تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 سردرد 2

سرم درد میکنه. خیلی . نمیدونم چرا این مدلی سردرد میگیرم.خیلی درد داره. چشمام و هم نمیتونم تکون بدم. گردن ام رو هم نمیتونم بچرخونم. درد درد درد. امروز به تری جون زنگ زدم. صبو رو هم دیدم. مامانم و هم دیدم . به حاج احمد هم زنگ زدم تسلیت گفتم. بعد از ۷ ام!!!

دیگه اینکه فردا کار بخوصوصی ندارم. میخوام زبان بخونم. باید ستوری بوک رو بخونم. یه دور هم رو کتاب نگاه کنم.آقامون امروز ازم در مورد روزنامه پرسید آماده نبودم. پوست ام کلفت شده. امروز به جایی که علی گفته بود زنگ زدم.. یارو بدش نیومد... ولی بیمه نمیکنه.. گفتم صبر کنم شاید شرایط بهتری پیدا بشه..در کل زیاد حال توی خونه موندنو ندارم..خدا کنه قاط نزنم

  + نوشته شده دریکشنبه 31 تیر1386  ساعت 0:2  توسط حنا گلی 


 یافی

دیروز خز و خیل عزیز اومدن.خوب بود . چند وقت بود سه تا تنها نبودیم. باید بیشتر با هم تنها بموینم . آخه دلتنگ میشیم.

امروز رفتیم یافت آباد. یه چیزای دیدم یعنی خیلی چیزا دیدیم ولی وسع امون نمیرسید.

دیگه عصریکه رسیدیم خونه غش کردم از خستگی . مردم. وسط خواب صدای مملی میومد که داشت با علی دادشش حرف میزد. دلم هی پیچید به هم هی خواستم داد بزنم که کیه و اینا.. نگفتم ..با این حالا از خواب بیدار شدم یک سگی بودم. رفتم در خونه مامانم . بهتر شدم. دانی و مادرش اومدن. اصلا نمی تونم سلام کنم. انقدر که دلخورم. اونا هم البته احساس اشون توی همین مایه است. اه اه. انرژی ازم میره که ننشستم پیششون . رفتم با بانی و پگی اونور ترو نریمان هم اومد پته علی جوی رو بارم ریخت بیرون.خلاصه..الن ام شایان و بهار اومدن.

آرامش ام بیشتر شده توی این یه هفته اخیر. نمیدونم از طب است؟

مهی اینا برای اولین بار خونمون خوابیدن.

مامانم دلم براش تنگ شده چند وقته براش خیلی بیحوصلگی کردم. میریم با هم دکتر توی راه اصلا حال نداشتم حرف بزنم باش . دیشب هم که اومد اصلا زیاد تحویل اش نگرفتم. باید بیشتر براش انرژی بزارم.

باید باید باید. از فردا.

دیگه اینکه وقتی از آقای شوهر به دوستان میگم یعنی اینکه دردودل میکنم. کاری اصلا نمیکم و تصمیم درام بکنم که عقده ای نشم و و بتونم یه جا خودمو خالی کنم تا بهتر تصمیم بگیرم..  بعدش احساس میکنم که خیلی دلم براش میسوزه .. انگار که بهش از پشت خیانت کردم. نمیدونم کاشکی که به این دلیل باشه که اینکارو نمیکنم.. نه این که واقعا صدای وجدان ام باشه.

  + نوشته شده درشنبه 30 تیر1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 میتو برگشت

میتو برگشت ..بزور..۱۴ ساعت به دنبالش بودیم. تا بلاخره دستگیرش کردیم. خودش هم خسته است. حسابی. از صبح تا حالا داره چرت میزنه..فک کنم تا صب نخوابیده..

یه سئوال..کسی راجع به موسیقی سنتی ایرانی چیزی میدونه؟ اصالتا ایرانیه یا موسیقی ایرانی وجود نداره و از موسیقی عربی نتیجه گرفته؟ لطفا کمک کنید

  + نوشته شده درپنجشنبه 28 تیر1386  ساعت 0:45  توسط حنا گلی 


 گریه

يه تصميم دارم
 اينکه راحت گريه کنم
انقدر جولي گريه امو نگيرم
 در تمام لحظات سخت و احساسي يه فکر توي کله امه..و هي ميچرخه
 اين که 
گريه..ممنوع
 حالا ميخوام
 عوض کنم.
 گريه آزاد
 شايد
 ديگه انقدر لبو لوچهام وقت و بيوقت آويزون نشه
و
 چونه ام نلرزه
 و 
گوشه لپم تا نشه

شاید عقده ی این گریه تموم بشه

میخوام گریه کنم

گریه هم بخشی از منه

از اینکه بهم بگن آخی...خوشم نمیاد..از اینکه بهم پوزخند بزنن متنفرم..و از اینکه بهم بگن مثه عمه فاطمه میمونی حالم از دنیا و گویندش و خودم و گریه امو بغض امو .. همه و همه بهم میخوره.

اینکه این گریه لعنتی ایم انقدر تحقیر شده.. همیشه سعی در به کنترل درووردنش بودم.. و هستم..

حالا میخوام گریه کنم.

جولوی همه

همه بدونن من ناراحت ام. من گریه ام میگیره. من نازک ام. من ضعیف ام. هرچی. من گریه اوو ام..

از این به بعد این یه قانونه...گریه آزاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 1:59  توسط حنا گلی 


 من

نشسته ام نتظر.. من یه زن ام.. ساعت ۱ شبه.. و منتظر ام که چراغها را خاموش کنم..غذای اضافه شام رو بزرام توی یخچال .. لبسشویی کارش و تموم بکنه .. و من لباسا رو پهن بکنم....آروم ام..دارم وب گردی میکنم..مصاحبا نجف دریا بندر یمیخونم.. و زنانگی میکنم

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 1:5  توسط حنا گلی 


 عشق!!

خیلی وقت بود عمیق بهش نگاه نکرده بودم .. وا یکه من چقدر این آدمو دوس دارم.. چقدر به این آدم آمیخته ام..چند ساله؟ الان ۶ ساله که باهاش ام.. دوسش دارم.. یه جورایی اصلا خودمه.. یعن یخوده خودمه.. مالمه..ماله منه.. دوست دارم.. دوست دارم.. دوست دارم

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 0:39  توسط حنا گلی 


 میتو پرید

.. امروز به کارهای عقب افتاده ام رسیدم . وقت نکردم مطالعه کنم. متاسفانه یه ناراحتی هم دارم که میتو فرار کرده....پرید رفت خودشو زد به توری پنجره و توری و پاره کرد و رفت. حالا توی نور گیره..قفس و براش آویزون کردیم..منتهی از روی عادت میره روی قفس میشینه. و تا میایم که قفس و تکون بدیم میپره.. خداکنه بره تو...منتظریم که گشنه بشه بره توی قفس. منتها چون شبه نمیبینه.. سعی میکنه نپره..وای خدایا کمک اش کن بیاد .. والا گربه حتما میخورتش ...توری پنجره هار و پاره کردیم که بیاد تو...ولی فکر کنم صب بره توی قفس. خدا کنه!!

دعا کنید میتو برگرده....

امروز از نظر احساسی بهتر بودم. منتها هنوز هم فکر میکنم که یه چیزه مهم رو از دست دادم.. تسلیم ام چون چیز یاز من بر نمیاد. هیچ چیز!!

اخبا رسیاسی مدام اذیت ام میکنه. اصلا توان شنیدن اشو هم ندارم. نمیتونم هیچ جوره بشنوم.

دوس دختر سیاوش رتبه اش شده ۳۸!!! توی رشته جامعه  شناسی ه اه اه اه...ای خدا...شنیدم  ضربان قلبم رفت بالا...یعنی اصلا خوشم نیومد. به هر حال ...خلایق هرچه لایق.. شاید سیاوش لیاقت اش چنین آدمیه..

نمیدونم دیگه...

دیشب به نظرم رسید خیلی وقته که ممل امو ندیدم..انقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو .. انگار که خیلی وقت بود ندیده بودمش.. خیل چیزای که بینمون پیش میاد از احساس نادرست منه.. یعنی اینکه براش وقت نمیزارم.. برای همین از احساس اش دور میشم.. و از درون اش.. واسه همین درک ام نسبت بهش کم میشه. و خیلی دیر درک میکنم.

دیروز که معلم ام پرسید چی شده ؟.... بعد گفت تروخدا نگو که دعوات شده.. منظورش با شوهرم بود!!!! مکه من چند دفعه دعوام شده؟!! یا اگه هم بحثی داشتیم اولا که من که به اون حرفی نزدم..دوما ما تا به حال توی عمر گهر بار با هم بودنمون ۱ شب تا صبح قهر خوابیدیم..اونم چون دوتامون انقدر خسته بودیم که قبل از قهر و آشتی و این برنامه ها خواب امون برد...نمیدونم چرا  اینو گفت... یعنی به من میاد این مدلی باشم؟!

دیگه گریه نکردم.یعنی بهش فکر نکردم که گریه نکنم.

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 0:14  توسط حنا گلی 


 اخراجیها!

روزها خیلی زود میگذرند. خیلی زود تر از آنچه که فکر اش را بکنیم.. امروز دقیقا ۳ ماه بود که من کارم را شروع کرده بودم..و با انجمن و تریتی جان آشنا شده بودم.و امروز روز آخر کاریم بود. هفته ای که خیلی ناراحت بودم و دپ زده بودم ِوقتی بود که حدس زده بودم رفتنی ام.و خیلی ناراحت بودم و حسابی قاطی کرده بودم. امروز صبح که رفتم گرامی ازم تشکر کرد و گفت که نمتوانند ادامه بدهند همکاری رو به دلیل مسایل مالی . اول اش دلم ریخت تو..البته از لحظه ای که صدام کرد تا آخرش رو خوندم..اول اش به قول معروف گرم بودم و سعی کردم که بهش فکر نکنم ..  چون حتما گریه میرکردم ..پس اصلا بهش فکر نکردم. ولی وقتی گرامی خواست خدافظی کنه بغض لعنتی گلومو گرفت و نزاشت که درست عین آدم خدافظی کنم. ....روز خوبی را داشتیم. درددل های همیشگی موقع ناهار ..و دائم این فکر توی مغز ام  میچرخید که من نباید در مورد اون موضوع فکر کنم . چون نمیخواستم گریه کنم و تریتی رو ناراحت کنم. بعد . کم کم اساس هامو جمع کردم...اسباب جمع کردن یکی از دلگیر ترین کارهای دنیاست. و اینو بهش معتقدم که اونی که میمونه دل گیر تر از اونی که میره است. و دیدن اسباب جمع کردن برای اونی که میمونه دردناکه و جالب نیست.

تریتی گفت خدافظی نمیکنم چون که بازم همدیگه رو میبینم. ولی من دوس داشتم باش روبوسی کنم بابت تشکر از تمام لحظات خوشی که به من داده بود. بابت تمام احساس آرامشی که به من لطف کرده بود . بابت تمام دوستی هاش.تمام انسانیت اش. خدایا سلامتی به خودش و خانوادش بده.خدایا یه موقع های باورم نمیشه هنوز هم میشه دوست خوب و انسان خوب پیدا کرد. هرچند ۲ تا از هم بهترش و بهم دادی.. ولی از بابت هدیه بعدیت متشکرم..کمک ام کن که بتونم دوست بمونم..

خواستم خدافظی کنم اشک توی چشماش جمع شد و چونه اش لرزید..من ام فرار کردم ..چون نمیخواستم اونجا گریه کنم...تمام راه کلاس ام گریه کردم.و.تو ی کلاس هم ..دم دقیقه لب و لوچه ام آویزون میشد...به تمام معنا دلم نمیخواست که اون محیط و بخصوص تریتی رو از دست بدم.... ولی این دفعه تسلیم بودم..تسلیم مطلق..بعد از کلاس صبا جونم و دیدم ..به اونم گفتم و گریه کردم ..اونم بیچاره گریه اش درومد..بعد گفت تقصیر منه!!!!!! گفتم آره ...هرچی دوده از کنده تو بلند میشه..!!!خدا یا همشونو دوس دارم..بعد توی راه کلی گریه کردم ..ممل ام هم گریه اش کرفت..کلا از این موضوع ناراحت بود..چون اون محیط و خیلی میپسندید..و از همکاران و روئسا م خیلی دلگرم بود...

چی بگم..قسمت نبود.....تقدیر بود...شاید که من بازم یه آدم خوبه دیگه ببینم..خداوندا شکرت..

تری تی جان دوست دارم.

میتو منو یاده تو میندازه.

 

 

 

یه جمله بی ربط: 

چه ابلهانه ؛ دارکوب  ؛ هنوز به لذت چوب چسبیده است ...

 

  + نوشته شده دردوشنبه 25 تیر1386  ساعت 23:41  توسط حنا گلی 


 خواب طلا

سلام... دیشب یا پریشب خواب دیدم که یه نفر داره هی طلا هامو به رخ ام میکشه یعنی هی میاره جلوم نشون ام میده که اینو اونو...خلاصه..یک طلا های کت و کلفت ام بود که نگو..امروز که اومدم انقدر خوابم میومد که یه راست رفتم لالا..مهی زنگ زد گفت بیا ن بریم شام بیرون ..گفتم باشه ولی نتونستم تکون بخورم .. خیلی داغون بودم..میخواستم تا صب بخوابم ولی دلم نیومد..بیدار شدم ..ممل ام دنبال یه چیزی میگشت...یه پول گمشده را پیدا کرد!!! بعد هم یه طلا ی گم شده بعد اش یکی اومد گفت که یه نفر و میشناسه که وام خوب جور میکنه!! بعدا آقا کلی شاد شدیم!! آها یه اختلاف حساب هم پیدا کرده بودیم بامامانم اونم سند ش پیدا شد!!آقا حسابی حال کردیم!! خدا ییهو بهمون حال داد!

نمیدونم چرا انقدر احساس خستگی میکنم.. اصلا خیلی داغون ام..وای عصری که میخواستم تا صب بخوابم!! ساعت ۸ بود!! تا حالا توی عمر گهر بارم ساعت ۸ نخوابیدم!!..هی میگم مملی رفت .. تا اومدم تو خونه بخوابم تا فردا صب اش..بد تر وقتی نیست کل مقاومت میکنم واسه خواب ..ساعت ۳ یا خیلی زود بخوابم ۲ میخوابم!! اصلا یه کرم مبارزه با خواب توی وجودمه...البته با بیداری هم مبارزه میکنه ها...

فردا باید راجع به سیاست حرف بزنم ..هیچی نخوندم...فک کنم تاپ نشم با این اوضاع..فردا تو مترو میخونم!!فقط ۳۰ دقیقه میخوام ..همین....دفعه قبل پرسید ازم گفتم که آماده نیستم!!! دیگه این بار نمیتونم بگم..هی..

 

  + نوشته شده دریکشنبه 24 تیر1386  ساعت 23:51  توسط حنا گلی 


 هچ3

دبی دبی..بیا باهم بریم سفر .. دبی دبی... منو باخودت ببر دبی دبی....

امشب به مالزی سنگاژور و دبی به همراه خاله ها و بابابزرگ و مامان و بهاره رفتیم..وای که چقدر خوش گذشت!!

وای اگه برم دوس دارم بابابزرگ ام هم بیاد. وای ..چه جیگیل میشه!!

امروز سیژیدی میخواست نیاد زنگ زد گفت آمی میخواد بره خونشون شب هم بمونه!!!!!! واسه همین ناهار نمیاد ...گفتم من درست کردم باید بیان به اون بگید دیر تر بیاد!والا....میمون!!

بعدا نوشینه هم اومد با آبله مرغون...اگه نیتو مریض شه میکشمش....

همه چی امن و امانه..خدارو شکر..

بابام تا چند روزه دیگه میاد..

آخ جون ماشین مفت.. مهتاب اینا آماده باشید ما اومدیم!!!!!

  + نوشته شده درشنبه 23 تیر1386  ساعت 0:45  توسط حنا گلی 


 هچ 2

رفتیم در خونه والیبال بازی. من که جرات نکردم به توپ دست بزنم! نشستم به گپ زدن. داییم بعد از مدتها بهم خندید!! خیلی عجیب بود..آذره هم میری به این فریبرز بیقواره غذا میده به بانی پگی نمیده!!

فردا گفتم سیپیده اینا بیان! بعدا داشتم با بهاره شوخی میکردم.. اخم کرده بودم با همون اخم به شوخی بهش گفتم فردا بیاین..گفت این جوری که تو میگی از صد تا نیاین بدتره و از صد تا غلط کردین هرچقدر تا حالا اومدین هم بد تره!!!!!! ...بشکنه این دس که نمک نداره!!
خلاصه اینکه ساله گذشته خاور میانه توی مصرف مواد آرایشی اول شده .. ایران هم توی خاور میانه اول شده!!! این یه خبر بی ربطه .. ولی به نظرتون چرا ما دوس دارسم انقدر لوازم آرایش استفاده کنیم..اصلا در کل چرا انقدر به ظاهر اهمیت میدیم؟!

همش از محدودیته؟

  + نوشته شده درجمعه 22 تیر1386  ساعت 1:59  توسط حنا گلی 


 هچ

هی. امروز هیچی نشد. فقط اینکه دوباره اردبیلیه غایب بود سر کلاس  و من روحیه ام صد چندان شد. وای که چقدر روی اعصابه منه. نمیدونم چرا. هیچ کاری نمیکنه و لی روی اعصاب من حرکت میکنه.

امروز صبا رو ندیدم. کوشی صبا جونم؟ کم پیدایی!!

اخلاق علی بهتر شده..احتمالا بعدش هم سپیده بهتر میشه. خدا کنه. اه اه چقدر اخم کردنشون زشته. اه اه.

زنک میگه وای ببینم سیاوش چه بازوهات بزرگ شده!!!(با دستاش سبک سنگین میکنه و فشار میده تا عمق ماجرا رو بفهمه!!)  بعد میگه دوماد ما باید از تو یاد بگیره!! ..بهاره بلند: سپیده به این حرفا گوش نده اینا فقط بین تو و شوهرت اختلاف میندازه!..ای ول بهاری...خوشم میاد خوب حال میگیری

آخی پگی بیچاره چشم اش زخم شده سگ وحشی نیک نهاد پریده بهش پلک پایین اش و کنده!!آخ دلم واسش هلاک شد..آذر هم اونجا بوده ولی نرفته کمک بهاره..گذاشته که این اتفاق بیافته..کاش آدما کارای خودشونو میدیدن...تو که ادعای حیوان دوستی ات میشه ، تو که همین یه هنر و تو دنیا بیشتر نداری برای چی میزاری پگی بد بخت این شکلی بشه...شبا میره به آق فریبرز غذا میده به بانی و پگی نمیده!!!الاق!!

امروز توی یه ناکسی یارو یه پنکه کوچولو گذاشته بود خیلی خوشم اومد ..به  آقای شوهر گفتم یا از اینا برام میخری ..یا قید منو بزن دیگه!!! میخوام روی خودم نسب کنم توی خیابون راه میرم گرمم نشه!!

  + نوشته شده درپنجشنبه 21 تیر1386  ساعت 2:4  توسط حنا گلی 


 سردرد

امروز ظهر رفتم دکتر . چنان سردرد ی دارم که نمتونمدراز بکشم.پدر ام درومده. خیلی درد میکنه..به همراه آقای شوهر رفتیم عکاسی پیش امیر. خیلی پسر خوبیه.آدم با ارزشیه..دلم میخواد باهاشون بیشتر رابطه داشته باشم..به مملم ام گفتم.. که ارتباط با آدمای قابل اعتماد ارزش داره که به هر طریقی باهاشون ارتباط داشته باشی.شده ماهی یه دفعه زنگ بزنیم..همین تلفن هم انرژی زا است.

امروز به لطفی گفتیم که بره دنبال جا.. نمدونم چرا به نظرم خیلی کار زشتیه آدم به یکی بگه پاشو.

بابام اس ام اس داد بهم!!!! همه حروفه صدا دارو e تایپ میکنه!!!نوشته سلام selem hene jen!!! و یه شعر از حافظ به همین طریق!!براش نوشتم ای ول ! دوباره همونو برام فوروارد کرد!!

میخوام یه موتور بخرم صبا باش برم مترو. ولی فک کنم ضایع باشه..اگه جا برای پارک اش بود میبردم.

 

  + نوشته شده درسه شنبه 19 تیر1386  ساعت 23:9  توسط حنا گلی 


 بابابزرگ جونم

بابابزرگ عزیزم حالش گرفته است از وقتی رفته دکتر گفته بهش که 3 تا از رگ هاش کامل گرفته , خیلی گرفته شده ..به این دلیل که کوتاهی نمیکنه ولی سیستم بدنش اینجوریه.دلم سوخت . گریه ا م گرفت. تا حالا فکر نکرده بودم چقدر دوسش درام . خیلی دوسش دارم. خیلی بیش از آنکه فکر میکردم. من از اجداد همین یه دونه بابابزرگ و دارم..خدایا, تورو خدا نگهدارش باش. دلم گرفت. امشب پیش اش بودیم. شام دعوت کرده بود به مناسبت خاله پ . دستش درد نکنه. وای خدای من کمک اش کن سلامت بشه.

پو هم بود ما هم حرف میزدیم ولی اون ساکت بود دلم براش سوخت. یه جا بلاخره باهاش صحبت کردم.بیچاره فکر نمیکرد کارش انقدر تاوان داره. نمدونم شایدما داریم زیاد سخت میگیریم. هرچ ند نمیشه گفت ما فقط سخت میگیریم. خودش هم دور شده توی قالب ما نمی گنجه. کلا از ما دور شده . علایق اش . زندگی اش. خیلی دور شده. خلاصه خوش گذشت . من عاشق این دور هم جمع شدن ام. خاله ها ۳ تاش بودن. دای ا ۲ تاش . یه زندای ..... هم بود!! اه اه..آخه یه آدم چقدر میتونه کم باشه؟ مندارم با س پ حرف میزنم هی میپره وسط جای اون جواب میده!! بابا بیخیال به تو چه؟

اوضاع عشقی ام خوب شده خدارو شکر . عاشق عاشق ام. دوسش دارم. خیلی. اووووففففف.. هم زندگی منه.

 سیاوش  خیلی تحویل میگره . میدونم دلش تنگ میشه. من ام دلم تنگ میشه ولی به روی خودم نمیارم. هی توی دلم میگم خره اگه تو اون انچ.چک و ول میکردی چقدر خوب میشد!! تا آخر عمر از هم لذت میبردیم..هی ..ای کاش....مهی داره میره کلاس پیانو..دیگه توی مهمونی ها مشکل نداریم. چون قراره دیگه توی مهمونی ها بزنه!!اگه کارش بالا بگیره توی عروسی ها میره..آخه اشی هم از اون کرد ای بی غ.... ه!!!! دیگه مهی رله است!! آخه مهی خودش کلا دلقک هم هست!! میتونه شو زن خیلی خوبی بشه! خدایا به اینا هم کمک کن!!ما که بخیل نیستیم!!

هی هی شاید من بازم از کار بیکار شم!! آه این مهی گرفت!! بسکه حسوده! خیلی ناراحت نیستم..خدا بزرگه..اولش ناراحت شدم ولی الان روحیه امو بدست اووردم!

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 19 تیر1386  ساعت 1:8  توسط حنا گلی 


 

ننننننننننننننننننننهههههههههههههههههههههههههههههههههههه ۳ ساعت نوشته بودم...پس کوشون؟

  + نوشته شده دریکشنبه 17 تیر1386  ساعت 23:49  توسط حنا گلی 


 شکر دهانم ز سفر باز آمد

آقای شوهر اومد.بدون اینکه به این موضوع فکر کرده باشم و یا پی برده باشم  فهمیدم خیلی دلم تنگ شده بوده!! اما تا امروز ظهر باهاش قهر کردم! نمی دونم چرا اینجوری بی منطقی میکنم. خیلی خرم. آخه به جای اینکه خوشحالی کنم با اینکه خیلی خوشحال بودم کلی ناراحتی کردم آخر سر هم قهر کردم و پشت به پشت خوابیدیم! شاید از اینکه انقد ر دلم تنگ شده بود سعی داشتم برعکس شو نشون بدم.نمی دونم چه مرگم بود . خلاصه صبح با خوشحالی از خواب بیدار شدم! انگار نه انگار..خیلی منطقی عین آدم حسابی ها با هم حرف زدیم بعدش هم مشکل امون حل شد کلی تا عصر خوشحالی کردیم..بعد عصری یه گله ملخ حمله کردند !!!!! دارو ندارمونو بردن!!!!!!!!! خلاصه ما موندیم و  لباس تن مون!!خلاصه ما دوستان خوبی هستیم بسیار روشن فکر!!!!

( مهی جونم شوخی میکنم اا من خودم از تو خیلی خوشحال تر بودم!! باور کن..از اینکه تو خوشت اومد خیلی خوشحال شدم..و با یاد آوریش لبخند میزنم!)

خداوند به تمام ملت شریف ایران شانس داده که من شوهر کردم!! من و باید میدیدن اگه شوهر نداشتم!!یک سگی میشدم !!یک اچه ای میگرفتم!!یه چیزی تویه مایه های همون هیتلر و چنگیز میشدم! از اون ترشیده های ناجورا..ابرو هامو هم بر نمیداشتم! سیبیل ام هم میشد یه  من که دخترونگیم و ثابت کنه! اون موقع دیدن داشتم!

ولی الان فرشته ام..ماه..خوب ..دوس داشتنی..محشر..!!

رفتیم خونه بابابزرگم روز مادر !!

به خ. خانم کادو یه کفش دادیم!

دایم بود خوشحال بودن..میخندیدن! خاله س هم رفته بود مشهد نبود.ولی خوش کذشت .کلی ته دلم شاد بودم.خداوند سلامتی بده به بابابزرگم...خداوند نگه دارش باشه.

فردا فیتیله است!

 

 

  + نوشته شده درجمعه 15 تیر1386  ساعت 1:21  توسط حنا گلی 


 امید جانم ز سفر باز آمد

خاطرات مترو: امروز ۳۰ دقیقه معطل یه قطار بودیم.مردم دیگه آخراش دست میزدند و میرقصیدند. هو میکردن.بعد مقوع سوار شدن از فشار مردم درها باز نمیشد.بعد یه خانم افتاد داشت میمرد! یه نفر دیگه هم جیغ میزد و فحش میداد :آهای وحشی ااااااا!!!!! بعد من به سمت شون هل داده شدم .و اون خانم کلی منو زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  که هل ندید!! آخه من که اصلا اختیارم باهام نبود! خلاصه بعد ش هم گفت ایشاله همتون بمیرید! آخه من دلم نمیخواد بمیرم! من دوس دارم زنده بمونم..نه نه من نمیمیرم گیر ندید....نه...نه ه ه ه ه ه ......

آقای شوهر تا دقایقی دیگر  سر میرسه.

نمیتونم تویه اون قضیه هوو منطقی برخورد کنم.اصلا دلم میخواد غیر منطقی باشم.عشقم میکشه که کاملا غیر منطقی باشم.چطوره که آقای شوهر تمام بی منطقی های اونا رو میبخشه..به من چه ...منم باید ببخشه

  + نوشته شده درپنجشنبه 14 تیر1386  ساعت 0:22  توسط حنا گلی 


 کمک

من گم شدم؟ همیشه از این حرف بدم میومد.از گم شدن بدم میومد.و حالا احساس میکنم گم شدم.از اون بد تر اینکه فکر میکنم خیلی وقته گم شدم و نخواستم اینو قبول کنم.

کمک

  + نوشته شده درچهارشنبه 13 تیر1386  ساعت 1:18  توسط حنا گلی 


 هوو!

بغض دارم.خیلی بی جنبه ام.اصلا فکر کنم حسودم.تا به الان با اطمینان خاطر میگفتم نه من حسود نیستم.ولی خیلی بارز ه که وقتی راجع بهش حرف میزنه حسودیم میشه.اون نگاهش وقتی توی چشمام زل زده بود و میگفت شما همه دارای منو به باد دادید یادم نمیره.شاید آدم کینه ای باشم .ولی خیلی واضح یادمه.و حالا یه سفر تفریحی با این آدم بغض منو فشار میده.چرا انقدر زود یادش میره؟ من هم خطا کنم به این زودی فراموش میکنه؟ چرا من نمیتونم اون نگاه پر فشار رو فراوموش کنم؟ چرا حتی خاطره اون نگاه انقدر منو عذاب میده؟ من کینه ای ام؟ بخشش ام کمه؟ محبت ندارم؟

من فقط اون نگاه و فراموش نمی کنم و یاد آوریش هم بهم فشار میاره.ولی تو یادت میره.تو میگذری ازش شاید اصلا اون نگاه و ندیدی.ولی چرا تو هم دیدی نه همون نگاه مشخص ولی تویه اون مایه ها دیدی که عصبانی شدی .داد زدی. و گفتی دیگه براش کاری نمیکنی!!! چقدر این حرفت نزدیک بود.و حالا زمان درازی نگذشته و تو باهاش تور صحرانوردی رفتی! اینا به من فشار میاره.بغض جمع میکنه توی گلوم.

نمی خوام حسود باشم.همیشه سعی کردم نباشم.نمیدونم اسمش چیه حسادت کینه بغض.. هرچی هست قشنگ نیست و من و از تو دور میکنه چون من تو رو هم مقصر میدونم این بین.تو هیچ وقت بهش یاد نمی دی که اون یه آدم بالغ و عاقل ۳۵ ساله است!!! و همه چی به این آسونی که اون برگزار میکنه نیست.نیست.من ناراحت ام.من نمیتونم هضم کنم.واسه من سخته.تو باید به من کمک کنی.من این احساس رو دوس ندارم. تو هم بهش دامن میدی.

 

  + نوشته شده درسه شنبه 12 تیر1386  ساعت 23:50  توسط حنا گلی 


 من

تمام هستی من آیه تاریکی است که من را در خود تکرار کنان

 به غروب  تکرارها و روزمرگی ها خواهد برد

من خود را آه کشیدم.آه.من خود گم کرده ام را آه کشیدم آه

زندگی من ام!

من روزی که یه منحنی هیپر گولیکی ام

روزی که یه خط صاف با مشتق صفرام

روزی که کاخ سر به فلک کشیده امیدم به یک باره به ناگهانی به تلی بی اهمیت تبدیل میشود

و من

حتی نخواهم توانست خود را میان این تل تمییز دهم

من

زندگی

زمانیست دور هم میچرخیم

ومن تمام هستی خود را آه میکشم

هیچ گوشواره ای از دو گیلاس سرخ همزاد من را به وجد نمی آورد

کوچه ای است که  روح دختری با موهای درهم و گردن باریک و پاهای لاغر

در آن زندگی میکند

من مدتهاست او را ندیده ام

باد او را با خود برد

و من در حسرت دیداری دوباره

.....

من توهمی بیش نیستم

توهمی زاده کودکی آن دختر

فاصله ای طولانی با حقیقتی تلخ

 

  + نوشته شده درسه شنبه 12 تیر1386  ساعت 23:35  توسط حنا گلی 


 فشار قبر

یه بیوه یعنی هیچ چیز مگر سکس. یعنی نشستن توی خونه گوش کردن به حرف همه..رازی کردن همه.و رازی نشدن هیچ کس. هیچ کس جای اون نیست.هیچ کس توی دنیا جای یه دختر ۲۵ ساله که بعد از ۶ ماه شوهرش تصادف کنه و بمیره نیست. خیلی سخته..کاش بتونم کمک اش کنم.خیلی به یادشه.نمیتونم اصلا راجع بهش نظر بدم.خداوند بهش صبر بده..

امروز بند کیفم پاره شد!! دکمه ام هم کنده شد!!..فشار قبر میدونید یعنی چی؟ مترو یعنی یه چیزی توی اون مایه ها..من که تمام سئوال جوابهای شب اول رو پس دادم .واسه همینه که خیالم راحته ..احساس سبک بودن میکنم!!۳ یا ۴ تا سئوال آخر بود که رسیدم ایستگاه مورد نظر..اگه اونا رو هم جواب داده بودم دیگه مشکل ی نداشتم..انکر و منکر و به چشم خودم دیدم!! هر چی میدونستم گفتم!!( مهی جون شرمنده ماله تو رو هم گفتم!!آخه خیلی ترسیده بودم!!!) وای انکر ه خیلی بد بود داشت به اح.نژ. بدو بیراه میگفت!!!خلاصه...ملت فحش میدادن..بعد دسته جمعی صلوات میفرستادن!! بعد همه داجع به بنزین نظر میدادن!!ماشاله همه یه پا نظریه پرداز اند!!

  + نوشته شده درسه شنبه 12 تیر1386  ساعت 1:9  توسط حنا گلی 


 دووووبببببییییی

آقای شوهرم رفت.خداوند به همراهش. رفتم خونه مهی تولد بهناز خانم. جوجخ بحرینی خوردم. میخواد تعطیل کنه.  باید بخوابم فردا باید مثل اسب (همان خر قدیم) بدو ام برم سر کار . .شب ها تازگیها تب میکنم.

در کل کرک شدم! مثل مرغ کرک شدم. نمی دونم چمه.حال ندارم. غصه دارم.یعنی نیش ام تا بنا گوش ام باز نیست..همجنان دلم میخواد داد بزنم ...مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره....

خیلی عادت کردم .وابسته شدم. دوست اش دارم. همیشه.بیش تر از همه. همه زندگی منی.

 

  + نوشته شده دردوشنبه 11 تیر1386  ساعت 1:6  توسط حنا گلی 


 

آقای  شوهر داره میره!!این دفعه دلم گرفت..۲ روز بود دلم گرفته بود نمیدونستم چمه از همه چی ناراحت میشدم..بعدا دید م این دفعه دل تنگ ام. دلم یه صحرا میخواد! دلم میخواد داد بزنم.......مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره.....دلم وسه خودم هم تنگ شده..شاید فردا به اون چاهه فکر کنم..از کجا اومد.از کجا.؟؟ خدای من..خیلی بهش فکر میکنم..اول جدی نگرفتم..حالا که برای سومین بار اون اتفاق افتاد  بقیش بعدا..مامانم اومد!!! 

  + نوشته شده دریکشنبه 10 تیر1386  ساعت 1:14  توسط حنا گلی 


 تولد بابابزرگم

دیشب تولد بابابزرگ ام بود..رفتیم پیش اشتازه از بیمارستان اومده بود . بازم دوتا دیگه از رگ ههای قلبش ۱۰۰٪ گرفته ..خودش خیلی دلخور بود چون خیلی رعایت میکنه..ولی کلا بدنش اینجوریه...خداوند نگهدارش باشه..صبح دیروز زنگ زدم بیمارستان..توی بیمارستان بهش تبریگ گفتم..بعد هم بعد از ظهر کیک خریدیم بردیم پیش اش. خوشحال شد ولی کلا بی حال بود دل گرفته بود. سپیده گ.. دوشنبه رفته بهش تبریک گفته بعد ش هم خوشحال میگه من از همه زود تر گفتم!!میگم خوب من هم میدونستم ولی خودمو نگه داشتم دیروز گفتم..والا ..مهم اینه که همون روز بگی..من ام له اش کردم..بیچاره امروز دسپخت اش خوب بود. آقای شوهر داره میره ۱ شنبه..هیچ وقت انقد ناراحت نبودم که ایندفه هستم.این بار خیلی دل ام گرفته..دفعه های پیش حتی خوشحال هم بودم.این دفعه نه..خداوندا کمک اش کن..و سلامت بدارش..

خوابم میاد ..بای

  + نوشته شده درشنبه 9 تیر1386  ساعت 0:4  توسط حنا گلی 


  بنزین. انسان. انسان انسان انسان

بنزین سهمیه بندی شد.یک جمله کوچک.خیلی کو چک.ولی باعث شد مثلا من 2 ساعت و نیم توی صف مترو بمونم و بعد هم تصمیم بگیرم با تاکسی برم.سیل جمعیت باور نکردنی بود.نمیشه گفت انسان بودند.خیلی مشخص نبود که چه موجودی هستند…ولی چیزی که هر لحظه حس میشد..توهین تحقیر ..تجاوز ..له شدن..و ..و …و  بود. ..یک نفر میگفت مشکل ما و همه جوونای میهن اسلامی ..نداشتن فرهنگ ..یعنی واقعا میتونه فقط فرهنگ باشه؟ آدما فرهنگ و از کی یاد میگیرن؟ بچه ها از پدر مادر و دوستاشون..دوستاشون هم از دوستاشون..÷در مادر ا از کی یاد میگیرن؟ با کسی که باهاش سر و کار دارن..کسی که بهشون آموزش و پرورش رو ارائه میکنه….وقتی هیچ کس از بالا دست فرهنگ رو آموزش نده..میشه همینی که میبینیم….هل دادن فحش دادن ..چپوندن..اخم کردن حرف زشت زدن..حرف زشت شنیدن..تحقیر شدن و تحقیر کردن..محمتر از همه به هیچ وجه به یکدیگر احترام نگذاشتن رو همه ما از صبح که از خواب پا میشیم تا شب که میخوابیم بارها و بارها میبینیم و انجام میدیم.

دیروز خیلی احساس حقارت کردم..چپونده شدن جمعیتی بیش از 500 نفر توی یه واگن مترو بدون کولر..بعد از ظهر گرما .معنی اش چیه؟ چرا قبل از این که بنزین سهمیه بندی بشه نمیان حساب کنن خوب این جمعیتی که به اجبار تصمیم بگیره از سرویس مفتضح (اگر بشه اسمش را گذاشت سرویس!) حمل و نقل عمومی استفاده کنه چه غلطی باید بکنه؟ کدوم مترو؟ با چه فضاحتی؟ کدوم اتوبوس؟ اتوبوس ساعت 4 بعد از ظهر و گرمای بالای 40 درجه و ترافیک و دود بسیار غلیظ اتوبوس های دیگر…تاکسی قیمت خون بابا ی من و خود راننده تاکسی...کنار خیابون …دقایق زیادی از کنار تاکسی های ایستاده میگذری و در نهایت متوجه میشه..بله!! صف گاز!!!!!چرا قبل از اینکه اون لعنتی سهمیه بندی بشه تعداد پمپ های گاز شمرده نمیشه؟ چرا به مغز یه نفر نمیرسه پس اون ننه مرده ای که ساعت 6 بعد از ظهر از سر کار برمیگرده و میخواد بره خونه به هزار درد ش برسه چی کار کنه که به خونه برسه.چرا چرا چرا؟  نمیتونم فکر کنم بهش…سرم داغ میشه..دلم میخواد یه فحش داغ داغ از دهنم دراد تا ته دلم خنک بشه ..از همونا که از صبح تا شب تمام موتوری های عزیز و مردان محترم کاسب و غیر کاسب نثار من حقیر میکنن..از همونا که موقع مترو سوار شدن از هر گوشه و کناری آدم و بی نصیب نمیزاره..ولی ..من اینکاره نیستم…یعنی فکر میکنم هنوز نیستم ..با این اوضاع که میبینم احتمال میدم من هم بتونم یه روزی از همین ا نثار دیگران کنم.

یه عالمه آدم به دنبال یه ماشین خالی ..دعوا فحش  ..بزن بزن..یعنی واقعا هیچ ارزشی نداره انسان؟ 6 میلیارد دلار صرفه جویی میشه..چند میلیارد دلار وقت انسان هدر میره؟ وقت آدمها و شخصیت شون انقدر ارزش ندارن؟ چقدر انسان پوسیده میشه؟ چقدر روحیه داغون میشه؟ چقدر قلب میگیره؟

من توی کتابها خوندم که هیتلر آدم کش بود.چنگیز خونخوار بود..من صبح ها که از خواب پا میشم  تا شب که بخوابم…خیلی آدمها رو میبینم که جای کله در بالای بدن شون خالیه و یه کدو جاش درومده..خیلی ها قلب ندارن و یه تیکه سرب دزدی جاش نششسته…خیلی ها زبانشون از ته حلق درومده..و جاش یه لبخند احمقانه نشسته..خیلی ها گوش هم ندارن..حتی خود من خیلی روزها زبون ندارم ..و وقتی میام سرم و شانه بزنم میبینم که جاش خیلی خالیه..خیلی وقته خالیه ولی وقت نداشتم که بهش فکر کنم..میگن چنگیز و هیتلر مردن...پس چرا سر من بریده شده؟ زبون امو کجا جا گذاشتم؟ نفس ام چرا بالا نمیاد؟ 

سخته..زندگی سخته..و دوست عزیز قسم میخورم فقط فرهنگ نیست.

شنبه باید برم سر کار..یعنی میتونم ادامه بدم؟
  + نوشته شده درجمعه 8 تیر1386  ساعت 2:0  توسط حنا گلی 


 سرویس

امروز تعطیل بودم . خیلی خوب بود..کلی به کارام رسیدم..ولی یه کار خیلی بد انجام دادم! مامانم زنگ زد گفت یه کاری بت بگم انجام بدی نه نمیگی گفتم نه...گفت میری الان دانشگاه ببینی تکلیفم چیه؟ کی بابید امتحان بدم؟ نمی تونم کنکور بهاره توان امو گرفته. گفتم نه الان نمیرم!! مامانم ناراحت شد..میدونم میبخشه منو..ولی حتما میفهمه که من هم مثل بقیه کمک حال اش نمیتونم باشم..وقول دادم ۵شنبه برم..باید برم..باید حتما به بقیه بقبولونم که بزارن امتحان بده..مکن باید این کارو بکنم.

هی به کمک آقای شوهر یه سرویس گرفتم!!!هدیه روز زن از طرف خودم و آقای شوهر!!!چه زن ای ام من!خیلی خوشگل!!( خونه سپید اینا نشونتون میدم!!) با حقوقم!!

خداوند کمک امون کرد اون ۱تومن اختلاف حساب ۹۰۰ تومن اش برگشت! مرسی خدا جونم!

  + نوشته شده درچهارشنبه 6 تیر1386  ساعت 1:15  توسط حنا گلی 


 چاه

یه حفره سیاه و عمیق تویه دلم بوجود اومده! اول فکر میکردم یه لکه است..زیاد بهش توجه نمی کردم.یه روز خیلی اتفاقی یه نگاه بهش انداختم..وای تهش معلوم نبود!!خدای من کی این حفره ایجاد شده بود؟ من ندیده بودم ..فکر میکردم همه چی عادیه..نه فکر میکردم همه چیز عالیه....گفتم خوب شاید نور کمه که من آخرش و نمیبینم...یه چراغ قوه اووردم..چشمام و تنگ کردم حتی تا جایی که تونستم سرم و خم کردم ..ولی ....ولی ته اش معلوم نبود!!!! خدای من ..ته اش معلوم نیست..این کی درست شده؟ من فکر میکردم دارم اون لکه سیاهه رو کم کم از بین میبرم..حالا میبینم اینجا یه چاه دارم!!!خیلی عمیق ..تا حالا ۲ بار سعی کردم ته اش رو ببینم ..ولی خدای من حتی از بیان اش هم موی تنم سیخ میشه..آری من حنا خانوم ..نمیتونم ته این چاه و ببینم..منی که فکر میکردم نهایت ۲ یا ۳ تا لکه کوچیک آبکی وی قلب امه ...حالا به غیر از لکه ها..یه چاه کشف کردم..انقدر بزرگه که از ته دلم میزنه بیرون...از بالا هم از گلوم بالاتر میره..یه موقع هایی عرض اش توی ناحیه گلوم بیشتر میشه ..انقدر که نفس کشیدن و واسم سخت میکنه ..نمیزاره نفس بکشم..میخواد گلوم و پاره کنه....وای بر من این کی ساخته شد من نفهمیدم؟..کی انو روفتن که من ندیدم؟ کی؟ کی؟ کاش دیده بودم ..کاش دیده بودم  لا اقل جلوشو میگرفتم..شاید میتونستم نذارم انقد عمیق بشه!!

خدایا کمک ام کن

  + نوشته شده درسه شنبه 5 تیر1386  ساعت 1:2  توسط حنا گلی 


 نمیدونم.

نمیدونم ایراد از کیه یا از کجاست. من؟ چقدر؟ چرا؟ چون راهنمایی میکنم؟ چون تحکم آمیز راهنمایی می کنم؟ چون گیر میدم؟..وقتی میبینم یه چیزی ایراد داره..وقتی آخرش عین روز برام روشنه..وقتی کاملا واقف ام که چه اتفاقهای در چه برحه ای از زمان خواهد افتاد..نگم؟ گوش داده نشد تکرار نکنم؟ همچنان ادامه پیدا کرد غر نزنم؟ گریه نکنم؟ 

 اگر من فقط و فقط آسایش بخوام باید چی کار کنم؟چقدر پا روی دم کسی نزارم..چقدر کاری نداشته باشم؟ چقدر حرفی نزنم؟ لبخند..امروز این کلمه رو شنیدم.. معصومیت ابلهانه..چقدر لبخند معصومانه ابلهانه؟ چقدر خانم و  سنگین؟ چقدر بخوام که فقط و فقط کاری بام نداشته باشند؟ من را با هیچ کس کاری نیست...توروخدا دست از سرم بر دارید..هیچ اسباب بازی دیگه ای نیست؟ پس من کی قدیمی میشم؟ کی دلتون و میزنم؟ میدونستم سخته..ولی آخه انقدر؟ میدونم به مرور زمان کم میشه و برطرف میشه ..ولی این مرور زمان لعنتی کی تشریف میارن..

زندگیم دستخوش تغییر میشه..احساساتمون تغییر پیدا میکنه..کم کم.. آره یه میخ فلزی توی تنه یک درخت.. درخت رو نمیخشکونه ولی زخم اش میکنه ..جاش میمونه!!!خیلی بده ..آره جاش میمونه..وهمیشه درد اش به  یاد میاد..چرا مزارید زخمی بشیم؟..چرا؟ چقدر زخم زدم مگه من؟چقدر چرا نمیبینید دارید زخمی میکنید؟ این خیلی بده که نمیبینید..ببینید من ام تنه دارم احساسات ما تنه داره..دراید زخم اش میکنید..دارید خیلی زخم ایش میکنید..شاید اگه پوستم کلفت بود انقدر درد ام نمیومد..ولی آخه کلفت نیست..چی کار کنم..هر کاری میکنم کلفت نمی شه..

انقدر گریه کردم تا به یه قورباقه واقعی تبدیل شدم..تقصیر من کجاست؟ شاید باید برم پیش یه روانشناس..یعنی کمک ام میکنه؟ بهم میگه این ایراد لعنتی ام کجاست.....نمیتونم نگم که کارش اشتباهه نمی تونم..بخدا تهش و میبینم.  ..بخدا می بینم..با این دو تا چشمام..باید هر موقع که حرفم درست از آب دراومد  توی شیپور بکنم و پشت سر هم بگم نا کسی نمونه که ملکه ذهن اش نشده باشه؟ آره؟ باید چشمام و مثل یه مرد اصیل ایرانی که از بغل یه زن ضعیف ایرانی رد میشه باز کنم و شکستن غرورش ون رو ببینم و صداش رو مثل یه ملودی هیجان انگیز پیش خودم تکرار کنم؟ یا نه مثل هر آنچه که کردم ..اصلا نگم که من مثل خر ..اینهمه جز زدم که بابا آخرش اینه!!!نه بروی خودم هم نیارم..بلکه دلداری هم بدم..نه حتما نمیدونستی..ایراد از تو نیست...دست سرنوشت ...اشکال نداره درست میشه دیگه تکرار نمیکنی..میگزره ..اینا همه خاطره میشه....و...و...و...وبلافاضله بعد از بلند شدن ..خودشو میتکونه..دورو برشو یه نگاه میکنه..میگه مرسی!!!!! و همان راه قبلی رو ادامه میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

ایراد من کجاست ؟ خدای من

  + نوشته شده درسه شنبه 5 تیر1386  ساعت 0:43  توسط حنا گلی 


 چی کار کنم موضوع ندارم!!!

صبح بلند شدم ..هنوز دست و صورت نشسته نشستم ترجمه کردم ..هنوز داشتم خواب میدیدم...رسیده بودم به صفحه ۲۱ فارسی و ۵ انگلیسی ..به مامانم زنگ زدم بعده ۱ ساعت که بابا تموم نمیشه..دیدم میگه آره یارو گفته که نمیخواد کنسل شد!!!!!!!!!!!!!!!!!! ننننننننننننهههههههههههههه   ای خدا ...دیشب تا ۳ نشستم ..تب کردم کمر درد گرفتم و گردن درد...واااایییی....

درسته که ۴ تا لغت هم یادگرفتم ولی آخه آخر هفته و تعطیلاتم تقریبا زهر شد...

رفتم پیش مامانی...گفتم با آقای شوهر دعوام شده زده در دنبم گفته برو تا چشمات رنگ دندونات نشده بر نگرد!! ...حالا اومدم بریم لنز سفید بگیریم که آقای شوهر راه ام بده!! ..توی در و همسایه هم آبرو ریزی کردم ..آقا داشت با تلفن داد و بیداد میکرد ..من آژانس گرفتم با یه ساک بزرگ که وسایل بهاره بود رفتم!! کاشکی فکر کنن دعوا شده!!  خلاصه هرکی هم پرسید گفتم دعوا شده..انقد گفتم که شب نزدیک بود دعواتمون بشه!! 

بعد از مدتها با سیاوش نشستیم به گپ زدن  خیلی خوب بود.گفت که تو میای من نمیتونم درس بخونم!! هی میشینم به حرف زدن!! دلم نمیاد برم پای درس...من و میگی...آخیییییییییییییییییییییییییییییییییی وووووووووووایییییییییییییییییییی   خداکنه انچوچک به هم بخوره ...سیاوش همچنان سیاوش باشه!!

 

  + نوشته شده درجمعه 1 تیر1386  ساعت 23:43  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM