تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 148

سلام. از اون هفته بود که گفتم چقده تراول خوشگله؟....دیگه هیچکی خرید نکرد!!..هیچکی به اندازه خودم ٬ خودمو چشم نمیزنه .....فردا میشه دو ماه..دو ماهه که شروع کردیم...خداوند کمک کنه ...

شوهریه بیچاره ام انقده امروز کا رکرد و تویه خاک و گرد چوب و... چرخید که تماما خاکی شده بود...شوهره عزیزم فنیه...واسه اینکه میزایی که امروز برامون فرستاده بودن جا هایه پیچ هاشون اشتباه بود...جون کندیم و بلاخره توانستیم درست اش کنیم...آقایه م میگفت بزارید آقایه د بیاد درستش کنه .۴۰ هزار تومن هم میگیره!..ما خومون رفتیم یه دریل خریدیم و شوهرم همشو درست کرد!!...

بابابزرگ ام فردا ناهار دعوت کرده....میخوام براش کادو ببرم...

مامان ام و خاله س اومدن....انقده دلم واسه شایان تنگ شده بود که نگو...دیدمش یه فص زدمش!..آخ که جون میده بزنیش...ترسیده بودم بزرگ شده باشه! ولی خوشبختانه هنوز بچه است ...سالهاست تویه خانواده مون بچه نیست..دقیقا به سن شایان که آخرین نوه است....و دلم نمیخواد بزرگ بشه!..اونوقت دیگه کسیو نداریم که بچه گی کنه!..

امروز کلاس نرفتم..خیلی گرمم بود و از صبح هم حمالی کرده بودم ...انشالا از شنبه....

تا حالا بعد از دوغ ٬ شیر قهوه خوردید؟!!... ما خوردیم! یه پامون بیرون از دستشوییه یه پامون توش!...گلاب به رویه حضار محترم ...شبه حصبه شدیم!....

نتیجه گیری: هیچ وقت بعد از دوغ ٬شیر قهوه نخوریم! اگر هم میخوریم به شوهر هایمان ندهیم!..اگر هم میدهیم بعدش در خانه نباشیم! یا آنکه بلافاصه بعد از نوشیدن شیر قهوه از بیماریهایه واگیر داری که اخیرا جامعه را به خود مبتلا کرده است صحبت کنیم...و وقتی او رفت دستشویی ما نرویم! که فکر کند فقط خودش است!..و مدام بر در دستشویی نکوبیم و بگوییم :بدو بدو بدو ....همین!
دلم واسه مامانم یه ذره شده بود..خدایا شکرت....چقده واسم عزیزه..

صبح به خونه مامانم اینا زنگیدم هیچ کس گوشی رو بر نداشت...خیلی عجله داشتم میخواستم یه پتویه قدیمی کهنه بگیرم که بپیچیم دوره بارهامون...خلاصه کاشف به عمل آمد که مامانم حیاطه و بهاره خانوم خوابه...شوهری رفت زنگ داییم رو زد و اوناهم درو باز کردن ...رفت از تویه کمد اتاقه سیاوش پتو برداشت و واسه خودش میوه خورد  و صبحانه هم خورد و اومد....ظهر بهاره زنگ زده..راستی صبح زنگ زده بودی چه کار داشتی؟! میگم انجام شد و براش توضیح دادم...با تعجب میگه همه این اتفاقا افتاده و من بیدار نشدم؟؟....گفتم بله خانوم ...فکر کن  دزد بود! همه چیو برده بود ..صبحانه و میوه اش رو هم میخورد و با خیاله راحت میرفت!...خواهرم از هفت دولت آزاده...

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 3 مرداد1387  ساعت 0:46  توسط حنا گلی 


 147

کولرمون دیروز و امروز خراب بود..این یعنی چشیدنه  عطره جهنم  در ساعات ظهر.... امروز ظهر طاقت نیوردم ..شاگرد و فرستادم خونه...رفتم تویه حمامه مغازه..(آبگرمکن هم نداریم) دوش آب یخ گرفتم... بعد هم رفتم دراز کشیدم...تا تونستم زنده بمونم...بسکه گرم بود....تویه گرما پیچیده شدن ه یه شال به دوره گردنت و مانتو و شلوار .....وای  که چه عذابیه...خدا نصیبه گرگ بیابون نکنه.....و تمام بعد ازظهر وشب رو نمیتونستم حرف بزنم بسکه خسته و کوفته بودم....بدنم کرخ بود..

فردا دوباره دعوا دارم...باید پر برم جولو...باید شاکی برم جولو.....وای که چه سخته...هی باید مچ شونو بگیرم..بعد هی تویه چشمشون کنم که من میدونم دارید چخان میگید...از رو هم که نمیرن..خیلی راحت میگن ..مگه ما بهت نگفته بودیم که این مدلیه؟!!!..سنه خره پیرو دارن....اسم بچه۱۱ سالشونو میزارن جواد!..بعد پشت بنده هم دروغ میگن...آی که اون نمازاتون بخوره یه جایی که نفستون در نیاد!..

انقده خسته ام.....بیشتر از خسته گی کوفته ام....

رفتیم خونه دوسته شوهری ..شام دعوت بودیم....بعضی ها غذا کم میپزن! من هم گشنه! روم نشد بخورم....واسه همین الان گشنه ام..لامصب تویه یخچال مون هم  فقط چند گونه نادر ه حشره زندگی میکنه! من جمله عنکبوت سردسیری! ملخ قطبی!..پشه آلاسکا!..و سوسک دریاهایه شمال.. بعلاوه  یه قوطی رب گوجه و ۲ کیلو فلفل!!! هیچ کدوم هم از شانس من خوردنی نیستن!...کاش پررویی میکردم و مثه خر میخوردم....

خوشششششششششششششش به حالتون که شام داشتید!

شبه همه خوش

 

  + نوشته شده دردوشنبه 31 تیر1387  ساعت 0:46  توسط حنا گلی 


 146

اولین بار فیلم هامون رو که دیدم ازش خیلی خوشم اومد...ولی از بس شبنم  ازش حرف میزد و عاشق و دلداده اش شده بود که من از رویه لج هم که شده اصلا نشون نمیدادم که خوشم میاد ازش...یه جورایی انگار جزو امواله شبنم بود! چون اون رفته بود کلوپ و فیلم گرفته بود...ولی  تویه روزی و روزگاری واقعا عاشق شدم...عاشق مراد بیک سیه چرده کله شق!....و بعد هر موقع که اوج میگرفت و عشاق اش سر به فلک میزاشت ..من ازش دور میشدم...ولی یه چیزی همیشه انکار نا پذیر بود ...نبوغ اش!..   تویه خانه سبز از رابطه اش با مهین ترابی حال میکردم ..انگاری که واقعا عاشق بودن....

این اواخر هنرمند میری زیاد بوده!..نادر ابراهیمی ...داوود اسدی...و ...ولی این یکی نمیدونم چرا گریه ام گرفت!..شاید فکر میکردم مراد بیکی که اون همه تیر خورد و تویه خارها گیر افتاد  ..با یه سری مراقبت و طبابت سنتی جانه سالم به در برد ...حالا حالا ها عمره دراز داره! روح اش شاد.

حالم از این همه دروغ گویی به هم میخوره....تویه یه مجموعه ۳ بعدی گیر افتادم...تمامی راس هایه این مثلث با هم ارتباط دارند..همه با هم دوست اند ..همه فامیل اند...همه به هم دروغ میگن..همه سره همو کلاه میزارن محض رضایه خدا یکدوم یه جمله راست از دهن اش در نمیاد...همه هم میدونن که اون یکی دروغ میگه...مثلا به آقای م میگم آقایه ق فلان حرف و زده...آقایه م میگه اون دروغ میگه..وقتی این حرفو میزنه ..فلان چیز منظورشه!!(خوب میمیره حرفی که منظورشه رو بزنه؟) به آقایه ق میگم آقایه م فلان حرف رو زده..میگه اون الکی گفته اصلا چنین حرفی صحیح نیست!! به آقای د میگم ...آقایه م راست میگه که...؟ میگه نه اون سره همه رو همینجوری کلاه میزاره مواظب باشید!!! آقایه م زنگ میزنه میگه این آقایه د رو زود بفرستش بیاد ..آدمه شل و بی مسئولیتی!!!!...

بابا چتونه؟..عینه بچه آدم حرفتونو بزنید انقده چخان نگید...جالبه که همه هم میدونن که اون یکی داره خالی میبنده و برعکس حرف طرف رو روش حساب میکنن!!...

نمیدونم اینا این طورین؟؟ صنف کارمون این اخلاقشونه؟ یا نه ما بد جایی گیر کردیم؟..

پنجشنبه ای ماسک رو زدم به صورتم و هر مهمونی که زنگ زد اومد خونمون  رو حسابی زهره ترک کردم!! خیلی خوبه ترسوندن و ترسیدن! جایی  شنیدم  که روانشناسا میگن تویه هر آدمی یه درصدی ازسادیسم و مازوخیزم هیت!...میبینم راست میگن!

دیشب رفتیم پیشه بابابزرگ ام بهش سر زدیم ....بابابزرگ ام خیلی روحیه اش بد شده ..از وقتی دکتره بهش گفته که تمامه رگ هاش گرفته ...انگار که خودشو تموم شده حساب میکنه....واسه همین ما ها عین اجوج مجوج وقت و بیوقت و صبح و ظهر و شب میریم پیشش! فکر کنم ما رو میبینه خوشحال میشه! واسه همینه که فوری میره میخوابه؟ اینا علایمه شادی ان؟

هیکی نمیاد نگاه کنه! دوباره رکودشده! بیاین ببینید بابا ..واسه دیدن که پول نمیگیرم..

بای

  + نوشته شده درشنبه 29 تیر1387  ساعت 23:22  توسط حنا گلی 


 145

۱- دوستان عزیز همگی فردا شام دعوتید!..بعد از زمانی بسیار طولانی میخوام مهمونی بدم!...بابا وقت نمیکنم.وقتی ۵ شنبه ها هم تا ساعت ۱۰ میمونم ..دیگه جمعه هام فقط به لالا میگذره...حالا فردا هرکی میخواد بیاد!..دوستانه مجازی هم میتونید بیاید!..ولی خونه مجازی ایم همین جاست!..میتونید فردا شب بیاین این جا تویه وبلاگ ام بشینید! واسه خودتون هم چایی بیارید که سرتون گرم بشه!

حالم خوشه!...

۲- وقتی فروش میکنم میرم زیره میز..پولا رو بوس میکنم!!!! بسکه خوشحال میشم پول میبینم!..(لبته اینو زمانی میکنم که شاگرده اون دوروبرا نباشه..والا  دیگه از من حساب  نمیبره میگه این خله!..امروز هم همه پولای صندوق رو ورداشتم هی با خودم بردم این ور و اون ور!!...وای تراول نو چقدر خوشگله!!چه جنسه خوبی داره!!!هرچی بهش دست میزنم خسته نمیشم!..تویه خونه هم میشینم پولا رو هی رویه هم میچینمشون و خونه سازی میکنم....!..اینه احواله ما....

این ماه هم اجارمون درنیومد..ولی خدا بزرگه...ایشالا ماهه بعد در میاد...

۳- رفتم چندین تا گلدانه حصیری و گل مصنوعی خریدم که به مشتری هام کادو بدم!...میخوام کلاس بزارم!..باید ببینم چه تاثیری داره...بعدا بهتون میگم...

۴- دیشب رفتیم خونه بابابزرگ ام ..بعد عمو ا هم اومد انقده چپ چپ منو نگاه کرد..بعد گفت خوب به سلامتی کارخونه تون خوبه؟!!!! گفتم : بله؟ کارخونه؟...اشتباه به عرضتون رسوندن! یه مغازه اجاره کردیم یه نفر جنس ریخته توش منو هم گذاشتن بالا سرش که فروش کنم!!! کارخونه؟؟؟!!!!!...بعد هم که براش تعریف میکردم حسادت از سرو روش میریخت!!! من هم انقده خوش بودم دیشب..چون از دیشب اون تراول خوشگلا رو گذاشتم تویه جیب امو میچرخم!!!! که حوصله نداشتم جولوش پنهونن کاری کنم ...البته خوب واقعیت اینه که این ماه هم از جیب عزیزم دارم میزارم واسه اجاره و شاگرد و...و پولی که درومده رو باید بابت خرید هایی که الان موعده چک اشونه بدم....ولی به جانه شما تراول  به آدم اعتماده به نفس میده!میگید نه؟..بیاین کیف امو ببینین!!! انقده قشنگه!!

شبه همه خوش...

راستی مطلب دیشب ربطی به روزه زن و مرد و بچه و پیر و اینا نداشت....من به این روزا باور ندارم ..نه به کسی تبریک میگم ...نه خوشم میاد از کسی که میگه..... هویجوری نوشته بودم!

  + نوشته شده درپنجشنبه 27 تیر1387  ساعت 0:51  توسط حنا گلی 


 144

مردان عزیز زندگی من.....چه کرده ام بر شما؟ از من چه بر دل دارید؟....من همیشه همتان را دوست داشته ام...صادقانه ...و تنها در جستجویه محبت تان بوده ام..همین ...و البته صلاح  تان...و اینگونه مرا طرد میکنید؟...چه کرده ام من بر شما؟...من چه کرده ام؟....

پدر عزیزم! سالها در جستجویه ثبات  خودم به تو بودم...برادرم !..من فقط با تمامه عشق دوستت دارم...شوهرم! ..بیش از این در توان ام نیست .....آقایه م !..شما به من داری دروغ میگی...آقای ق! ...میدونم سخته جوابه سلامه منو بدی ...ولی سلام  مستحب است و جواب اش واجب...این هم گفته پیامبره محترمته..که براش روزی ۵ دفعه جولویه عموم خم و راست میشی...و همسایه هیز من! تو که هم زن داری هم دختر...مشتری محترم ! من اگر میخندم داله بر هیچ نوع کشش و جاذبه ای از طرف شما نیست...و ..و ...و ...

یه چیزی به همتون بگم...ریز و درشت ...دوست و غریبه....با همتون میجنگم....با همتون...و صد البته با نبود من این شماهایید که ضرر میکنید...چه که عشقی به پاکی عشق ام دیدید؟...حرفی به صداقت سخن ام شنیدید؟..فداکاری تا این درجه در تصورتان میگنجه؟....نه ...بهتون میگم..هرچند اشک از چشمانم سرازیره و همتون و دوست دارم ..ولی ....من باید باهاتون بجنگم...چه که براتون میجنگم...

این سرنوشت رو قبول دارم ...روزگار رو پذیرفتم...سرم رو پایین گرفتم ..راه خود رو میرم...انقده به من قفا نزنید...چه که برمیگردم و لگدی حواله تان میکنم...از این لگد..هرچند دلم براتان میسوزد...شمایید که نفله میشوید....

گاهی خنده گاهی گریه ..آخه این چه کاریه؟..

آسمونه قلب عاشق ...افق اش رنگ غروبه....

من هم عاشق ام .

خدایا یه پولی به من بده یه عقلی به این مردان عزیز!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 26 تیر1387  ساعت 2:3  توسط حنا گلی 


 143

یه چیزی این اواخر مثه خوره  افتاده به جونم ..دائم سعی میکنم که از ذهن ام بندازمش بیرون تا خدایی نکرده بهش انرژی نداده باشم...اون جناب برادر و دوست دختره میمون شان هستند...یه چیزی رو خیلی بهش مطمئن ام...تویه رابطه این دوتا تمایلات جنسی حرفه اول و میزنه...و احتمالا حرفه آخر!...بسکه این دختره لوس حرف میزنه...گوه بزنندش ...دانشگاه تهران هم واسه فوق قبول شده..داداشه ما به این موضوع خیلی مینازه....هزار و یکی ایراد داره..داداشه ما اینو آتو کرده میکوبونه تو سره ما...به مامانم میگم بزار یه جورای داداشم رو تشویق کنم بره از اون کارا بکنه...مگه چیه؟ ۲۴ سالشه دیگه...یه روزی باید این غلطو بکنه دیگه ..حالا بزار من بهش بگم که این کار واسه چند دفعه اشکال نداره..از نظره من واقعا ایراد نداره..بابا بلاخره این بدبخت هم غریزه است دیگه ...حالا بعضی ها خیلی دوسش دارند بماند... ..مامانم میگه نه...اصلا ...چشماش هم گرد شد  و گفت هیچ وقت این کار رو نکن... ولی باید روش کار کنم...میخوام بهش بگم بابا  به وله  ۹۰ درصده علاقه اش به این یارو جنسیه...بزار تبش بخوابه .ببینم حاضره رویه این مارمولک تف هم بکنه؟..من یکی که حاضر نیستم نگاش هم بکنم...حالا شاید اصرار کرد نگاش کردم ا...!! ولی همینجوری نه!

دیشبی دوباره دل درد کذایی من افتاد به جونم ..تا ساعت ۳ صبح مثه مار به خودم میپیچیدم!..بعد هم به زوره ۳ تا قرص خوابیدم...عصری رفتم دکتر ...دیدم انقده مطب اش شلوغه که  اگه برم تو از کلاس ام جا میمونم...واسه همین نرفتم...بلاخره بعد از یک سالو نیم هم رفتم دندان پزشکی..دکتره هی گفت به به ....پرسیدم یه یه ملیونی توشه دیگه؟..گفت نه...۸ تا باید پر بشه ۲ تا روکش..یکی کشیده بشه!!.خوبیم اینه که نمایه دندونام خوبه...این ردیف جولو فقط سالمه..لامصب تا ته خرابه... بچه گی هم مثه خر شیر خوردم! تازه یواشکی ماله سیاوش رو هم میدزدیم و میرفتم یه گوشه میخوردم! ..از شیره خشک تمامی کودکان در خانواده مادری هم خوردم .. ..قوطی قوطی میدزدیم میرفتم یواشکی میخوردم!!  (نگفته بودم؟ من دست ام کجه!)...فکر کنم آه این بچه هایه فامیل  گرفته من دندونام این  طوری شده!...اگه آه ایناست ..پس چرا  این زندایی ما که کرور کرور  اموال منقول و غیر منقول میدزده٬   سره مره گنده هم هست و از من هم سالم تره  با اینکه سنه خره نمیچه پیر رو داره؟..والا شانس هم نیوردیم!!! خواهر!!!

امروز یه چیزی فروختم!..خیلی حال داد ...یارو با پول اومد که بخره..اصلا هم بالا و پایین نکرد...البته ۷۰ هزار تومن تخفیف دادم بهش ها!!..ولی خیلی آدمه خوبی بود...شما هم دوستان میرید خرید  عینه بچه آدم هرچی نشونتون دادن بخرید دیگه!! اه..هی میرن هی برمیگیردن ..هی میرن هی میان!...خداییش یه یارو هه هست میخواد دوتا کتابخونه بخره دهنه همه ما رو سرویس کرده .. از هفته پیش تا حالا۶ دفعه رفته و اومده...یه دفعه تنها ..یه دفعه با داداش اینا...یه دفعه با خانوم بچه ها...۳ دفعه با باباش...۱۲ بار با عموش اینا ۲۳۴۵ بار با همکاراش....با بچه ها قرار گذاشتیم دفعه دیگه اومد همه با هم بریزیم سرش  قده خر بزنیمش!...یا مثلا ماشین  اش رو آتیش بزنیم...البته این باره آخری هم که اومد دیدم ماشین اش از جولو خورده..احتمالا سره یه بدبخته دیگه ای هم همین برنامه ما رو پیاده کرده...ماشین اش رو زدن داغون کردن!

ببخشید که انقده میگم خررررر...... آخه جانور بی آزاریه ..خیلی هم خره!...دیگه جونوری به این خری سراغ ندارم که مثال بزنم!

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 25 تیر1387  ساعت 1:16  توسط حنا گلی 


 142

ـ دلشوره هی میاد تویه دلم و بیرونش میکنم... مثله سیل سرازیر میشه و  باز جولوش رو میگیرم . بهش میگم روزی که آشتی کرده باشیم اوضاع از اینی که هست سخت تره ..اینو بدون..چون الان میگی قهری و خیلی چیزا رو راحت از سر باز میکنی..ولی روزی که آشتی باشی میتونی بگی نه؟..

ـ امروز حسابی با شرکا قاطی کردیم.باسه اینکه اجناس را به ما گرون میفروشن...آقای ق برامیه سری فاکتور فرستاد که با فاکتور هایه قبلیش تفاوت داشت..من هم اختلاف قیمت ها رو حساب کردم و براش دوباره فکس کردم! البته اینها دستورات شوهری بود! شوهری عزیزم خیلی خوب کار بلده..چون سالهاست که کار کرده حسابی بلده که کار کردن چطوریه...خلاصه آقایه ق هم زنگ زد و شاکی که این چیه فکس کردین؟..گفتم اختلاف حسابهاست...اولش داد میزد..من هم خونسرد جوابش  دادم...آخراش دیگه به ...خ.ری افتاد گفت من نمیدونم خودتون با آقایه م صحبت کنید!! من و شوهری هم  از هیجان تویه پوستمون نمیگنجیدیم...خلاصه حسابی تونستم مچ شونو بگیرم که برایه ما گرون حساب میکنن!چون قراره که رویه اجناسی که به ما میدن تا ۳ ماه هیچ سودی نکشند!..ولی ضایع شدن ..بعد گفتن که آره ما ۷ درصد میکشیم!...این هم شد یه برگه برنده به دسته ما!...خلاصه سه شنبه ادامه مباحث خواهد بود...

امروز ۲۰ بار زنگ زدم به .... واسه جنسهایه شوهری که مطمئن بشم جنسش روبه کسه دیگه ای نفروخته و اینکه یه سری تغییرات تویه فاکتور بدم...انقده به یارو گفتم قول بده که به کسه دیگه ای این جنسو نفروشی ..که تا زنگ میزنه میگه: سلام! قول میدیم به کسی نفروشیم! بعد شروع میکنه حرفش رو میزنه! به عبارتی سرویس نمودمشان!

چرا انقده همه دیر به دیر آپ میکنن؟

غریبه آشنا من آدرسه سایتت رو ندارم...لطفا برام به صورته خصوصی بزار..مرسی...

هی امروز از طریقه ایران سل به اینترنت کانکت شدم! ولی انقده که شلوغ بود و سرعت پایین که هیچ جا نتونستم برم! ولی چه حالی میده آدم با موبایل آن بشه!!!

شبه همه خوش

  + نوشته شده دردوشنبه 24 تیر1387  ساعت 0:4  توسط حنا گلی 


 ادامه 141

امشب از دوستانه پدرم ..دوستانه ۳۰ ساله اش..زنگ زدم خونه مامانم اینا ..من هم اونجا بودم و گوشی رو برداشتم..انقدر منو تحویل گرفت..گفت من تورو از پدرت هم بیشتر دوست دارم! گفتم من تور واندازه روژین خودم دوست دارم...دلم براش تنگ شده بود...ولی متاسفانه این اواخر دائم الخمر شده...و اعتیاد چیزیه که منو همیشه میترسونه...به آدمهایه معتاد به هرچیزی...میترسم.. برایه همین نمیدونستم من هم همون طور آزادانه احساساتم رو براش بگم؟ یا که نه...به هر حال از هرکدام تا حدی گذاشتم ..هم احتیاط و هم عدم احتیاط!...بهش گفتم..آقای ...خیل یدلمون برایه دریاچه ولشت تنگ شده...ولی از روزی که شما زمین به اون بزرگی و بکری رو  درکناره اون دریاچه فروختی...دیگه دلمون نیومده بریم دریاچه...بهشت رو فروختی....گفت نگو..نگو..که خودم دلم خونه...

میتونم بگم بهترین خاطرات ام رو بعد از دوران کودکی از دریاچه ولشت دارم....

دیگه حتی از مرزن آباد هم که رد میشم دلم میگیره..وای که چه خاطراتی داشتیم ازش..چه روزگاره خوشی رو گذروندیم اونجا...

 

  + نوشته شده دریکشنبه 23 تیر1387  ساعت 0:21  توسط حنا گلی 


 141

امروز امتحان داشتم..۴ ورق بود زیرو رو...من هم برایه اینکه مثه دفعه قبل نشه و جچیزی رو جا نزارم خیلی با دقت شروع کردم به حل اش و  خواندنش..بعد که تموم شد دیدم هی بچه ها لفت اش میدن..گفتم خدایا نکنه باز هم چیزی جا مونده من ننوشتم؟!..باز هم گشتم . گشتم  ..دیدم که نه همه رو حل کردم ..بلاخره برگه رو دادم به معلممون...خانوممون هم از ترسش شروع کرد تمام برگه ها رو چک کردن که ببینه من چیزی رو جا نگذاشتم  ..بعد یه برگه رو بهم برگردوند گفت اینو پاسخ ندادی!!! فکر کنم کور شدم!! همه زدن زیره خنده!..معلممون هم گفت که شغلش اینه که ببینه من جواب همه سئوالات رو دادم یا نه!!

ساعات کاریم زیاده ..خیلی خسته میشم...

میگم ..آدم میتونه بچه هم بیاره؟؟!!! اصلا به مغزم نمیرسه..مگر ممکنه؟...

دلم نمیاد خلوته خودم و شوهری رو بهم بزنم..شاید بزرگ که شدم یه گنده شو بیارم!

جمعه رو به خواب گذروندم ..واسه همین وقتی بیدار شدم چنان سردردی رو تحمل کردم که نگو...

الان هم خوبم..مرسی...شما خوبین؟

 

 

  + نوشته شده درشنبه 22 تیر1387  ساعت 23:40  توسط حنا گلی 


 140

آروم تر ام.

گفت : میدونم اشتباه کردم ..ولی نتونستم جولویه احساسات ام رو بگیرم..و من بخشیدمش..چون خودم هم خیلی مواقع احساساتی میشم..و اینکه گفت میدونستم که دارم اشتباه میکنم ولی دلم تنگ شده بود ..خواستم برم........

دیشب از ناراحتی چنان قلب دردی گرفتم که نگو...فکر کنم چون گریه نکردم ..نتونستم که خالی بشم.. واسه همین درد تویه دلم موند.. با اینکه خیلی خیلی خوابم میومد از درد قلب وتپش قلب تا ساعت  ۳نخوابیدم..آخر سر رفتم یه  آرامبخش و قرصه قلب خوردم تا خوابم برد....صبح هم شوهری رفت مغازه من خوابیدم تا ساعت ۱۲!...ولی دست ها و پاهام جون نداشت...خیلی خسته بودم...

ولی هنوز غصه دار ام...هنوز نمیتونم راحت ببخشم....غمگین نیستم ..ولی شاد هم نیستم...خالی ام..حوصله هیچ احساسی رو ندارم ...

چقدر هوا گرمه...خیلی وحشتناکه...مردم از گرما...

خدایا کمک مون کن.

شبه همه خوش...جمعه همگی مبارک!

وای فردا لالا!!

  + نوشته شده درپنجشنبه 20 تیر1387  ساعت 22:52  توسط حنا گلی 


 139

چه گوهی خوردم گفتم خودمو پیدا کردما! چه غلطی کردم که گفتم قوی ام!

از اونی که میترسیدم اتفاق افتاد.....۷ ماه تمام استقامت بیجا...استقامت بیفایده...بهم میگه نه باور کن اونطور که تو فکر میکنی نیست...هیچ اتفاقی نیافتاده فقط یه دیداره ساده بود.....و من اینو باور ندارم...از بدبینیه و یا از رویه تجربه؟ نمیدونم فقط میدونم که اینو نمیخواستم....میدونم که زور زدن ام بیفایده بود. کسی چیزی رو باور نکرد....کسی به اشتباهی واقف نشد...فقط و فقط من این وسط ضایع شدم...آری.. یه موقع هایی میگم زیادی شدم..زیادی هستم..منظورم اینه که زیادی حضور دارم...همیشه و همه جا هستم....خیلی غصه دار شدم..قلب ام گرفت....ازم خواهش کرد که ناراحت نباشم..اما چطور؟..مگه میشه؟..چشمام تر شدن..ولی گریه نکردم..وقته گریه کردن  هم ندارم..شاید هم حرفش درست باشه..شاید هم این حرکت اش باعث یه اتفاقه سودمند بشه....ولی موضوع اینه کلا من قیدشون رو زدم...از دل ام انداختم بیرون...از قبل هم خیلی دلبسته نبودم..ولی عکس العمل هایی دیدم در نهایت بی عقلی و بی عشقی....نه محبتی در کار بود و نه خرد ای...پس؟چیزی نمیمونه..

مامان و بابام نیستن..هر کدوم سمتی رفتن...دلم تنگ شده...دلم مامانم و میخواد..خیلی وقته یه دله سیر تویه دامن اش گریه نکردم...روم نمیشه گریه کنم...اگه گریه کنم دله اون هم میشکنه...براش تعریف میکنم احوالات ام رو ...ولی با یه دیده روشنفکری و فقط با عصبانیت...نه با دل شکستگی ..چه که خیلی فرق اش هست..اینکه عصبانی باشی تا اینکه دلشکسته باشی..وقتی عصبانی هستی یعنی هنوز میتونی بجنگی..هنوز میتونی قبول نکنی..یعنی که هنوز امید داری..ولی وقتی دلت شکسته ..یعنی رها کردن و ناامید بودن...کاش میتونستم مثه قدیم ها فقط و فقط از دست بابام گریه کنم..چون اون موقع میرفتم تویه بغل مامانم و یه دله سیر اشک میریختم....آخ....آخ....هرچی بزرگتر میشم ..غم هام با سرعتی سرسام آور بزرگ میشن...خدا به داده آینده ام برسه....

هی خدایه بزرگ...کمک..

۲ جلسه پیش امتحان زبان دادم..خیلی شادمان بودم...امروز که جواب رو بهم داد دیدم امتحان دوصفحه بوده ولی من فقط یه صفحه اش رو دیدم!!! دیدم چقدر بچه ها امتحان رو لفط میدن ها...ولی به رویه خودم نیاوردم....نگو اونا دو صفحه حل کردن ..من یه صفحه!...با این حال نمره اول کلاس شد ۱۰ از بیست من شدم ۸!! بابا بچه باحال ام!

زندگی بر همه گان خوش!

  + نوشته شده درچهارشنبه 19 تیر1387  ساعت 23:38  توسط حنا گلی 


 138

خودم را دوست میدارم.....

من دوباره خودمو پیدا کردم...منه عزیز ..منه دوست داشتنی..  با یه جمله:

انسانها تنها با تجربه نادانی است که به درک دانایی میرسند.

و من رسیدم...پس من گناه نکرده ام...من تجربه کرده ام...

زمانی گناهانی انجام دادم..گناهانی که برایه من.. نابخشودنی بود...هرچند که خودم را بارها متقاعد کرده بودم که من گناه کار میستم...ولی باز در ناخودآگاه ..خود را گناهکار میپنداشتم..و این باری بسیار سنگین برایه وجدانه پاک و سفیدم بود...

و اینک....انگار که چراغی روشن شده باشد...فهمیدم..من عزیزهستم..عزیز تر از همیشه...من گناه نکرده ام..من فقط ..کمی..حدودی تجربه کرده ا م...من تا دروغ نگم درک صداقت برایم سخت خواهد بود...و تا زمانی که دزدی نکنم از درستکاری هیچ نمیدانم....و حال چه سبک بار ام..

خداجونم دوست دارم!...میمیرم برات...واسه تو واسه خودم...واسه خودم و خودت....موچ.

چنان باری از دوشم برداشته شده .....که هرگز فکر نمیکردم که بتوان دوباره اینچنین سبک بال بود...الان بال هام بازه...بازه بازه...

چندی پیش دوستی میگفت...کارهات رو تا به آخر نمیرسونی....گفتم :مثلا؟..نام برد.:..زبان!..گفتم خوب تموم نشده!..گفت تنبک..گفتم این روزها هیچ وقت نمیکنم...مگر اینکه تدبیری جدید بکنم و تویه مغازه بزنم...که باید زمان بگذره موقعیت رو بسنجم...گفت کلاس ورزش ات..گفتم دارم میرم که!..از ساعات استراحت ام میزنم و میرم..درسته که یه ماه نرفتم..چون کارم جدید بود و هنوز نمیتونستم مدیریت اش کنم...ولی الان میتونم برم..البته تا آخره تیر زمان دارم...

این بار اولین بار ی بود که وقتی کسی بهم میگفت کارهایه نصفه کاره داری و هدف هایه رها شده ..خیلی به خودم نگرفتم....چون ...فقط شما رها کردنه منو میبینید...ولی دوستان این و  هم ببینید که عزیزه دلم خ...ه دارم میرم جولو ...کاره جدید ..هنره جدید ...علم جدید..موقعیت جدید رو تجربه میکنم..

قرار نیست که همه رو به آخر برسونم...بعضی هاشو اصلا تمام نمیکنم..بعضی رو به تعویق میندازم...بعضی دلم رو میزنن...بعضی با  سرشت من جور نیستن...بعضی رو هم تمام میکنم...

این منم ..ستاره ...زنی در آستانه تجربه....تجربه میکنم دوستان....هزینه شو هم میدم...اسم مینویسم کلاس نمیرم!..به .... که نمیرم...اسم مینویسم نصفه میرم...اسم مینویسم تا آخر میرم...

و اصلا ناراحت نمیشم...من خودم رو یافتم...این تجارب اند که منو میسازند....

جرا باید با عقل جولویه تجربه رو گرفت؟....عقل هرگز به مانند عمل قوی نخواهد بود....پس عمل میکنم...

شاید تویه این کار ضرر بدم...ضرر فقط مادی نیست...زبان بابام و دیگر اطرافیان رو هم دراز میکنم...ولی ...میکنم...من نمیتونم بشینم ببینم بابام با چی موافقه و با چی مخالف تا از لابلایه احساسات ضد و نقیض اش به درست و غلط بودن ...خوب یا بد بودن عمل ام....پی ببرم...وای نمی ایستم..میرم..خودم میخوام بفهمم...هزینه اش رو هم میدم...زمانی که من ۶۰ سالم بشه ..ارزش برایه من ماشین و خونه و ویلا نخواهد بود.....مهم دانایی من است...تجارب ام....اینا است که لبخند بر لب و دل من میاره..همینطور که الان میاره....پس میدم..معامله میکنم....چه بهتر که خونه و ویلا هم تویه این معامله بدست بیاد...ولی ....من خودمو میخوام ...من تنها زمانی خودم رو باور دارم و برایه خودم عزیزم که بفهمم دانا ام...پخته ام ..و این سند برتری من بر اطرافیان و البته هسته اصلی اعتماد به نفسه منه....

پس: پخته میشویم!

...........................................

صبحی یه گداهه اومد تویه مغازه..(ما بیشتر از مشتری گدا میاد سراغمون در روز) اوا بود! چاق و خوشگل و بد لباس و پیر!..گفت دخترم کاسبی چطوره؟..گفتم خراب!..گفت اسفد دود کن..صبح به صبح برو حمام.. ریز آب گه برکت خداست بگو..خدایا کمک ام کن..من که کاره بدی نکرده ام!.من که گناهی نکرده ام...بگو بچه دارم قدو نیم قد!!! بگو غریب ام تویه غربت  گیر کرده ام!!! ..به داد ام برس...و خداوند کمک ات میکنه!!! گفتم آخه من که بچه ندارم..من که غریب نیستم..من که تویه غربت گیر نکردم..گفت نه ...اینا رو بگو..من به یکی توصیه کردم هر روز صبح به خدا اینا رو بگه..انقد کارو کاسبی اش خوب شده که نگو!!!!!

خدایا من ۱۰ تا بچه دارم...شوهرم هر شب کتک ام میزنه...تا به امروز ۴ الی ۵ بار پوسته کله ام رو کنده..نمیزاره از خونه خارج بشم...خونه نداریم..ماشین نداریم(اینو واقعانداریم ..ولی میگم که دلش به رحم بیاد!) دو سه روزه چند تا جوش زدم!...کفش ام بعضی شبا بویه سگه مرده میده!..شاگرد ام خیلی خره! واسه اجاره خونه موندم!..به نونه شب محتاج ام(خدایش وقت نمیکنیم نون بخریم!)...و هزار تا چیزه دیگه.. خدایا من که گناهی نکردم ..من که بنده خوبی بودم..کاسبی منو راه بنداز!!!
وقتی رفت بیرون مرده بودم از خنده!!..خیلی راحت میگه به خدا دروغ بگو!!..

بیچاره خدا!
این روزها هیچ وقت نمیکنم آپ کنم..شبها ساعت ۱۰ یا ۱۰ ونیم میام خونه تا یه چیزی بپزم وبخورم و یه خونه سرو سامون بدم...وقت نمیکنم که بیام نت..

پنج شنبه و جمعه هم شمال بودم...واسه همین وقت نکرده که آپ کنم... و یا حتی وبلاگهای دوستانو نخوندم...

میام...دعا کنید فروش کنیم..من هم خوشحال میشم میام آپ میکنم..میدونم که همتون کشته مرده منید...توروخدا میبخشید!

  + نوشته شده درسه شنبه 18 تیر1387  ساعت 23:26  توسط حنا گلی 


 137

جریان زهره ترک ها همچنان ادامه داره!

دیشب داشتیم میرفتیم برایه خواب..شوهری رفت دراز کشید...من هم همه چراغها رو خاموش کردم...رفتم دستشویی...وقتی برگشتم..دیدیم از تویه این یکی اتاقه یه نوری میاد..با خودم گفتم وای..من که الان همه چراغها رو خاموش کردم..رفتم جلو تر دیدم چراغ مطالعه روشنه ....داشتم فکر میکردم که من که  همه چراغها رو خاموش کرده بودم ..چطور میشه که خودبخود روشن بشه؟...رفتم جولو تر..و چشمم که داشت به تاریکی عادت میکرد ..یهو دوتا پا دیدم!...دیدم که یه  پیره مردی نشسته رویه  تخت٬دوتا دست هاش رو هم گذاشته رویه زانوها و داره منو نگاه میکنه....پشت ام تیر کشید...تا سرش رو دیدم...اون صورتک وحشت ناک رو دیدم که به من زل زده!....جیغی کشیدم اساسی!..جناب شوهرمان خواسته بود کمی مزاح کنه!..انصافا گریه ام درومد!!نه اینکه از این صورتک بترسم...از اون حالت موذیانه ای که تویه تاریکی نشسته بود و بهم زل زده بود ترسیدم ...زهره ام ترکیده...پاره پاره شده!!..کسی رو سراغ دارید حاضر باشه بهم اهدا کنه؟...کسی اضافی داره؟...

رفتیم بخوابیم...پتو نبود...گفتم برو بیار از اون اتاق...گفت تو برو....گفتم تو برو....اون هم دوباره از من خواست که برم..گفتم باشه....داشت حرف میزد...از ادکلنی که گرفته تعریف میکرد...من هم رفتم صورتک رو گذاشتم رویه سرم و با پتو برگشتم..البته پتو رو جولویه صورتم گرفتم که نبینه منو...اومدم تویه اتاق پتو رو برداشتم...یهو ساکت شد!!!! رنگش هم پرید...فقط گفت:مسخره!!! من هم مردم از خنده!..بازم به یه عضوه پیوندی نیازه!!! ...بعدش هم بلافاصله آتش بس اعلام کرد!...

امروز بلاخره شاگردمان برایه گواهینامه قبول شد!!..بعد از۲ ماه امتحان دادن!!....چند روزه پیش شوهرم داشت واسه خودش آواز میخوند تویه مغازه..اونم گوش میداد!...بعد  گفت آقایه فلانی من هم  مثله شمام...هر موقع میزنه به سرم آواز میخونم!!!!شوهرم گفت ..یعنی من دیونه ام؟..گفت نه آقا نه ..خدا نکنه!!!

شرکا امروز جمع بودند! باباشون هم بود...اجاره ماه پیش رو ازمون گرفتن...هی....چطور اجاره ای که سهم پسرشه رو از جیب میده...ماله مارو از خودمون میگیره؟!!! ماله ما رو هم خودش بده دیگه ..ما هم مثله پسرش!! مگه چیمون از اون کمتره؟...تازه قدمون هم بلند تره!

ظهر خسته و کوفته اومدیم خونه....خرید هم کرده بودیم دستهایمان پر بود...۳ کیلو هم دوغ خریده بودیم ..  شوهری اومد چیزایی که تویه دستشه رو بزاره رویه اپن...یهو پلاستیک اش پاره شد و با اجازه همگی پلاستیک دوغ افتاد رویه زمین و ۳ کیلو دوغ پخش زمین شد!!!! فرش مون رو که الان میشه دراز بکشی یه گوشش رو بزاری دهنت مک بزنی!!! دوغ خیلی خوشمزه ای با  رایحه خوشه نعنا و پا  وارده دهنتان میشه!..خواستیم فرش رو بزاریم تویه یخچال که دوغه حروم نشه....متاسفانه جا نشد!..حالا میخوایم پهن اش کنیم تویه آفتاب که به صورت کشک ازش استفاده کنیم!..این فرش عزیزمون در حاله حاضر فقط مصرف خوراکی داره!..باید یه فکری به حال زیر اندازمان بکنیم!
تا ساعت ۱۰ شب داشتم خونه میشستم!...یه لایه دوغ تویه همه خونه بود...هرچی طی میکشم نمیره..لامصب چربه...بیچاره شدم...

نتونستم کلاس امو برم...انشالا جلسه بعد...نه که مجانیه!..خیالم راحته!
بای

 

  + نوشته شده درسه شنبه 11 تیر1387  ساعت 2:16  توسط حنا گلی 


 136

عصری رفتیم واسه بابابزرگ ام کیک خریدیم و بردیم خونشون..همون موقع هم سپیده اینا و دایی م . اومدن..بعدش هم دایی ع. با زنداییم...بعد هم مامانم و بهاره...خلاصه حسابی شلوغ شد!..همه هم بیخبره هم رفته بودیم..احتمالا همه میخواستیم که خودمون بابابزرگ و شاد کنیم...ولی یه حسه حسودی نذاشته که به بقیه خبر بدیم!!!..خلاصه بابابزرگ ام خیلی خوشحال شد...ما هم همینطور.. وقتی ما  رسیدیم  بابابزرگ ام تویه باغچه بود...انقد هم ماشالا درختا بزرگ و پر برگ شدن که اصلا تویه باغچه کسی باشه معلوم نمیشه ...خلاصه همه کادو هارو گذاشتیم رویه میز..بعد تا بابزرگ ام اومد سپیده میمون پرید کیک رو باز کرد و شمعا رو گذاشت روش!!! تویه دلم کفرم درومده بود...این دختره تا مادرش رو میبینه ...چنان ذاته پست اش رو میاد که نگو....این کارو کرد یعنی که ما هم تویه کیک دخیلیم!!..من هم که روم نمیشه بگم..بابابزرگ اینو ما خریدیم...بعد هم پرید رفت بلوزی که واسش خریده بود و بهش داد و چنان ماچی ازش کرد که نگو  بعد هم داد زد علی..بیا بابابزرگ رو بوس کن... ..شوهری هم علی رو مسخره کرد و گفت علی برو رویه  پایه بابابزرگ بشین که  عزیز تر شی!!....زن دایی ما  هم (مامانه سپیده) چیز خله تمامیه.... شمع ارو روشن کردیم همه داریم تولدت مبارک و میخونیم...و فیلمبرداری هم میکنیم...بابا بزرگ هم منتظره که آواز تموم بشه و شمع هارو فوت کنه....یهو زن دایی آ. وسط آواز پرید  و زارت شمعهارو  فوت کرد!!!!!!!به سپیده گفتم یه موقع هایی واسش تولد بگیرید  که اینطوری نشه!!...بعد ش هم هر هر میخنده...فکر میکنه که خیلی بچه باحاله!!....بعد هم سره یه موضوعی به شوخی بهش گفتم قدر دایی مو بدون...یهو گفت..من نمیدونم..من؟...بعدش هم بغ کرد تا آخر و حرف نزد و قهر بود با همه!!! جهنم! زن دایی ن . میگه از حرفه تو ناراحت شد! گفتم من که حرفه بدی نزدم؟...گفت برو از دلش در آر!..من هم به رویه خودم نیوردم...والا زنیکه چیز خل....واسه من نازک نارنجی هم شده...البته بیشتر  نازک قهوه اییه تا نازک نارنجی!!!( این پوست اش رنگ دانه ای داره ها!!! بینظیر...قهوه ای سوخته!!! ما تو کارمیزو چوب بهش میگیم وینگه!!!)

بیشتره ساعات امروز رو خواب بودم..خواب ام هم نمیومد ها...ولی میخوابیدم!!! عقده ای شدم!

وای باز هم شنبه!! البته این شنبه رو دوس دارم..جون یه نفر گفته میام خرید!

  + نوشته شده درشنبه 8 تیر1387  ساعت 1:6  توسط حنا گلی 


 135

همیشه موقعی که میخوایم از خونه بریم بیرون ..من زودتر از شوهری آماده میشم.....میشینم دمه در و هی غر میزنم ..بدو بدو...

چندی پیش ..آماده شده بودم کامل..آرایش هم کرده بودم لباس هم پوشیده بودم...و آقا دوره خودش میچرخید...من هم گفتم تا تو جاضر بشی من میرم تویه حیاط میشینم منتظرت....بعد هم درو باز کردم که برم بیرون..یهو یه فکر شیطانی به مغزم رسید....درو بستم و بی سر و صدا اومدم پشت دیواره راهرو که اتاقا توش ان نشستم...شوهری داشت واسه خودش میچرخید و آواز میخوند....از راهرو اومد بیرون من هم یهو پریدم جولوش و نعره کشیدم !!!!!! اون بنده خدا هم که فکر کرده بود من الان تویه حیاط نشستم ..منتظرش....زهره اش ترکید!!!! یهو داد زد ...وای!!! من هم دوباره از داده اون داد کشیدم ..بعد هم ولو شدم از خنده....ولی اون  رنگش پریده بود و اصلا  هم نمیخندید..باهام قهر کرد...بام حرف هم نمیزد....بعد نشست رویه زمین .. دراز کشید....من هم اون ور از خنده دراز کشیده بودم...هم انقده بد اخلاق بود که نمیتوستم راحت بخندم ..هم خودم مرده بودم از خنده...خلاصه اشک بود که از چشمام میومد....هی بهم میگفت آب قند بده..نخند..کارت خیلی مسخره است....اصلا خوشم نیومد....تا آخره شب هم باهام قهر بود....هیچ هم نمیخندید!!!...بعدش هم گفت اگه بچه دار نشیم تقصیره خودته !!!!

این سفره آخری که رفته بود بلاده کفر...یه صورتک اوورده...صو رته یه پیره مرده با موهایه سفید..خیلی هم طبیعی....از اون شبی که اوردتش....وقت و بیوقت میزارم رویه سرم و میرم میترسونمش!!!!از پشت سر میزنم به شونه اش ...بر میگرده میبینه....میترسه ..ولی کم عکس العمل نشون میده!!! میدونه اگه بخنده چه بلایی در انتظارشه!...

پریشب ام بی سی تو ...یه فیلمه وحشتناک گذاشته بود...من هم خسته بودم...واسه همین میترسیدم...(من کلا از این فیلما نمیترسم...واسه همین خیلی دنبال این جور فیلما  ام...بسکه ترس ام نمیگیره!)..تازه فیلم تموم شده بود..من هم داشتم پشتی ها و لیوان های چایی رو جمع میکردم...ساعت ۳ نصفه شب بود...شوهرم زد به پشتم ..برگشتم...اون صورتک رو گذاشته بود!..قدش رو هم کوتاه کرده بود...یعنی زانو هاشو خم کرده بود....چنان جیغی زدم که خوده شوهرم پرید!!...بعدش هم غش کرد از خنده!!.....من هم مونده بودم چه بگم؟!! چاه نکن بهره کسی...

مامانم خیلی وقته اصرار میکنه که بچه دار بشید....اینو براش تعریف کردم...گفت فکر بچه رو از ذهن تون بندازید دور!!!...

این جام به ما نساخت.....تلافی جام پیش درومد که همه چی بر وفق مراده ما بود....آقا ما طرفداره هر تیمی شدیم باخت!!... ولی با این حال باز هم امیدوارم آأمان ببازه!...

رفتم کلاس زبان..باز هم تاپ شده بودم....واسه همین این ترم مجانی ثبت نام ام کردن...چونکه ۴ ترم پشت سره هم تاپ شدم!! خیلی خوشبختم!...انقده ذوق کردم که معلمم که اونجا بود پرسید ستاره خیلی خوشحال شدی؟!! گفتم آره!!! ۴۵ هزار تومن هم پولیه واسه خودش!!...میدونی میشه چند دست چلوکباب توپ زد باش؟!!!

سیاوش بیچاره خیلی اصرار کرد که بریم..نرفتیم..نمیتونم مغازه رو ول کنم....دلم نمیاد...میدونم هم هرو ناراحت میکنم.. دلم نمیومد دله داداشی رو بشکنم...عذاب وجدانی گرفتم شدید...

رفتیم خونه مهی اینا جایه همه خالی...رها یه خر بیخبر رفته کیش!!!! میمون!!

فردا تولده بابابزرگ امه....۸۰ سالش تموم میشه.....متولده ۱۳۰۷ است....انشالا که هزار ساله بشه... میریم دیدنش..میخوام کیک هم بخرم ببرم براش....باید زود برم تا این سپیده خودشیرین ..نپریده زودتر اونجا....مسخره پارسال یه هفته قبلش زنگ زده به بابابزرگ ام بهش تولد و تبریک گفته ..واسه خاره اینکه نفره اول باشه!! میمون!
جمعه مبارک!

  + نوشته شده درجمعه 7 تیر1387  ساعت 4:10  توسط حنا گلی 


 134

هیچ خبری نیست!...هیکی نمیاد بخره!...فردا  دقیقا یه ماهه که رفتم سره کار....دقیقا یه ماه...

بعد از یه ماه میتونم بگم که اگه شوهری نباشه که کمک ام کنه ٬ شاید از عهده اش بر نیام...تقریبا هر روز اومده کمک ام....دستش درد نکنه...

امروز بابام اومده بود خونمون...من سره کار بودم...اصلا حسه خوبی نداشتم! ..دوس ندارم وقتی خوه نیستم کسی بیاد خونم!..شده اون آدم بابام باشه....ظرفهایه شبه قبل هم نشسته بودم...ظهر که اومدم خونه...از بیرون غذا گرفته بودم...مثه سگ بودم!بابم گفت چته خستهای؟..گفتم نه گشنه ام...بعد دیدم زشته  خیلی سگ ام..یه خورده اخلاقم و بهتر کردم..انقده این ۵ یا ۶ روزه اشتهام  زیاد شده که نگو..فکر کنم به خاطره قرص آهنه که میخورم...خیلی اشتهام رو زیاد کرده...هرچی میخورم سیر نمیشم...امروز کلاس زبان ام هم شروع میشد که من نرفتم!...بسکه خوابم میومد....دیروز هم بعد از یه ماه بلاخره رفتم باشگاه...انقده خسته بودم..شب هم نشستم بازیه ایتالیا رو دیدم دیگه مرده بودم از خواب...تازه بعده  بازی گریه هم کرده بودم!...چونکه من عاشقه ایتالیا م...بسکه همشون خوشگل ان!.

واسه همین امروز ظهر که خوابیدم ..دیگه نتونستم بیدار بشم...شوهری جام رفت مغازه.تا ساعت ۷ خوابیدم...ولی بیدار شده بودم انقد منگ بودم که نگو...نمیتونستم حرف بزنم...زبان ام سنگین شده بود..

حالا هم خوابم میاد.

بلاخر ه امروز بعد از ۵ ماه جنس هایه شوهری رسید!..۵ ماهه تمام معلوم نبود که جنس هاش میاد یا نه..

من  هم نذر کرده بودم که جنساش بیاد...ولی نذر کرده بودم که زودتر بیاد....نمیدونم الان باید بدم؟ نمیدم!

بابام با سیاوش رفتن شمال...سیاوش هی به من اصرار میکرد که ما هم بریم...حتی ماشین  رو هم داد به ما گفت با  ماشین ام بیاید!!! من هم به این همه محبت یه ذره مشکوک میشم...میگم نکنه اون افریته هه میخواد دله منو ببره؟..واسه همین داره سیاوش رو با من خوب میکنه؟..البته دیر زمانیه که با هم خوبیم ها...ولی نمیدونم...داداشه گلم هم دله پاکی داره...امروز بهش گفتم میخوام ماشینت رو بخرم!..آخه میخواد بفروشتش....بعد بهش گفتم ۱۰ تومن میدی؟؟!! (قیمت اش حدودا ۱۷ یا ۱۸ هست) گفت اصلا مجانی ببرش!!! من هم بسیار مشعوف شدم! میخوام مجانی برش دارم....میخواست نگه!..

شوهری میگه یه هوندا دیدم ۶ میلیون(بگو ۱ میلیون! کی داره؟!!) میگم وقتی  پرشیا ای ال ایکس رو میدن  مجانی آدم برایه چی پوله بی زبونش رو دور بریزه!!!....پررو  میشویم!

مامانم و بهاره هی از دست بابام کفرشون میگیره....غرش رو به من میزنن..البته هر دو آدم های خویشتن داری هستن....تویه همه شون....بین من و سیاوش و بهاره و مامانم ..من از همه غر غرو ترم..و از همه کمتر حرف تویه دلم نگه میدارم...همه چیمو راحت میگم..ولی بهاره و سیاوش (که هردو عینا لنگه همن...واسه همین هم هست که کمتر با هم میسازن) خیلی کم پیش میاد حرفاشونو بزنن...مامانم که دیگه چی بشه که یه ذره حرف بزنه!...کلا خیلی آدمه ساکتیه ..خیلی...ولی بابام موذیه...هر حرفی که جولوش میزنی...هیچ وقت اگه مخالف باشه صداشو در نمیاره..ولی بعدش چنان حالی از آدم میگیره که نگو..واسه همین همیشه از اینکه پیشش حرف بزنم نا راضی ام...احساس نا امنی میکنم....البته حرفمو میزنم..چون نه خودم بلدم حرف نگه دارم ..و نه شوهرم!! اون که الهه حرف نگه نداشتنه!! خودش میگه من حرفای مردم و خودم و چال میکنم...ولی نه که خاک اش ماسه اییه...باد که میاد ..خاک از روش میبره!!

بای!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 4 تیر1387  ساعت 0:41  توسط حنا گلی 


 133

این که آدم یه روز در هفته فقط تعطیل باشه خیلی کمه..واقعا کمه...برام سخته...صبح ۱۰۰ بار  با استرس بیدار شدم..بعد هی به خودم نهیب زدم که نترس امروز جمعه است...بخواب...بخواب... تا تونستیم تا ساعت ۹  ونیم بخوابیم...بعد هم برامون باز اومد..رفتیم مغازه..بعد هم رفتیم مغازه آقای م.کبیر که اجناسشونو ببینیم و سفارش بدیم وو ساعت ۳ رسیدیم خونه مامانم..ناهار خوردیم...بابام یه رفیق اش اومد که من خوشم نمیاد ازش...واسه همین خستگی روبهانه کردم و اومدم...خوابیدم  تا ساعت ۸..بعد هم بزور شوهری رو بلند کردم که کمک ام کنه خونه رو تمییز کنم...تا الان!...دوست داشتم برم پیشه مهی اینا..ویا برم خرید...برم تو کوچه خیابون..ولی نمیشد....این نامرتب بودن خونه خیلی میره رویه اعصاب ام...خیلی احساس بدی نسبت به خونه ام بهم دست میده واسه همین بهتر دیدم که به این مورد برسم...

جمعه همه مبارک!

  + نوشته شده درجمعه 31 خرداد1387  ساعت 23:6  توسط حنا گلی 


 132

از اون شبی که مهتاب اینا اومدن ..چون پا قدمه مهتاب خیره!(پاچه خواری!)..مشتری هامون بیشتر شد...درستهکه خریدی نبود ..ولی همین که بیان ببینن هم آدم رو خوشحال میکنه!..ولی وقتی میخرن ..انقده خستگی از تن آدم در میره که نگو...خیلی خوبه...

دوست پسره بهاره رو دیدم!!!..با اینکه دلم نمیخواست ازش خوشم بیاد....به نظرم بچه بدی نرسید...چون من دوس دارم بهاره ٬زنه امید بشه!!!! هر چه هم این دختر میگه من از امید خوشم نمیاد..من میگم غلط کردی!! ..تویه خونه ما دموکراسی کامل برپاست!...

شوهری میاد کمک ام ..خیلی میاد..انقد که این هفته اصلا سراغه کاره خودش نرفته....

من هیچ وقت خیلی تو قیده غذا درست کردن نبودم...از وقتی هم که میرم سره کار  با ساعت کاریه زیاد٬ دیگه زیادی از قیدش درو مدم..انقد که شوهرم چند کیلویی کم کرده..یه بار هم رفته زیره سرم بسکه فشارش اومده  بود پایین!!..باید هرطور شده واسه خونه هم یه شاگرد بگیرم...از این گنگ هایه حرم سرا!!..چون دوس ندارم فضول باشه!میخوام به من هم به چشمه خواهری نگاه کنه...کسی نیست؟.باید آگهی بدم...

بابام هر روز میاد مغازه...از یه طرف خوشم نمیاد که هی میاد..دلم میخواد مستقل باشم..ولی اون یه جوری رفتار میکنه که انگار اون هم توش دخیله..درسته که وامی که کار رو باش راه انداختم رو خودش برام گرفته...ولی قسط شو لابد من باید بدم دیگه؟!..از یه طرف دیگه هم  میگم بزار احساس مسئولیت بکنه که اگه من یه وقت کارم نگرفت و خواستم جمع بکنم  اونم یه ذره خسارت بده(یه ذره یعنی که همه وام رو خودش پس بده!)..وقتی هم که بابام شهرستانه...هر روز زنگ میزنه...قبلا اصلا حاضر نبود به من زنگ بزنه....من هم که اصلا عادت به زنگ زدن ندارم...همه هم ازم گله میکنن..ولی چه کنم تلفن ام ضعیفه...واسه همین چپ و راست به مامانم پیغام میداد که به ستاره بگید یه زنگ به منبزنه از من احوال بپرسه!..من هم با تمامه این فشاری که میاورد٬ چه از رویه لجبازی و چه از رویه بی حوصلگی ماهی یه بار به زور بهش یه زنگ میزدم...این اواخر سیستم رو عوض کردم...چون از دره دیگه ای وارد شد..به جایه غر زدن ٬بهم محبت کرد..من هم در جوابش بهش زنگ میزدم و احوال میپرسیدم..ولی خودش اصلا زنگ نمیزد..من هم شاکی شدم یه روز صدام رو بردم بالا...که اگه دوس داری من بت بزنگم..تو هم بهم یه زنگ بزن دیگه...اون هم روش اش رو تغییر داد و بهم هی زنگ زد...این اواخر که سر ام شلوغ بوده...شده روزی ۳ بار هم زنگ میزنه!!! حال مو میپرسه ...از کارم میپرسه!!

این مشکلات مالی هم که این اواخر داشتیم رو کلی اش رو بابام  حل کرد..خودش اصلا پیگیر شد....با اینکه از وام گرفتن خیلی بدش میاد و اصلاحاضرنیست به کسی رو بندازه که بیاد ضامنش بشه...دونفر برد واسه ضمانت یه وام هم برام گرفت... من هم هواش رو دارم!..کلا بابام همیشه تویه رابطه من و مامانم حسادت به خرج میداد...همیشه وقتی میدید منو مامانم خوبیم و حرف میزنیم و میخندیم و ...حسودی اش میشد...از اونجایی  هم که آدمه موذییه ...همون موقع خالی نمیکرد...ولی یه جا چنان حالی هم از من هم از مامان ام میگرفت که نگو....از وقتی من ازدواج کردم...من رو با مامان ام کم میبینه...و البته مامانم هم خودشو از رابطه منو بابام کشیده بیرون...و من خودم مستقیم باهاش ارتباط دارم..در هر رابطه ای که باشه..دیگه به مامانم نمیگم که تو بهش بگو....سعی میکنم که حرف ام رو خودم بهش بزنم...این باعث شده که رابطه مان بهتر بشه.....

الان هم خودش و سیاوش رفتن کنسرت شجریان!!!

من هم با اینکه طرفداره موسیقی سنتی ام..ولی چشم ندارم شجریان و ببینم...قضیه اش مفصله شاید یه روز نوشتم....بسکه این بابایه ما تویه بچهگی شجریان به خورده ما داده بود که من وقتی برایه اولین بار (فکر کنید ۵ سالم بوده!) صدایه یه خواننده زن(دلکش) رو شنیدم انقد ر ذوق کرده بودم ..که هی به بابام میگفتم ..بابا تورو خدا اون شجریان زنه رو بزار!..اصلا چیزی به نامه خواننده و ضبط و نوار رو نمیفهمیدم...فکر میکردم که همه اینا یعنی شجریان!....وقتی بزرگتر شدیم...وقتی که زورمون رسید...دیگه نزاشتیم شجریان بزاره...حداقل وقتی که ما تویه ماشین بودیم.....هر اراجیفی رو حاضریم گوش بدیم...ولی صدایه این مرد رو نشنویم...بسکه بابایه عزیزمان ما رو با این صدا شکنجه داد!..

یادمه حتی از یه آهنگ هاییش که خوشش میومد به ما میگفت بچه ها پاشید ..وای ببینید چه آهنگه قشنگه؟...پاشید برقصید!!!ما همهمدیگه رو نگاه میکردیم سر تکون میدادیم....البته به کسی نگیدا...من اولین رقص هایی که کردم با شجریان بود!!! با نی و تارو ستار  و چهچهه شجریان!! نمیدونستم که از تویه ضبط ممکنه صدایه دیگه هم در بیاد که!!واسه همین یا مامانم میزد رو قابلمه میرقصیدم یا باید به همین شجریان اکتفا میکردم!....

این روزها با یاداوری این خاطرات تویه جمع خونوادگی خیلی میخندیم!...من و سیاوش تا میتونیم بابام رو دست میندازیم! خودش هم خیلی میخنده...ولی خدائیش زجری کشیدیم ها..

دعا کنید شنبه خوبی داشته باشیم....از آحاد ملت عزیزه همیشه در صحنه میخوام که برن تحصن کنن ...نماز شب بخونن و اینا که ما فروش داشته باشیم!!..

یه ملاهه هم اومد کتابخونه خواست...قرمز!!!!..سلیقه ای هم دارن این شیوخ!

 

 

  + نوشته شده درجمعه 31 خرداد1387  ساعت 0:26  توسط حنا گلی 


 131

دیشب ساعت ۳ ونیم خوابیدم ...صبح ساعته ۸ بیدار شدم تا الان هم بیدارم! چشمام خون گرفته! هرکی میبینه منو ٬ میگه چته؟...نمیتونم بگم که چمه! آخه آبروم میره! میدونید چمه؟..امروز بعد از تقریبا ۵ روز یه مشتری اومد!!!! تازه شانس اوردم هیچی نخرید..و الا من سکته رو زده بودم!!..از هیجانه این مشتریه ظهر نتونستم بخوابم!  انقد واسم مهم بود  که نگو...بسکه هیچکی ما رو دوس نداره!!....شانس اووردم که یه جایی مثه شهروند ورفاه کار نمیکنم! میدونید اونا روزی چقده مشتری دارن؟...من نهایت ۴۵ دقیقه اونجا زنده میموندم! اونم تا فرم مربوط به اون شغل و بخونم و امضا کنم!....خیلی ندید بدید ام....

ظهر ساعت ۱۲ یه مشتری داشتم...اونم از من ندید بدید تر بود...دیدم یه پراید دمه مغازه پارک کرد...بعد کم کم آدم ازش پیاده شد..هی پیاده شد  ..هی پیاده شد....من نشسته بودم پشته میز دیدم کم کم داره مغازه پر میشه!(مغازه ۱۵۰ متره!) پشت هر میزی رو که نگاه میکردی یه آدم نشسته بود ....هر کتابخونه رو که میدیدی یکی داشت باش ور میرفت..کشوهاشو میکشید ...درب هاشو باز و بسته میکرد....بعد بینه این هیاهویه جمعیت که همه از اون پرایده درومده بودن! مشتری ای رو که چند روز قبل اومده بود و صندلی میخواست رو شناختم! سلام علیک کردیم و گفت اینا خانواده خودم و شوهرم و خاله ام و ...هستن اومدن صندلی ای رو که پسندیده بودم رو ببینن  که خوبه یا نه!! از این همه مشورت خواهی و محبت خانوادگی و عشق به فامیل درجه یک و دو و سه و ... اشک تویه چشمام حلقه زد! ...وقتی هم نشسته بودن که فاکتور رو بنویسم ....همهمه ای شده بود..جا نبود. رویه مبلها و صندلی هایه روبروم پره آدم بود..همه یکصدا تخفیف میخواستن!.(صدای جمعیت: تخفیف تخفیف  تخفیف....)! بعد من بعد از یه سخرانی غرا !!! همه رو آروم کردم و ۴ عدد صندلی + یه میزه شیشه ای وسطش رو فروختم! تازه هنوز هم نفرختم ..بیعانه گرفتم!...

تویه این حین و بین ..بابام هم اومد!! تا منو دیده ماچ و بوسه و بغل و ....روزه عادی از این کارا نمیکنه ها! حالا اینا هم همه حزبل..چادری و ریشو ...چپ چپ منو نگاه میکنن که این کیه که من دارم باش روبوسی میکنم؟!..بابام هم که از شما پنهون نباشه وقتی از مسافرت میاد با تارزان مو نمیزنه!..موها تویه هوا!...سیبیل کلفت و سفید...لباسا چروک!(البته امروز بالاتنه اش خوب بود! بلوزش اتو داشت!)شلوار خاکی...کفش که اصلا رنگ و سایز و مدل اش قابله تشخیص نیست!!.خلاصه ..با این تفاسیر اومده تویه مغازه......داشتم واسه بابام توضیح میدادم از اوضاع کاری و کسادی بازار و ... ...(مشتریم و خانواده پرجمعیت اش هم داشتن صندلی ها روبررسی میکردن) یهو بابام زده زیره خنده ٬شترق میزنه تویه کله من! ..باز هم رگه شهرستانی ا ش گرفته بود!! میگم بابا جان من الان اینجا واسه خودم کسی هستم! این شوخی شهرستانی ها رو با من نکن...میگه هر کاری کنی دهاتی هستی ..سعی نکن از اصله خودت دور بشی!!! میگم پدره من بحثه فلسفی رو ول کن ...من مشتری دارم!...خلاصه به یه زوری راهی اش کردم بره خونه!...عصری راسه ساعته ۴ اومده نشسته تا یه ربع به ده شب!!!! گیری کردم ها! خیلی از من خوشش امده!..هی هم میگه اینجا رو اونجوری کن..این ر و اینجوری کن..اینا بزار اونجا .اونو بردار!!!!کشته منو!!!..تازه ماشینشو ندیدین ...بهاره بردتش کارواش...یارو گفته بابا ۶ ماه یه بار بیارش ...من مجانی برات میشورمش !نزار اینجوری بشه!..

شبی یه مشتری اومد...یه خانومه تپل با یه آقا..تا اومد تو برام آشنا بود..بعد از چند ثانیه شناختمش...کلاس چهارم دبستان هم کلاسی ام بود!..بهش نگفتم که شناختم...بعد که داشت میرفت گفت ما اینجا همسایه هستیم ها...گفتم بله من با شما هم کلاس بودم!! جالبش اینجا بود که فامیلش رو هم حفظ بودم..گفتم شما خانومه بهم...نیستید ؟ چشماش گرد شد گفت چرا!!! من شمارو ولی یادم نمیاد! بعد که اسم و فامیلو گفتم ..گفت آره شناختم ...ولی میدونم که نشناخت!...ولی گفت حتما ازتون میخرم! کاش بخره!...به بابام اینا و شوهری و سپیده و علی که اونجا بودن گفتم..کف کردن..! بسکه من باهوش ام..بسکه من بااستعداد ام..چقد من خوبم...وای چه فرشته ای هستم!

با شوهری حرف زدم..یعنی بیشتر شوهری بام حرف زد!.. ۳ ساعت تموم...بهم گفت که منو از هووم بیشتر دوس داره!من هم انقده خوشحال شدم که نگو!...تازه وقتی با هوو ام خارجه بودن..خیلی حالش رو گرفته! من هم بسیار مشعوف شدم! هرچی...یه خورده هم که حالش گرفته بشه خوبشه! من به همینش هم راضی ام!..

مهی اینا اومدن خونه مون واسمون دلمه اوردن! انقده خوردم که داشتم میترکیدم!

امروز مدیر ساختمون مون اومده ساعت یه ربع به هشت صبح  زنگ زده بیدارمون کرده یه نون بربری داده بهمون که صبحانه بخوریم و یه ربع بعد پایین باشیم تا ما رو ببره سره کار!!! خیلی خوبه ها!!!انقده نون بربریش حال داد که نگو!..کاش تویه خونه هم شاگرد داشتیم! هر روز صبح میفرستادم بره نون بخره!

  + نوشته شده درچهارشنبه 29 خرداد1387  ساعت 0:42  توسط حنا گلی 


 130

هردفعه که شوهرم میره خارجه..برکه میگرده تا چند روزی بیماره! فکر کنم از دوریه منه که اینطور میشه!امروز تشریف بردن زیره سرم!...و من به جاییکه برش دل بسوزونم از دستش عصبانی میشم! خیلی..هرچه هم سعی میکنم که جولویه این خشمه مسخره روبگیرم نمیشه!...از لحنه صدام کاملا مشهوده....امروز کلی باش صحبت کردم...بهش نزدیکتر شدم..(چند روزیه که احساسه دوری میکنم)عادته بدی که داریم اینه که موقع خواب به یاده حرفها و گله ها و خاطرات و ....میافتیم! واسه همین اگر مثلا ساعت ۱۲ شب بریم واسه خواب ٬ امکان نداره که زودتر از ۳ بخوابیم! و یا مثلا ظهر یکیمون میخواد بخوابه ..(مثله امروز ظهر) از ساعت ۱ ظهر تا ۳ حرف زدیم!..تا بلاخره دست از سرش برداشتم و اون خوابید!... ..امشب هم وقتی داشت پلی استیشن بازی میکرد! باهاش صحبت کردم...هی من حرفه جدی میزدم و اون میپرید هوا میگفت ای ول! و ماچ میفرستاد واسه مانیتور! من هم بسیار خوشبخت از این همدلی و همراهی!...بعد رفت تویه هال تلوزیونو روشن کرد..من به حرفهام ادامه میدادم و شروع به تفاسیر معنوی کرده بودم و حرفه فلسفی میزدم و اون میگفت ای ول جمهوری چک! این کوهلر خیلی سنش بالاست ها..ولی عجب گل هایی میزنه!...با خودم فکر میکردم که چرا عصبانی نمیشم؟!! و جواب اش خیلی ساده بود: مگر فرقی میکنه؟ همینیه که هست..هرکارش بکنم همینه ...کم عصبانی شدم؟ نه به بخدا خیلی شدم...حتی گریه کردم و قهر هم کردم که باباجانه من وقتی دارم حرف میزنم لااقل از رویه ادب هم که شده نشون بده که گوش میکنی...ولی فکر کنم حتی این جملات رو هم نشنیده...واسه همینه دیگه عادت کردم! گوش نمیکنه! ...گوش میکنه ها..ولی در کل آقایون خیلی وقت ندارن که به همه حرفها و تفاسیر و وسواس هایه زن ها گوش بدن...واسه همینه که صبح علی طلوع که سواره مترو میشی..هرچی زنه داره حرف میزنه...حتی توجه نمیکنن که مخاطب شون کیه و چه سنیه و از چه فرهنگیه...(عادت دارن که گوش داده نشوند!) یه بند حرف میزنن.....روزگاری نه چندان ٬ من هم به زمره این زنان میپیوندم! اگر که شوهرم یه فکر اساسی برام نکنه!...

بگذریم...

امشب یه ماهیی پختم ..انقدر خوشمزه و لذیذ بود که دلم براش سوخت!..چقده خوشمزه بود حیوونی!

بابا ملت...این  کتابخونه بیریختا و اون میز بیخوداتونو بریزید دور٬ بیان از من نو و خوشگل اش رو بخرید!

شبه همه خوش

  + نوشته شده دردوشنبه 27 خرداد1387  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
زن وحشی
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
هیراد...کافه نادری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM