|
پسرک باز دو روزه که حالش خوش نیست.....بالا اورد و باز از خواب هی میپره.........چقده بچه داری سخته!.....هی تلاش میکنی ...سعی میکنی همه چیو منظم کنی و حاله بچه خوب بشه و بخنده ....یهویی نمیدونم از کجا یه مریضی میاد و اول از همه از غذا خوردن میافته ....بعد از خواب میافته ....یعنی خوابش میشه نیم ساعت....بعد از نیم ساعت با گریه از خواب بیدار میشه ....بقیه مواقع وقتی بیدار میشه از خواب میخنده.......بعد شیر نمیخوره ......بعد من هم نمیخوابم چون طوله خواب شبش میشه ۱ ساعت و نیم و نهایت ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه....بعد این بیخوابی منو کلافه میکنه و تمام روز خوابالود ام ......بعد طی روز اجازه نمیده ازش جدا بشم.......واسه اینکه واسش یه شیر برنج درست کنم چنان گریه ای میکنه ...چنان جیغ میکشه ....چنان اشک میریزه ....که نمیدونم چه کنم ....به شکم و جسمش برسم یا به روحش که انقده ناراحته......بعد من دست به سیاه و سفید نمیتونم بزنم ....همش نشستم وره دلش....... نه ظرفی میشورم نه غذایی میپزم.....دستشویی هم بزور میرم......همش فکر میکنم که اگر سره کار میرفتم چی.....کی میخواست به بچه برسه؟...کی اعصابشو داشت؟ مهد که اصلا فکر نمیکنم دلی واسه یه بچه مریض بسوزونه ......حتما دارو میده و میخوابوندش... مامانم هم گناه داره ........
خلاصه اینکه ای مردمانی که بچه دار نشدید.......بخوابید در حد وفوور.....
نمیدونم بچه های شما هم همینطورن؟ یا ماله من بد قلقه.....
هنوز دو تا دندون بیشتر نداره ولی با همینا هی لثه های بالاییش رو میخارونه!
روزی چند بار به خواهرم زنگ میزنم ...خدا به داده قبض تلفن امون برسه....... رفته خرید کرده شده ۱۹ فرانک به عبارتی ۴۰ هزار تومان......میگه توروخدا ببخشید! این خریده سه روزمه از این به بعد میرم فرانسه خرید میکنم و بر میگردم!!!! تا حالا به این فکر نکرده بودم که کشورت کوچولو باشه ...واسه همسایه هم وی.زا نخوای بعد واسه خرید سیب زمینی و پیاز بری کشوره همسایه و برگردی!! فاصله اش تا فرانسه ۳۰ کیلومتره ..مثه تهران کرجه.......
وقتی رفت که بابام کلی بد و بیراه بارمون کرد ..ولی حالا هی تند و تند حالشو میپرسه . بهش زنگ میزنه....از ما احوالشو میگیره........ میگم همیشه همینطور بوده ....بهاره کلی بلا به قوله خودش سرش میاره ..ولی همیشه هم میره نازشو میکشه.........ما که خواستیم بریم دبی چنان با هام دعوا کرد ...انقد رای مو زد .....درسته که موقعیت ام جور نشد ولی اینکه بابام راضی بشه یه چالش بزرگ بود برام......یعنی اگر من هم تو روش میاستادم به این زودی به فراموشی میسپرد؟ یا این امتیازیست مختص ته تغاریها؟....از من که قده یه دنیا انتظار داره ......و منه بیچاره همیشه محکوم ام ....حتی سیاوش هم این حالت منو نداره...... به هرحال از نظره درسی پیشرفتی داشته و جولو افتاده ...ولی من .....خیچ وقت نتونستم مثه اون درس خون باشم .......واسه کار هم .....هیچ کدوم از کارایی که کردم به دلم ننشست....البته به غیر از اون مغازه اولی که زدیم ...دوستش داشتم .....ولی انقد که اجاره سنگین بود و بدهی بالا اوردیم که از اینکه یه کاری تنها بزنم میترسم.........
تازگیها اطرافمون پر شده مدرسه.....به فکر ام رسید یه مغازه بگیرم لوازم والتحریر بفروشم.........من از بچگی عاشق انواع لوازم تحریر بودم ...انقدر کیف میکنم از خرید کاغذ و کتاب و دفتر و خودکارو قلم و ....ولی میترسم ....از اجاره ....از فروش کم .....از اینکه سره برج بشه و چک باید پاس کنم و اجاره باید بدم و ...وای وای...کا ش خودم یه مغازه داشتم ...با یه سرمایه اولیه ای که نخوام جنسه چکی بخرم ...اونوقت میرفتم مینشستم تو مغازه ام و بچه ها رو که خرید میکردن رو نگاه میکردم ....پسرک ام هم همون ورا میتونست بچرخه...... هی اینم یه رویایی که این روزا وقتی این مدرسه ها رو میبینم به سرم میزنه...
خونه تکونی یه ذره بیشتر نکردم...هم کمره لعنتی ایم اجازه نمیده و هم این پسرک که بد قلقی میکنه .......به کارگر هم که اعتقاد ندارم ...یعنی روم نمیشه یکی بیاد کارام و بکنه ......این میشه که منتظرم شویم تعطیلیش شروع بشه که با هم کاری بکنیم....
از شویم بگم که صبح ها ساعت ۵ و ۴۵ دقیقه بیدار میشه و ۶ و ربع از خونه میره بیرون و شب ساعت هفت و نیم تا هشت برمیگرده ....به عبارتی حدوده ۱۴ ساعت بیرونه ....وقتی میرسه انقده خسته است که تمام صورتشو گوشاش سرخه......نا نداره حرف بزنه ....خیلی از حرفامونو تلفنی میزنیم با هم ...... دوست ندارم کار طوری باشه که آدم از زندگی شخصیش بیافته.....ولی چه میشه کرد....واسه شندر غاز حقوق .......باید مثه . سگ دوید......
ا زقوموالضاالمین هیچ خبری نداریم!!! شویم هم بیخیال شده ....تازه اگر من بپ۱رسم چه خبر ...دعوام هم میکنه! میگه چرا میپرسی ..چرا اصلا راجع بهشون فکر میکنی که بخوای بپرسی؟...و من خجل میشم ..حرفش راسته ...و من یه کرمی به صورت عادت در درونمه که باعث میشه فکر کنم که الانه که طوفانی به پا بشه........
فردا مامانم آش داره .....آشی که اولین بار بعد از اینکه سیاوش برادرم ...تویه چهارشنبه سوری سوخت براه انداخت و هر ساله پخته و این یکی دو سالی هم که نبود ه بهاره خواهرم پخته ...... حالا امسال هم پشت پای بهاره است و هم هم آش سنتی خودمون........
چه فایده!!!! هیچی ترقه و دینامیت ندارم ! خشکه خشک ام!...باید هر طور شده یکی دو جعبه دینامیت جور کنم ........سیاوش گفت همه دوستام امسال میان دره خونمون......خوب دخترا هم بینشون هستن....خوب ...منم کرم دارم .....دوست دارم یکی دو تا از اون سوسولاشونو بترکونم!!! .میدونی چی کار میکنم ؟ میرم پشت بوم! از بالا پرت میکنم کنارشون ..اونا هم نمیدونن که کیه و چیه ...هی جیغ میزنن و میگن ...خواهش میکنم نزنید....وای کیه ....توروخدا ...وای قلبم ریخت......و من از پشت بوم سادیسم ام ار./صا میشه!!!
اینه که باید به فکر دینامیت باشم .....ترقه مرقه فایده نداره......یه چیزی میخوام زهره شون بترکه! نه اینکه فقط صداش آزارشون بده!
من یه مادره نمونه ام نه؟!
انشالا از ساله دیگه با سورنا میریم ترقه بازی! فقط دنباله یه پایه ام ........ه شوهرم نه بهاره اهل این سرو صدا ها نیستن.......سیاوش هم خوبه ...اونم مثه من یه کرمی داره! ولی خوب نمیاد که دوست دختره خودشو بترسونه ........
دوست دختر شو دیدم ...یعنی وقتی دیدم و با ش حرف زدم نمیدونستم که دوستشه ...بعدا فهمیدم..... نمیدونم .....بدم نیومد ازش ولی چیزه خاص و تاپ ای نبود ...معمولی بود ........بهاره هم که انقده بدش میومد ازش........رفته به سیاوش گفته ببین من و ستاره چقد لب هامون کوچیکه؟!! سیاوش هم گفته خوب باشه مبارکتون باشه ......یهو گفته پس چرا مریم انقده دهن اش فراخه!!!!!!!!دادا شه بیچاره ام هم کپ کرده .....چی بگه بیچاره!
میدونی ....میخام برنامه های سال ۹۱ امو بگم.......
اول اینکه افسردگی و گریه بس
یه کاره خوب با درامده خوب میخوام
باید این ۲۰ کیلو اضافی رو کم بکنم...
فیب.ریم رو جراحی کنم .
از شره یکی دوتا وامه دیگه خلاص کنم خودم رو
درس ام رو خوب بخونم و ترم بعد اگر شاغل نبودم ۲۰ واحد بردارم....
بخندم .
مسافرت برم (آخ جون بهاره رفته ماشین دار شدم!!!!) البته اگر پولش کم نیاد و تصمیم نگیره بفروشدش
با پسرم اخت بشم و بازی کنم
یه تولده حسابی واسش بگیرم...
یه خ/تنه سورون تویه جنوب براش بگیرم.....
شوهرم رو مثه قدیم بیشتر بچلونم ...
با مامانم برنامه های مشترک بیشتری بزارم و نزارم که غمه دوری بهاره از اینی که هست افسرده ترش بکنه....
قوم الضالمین رو برایه همیشه کنار بزارم....
یه برنامه ورزشی شروع کنم ......شده یه رقص باشه.....
و و و زبان! خوب انگلیسی رو به جایی رسوندم ...ولی خوب ۲ سال گذشته و فراموش ام شده .....باید انتخاب کنم انگلیسی یا فرانسه........که ترجیح میدم فرانسه باشه ..هرچند که عاشق کلاس زبان هام بودم ....خصوصا عاشق روش تدریس هدوی...
امیدوارم که ساله خیلی خیلی خوبی رو شروع کنم ......گریه کم کنم ...خنده کنم و شادی....
خدا جونم تو هم شنوفتی؟ بیا کمک کن دیگه ....از من حرکته ...ا زتو برکت.... یالا
|