پایین و هی بلند میشه .....

برای برادرم دعا کنید لطفا ..ممنون میشم

خوش باشید 

  + نوشته شده دردوشنبه 17 بهمن1390  ساعت 20:12  توسط حنا گلی  | 


 1045

تو این چند روزه ۵ تا دکتر بردیمش....همه متفق الفقول میگن دکتره که جراحیت کرده نباید بهت دست میزده...باید فوری اعزامت میکرده بیمارستان فا . زه  که تخصص اش پیونده . این چه کاری وبده و اینا ..شاید مجبور بشیم از پات عصب دراریم بزنیم به دستت.....فقط این وسط موندیم که ۳ نفر میگن سریعا باید عمل بشه و ۲ نفر یکی میگه ۶ ماه دیگه و دیگری میگه ۱ ماه دیگه که التهابش خوابید.....قربونشون برم هر کدوم یه ساز میزنن...ولی در مورد تحلیل دست و گود شدن کف دست و چنگکی شدن اش همه یه حرف رو میزنن ..........دکتر گفت یه دستگاه فیزیو تراپی بگیرین تو خونه بزارین که هر رو زبا ش کا ر کنه............

از دزده هم هیچ خبری نداریم ......همسایه هم میاد دمه در اشک تو چشاش جمع میکنه و میگه وای داداشت ناراحته؟!! میگم آره....  البته تا الا ن رودربایسی میکردم میگفتم نه....بعد هی اون تریپ گریه زاری بر میداشت من آرومش میکردم!!!دیگه خسته شدم ...من خودم کم ناراحتم...خودم یواشکی میشینم گریه میکنم جولو خانواده ام هم نشون نمیدم که اونا روحیه شونو نبازن...باید اونو هم دلداری بدم؟این با رگفتم آره خیلی ناراحت و عصبانیه پسر جوون ۲۷ ساله دستش ناقص شده دسته راستش....خوشحاله؟ میگه مامانت چی؟ میگم اونم خیلی ناراحته.........این فک میکنه من عر و عور نمیکنم و جنگ دعوا با شوهرم راه ننداختم بیخیال ام.........در مورده هزینه هم بهش گفتم تا الان ۲ تومن خرج کردیم این عمل بعدی هم دکتر گفته ۶ و نیم خرجشه....هیچی نمیگه که مثلا اینا هم یه کمکی بکنن ...میگه تا دیه رو نگرفتید رضایت ندید ها! گفتم باید دید چند سا لزندان براش میبرن بعد تا زه وقتی خواست بیاد بیرو ن اون موقع باید دیه رو بده که اگر قاضی یه خورده سخت بگیره میشه ۵ سال دیگه ....تازه اون موقع میخواد بیاد دیه بده.......به چه درد میخوره دیه.....بابت دستی عزیز که دیگه کار نکنه و در بهتری حالت ۶۰ درصدش برگرده و اگر معجزه بشه ۷۰ درصد.........

بگذریم.....

پسرم تو حروفی که میگه تا الان  فقط گ و غ میگفت ولی ۳ روزه ب و د هم میگه! چقدر شیرینه ..

دیشب تب کرد.....برای اولین بار ....بعد از واکسن هاش هم اصلا تب نکرده بود ...وایه اون دوتا دندون هم تب نکرد ولی دیشب کرد...نمیدونم میخواد دندونه  بالا در بیاره؟

باید ثبت نا م دانشگاه کنم  یه ریال پول ندارم ........۳۰۰ تومن از هدایای سورنا هم که اخریا داده بودن بهم رو هم خرج بیمارستان کردم!!!بنده خدا یه  ریا ل از پولاش نمونده

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 13 بهمن1390  ساعت 13:25  توسط حنا گلی  | 


 برادرم

قلب ام فشرده میشه.کاش اون شب تلفن همسایه رو برنداشته بودیم ...کاش به برادرم اینا نمیگفتیم که بیان...کاش برادرم کمی ترسو تر بود.....کاش  اونم مثه بقیه فرار میکرد و میرفت....کاش کاش کاش....

دیروز که رفته پیشه دکتر مغز و اعصاب . بهش گفته ....خودتو بدبخت کردی.....دست هیچ وقت درست نمیشه ......و انگشتات شروع میکنه به جمع شدن...و دستت مثه دسته خ./امنه//ای میشه......

وای خدای  من....

خدای من.....

برادرم خوب بشه...

کاش خوب بشه...

کاش من اینطور شده بودم...

کاش من به جاش بودم....

خدایا هرچی میخوای ازش بگیری از من بگیر......خدایا ......برادرم ..هیچ گناهی نداشت........هیچی....

خدای من .....

خدایا خواهش میکنم....دیگه هیچ ازت پول نمیخوام....دیگه نمیخوام ......خدایا سلامتی برادرم رو برگردون....

خدایا

 

  + نوشته شده دریکشنبه 9 بهمن1390  ساعت 11:35  توسط حنا گلی  | 


 1044

اول بهمن ...سورنا اولین دندونش رو دروورد....و دیروز که سوم بهمن بود دومین اش را .....هردو  دندونه جولو پایین.....اومده بودم خونه مامانم و قاشق غذاش رو نیورده بودم .....با قاشق فلزی بش غذا ادم دیدم تیک تیک صدا میده !

پسرم عاشق برفیه...وقتی میبینتش بلند بلند میخنده...شوهرم میگه انکاری که داداشش رو دیده...

به هر دو طرف غلط میزنه......میچرخه......میگه گاگا....فک کنم با لید./ی گاگا ست!

 

خوشگل تر و شیرین تر شده.....وقتی میبرمش دستشویی ...میدونه که صداش میپیچه شروع میکنه جیغ زدن و آواز خوندن....این رو کشف کرده که راه پله ها هم همین حالت رو داره ...

عشق امه...

تویه تمام این اتفاقات تقریبا گریه نکردم....نمیدونم شکه بودم ...قوی شدم....یا سرد شدم؟

چه خر توخریه....

هیچ کس هیچ جنسی نمیفروشه! پوشک بچه نیست!گوشت!!! یهو زا ۱۴ تومن شد ۱۹ تومن! دقیقا یه شبه!فقط از صبح تا شب شده کارمون کف کردن!

خداوکیلی نون و ماست خالی هم بخوری پولت به ته برج نمیرسه......۳۳۰ تومن هم شد حقوق؟

  + نوشته شده درسه شنبه 4 بهمن1390  ساعت 21:37  توسط حنا گلی  | 


 1043

خدا رو شکر همه زخمی ها بهترن...ولی متسفانه عصب دسته برادرم قطع شده که پیوند زده و گفته در بهترین وضعیت ۷۰ درصد اش برمیگرده.......باز هم خدا رو شکر .....دکتر گفته این ضربه عمیق رو هر جای دیگه ای غیر از بازوهاتون زده بود مرده بودید..و اگر برادرم ۱۰ دقیقه دیرتر رسیده بود ورده بود ....دسته آژانسه درد نکنه ....برادرم میگه موور ماشینش داشت میترکید بسکه گاز داد و تمام موانع رو پرید...کمک فنر واسش نمونده.....دستش درد نکنه....

این چند رو ز هم تماما این ور و اونور به دنبال شکایتشون.....

مرتیکه دزد جولو همه تو داد...گاه میگه من با زنت رابطه داشتم زنت به من گفته بیا خونه من دزد نیستم!..گفت من که زنم اصلا خونه نبود....

دیگه این هفته کاش رفته بودیم مسافرت ..نه خودمون بدبخت میشدیم نه پسرایه مردمو بیچاره نمیکردیم.....

بابام امروز اومد....

برادرم رنگ و روش بهتره .....مثه گچ دیوار شده بود

  + نوشته شده درسه شنبه 4 بهمن1390  ساعت 21:24  توسط حنا گلی 


 دزد

پنجشنبه خونه مادرم بودیم ....موبایل شوهری زنگ خورد .برداشت ..گفت نه خونه نیستم....وای ....الان میام....و دوید تویه راه پله ها و برادرم را از طبقه بالا صدا زد و اونم با دو تا از دوستاش دویدن...که همسایه زنگ زده و گفته خونمون و دزد زده من نیستم خانومم تنهاست ...یعنی آپارتمان چسبیده به ما.....خلاصه من هم پوشیدم که برم خواستم سورنا رو هم ببرم ساعت ۱۲ بود و خودمون هم میخواستیم بریم....که برادرم گفت نه ...تو نیا و مامانم که نمیزاشت بچه را ببرم.......بعد از حدود یه ربع زنگ زدم به شوهری گفت دزد رو گرفتیم ولی من زخمی شدم دارم میرم بیمارستان.دزده با چاقو زده.....ما ساعنی صبر کردیم و بعد با خواهرم و سورنا رفتیم که بریم خونه .......از تویه کوچه دیدم دمه خوه آب ریختن......رفتم جولو ...تمام پیاده رو خون بود.....تمام مسیر در حیاط تا آسانسور خون بود ...تویه آسانسور خون به قدری بود که میتونستی با دست جمع کنی...هی پاهام سست  تر شد و دستم شل تر....راه پله ها خون ریخته بود رفتیم بالا همسایه طبقه سوم نزاشت که برم بالا..منو برد خونه و آب قند داد و حسابی سرگرم کرد....بعد از یه ساعت فهمیدم که فقط شوهرم نبوده دوسته برادرم هم چاقو خورده......اگر با شوهرم حرف نزده بودم مطمئمن میشدم که مرده با این همه خونی که تو راه پله ها بود ....بعد بدونه بچه رفتم بالا طبقه خودمون......اونجا دیگه وای ام درومد ..تمام پاگرد زیره خون بود و یکی خونها رو با یه دستمال تمیز کرده بود مثلا و یه سطل خون جمع شده بود........انقدر همه میگفتن هیچی نشده .....که مطمئن شدم چیزی شده.....من ترجیح میدم اتفاقی که افتاده رو به همون بدی که هست بهم بگن تا بخوام هی خودم از لابلی حرفاشون بفهمم.......اون خانم همسیاه که دزد زده بود شون ...هی گریه میکرد میگفت حاله اون پسره اون پسر خوشگله اون چی شد...اون خیلی ازش خون رفت..........و بعد فهمیدم ..همه اینا خونه برادرم بوده...همش.....از شوهرم و دوسته برادرم خونه کمی ریخته شده بود ولی چاقو رو به شاهرگ دسته برادرم زده بود.......وقتی که شوهرم اینا میرسن دزده تو ساختمان بود ههنوز ولی اینا متوجه نبودن...نمیدونستن که رفته دمه دره بالا پشت بوم...میرن خونه رو میگردن میبینن تو خونه نیست...خونه ما رو هم دیلم انداخته بود و درو زخمی کرده بود ه ولی خانم همسایه میرسه و کارش نیمه میمونه و میره دمه دره پشت بوم که قفل بود ونمیتونسته بره.....بعد شوهرم اینا یهو از بالا صدا میشنون.....که دزده میخواستهدره پشت بومو باز کنه...مرن بالا سراغش.....نفر اول شوهرم بعد دوست برادر م و بعد برادرم و دیگر همسایه ها....چنان هیکل و قد و بالا یی داشت که نمیتون بگیرنش و چاقو رو در میاره و این سه نفر رو میزنه و هر کس رو یه جا پرت میکنه میره....ولی تویه کوچه همسایه ها بهش میرسن و میگیرنش.......اگر هر کدوم میدیدینش  فک تان میافتاد....چنان خوش تیپ و خوشگل و خوش قد و بالا که نهایت نداشت....پالتو بلند مشکی با یه شال گردنه مشکی و شلوارو کفش مارکدار و ...یه مقدار هم کتکش زده بودن که اونم بردن به همون بیمارستانی که شوهرم اینا رو برده بدن..........اینطور بگم  برادرم شانس اورد زنده موند و از خونریزی نمرد....هنوز هم بستری.....شوهرم جراحتش ساده تر بود و خون کمتر رفته بود امروز مرخص شد....البته میگم کمتر یعنی عضله پشت بازوشو کلا بریده و آویزون بوده و جراحیشون کردن هر سه رو ...بیهوشی کامل و الان هم گچ گرفتن که تکون نخوره......برادره بیچاره ام دستش حس نداره ..امکان داره که عصب اش هم قطع شده باشه...دعا کنید واسش..........فردا حتما میبرمش یه دکتر خوب....این هفته هم که همش تعطیلیه..........

از پ///لیس بگم که بعد از ۱ ساعت پیداش شد......داشته باشید که روزه دوشنبه واسه ما که میگن کوفتی خوردی م و کسی شکایت کرده فوری اومدن دمه در...هرچی میگیم تمام ونه رو خون گرفته دزدی شده ....بعد یه ساعت پیداشون شده درصورتیکه دو کوچه با ما فاصله شونه.........و بعد امروز که شانسی رفتیم ببینیم چه کار کردن ....میینیم که هیچ اظهارنامه ای ..هیچ سندی از این اتفاق دیشب نیست........همه شاکی شدن ..گفتیم الان لابد دزده رو هم فراری میدین..........

میدونید چی بده ؟...این بودیه خونی که هنوز بعد از این همه شستن با وایتکس...تو راه پله و اسانسور میاد....و بدونی بویه خونه عزیزته.....

از دیروز صبح که ۹ پا شدم تا الان ۴ ساعت هم نخوابیدم......اصلا خواب ام نمیاد...تا چشمام رو میبندم یه عالمه خون جولو چشمام میاد........

فردا باید بریم پز/ش/ک قانونی و آ//گاهی و ....درصورتیه که شوهرم از ضعف درد به خودش میپیچه....و برادرم تو بیماسرستان خسته و عصبانیه......دوستش هم از خودش بهتره ولی اونم خونه زیادی رفته...

هی

اینم از آخره هفته ما

بیمه هم نمیشه استفاده کرد چون دیه اونوقت بهت تعلق نمیگیره....نمیفهمم یعنی چی.....کلی هم خرج گذاشت رو دستمون......انتظار داشتم همسایه ای که به خاطرش اینطور شد خانواده ام یه تعارف واسه خرج بیمارستان میزد که هیچ این کارو نکرد....

از دایی و خاله قرض کردیم ....این یارو هم که دیه نمیده .....دزد دیه میده؟

بروم ...ش.یم ناله میکنه

آها نه از ما نه از همسایه چیزی ندزدیه بوده.....

چیزه جالب که همسایه هعا امروز کشف کردن یه شییشه اسیده! .....ممکن بوده اونو بریزه تو شوهرم و برادرم اینا....وای خدا رحم کرده ...اگر میزد تو قلبشون......خدا رحم کرد ...

مملکته داریم؟

  + نوشته شده درشنبه 1 بهمن1390  ساعت 2:6  توسط حنا گلی  | 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه


هفت سنگ
هوایه تازه
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
دزیره
رها
لاغر مردني
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

آرشيو

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM