خودم را دوست میدارم.....
من دوباره خودمو پیدا کردم...منه عزیز ..منه دوست داشتنی.. با یه جمله:
انسانها تنها با تجربه نادانی است که به درک دانایی میرسند.
و من رسیدم...پس من گناه نکرده ام...من تجربه کرده ام...
زمانی گناهانی انجام دادم..گناهانی که برایه من.. نابخشودنی بود...هرچند که خودم را بارها متقاعد کرده بودم که من گناه کار میستم...ولی باز در ناخودآگاه ..خود را گناهکار میپنداشتم..و این باری بسیار سنگین برایه وجدانه پاک و سفیدم بود...
و اینک....انگار که چراغی روشن شده باشد...فهمیدم..من عزیزهستم..عزیز تر از همیشه...من گناه نکرده ام..من فقط ..کمی..حدودی تجربه کرده ا م...من تا دروغ نگم درک صداقت برایم سخت خواهد بود...و تا زمانی که دزدی نکنم از درستکاری هیچ نمیدانم....و حال چه سبک بار ام..
خداجونم دوست دارم!...میمیرم برات...واسه تو واسه خودم...واسه خودم و خودت....موچ.
چنان باری از دوشم برداشته شده .....که هرگز فکر نمیکردم که بتوان دوباره اینچنین سبک بال بود...الان بال هام بازه...بازه بازه...
چندی پیش دوستی میگفت...کارهات رو تا به آخر نمیرسونی....گفتم :مثلا؟..نام برد.:..زبان!..گفتم خوب تموم نشده!..گفت تنبک..گفتم این روزها هیچ وقت نمیکنم...مگر اینکه تدبیری جدید بکنم و تویه مغازه بزنم...که باید زمان بگذره موقعیت رو بسنجم...گفت کلاس ورزش ات..گفتم دارم میرم که!..از ساعات استراحت ام میزنم و میرم..درسته که یه ماه نرفتم..چون کارم جدید بود و هنوز نمیتونستم مدیریت اش کنم...ولی الان میتونم برم..البته تا آخره تیر زمان دارم...
این بار اولین بار ی بود که وقتی کسی بهم میگفت کارهایه نصفه کاره داری و هدف هایه رها شده ..خیلی به خودم نگرفتم....چون ...فقط شما رها کردنه منو میبینید...ولی دوستان این و هم ببینید که عزیزه دلم خ...ه دارم میرم جولو ...کاره جدید ..هنره جدید ...علم جدید..موقعیت جدید رو تجربه میکنم..
قرار نیست که همه رو به آخر برسونم...بعضی هاشو اصلا تمام نمیکنم..بعضی رو به تعویق میندازم...بعضی دلم رو میزنن...بعضی با سرشت من جور نیستن...بعضی رو هم تمام میکنم...
این منم ..ستاره ...زنی در آستانه تجربه....تجربه میکنم دوستان....هزینه شو هم میدم...اسم مینویسم کلاس نمیرم!..به .... که نمیرم...اسم مینویسم نصفه میرم...اسم مینویسم تا آخر میرم...
و اصلا ناراحت نمیشم...من خودم رو یافتم...این تجارب اند که منو میسازند....
جرا باید با عقل جولویه تجربه رو گرفت؟....عقل هرگز به مانند عمل قوی نخواهد بود....پس عمل میکنم...
شاید تویه این کار ضرر بدم...ضرر فقط مادی نیست...زبان بابام و دیگر اطرافیان رو هم دراز میکنم...ولی ...میکنم...من نمیتونم بشینم ببینم بابام با چی موافقه و با چی مخالف تا از لابلایه احساسات ضد و نقیض اش به درست و غلط بودن ...خوب یا بد بودن عمل ام....پی ببرم...وای نمی ایستم..میرم..خودم میخوام بفهمم...هزینه اش رو هم میدم...زمانی که من ۶۰ سالم بشه ..ارزش برایه من ماشین و خونه و ویلا نخواهد بود.....مهم دانایی من است...تجارب ام....اینا است که لبخند بر لب و دل من میاره..همینطور که الان میاره....پس میدم..معامله میکنم....چه بهتر که خونه و ویلا هم تویه این معامله بدست بیاد...ولی ....من خودمو میخوام ...من تنها زمانی خودم رو باور دارم و برایه خودم عزیزم که بفهمم دانا ام...پخته ام ..و این سند برتری من بر اطرافیان و البته هسته اصلی اعتماد به نفسه منه....
پس: پخته میشویم!
...........................................
صبحی یه گداهه اومد تویه مغازه..(ما بیشتر از مشتری گدا میاد سراغمون در روز) اوا بود! چاق و خوشگل و بد لباس و پیر!..گفت دخترم کاسبی چطوره؟..گفتم خراب!..گفت اسفد دود کن..صبح به صبح برو حمام.. ریز آب گه برکت خداست بگو..خدایا کمک ام کن..من که کاره بدی نکرده ام!.من که گناهی نکرده ام...بگو بچه دارم قدو نیم قد!!! بگو غریب ام تویه غربت گیر کرده ام!!! ..به داد ام برس...و خداوند کمک ات میکنه!!! گفتم آخه من که بچه ندارم..من که غریب نیستم..من که تویه غربت گیر نکردم..گفت نه ...اینا رو بگو..من به یکی توصیه کردم هر روز صبح به خدا اینا رو بگه..انقد کارو کاسبی اش خوب شده که نگو!!!!!
خدایا من ۱۰ تا بچه دارم...شوهرم هر شب کتک ام میزنه...تا به امروز ۴ الی ۵ بار پوسته کله ام رو کنده..نمیزاره از خونه خارج بشم...خونه نداریم..ماشین نداریم(اینو واقعانداریم ..ولی میگم که دلش به رحم بیاد!) دو سه روزه چند تا جوش زدم!...کفش ام بعضی شبا بویه سگه مرده میده!..شاگرد ام خیلی خره! واسه اجاره خونه موندم!..به نونه شب محتاج ام(خدایش وقت نمیکنیم نون بخریم!)...و هزار تا چیزه دیگه.. خدایا من که گناهی نکردم ..من که بنده خوبی بودم..کاسبی منو راه بنداز!!!
وقتی رفت بیرون مرده بودم از خنده!!..خیلی راحت میگه به خدا دروغ بگو!!..
بیچاره خدا!
این روزها هیچ وقت نمیکنم آپ کنم..شبها ساعت ۱۰ یا ۱۰ ونیم میام خونه تا یه چیزی بپزم وبخورم و یه خونه سرو سامون بدم...وقت نمیکنم که بیام نت..
پنج شنبه و جمعه هم شمال بودم...واسه همین وقت نکرده که آپ کنم... و یا حتی وبلاگهای دوستانو نخوندم...
میام...دعا کنید فروش کنیم..من هم خوشحال میشم میام آپ میکنم..میدونم که همتون کشته مرده منید...توروخدا میبخشید!