تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 یه زره خاله زنکی

انقده این روزا گرفتاری و ناراحتی چشیدیم و کشیدیم که به کل از روزمرگی دور شدیم ...انقد که دیگه مثلا روم نمیشه بگم دیشب سپیده رو دیدم ....حتی نگام نمیکرد..تمام مدت روش اون ور بود فوتبال میدید! فک کن! سپیده و فوتبال؟ دلیلش؟ اینکه اون شب که رفتیم خونه مهتاب اینا تقریبا یه یه ربع قبل از رفتن زنگ زدیم که میاید و علی گفت زودتر میگفتید من  دیگه از سره کار حرکت کردم...و پس فرداش تماس گرفتیم بیاین بریم باغ گفت نه ماداریم میریم جهاز برن...بعد شبش زنگ زدیم که بریم یه سر خونشو ن گفتن مهمون داریم ..شنبه زنگ زدیم بریم خونشون گوشی رو بر نداشتن و دیشب که واسه تولد بابابزرگ ام رفتیم اونا هم اومده بودن و مثه برجه زهرمار بود....علی گفت گله دارم چرا زودتر به نگفته بودین که دارین میرید  خونه مهتاب اینا...گفتم واسه اینکه من به شوهری هم هنوز نگفته بودم خودم با صبا برنامه ریخته بودیم و وقتی شوهری گفت باشه همون موقع به شما زنگ زدیم....

نمیدونم اینم دلیلیه که حتی تو چشمه من نگا ه هم نکنه؟...به من چه ..مگه خونه من بوده که بخوام دعوتت کنم....خونه کسه دیگه ایه...اگر هم به شما نگفتن لابد با هم مدلی نیستید که بخواد ازت بخواد یهویی بیاین پیشش...یا حتی هستین ولی دلش نخواسته تو رو بگه...اصلا به هر دلیلی.....به من چه ربطی داره؟ که اگر من یه روز بی اجازه خانوم برم پیشه دوستم ..هرچقد هم که بعدش دعوتت کنم با من اینطوری رفتار کنی.....بسیار بهم بر خورنده بود...چون سپیده همیشه از این ادا و اطوارا داشت...ولی با من تا بحال نکرده بود......ولی هر چی نکرده بود و یهو انجام داد! مثلا روزی که مادر صبا ضامن برا ماشینشون شد گفت من اینو میفهمم که چه کاره بزرگی کرده و حتما هر توری بشه جبرانش میکنم و. همیشه قدر دانش خواهم بود...مدتی نگذشت که رفتیم مسافرت بوشهر...بعد صبا خواست از فرودگاه بیاد...که من بهش گفتم میام دنبالت که البته نرفتم به خاطره اینکه موبایلمون خاموش شده بود زنگ نخورده بود و این حرفا....خانوم اصلا به روش نیوورد که میتونه بره دنبالشون ...میتونه اونم یه تعارفت بزنه..هیچ...برگشتنشون هم هرچی اشکان اینا دنباله تاکسی سرویس بودن یک کلمه از دهنش درنیومد که نه حالا ما میبریمتون...و بعدش صبح واسه خدافظی حتی زحمت تکون خوردن هم به خودشون ندادن... نمیگم که حتما باید این کارا رو میکرد...آره میتونه نکنه...ولی وقتی اینه رفتارت دلیل نداره که ناراحت بشی که مثلا صبا اومده یه راست نفر اول به تو زنگ نزده که من اومدم...و بعدش حتی این نارارحتی رو سره اونم پیاده نیمکنی با من قهر میکنی.... آخه به من چه!  به غیر از اون وقتی که سیستم خونه رو عوض کرد تا صبا رو دعوت کرد و صبا خونشونو دید دقیقا ۸ ماه گذشت! خب حداقلش این بود که به تلافی اون حرکت اش هم نه به خاطره دوستیمون زود تر این کارو میکردی....

دیشب با همه عنق بازیشون زود پاشدن رفتن و هرچه خالم اصرار کرد واسه شام بمونن نموند...بعدکه ماخواستیم بریم خاله ام یه کاسه اولویه داد که ببریم بهشو ن بدیم ...دلیل بلند شدنشون  این بود که علی کار داره از شرکت اوروده....اصلا و ابدا برا من مهم نبود که به چه دلیلی میخوان برن ..نه الان نه هیچ وقت...اصلا به کسی ربطی نداره .....بعد که رفتیم خونشون غذا رو بدیم دیدیم با همسایه ها تویه حیاط فکر کنم داشتن شام میخوردن..دیدم که  طالبی بردن ولی دیگه پشت دیوار بودن و ندی دمشون...علی بیچاره خودش احساس ضایع شدن میکرد... و من فکر کردم...آخه واسه چی دروغ؟ مگه کسی بهتون حرفی میزد مثلا اگه میگفتی نه شام قول دادم به همسایمون؟ مگه اصلا به کسی مربوط بود؟..خوب چرا دروغ میگی؟

هی هی

آره اگه اوضاع مملکت اینجوری نبود همه اینا رو براتون تعریف میکردیم! حیف که اوضا  ناجوره!

خیلی راحت و بیدردسر و بی سر و صدا داره کودتا میشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی! امروز شمار کثیری از مدیرانه ارشد وزارت نفت رو اخراج کردن! مدیران سپاه رو یا دارن میکشن و یا دارن اخراج میکنن!

یه کشور خوب اسم ببرید همه با هم بریم اونجا!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 15:57  توسط حنا گلی 


 

فردا چه خبره؟
اگر بشینیم بیچاره ایم ها....میان هممونو میبرن...

فک کنم مایکل جکسونو هم خودش سر به نیست  کردن که افکار عمومی جهان رو به قول حسنی امام جمعه اردبیل تحت الشعار قرار بدن!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 0:37  توسط حنا گلی 


 407

مگه چی میخواهیم؟...بهانه هایه خیلی ساه واسه خندیدن...دستاویز هایه کوچیک واسه محبت کردن و محبت دیدن....تکه نونی....واسه خوردن....سقف محکمی بالاسر واسه خوابیدن...

یعنی اینا خیلی زیاده؟...زیاده؟ کدوماش زیاده....کدوماش به قول مردم  حلال نیست و حرومه/؟...

از آخرین باری که موسیقی گوش کردم...ماهها میگذره....

یعنی اگه از این مملکت فرار نمیکنیم ....لایق این بدبختیهاییم؟ فقط به این دلیل که این مملکته صاب مرده رو دوس داریم؟فقط به این دلیل که دلمون اینجاس؟...به این دلیل که هر کاری میکنیم نمیتونیم دس از این مملکت بشوریم؟ باید چقدر تاوان پس بدیم؟....چقدر؟ مالی...جانی...روانی...

خدایا میگن جایه حق نشستی راسته؟

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 تیر1388  ساعت 15:0  توسط حنا گلی 


 406

این فیلمه که نشون میده دختره تیر میخوره  و یهو از دهن و دماغش خون میریزه بیرون و دور تادوره سرش خون جمع میشه .. و واضحه که مرده....چراکه چشماش بازه و پر از خون.....خیلی حالم رو  بد کرده..خیلی....تمام امروز و بهش فکر میکردم....وای.....تمام دل و روده ام بهم میپیچه....صدایه یارو که داد میزنه ...وای خدا...وای...بمون...بمون....و دستشونو گذاشتن رویه سینه دختره که خون بیشتر بیرون نیاد و جولو خونریزی رو بگیرن....تمام روز تویه گوشم بود....حالم وبد کرد....وای....وای خدا....وای.....کجایی خدایه من....این دیگه فقط صدایه من نیست.....صدایه این همه آدمه....خدایا چرا گوشمون نمیکنی....

قران میگه خداوند وقتی میخواد یه قومی رو مجازات  کنه حاکمی احمق بر ایشان میگذاره......

خدایا  بر چه گناهی انقد مجازات بشیم.....

چه دختره نازی بود......

وقتی روسریشو سرش میکرد که بیاد بیرون ....مادرش فکرش و میکرد؟...

وای خدا حالم بد میشه...

خدا

  + نوشته شده دردوشنبه 1 تیر1388  ساعت 0:42  توسط حنا گلی 


 بیاین مردم

رفتم... توحید بودم...شوهرم در صف اول بود...و من هم شعار میدادم....برایه صفوف مردم از عقب آجر میبردم...تویه گونی میکردم و میزاشتم پشتم  میبردم.. بعد از الک کارگرایه مترو میلگرد جدا کردم و بردم جولو...بعد گارد حمله کرد....همه فرار کردن...من فرار نکردم...ایستادم....اومدن جولو سنگ مینداختن و گاز ...شلیک هوایی میکردن...فقط من مونده بودم وسط میدون....۱ ساعت ونیم وسط میدون مونده بودم....گاردیا بغل ام بودن....فحش هایه رکیک میدادن و واسه مردم خط و نشون میکشیدن... تا آخرش یکیش اومد و باتومش و چرخوند که تو اینجا چه میکنی...گفتم میخوام برم اون ور....جایی که شوهری مونده بود....گفت از پل عابر برو...گفتم میترسم رفیقات اون ور هرکی از پل میاد پایین و میزنن....گفت برو...همه اینا رو هم با داد میگفت...فک کنم آدم بدی نبود...تا بلاخر من بدو بدو رفتم و شوهرم رو بین مردم پیدا کردم.....ساعت ۹ برگشتیم ...مردم از پنجره ها روزنامه و کمد و مبل مینداختن پایین و جوونا هم آتیششون میزدن...یه اتوبوس و هم با ش ستارخان و بستن و آتیشش زدن.....دیگه از گاز و چشمام باز نمیشد.... تازه اونجا که گیر کرده بودم یه آتیش هم درست کردم و مردمو میاوردم که تو دودش نفس بکشن که نفسشون بالا بیاد....هرکی فیلم میگرفت و میزدن...موبایلشو هممیشکوندن ...یه نفر و هم تیر زدن  به خاطره فیلم... ماکه رفتمی گفتن ۶ نفرو کشتن.....وای میدونم کیا بودن...یه عده گیر افتادن تو اونجا که مترو دارن میسازن...و این گاردیا حمله کردن بهشون......فکر کنم از اونا کشته شدن...چون هیچ راه فراری نداشتن...

تمام کانالها قطعه....

کارد به استخون رسیده....

اگر دیروز این حرفا رو نمیزد مردم امروز انقد جری نمیشدن

  + نوشته شده درشنبه 30 خرداد1388  ساعت 23:48  توسط حنا گلی 


 ناراحتم...بفهم

مهم نیست برم یا بمونم..مهم نیست کارم بگیره یا بازم ضرر بدم...مهم نیست کجا باشم و آینده ام چی بشه......حرفهایه امروز بهم بر خورد.....من فردا میرم ..میرم تظاهرات...از آزادی تا انقلاب ساعت ۴...

میرم که نشون بدم..من ناراحت ام...ناراحت... نا امید...پر از خشم و نفرت و دلخوری و یاس....بفهم.....چرا؟..چرا باید یه کلاهبردار بیاد و دارو ندارمو ببره ..که نه فقط از نظره مالی ضررر کنم و بیچاره بشم....که از نظرای دیگه هم تحت فشار برم و حرفم خریدار نداشته باشه و شرمنده بشم و خفت بکشم.......واقعیت....چیزه زیادی واسه از دست دادن ندارم...میرم و ناراحتیمو ابراز میکنم

  + نوشته شده درجمعه 29 خرداد1388  ساعت 23:13  توسط حنا گلی 


 و اینک جنگ

حالگیری پشت حالگیری....

چه میشود کرد؟...تحمل کنیم؟...ساکت بمونیم ؟ یا اینکه اعتراض کنیم و کشته شویم ؟

یا شاید فرار کنیم .....از این دیار برویم و پشت سرمون و هم نگاه نکنیم؟....

انتخاب دیگه ای هم هست؟

کدومش ما رو به سعادت میرسونه؟ کدومش راهی از پیش میبره و این وضعیت اسفناک رو تغییر میده؟

  + نوشته شده درجمعه 29 خرداد1388  ساعت 18:43  توسط حنا گلی 


 405

سلام برادر و شوهر خوبن!

منم خوبم.

بابام هم خوبه...

.بلاگفا بده...

فیس بوک بده...

یا هو هم  تازگیها بد شده...اصن همشون بدن....

دیوونه شدم!

امروز یه مغازه جدید گرفتیم با التماس و قیمت زیاد واسه اینکه این صاب ملکمون ا.ن ای بود..ما هم کلی عکس موسوی رو درو دیواره مغازه چسبونده بودیم...با اجازه اومد گفت به هیچ عنوان به شما اجاره نمیدم...ما هم آواره شدیم تا بلاخره یه جایی یافتیم و قیمتش بالا رفت...خدا به داد اجاره هایه امسالمون برسه...

خدا رحم کنه....

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 خرداد1388  ساعت 1:32  توسط حنا گلی 


 جن____گ

ترس برم داشته.....شوهرم هم داره میره.....روم نمیشه بش بگم نرو.....ولی چه کنم؟.....مثه جنگ و مردانم یکی یکی دارن میرن....

  + نوشته شده دریکشنبه 24 خرداد1388  ساعت 12:22  توسط حنا گلی 


 جنگ

دعا کنید برایه برادرم که رفته  کوی و ازش خبری نیست....دعا کنید

  + نوشته شده دریکشنبه 24 خرداد1388  ساعت 12:16  توسط حنا گلی 


 دروغ ...خیانت...تغلب....

الان ساعته دو نصفه شبه و آماره آقایه ا.ن رسیده به ۷۰ درصد.....خدایا .......چقدر تغلب و دروغ....چقدر.....واقعا سرخورده شدم........اصلا حاله خودمو نمیفهمم...دلم میخواد گریه کنم.....امروز سعی کردم هی انرژی مثبت بدم....ولی ریده شد به حالم....آخه اون مرتیکه وزارت کشوری گفت از اذان صبح شروع میکنیم اعلام کردن...الان هنوز چند ساعت نگذشته ۱۰ میلیون شمردن؟!! خدایاااااااااااااااا

 

  + نوشته شده درشنبه 23 خرداد1388  ساعت 2:6  توسط حنا گلی 


 احمق

چرچیل میگه : سخت ترین کاره دنیا قانع کردنه یه آدمه احمقه!

فکر کنم امشب همه به این نتیجه رسیده باشیم.......

  + نوشته شده درسه شنبه 19 خرداد1388  ساعت 2:53  توسط حنا گلی 


 404

تعطیلات را شمال بودیم....گرم بود...ولی خوش گذشت...دو روز به هیچی فکر نکردم...

مناظره رو دیدم و فک ام افتاد..داشتم ظرف میشستم و صدا تلوزیون میومد....اونجا که داشت میگفت :بگم؟...بگم؟...فکر کر دم اشتباه شنیدم ... فکر کردم کسی داره با بچه ای حرف میزنه و کانال عوض شده.....بعدش دیدم که نه خیر...آقا داره تهدید میکنه.....تویه همه کاراش همیشه بچه بازی بود... رفته بود گناوه..مردم گفته بودن از فرماندار ناراحتیم...گفته بود ناراحتین؟ همه: بــــــــــــــــله ....گفته بود عوضش کنید! همون جا....... یا اون نون و انگور خوردنش منو کشته بود...مردک تو سفرهات اینهمه هزینه بر میداره....بخور....توپ بخور.....روزی یه ملیون بخور......ولی نرین به مملکت......دیشب هم که ندیدم اخبار رو و نمیدونم چی کار کرده......از وقتی که تونستم رای بدم..رای دادم...و هیچ قبول ندارم سخنانی که میگن...رای بدیم که چی بشه؟...چرا ماها انقده عجول ایم؟ قرار نیست تویه یه دوره ۴ یا ۸ ساله همه چی کن فیکون بشه......ولی اگر قرارا رو به آسه آسه حرکت کردن بزاریم... قضیه فرق میکنه... زمانی که خاتمی رئیس جمهور شد طی ۸ سال ...زندگی مردم رو تغییر داد.....باید منصف بود....فرق کردیم.....تویه شهرستانا رفته باشید فرهنگ و وضع معیشتی مردم تغییر کرد.....

من رای میدم چون میدونم که دوره انقلاب و شورشو این حرفا تموم شده....چون میدونم حق رای ..حقی نیست که به آسونی به مردم مملکت من رسیده باشه....مبارزات صد ساله اخیر رو ببینیم ٬حق رای که ما داریم به سختی به دست اومده.....

وقتی ما تغییر کنییم..وقتی ما بخوایم اونوقته که میشه....  کدوم حکومتیه که بتونه کاملا متاضاد با ملت اش باشه و دووم بیاره....نه....آنچه که در حکاممون هست ...از خودمونه....تویه ما ملت ۷۰ ملیونی هست .......

دیشب ساعت ۱۰ شب حرکت کردیم که برگردیم......انقد تویه راه اذیت شدیم و آزار دیدم که نهایت نداره...از نور بالا از سبقت بیجا... از پررویی..از بی حیایی....آره بودن کسایی که آروم رانندگی میکردن...ولی تقریبا از هر ۳ ماشین یکیش یه مهتابی نئون بسته  بود جایه چراغ جولوش و با نوره بالا حرکت میکرد و چراغ میزد که برو کنار.....به این فکر میکردم که اگه احیانا هرکدوم از اینا به جایه ا.ن بود کاری غیر از کاره ایشون میکرد؟....یا هر کدوم از آقایان و آقازاده هاشون.......کدوم یکیشون یه خورده حیا میکرد و انصاف به خرج میداد؟....از نظره من هیچ کدوم......

 

  + نوشته شده درشنبه 16 خرداد1388  ساعت 16:48  توسط حنا گلی 


 403

هی میام میبینم که دوستان آپ نکردن ...غصه ام میشه...بعد میبینم مگه خودم چطوری آپ میکنم؟ خودم هم خیلی دیر به دیر آپ میکنم....دلیله اصلیش اینه که حرفام همون حرفایه قبلیه...همون آه و ناله ها...همون دردسر ا و غصه ها......باز قبلا میومدم میگفتم خدایا منو شرمنده نکن.....ولی این روزا انقده شرمنده شدم که حد نداره....تمامه اون اتفاقایی که از ش وحشت داشتم بر سرم اومد.....بابات همه چی شرمنده شدم و ضایع شدم.....

بگذریم.....

دیشب اومدم به خدا بگم این طور بشه و اون طور بشه.....بعد دیدم مگه فرقی هممیکنه؟ مگه تاثیری هم میزاره؟ یه دعایه ساده خوندم و بای...

مهلت مغازه ام سراومده.....دلم میخواد یه مغازه دیگه پیدا کنم..از صاحاب ملک اینجا خیلی بدم میاد..رفتم یه مغازه ای پیدا کردم که حداقل سه ساله تعطیله...کلی این ور اون ور دویدم که بشه با این یارو صحبت کنیم....هم املاکیا گفتن هم میفروشه هم اجاره میده ...بعد دیروز که بلاخره پیداش کردیم گفت نه میفروشه نه اجاره میده خودش میخواد بیاد وایسه!!! یعنی من کناره دریا هم که برم حتما باید یه آفتابه آب همراهم باشه ...نمیدونم یعنی کم التماسه خدا رو کردم؟....یعنی جمع کنم بشینم خونه راحت میشن این شیاطین؟ دس از سره کچله من بر میدارن؟

هی نمیدونم...بگذریم...هی به شوهرم میگم چیزی نیست ..درس میشه..لابد قسمت نبوده....ولی اشک از چشام جاری میشه وقتی تنهام....آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  + نوشته شده درجمعه 8 خرداد1388  ساعت 16:39  توسط حنا گلی 


 تولدش مبارک

۳۳ ساله پیش در چنین روزی.....(البته الان که ۲ نصفه شبه میشه دیروزش).....منجی ستاره از ترشیدگی و زوال ٬پا به عرصه وجود گذاشت....بله شوهرم جناب مهندس م.ر.ر.ر  (البته مدرکش کارشناسی خالیه ها...ولی همسایه ها هی بهش میگن مهندس منم باورم شده!) در روزه سی ام اردیبهشت ساله ۱۳۵۵ در حوالی بلخ٬ تهران کنونی! بدنیا آمد.....از بدو تولد نیشش تا بناگوشش باز میبود! دیگران بهش میگفته اند ساکت بچه ساکت....گریه نکن....نگو م.ر.ر.ر داشته میخندیده !(قل مراد!)..خواندن و نوشتن را در سنه ۷ سالگی آغاز کرد! و در ۱۵ سالگی سیکل اش را گرفت!به تشویق اهالی محل وارد دبیرستان شد و توانست بعد از ۴ الی ۵ سال دیپلم خود را از آموزش و پرورش اخذ نماید. انگیزه ای بسیار قوی برایه ورود به دانشگاه داشت در حدی  که در روزه کنکور جمعه صبح به درکه رفته بود و ساعت حدود ۱۱ در پلنگچال در حاله صرفه صبحانه بود که به اطرافیان خود اعلام کرد: خوب بچه ها من یکم زودتر برم که ساعت ۳ به دانشگاه علم صنعت که محل برگزاری کنکور ام است برسم.....تمام اطرافیان در آن روز به او خندیده و او را بسیار انسان شوخی پنداشتند! نشان به این نشون! که حضرت آقا حتی روزنامه قبول شدگان را نیز اتبیاع؟..ایتباع؟ (منظورم خریده!) ننمودند و روزی از روزهایه مهر بود که در حاله خروج از منزل به نامه ای از دانشگاه برخورد کردند و متوجه قبولی خویش در دانشگاه شدند!

روزی از روزهایه زمستانی بود که به درکه میرفتند و در راه به مجمعی از فرشتگان برخوردند! در ابتدا به خیالشان رسید که اشتباه میکنند...ولی بعد از اندی پلک زدن فهمیدند که نه....در واقع این فرشتگان واقعی میباشند.....و در آن لحظه بود که بنده حقیر به زندگی ایشان راه پیدا کردم...او بدنباله فرشتگان رفته و سوت همی زدی...و پرسیدند که آیا حاضرند عروسه ننه ایشان بشوند که یکی از این فرشتگان(بنده حقیر!) جواب دادند باید همی فکر کنم و میخواهم ادامه تحصیل بدهم....جناب م.ر.ر.ر در آن لحظه فرمودند باشه ...پس تا بعد...که اینجانب بعد از قدری تامل پاسخ دادم...صبر کن صبر ای مرد....من فکر هایم را کرده ام....(رنگم بسیار به سرخی گرایید) بـــــــــــــــــــــــــــــــله! و بعد از هفت شبانه روز جشن و سرور به عقد شرعی ایشان درآمدم...و بعد از ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت و ۹ دقیقه  خداوند پسری کاکل زری به ایشان عطا نمود که باعث بقا نسل ر. ر شد! و تا به امروز این مرد همواره پشتیبان و مشوق من در همه عرصه هایه تحصیلی اجتماعی سیاسی فرهنگی هنری تفریحی ورزشی مسافرتی زیارتی و...بوده اند ...در حاله حاضر که فرزند نهم ایشان هم به مقام رفیع دکتری نایل گشت ...بنده حقیر...ستاره الملوک این خطوط را برایه آیندگان نوشته میکنم!

برم بخوابم ....صبح هزارتا کار دارم...... (متن بالا یه نوشته سورئال بود!)

  + نوشته شده درپنجشنبه 31 اردیبهشت1388  ساعت 2:25  توسط حنا گلی 


 دزدی پراید

دیشب غصه ام بود شدید....دلم خون بود...اصلا حال و حوصله نداشتم...شوهرم از خستگی زود رفت بخوابه..(زود واسه ما یعنی دوازده و نیم شب!) من دلم نیومد..ا وقتی همه چراغا خاموشه احساس آرامش بیشتری دارم..نشستم..گفتم چه کنم؟ رفتم حافظ و برداشتم و یه فاتحه براش فرستادم چند تایی سئوال پرسیدم ..ولی جوابشو نفهمیدم یعنی چی!! نفهمیدم من اون ساغره بودم و یا اون پیره زاهد یا خوده حافظ یا اون رنده! خلاصه بستیم و رفتیم قران و برداشتیم ..باز کرم یه سوره خوب اومد! از اوناش که همه بدا به کیفر توپی دچار میشن و خوبا تو بهشت عیش میکنن و اینا..البته من این جا در نقش اون خوب خوبا بودم...خلاصه کلی هم با خدا حرف زدم..گفتم باباجانه من ببین....من غیره تو هیکی رو ندارم...مثلا چی میشد این استعلامه رو برنده میشدیم یه مقدار از فشار مالی که رومونه برداشته میشد؟..یا فلان چیز و یا بهمان چیز...نمیخوام معجزه کنی....ولی بلاخره این استعلام رو یکی برنده شده دیگه..خوب چی میشد اون یه نفر من میبودم..من که قیمتهایه خیلی خوبی داده بودم...خلاصه کلی هم اشک ریختم و آه کشیدم و دوتا اس ام اس فرستادم واسه اون یارو که مالمونوخورده بود و گفتم یه ریال شو هم نمیبخشمت..امیدوارم به بدترین ها دچار بشی...و خسبیدم..

صبح ساعت هشت و نیم با تلفن بابام بلند شدم...شروع کرد اول صبح غر غر کردن...تا حالا خوابیدی؟ پاشو پاشو...چرا شوهرت فلان کارو نکرد...چرا این طوری نکردی چرا سیاوش اون طور نکرد...این چی شد  اون چی شد و کلی غر زد و بعد هم خدافظی قطع کرد.....سعی کردم که خیلی به خودم نگیرم و اول صبحی روزم و خراب نکنم.....ماشینه پرایده خاله ام رو گرفته بودیم که ببریمش معاینه فنی...یعنی باز هم طبقه معمول خواستیم که حال بدیم به اطرافیان...شنبه بردیم گفت کمک فنرش خرابه دیروز گذاشتیم تعمیرگاه و آخره شب تحویلمون داد و صبح بردیم که من برم مغازه و شوهری بره پونک هم یه کاره بانکی داشت هم اینو ببره معاینه فنی....ماشین و گذاشتیم جولویه دره مغازه...طوری که به شوهری گفتم جولو دیده مغازه رو گرفته ..گفت الان برمیگردم...قفل هم کردیم و رفتیم تو...نشسته بودیم که نجارمون از طبقه بالا صدا کرد گفت بیاین ببینین این دو تا رنگ بهم میان یا نه...رفتیم و یه ۵ دقیقه کمتر بالا بودیم برگشتیم پایین سوییچ و کیف برداشت شوهرم که بره...رفتیم با هم دمه در دیدیم جولو دره مغاهز شده پر ماشین..میخواستم برم غر بزنم سره همسایه نمایشگاه ماشین داره...که دیدم وا...پرایده ما کو؟!!!!..به شوهرم نگاه کردم و اون هم به من نگاه کرد و زدم تو سره خودم گفتم کوش؟...همین جور هاج و واج موندیم...دیدم که بله پراید محترم نیست! سوییچ هم دسته ما...یعنی چی؟ دیدم که جایه لاستیک ها هم هست که به سرعت بردنش....تویه حینی که شوهرم داشت به صد و ده زنگ میزد من رفتم پیشه درو همسایه گفتم بابا بیاین به فریاد برسید که بردن...نجار و شاگرد و همه ریختن تو خیابون...بنگاهی بغلی چند تا مردن..همیشه خدا هم دو یا سه تاشون تو خیابون ان..یکی از گله هایی که ماازشون داریم اینه که شما همیشه ولو اید تو خیابون...پرسیدم ندیدید که کسی این پرایدو ببره؟ گفت نه فقط این بالاییه که لیزینگ داره چند نفری رفتن همین الان هم رفتن..گفتم زنگ بزنید بپرسید ببینید ندیدن که کی ماشینو برده؟..خلاصه همه جمع شده بودن و من هم اشک ام درومده بود و به خدا گفتم به خدا باهات قهر میکنم.....زنگ زدیم شوهر خاله ام با اونکی ماشینش اومد...همون موقع کلانتری دو تا حوزه اومد و هی واسه یارو توضیح میدیم میگه مگه میشه به این سرعت؟گفت مگر اینکه سوییچ و داشته باشه...گفتیم باباجان شده دیگه..گفت شاهراتو بیار که اصلا چنین ماشینی بوده دمه در و تو همین بین این همسایه عزیز گفت نکنه این یارو که لیزینگ داره و رفته بیرون و پرایدش هنوز دمه دره اشتباهی ماله شما رو سوار شده باشه!! گفتیم مگه میشه ماله این یارو روکش صندلیش سیاه و سفید و پوسته گاویه ماله ما روکش فابریکش بوده ..مگه کیلیدش میخوره...مگه اصلا ماشین خودش و تو روزه روشن ندیده؟...گفتن این آقا دیشب معامله اش کرده !زنگ زدن به طرف....گفت فلان جام...گفتن سواره ماشینه خودتی؟ گفته آره بابا یعنی ماشینه خودمو نمیشناسم..ازش خواستن بزنه بغل و بره پلاک رو بخونه..زد بغل و خوند ...ماله ما بود!!!! قضیه این بود که آقا دیشب تو تاریکی خریده بود و دفعه اول بود سوارش شده بود...بعد عجله ای با چند نفر میان برن ثبت...ما پراید و بغل پراید اون پارک کرده بودیم...کلید و میندازه در باز میشه و سوار میشه میره!...نگو  بعضی پرایدا سوییچ شون به هم  میخوره!!به همین راحتی!  وقتی فهمیدم اشتباهی برده وا رفتم.....شوهرم دیگه رنگ به چهره نداشت ..نمیتونست بایسته.....مردیم و زنده شدیم.....حالا نمایشگاهیه میگه شیرینی بایس بدین! گفت مرده حسابی شما باید دیه بدین! ما داشتیم سکته میکردیم...ماشینه مردم بود ماله خودمم نبود که بگم فدایه سرم......یه یک ساعتی گذشت و اون یارو که مشینو برده بود اوردش....همون که رسید ازش پیاده شد و یه پراید دیگه هم ایستاد و ریختن بیرون و شروع کردن به بزن بزن! من اون وسط هی میگفتم یکی بیاد این ماشینو از این وسط برداره الان با سنگ میزنن شیشه اینو میشکونن!

نگو هی لایی کشیده ..اون هم گفته بیا پایین بزنم و ایستادن به بزن بزن! این هم باز از سرم رد شد!
همه میگن یه خونی بریزید...یه نذری بکنید تو چشمید....گفتم بابا دیگه چی مونده که تو چشم باشیم...ولی میریزم..شده یه جوجه خروس میگیرم....

توروخدا شما هم دعا کنید..من نمیدونم چرا این بلاها سرمون میاد....نمیدونم..به خدا نمیدونم...

  + نوشته شده دردوشنبه 28 اردیبهشت1388  ساعت 14:57  توسط حنا گلی 


 402

بلاخره بابام صداش درو مد که چرا قسطاشو نمیدی..یارو بانکی به من و چند نفره دیگه زنگ زده گفته اینا قسطاشونو نمیدن....و من هم بور شدم رفت...کلی عصبانی سرم غر غر کرد...و من هم ریختم بهم.دیگه زیاد از خدا نمیخوام..واسه اینکه محل نمیده...واسه اینکه گوشم نمیده

تا خره خره وام داریم میگیریم....یعنی میشه که پسش بدیم؟

کاش از این زنا بودم که دلشون واسه شوهرشون نمیسوزه و شوهرشون غریبه براشون....اون وقت تا میتونستم خودم تخلیه میکردم روش..و یا حدااقل میگفتم به من چه ...ولی ..از این آدما هم نیستم...

همه چی همونجوریه که بود...فقط یه ذره دوزه افسردگیم رفته بالا و با اینکه خوابم نمیاد ولی میخوابم...دلم میخواد بخوابم که یه خورده فکر نکنم و از این دنیا دور باشم....شاید هم رفتم معتاد شدم!!

همه چی ممکنه!

حتی حاله گله گذاری و گریه هم ندارم....

کسی آشنایی چیزی تویه ا..ط..لاع..ات نداره؟  ما از این بابا یه شماره جدید همراه اول ۹۱۲ پیدا کردیم...اگه یکی بتونه ردیابی کنه خیلی خوب میشه میتونیم بگیریمش..چون حکم جلبشو هم داریم..ولی حیف که هیچ آشنایی نداریم

شبه همه خوش...بعده یه هفته اومدم این همه خبر هیجان انگیز بهتون دادم بد بود؟

  + نوشته شده دردوشنبه 28 اردیبهشت1388  ساعت 0:10  توسط حنا گلی 


 401

رویا ها آدم رو میبره تو یه جایه خوب..جای که دلت میخواد باشی...جای که سختی هاش قابله تحمله و خوشیهاش پایدار...جای که روز به روز به موفقیتت افزوده میشده و از ناراحتی ات کاسته میشه...جایی که همیشه اردیبهشته....جای که وقتی یارو پولت رو میخوره میری با کمک قانون یارو رو میگیری!!!!(خداییش این تو رویاهام هم نیست! از بس برام غیره ممکنه!)

بعد از خواب و رویا که پامیشی...همه چی به سختی و خشنی واقعیته....و طبیعت هیچ رحمی بهت نمیکنه...چون اشتباه کردی باید تاوان پس بدی...هرچقدر هم که پالس هایه مثبت فرستاده باشی...

چقدر این رویا شیرینه و واقعیت تلخه این روزا.....و چقدر فاصله بینشونه....روزگاری رویاهام با واقعیات ام انقدی فاصله نداشت...ولی هرچه که بزرگتر میشم...فاصله این دو هم بیشتر میشه... 

به تنهایی باری رو میکشم....نمیتونم به کسی بگم...چرا که همه سرزنش ها متوجه خودمه ....نمیتونم به شوهرم بگم..چون اون هم مثه من داره همین دردو میکشه و همین حس و حال و داره......با گفتنش به عزیزانم و مامانم همکه بیشتر و بیتشر ناراحتش میکنم...پس....به تنهای تحمل میکنم.....

دیشب چنان دل دردی گرفتم که نگو......

خیلی از رویه سیاوش خجالت میکشم....انقد که نصفه شبا بلند میشم و  از ته دل گریه میکنم و از خدا میخوام من انقد شرمنده اینا نکنه....

حساس شدم...شوهرم هم همینطور...از حرفهایه کوچیک هم دلخور میشیم ....و امروز سره یه حرفه خیلی کوچیک...بغض ام ترکید ...با اینکه معذرت خواست و به نظره خودم هم چیزی نبود که اصلا بخوام ببخشم یانبخشم.....ولی دلم میخواست یه ساعت گریه کنم...که گریه مو خوردم که بیش از این به شوهرم ناراحتی و استرس رو انتقال ندم....

خاله مامانم فوت کرد...دیرزو بابابزرگ ام اومده بود مغازه.... یه راست از سره خاک مامان بزرگ ام اومده بود...و چشماش سرخ بود از گریه.....همیشه فکر میکنم وقتی میره سره خاکش  فقط فاتحه بده....ولی دیروز فکر کردم حتما حرفهایی میزنه که بعد از یه ساعت چشماش سرخه از گریه...و اینکه بعد از ۱۸ سال که از فوتش میگذره....و بااینکه ۴ سال بعدش دوباره ازدواج کرده...هر ۵ شنبه میره سره خاکش و با چشمایه خیس برمیگرده....ماما ن بزرگ و بابابزرگ ام همیشه با هم خوب بودن و همو دوس داشتن...میشد که با هم دعوا هم بکنن...ولی همیشه...شب به شب پیشه هم مینشستن و چای میخوردن و اخبار بی.. بی.. سی... از رادیو گوش میدادن...کاریکه سالهاست بابابزرگ ام تنها انجام میده..

دلم واسه مامان و بابام تنگ شده....انقد دوس دارم باهم باشن که حد نداره...هیچ وقت تو عمرم به اندازه الان دوس ندارم در کناره هم ببینمشون....و هیچ وقت به اندازه الان ایندو از هم جدا نبودن...

یه روزایی که بابام هست و میرم خونشون و میبینم مثلا دو نفری نشستن دارن غذامیخورن ..انقد خوشحال میشم که حد نداره...چنان احساس امنیتی بهم دست میده که هیچی نمیتونه دلمو بلرزونه...

مامانم داره برمیگرده و من هی اصرارش میکنم ..که ..نه بمون...بمون ما هم میایم....دلیلش این نیست که خودم بخوام برم...دلیلش اینکه دوس دارم با هم باشن....

دلم میخواد برم..دلم میخواد برم جنوب..دلم تنگ شده...دلم آرامش میخواد و هیچ جای بهتر از اون خونه به من آرامش نمیده.....جایه که بهترین خاطرات زندگی من درش اتفاق افتاده....

دلم برات تنگ شده خونه عزیزم..

و من اون خونه رو بدونه مامانم انقد دوس ندارم که با مامانم دوس دارم ....

مامانم...همه کسه منه....

  + نوشته شده درجمعه 18 اردیبهشت1388  ساعت 17:47  توسط حنا گلی 


 400

میخوام آپ کنم...چیزه زیادی یادم نمیاد!...فقط اینکه این اعجوج معجوج ها خیلی به شوهرم فشار میارن....خیلی عصبانیش میکنن...دیروز شروع کرد داد زدن..بعدش رنگ به صورتش و لب اش نموند...براش آب قند اوردم و بعدش بی حال شد....باهاش صحبت کردم...گفتم به خدا اگه یه بلایی سرت بیاد ..اول خودتو میکشم ..بعد اونا رو! داره تلاشش رو میکنه که کم کنه این اعصاب خوردی ها رو...البته خوده این قوم  بسیار نقش بسزایی دارن تو این اتفاق...خیلی اذیت اش میکنن....با اینکه شوهره ما خیلی صبوره ...ولی این بار انگاری که واقعا کم اورده....دلم نمیخواد که باهاشون کامل بهم بزنه...ولی واقعا روابطشون بیماره ...و آدم رو بیمار میکنه .....

بگذریم....

امروز با شوهری و خواهرم رفتیم بیرون....یه دور زدیم کلی روحیمون عوض شد....

وای که دیشب چه بارونی بود...خیلی حال کردم..کمتر دیده بودم که اینجا اینجور بارون بزنه.....بارونهایه جنوب اینجوریه....یهو شروع میکنه باریدن ..انگاری که یکی شیلنگ و باز کرده......و دو سه روز بعد انقدگل و گیاه سبز میشه که من دلم میسوزه..میگم بسه! نکنید...میمیرد ها!....ولی به دنیا میان و زود هم میمیرن...ولی اون چند روز انقد طبیعت رو قشنگ میکنن که حد نداره....البته این باروهایی که میگم..ماله بهاره ها...و زمستون هم بارونه خودش رو داره.....یادمه  بچه که بودیم ..بارون میزد....یهو یه شبه سیل میشد!..من انقد سیل دوست داشتم! چونکه حیاطمون میشد پره آب...چون خونمون از سطح خیابون پایین تر بود...بعدا  بابام یه قایق بادی داشت...۶ نفره! برامون بادش میکرد ...من هم میرفتم دمه خونه رفیق هام..یه دوجین بچه جمع میکردم ...میرفتیم قایق سواری! همه مینشستیم تو قایق و من و یکی دیگه که بزرگتر بودیم پارو میزدیم....حالا مساحتی که میتونستیم پارو بزنیم یه دایره به شعاع ۳ متر بود!..ولی انقد کیف میداد....بعد از اونجایی که حس فداکاری و پتروس بازی از بچگی با من بوده...من میرفتم پایین....پاچه هامو میزدم بالا و با طناب قایق و با بچه ها هی این ور و اون ور میبردم!..بعد لیز میخوردم با تمام هیکل میرفتم زیره آب!...این میشد که میرفتم لباسامو عوض میکردم و یه سری کامل خشک میپوشیدم و میومدم...دوباره باز هم دلم رضا نمیداد...میومدم پایین و با طناب بچه ها رو میچرخوندم.....این اتفاق مثلا تویه یه روز تا ۱۰ بار هم تکرار میشد....تا بلاخره مامانم میگفت بسته..انقد لباس کثیف نکن.....و من ناراحت میشدم واحساس میکردم جولویه آزادی عملم گرفته شده!..اینا که میگم حودودا ۶ سالم بود....میگم از بچهگی یه حسه ریزعلی ای داشتم.....

همینه الان اینطوری شدم...!شایدم ماله یه چیزه دیگه اس!
شوهرمان چنان مافیاییی تو ساختمون راه انداخته! هرکی چپ بهش نگاه کنه ..مثه این بچه لوس ها میپره پیش مدیر ساختمونو و مالک اصلی ساختمون...اونا هم واسش سرو دست میشکونن! و کلی حاله طرفه خاطی رو میگیرن!..

صاحب ملکه مغازمون میخواد اجاره رو ببره بالا...ما هم نداریم که بدیم ..یعنی تا اینجاش و هم از این و اون گرفتیم....رفتیم چند جایه دیگه هم دیدیم.....دعا کنید بشه....از اونیکی جاهه...میدونید که کودومو میگم...این یکیه نه ها...اون یکیه....بیشتر خوشم میاد...دعا کنید اون شه...اجاره اش هم کم باشه...قراردادش و هم حداقل۳ ساله ببنده...خرجی هم نداشته باشه توش...بعد اونجا واقعا بهتر باشه و فروشمون هم بیشتر بشه و وضعمون بهتر بشه .......مرسی....

تعطیلات خوش بگذره....

فرداشب یه عروسی دعوتیم....هر دو خانواده مذهبی ان....پرسیدیم که چوریه عروسی؟ قاطیه یا جدا؟...گفتن عروسی اما.م .زمانیه!!!! یعنی چی؟ شما میدونید؟ چه مدلیه؟ یعنی چجوری اهاس پوشید؟ دشداشه؟ با نقاب؟...بعد آرایش کنم یا نه؟ شلوار زیره دامن بپوشم خوبه؟

به هر جا هم زنگ میزنم میپرسم این چه مدلیه..هیشکی نمیدونه!

 

  + نوشته شده درجمعه 11 اردیبهشت1388  ساعت 0:53  توسط حنا گلی 


 309

میگن: وخدایی که در این نزدیکیست......

خدا جونم کوشی؟..

بهم انتقاد میکنن که اشکالی تو کارتونه که موفق نشدید.....آره اول این بود که اعتماد کردیم ...و همیشه هم٬ همه میگن که آدم دنیا رو از چشم خودش میبینه...و من هم همیشه به همه اعتماد کامل دارم مگر خلافش ثابت بشه که اشکاله بزرگیه.......

دلیل بزرگ بعدیش میدونی چیه؟ اینکه وقتی شروع کردم...مثه خیلیها که میگن از صفر شروع کردم...از صفر هم شروع نکردم......خیلی زیره صفر بودم...دلیلش؟ اینکه یه نفر از ایشان پیدا نشد که یه  دونه یه ریالی به ما کمک کنه واسه همه چی ....از زمانه دوستی بگیر تا خواستگاری تا ۲ سال سربازی لعنتی تا نامزدی تا عروسی تا بعد از عروسی....که هیچ......کمکشون هم کردم...و کردیم.... روزی که ازدواج کردیم تا همین ۳ ماه پیش ماهی ۵۷۰ هزا رتومن در بیشترین حالت  که حدوده یه سالو نیم بود و ۱۸۰ هراز تومن در کمترین حالت ...پوله بهره ای دادیم....بعد ۱۲ وام مسکن بعد ۷ میلیون وام برا ازدواج..بعد ۷ میلیون وام مضاربه  که پول سودیه رو پس بدیم بعد ۱۰ میلیون وام درصد بالا واسه بازپرداخت الباقی سودی...بعد یه ۵ میلیون واسه اینکه چک هایه آخره سالمون که یارو پولمونو خورد برگشت نخوره...بعد نمیدونم دقیقا چقدر قرض......

و من شاهد ام که شوهرم ...(میتونم به خودم بگم که تنبلی کردم ولی واقعیت اونو میبینم که چه میکنه)صبح رفته سره کاره خودش..ساعت ۴ و ۵ برگشته پیشه من ...سراغه کاره من...کارهایه سخت و به قوله معروف حمالیهاشو انجام داده تا تلفن هاشو دعواهاشو و بقیه بدبختیهاش.......و من نمیتونم بگم که کم زحمت کشیده...که خیلی زحمت کشیده.....اشکاله کارش؟....نمیدونم....شاید اینکه تعداده زیادی آدم از زحمتش نون میخورن....شاید ...بد شانسی هاش...شاید اینکه از اول سرمایه نداشت و بدونه سرمایه رفت جولو...اینکه پشتوانه نداشت...اینکه هیچ روزی رویه هیچ احدی نتونست حساب کنه....و هر موقع کم اورد مجبور شدیم دس به دامان این ور و اون ور بشیم......

نمیدونم...دوس دارم بدونم که ایراده کارمون کجاس......

باید بپرسم...باید از چند نفر بپرسم.....

خدایا کجایی؟ همین نزدیکیها؟ کوشی پس؟

  + نوشته شده دریکشنبه 6 اردیبهشت1388  ساعت 20:35  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
هیراد...کافه نادری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM