هردم از این باغ بری میرسد.
دلم نمیخواد اصلا چنین حرفی بزنم منتها چی کار کنم اولین چیزی که به ذهنم رسید این جمله بود. نمیدونم اصولا باید نارحت بشم منتها نمیشم یعنی میدونم که قضیه جدی نخواهد بود و فقط و فقط درگیری و مسئله مالی و تلفن لعنتی و دردسر اش مال ما خواهد بود. این تنها چیزی بود که به ذهن ام رسید. شاید زیادی سنگ دل ام.. شاید هم به بابام رفتم توی بی احساسی..هرچی مه هست من از این قضیه فقط اینو حس کردم.. باز ما خواستیم یه مسافرت بریم .. شروع شد.. حالا خوبه باید بعد برگشتن دید چه خبر میشه.. آدما همدیگرو میزنن.. فحش داده میشه.. کلانتری میاد خونه... زنگ پشت زنگ ..این ع رو بگو از این خونه بره.. بعد اش ما میایم یه پیشنهاد میدیم... همه: ا؟ این چه طرزر برخورد با برادرد بزرگتره؟ یعنی چه ..چرا حنا اون روز فلان کسک خواست ازش عکس بگیره بلن شد رفت؟برای چی این کارش یه توهینه.. و .. و..بعد به من بهشون بگو آشتی کنن.. برادردن دیگه دعوا میکنن ..م برو آشتی کن. برو بهش بگو بات بیاد فلان جا و 100 درصد سودش بیشتر بشه برو برو بهش بگو.. شما نباید با هم دعوا کنید.. ولی با اون ع هیچ کلامی که بابا تو هم بیا آشتی کن رد و بدل نمیشه. خلاصه روز از نو روزی از نو... بعد آقا برای اینکه از دلشون دربیاد میکه یه سفر میبرمتون دبی!!! ما بدهکاریم مثه خر بدهکاریم.... فکر این موضو هم گناه کبیره است.. من 3ماه کا رکردم و جمع کردم که حال دارم میرم.. هنوز هم که نرفتم.. ولی ایشان مدام جایزه میگیرن.. میدونم که اگه این پست و بخونی دعوا حسابی داریم.. میدونم .. شاید اصلا نزارمش .. ولی بخوای نخوای اینه احساس من ... اصلا هم قشنگ نیست.. اصلا کاملا زشته خیلی زشته.. واسه من یکی شرم آوره.. پیش خودم احساس میکنم که خیلی دله و خاله زنک و مسخره و ... هستم...ولی چه کنم احساس ام اینه .. چرا من سعی کنم عوض اش کنم ؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که بهترش کنه؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که کدورته از بین بره؟ هی من و مغز بد بخت ام تلاش کنیم که مشکلات و حل کنیم.. هی سعی کنیم که احساسه یه وقت غیر منطقی برخورد نکنه... سعی کنیم که یه وقت تمام احساسات غیر منطقیو بی ربط بقیه جریهه درا نشه............جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلم میخواد مسخره باشم.. من باید زنگ بزنم؟ میزنم میدونم که میزنم.. ولی هیچ کس به من زنگ نزد.. و اصلا این موضو مهم هم نبود.. حتی واسه خودم.. زیاد هم بهم بر نخورد..آخه دفعه اول شون هم نبود که دفعه سوم بود.. اصلا فکر نمیکردم که باید چنین زنگی باشه ... بعد اش هم که گفتم آقا یه تلفن کرد و گفت.. ولی اصلا مهم هم نبود .. کسی جواب هم نداد...دلیل هم نداشت.. و من احمق تازه یادم اومد این دفعه سومه..و کاملا هم احساس میکردم که دارم کار اشتباهی میکنم.. فکر میکردم مثه بچگیهام که حق نداشتم چقولی کسی و بکنم اون موقع هم حق نداشتم این حرف و بزنم.. بعد از گفتن اش هم از شرم گفتن و چغولی کردن دنبال جواب اش نگشتم.. ولی درسته؟
اصلا تمام این چیزای منتطقی که بچگی یادم دادن و ملکه ذهنم کردن و یه عمر تمرین اش کردم به درد ام میخوره؟ جای بوده که به نفع ام باشه؟ کسی بوده که بهش بها بده؟ کساییکه باهاشون عمر گذروندم.. بهش ارزش گذلشتن؟ مدیرم معلمم.. هم کلاسیم؟ دوستم.. هم کارم؟ هم اتاقیم؟ فامیل نزدیکم؟ دختر داییم؟ پدرم؟ برادرم؟ مادر شوهرم؟ خواهر شوهرم؟ پدر شوهرم؟ برادر شوهرام؟ حتی.. از همه گنده تر شوهرم؟ کسی دید که چه کردم؟ وقتی تموم شد...و قتی که رفتم.. وقتیکه انصراف دادم.. وقتیکه استعفا دادم... وا ی خیلی دختر خوبیه...ما همیشه دلمون تنگ میشه.. حنا یی راست میگفت....تئ راست میگفتی.. یه با عرضه عین خودت وردار بیار..!!!!! یه با عرضه عین من؟من با عرضه؟ من که اهههییی ام... من که یه نجاست ام.. من؟ من؟ سلام به هش برسونید.. چرا نمیاد بهمون سر بزنه؟ چرا تلفن نمیکنی؟ چرا کم پیدایی؟ چرا چشماتو میدزدی؟ چرا نمیاد حقوقش و لااقل بگیره؟ چرا ؟ چرا؟
مامانم اینا رو بهم یاد دادی... پدرم اینا برام تکرار کردی.. با هر تخطی دعوام کردی.. برادرم کتک ام زدی و حرف زشت بهم زدی...
مامانم چقدر ش بدردم خورد.... ؟ ها؟ چقدرش به درد دخترت خورد؟ اگه دختر احمق میبود بهتر نبود؟ واقعا فکر نمیکنی بهتر بود؟ اگه حاضر جواب بود ته دلش خنک تر نبود؟ اگه یهخورده بیشعور بود کارش بیشتر راه نمیافتاد؟ اگه انقدر با منطق بزرگش نکرده بودی حالا راحت تر این با منطقی ها رو تحمل نمیکرد؟ راحت تر زندگی نمیکرد/؟ راحت تر و آسوده تر نبود؟ مامانم چی کار کردی؟ با من چه کردی؟ این چه غالبیه که منو توش جا دادی که به هیچ غالبی نمیخوره... که اجتماع از 20 نفر تجاوز نمیکنه...
تمام بچگیم چغولی یعنی بزرگترین گناه.. من هیچ وقت حق نداشتم که بگم که کسی چه بلایی سرم اورده.. باید خودم حلش میکردم.. حالا خیلی راحت.. خیلی راحت تر از اون یکه فکر میکنم.. م ش عزیزم زنگ میزنه که حنا پاشده رفته عکس نگرفته به یه انتری بر خورده...بعد از اون دیدم که انتره رفت توی اتاق در و گرومبی کوبید.. خیلی زشت ولی من به روی خودم نیوردم که یه وقت به کسی بر نخوره.. مشکل منو اونه به کسی ربطی نداره من خودم باید حل اش کنم.. حتی به آقای شوهر هم نگم.. ولی وقتی میرسیم خونه این تلفن زده میشه.. و من احمق حتی بازم جولوی خودم و میگریم و گله نمیکنم که خوب چرا درو کوبید؟ من بهم برخورد.. هنوز میگم به اونا چه ربطی داره؟ نمیگم چرا نیومد خدافظی کنه؟ بهم بر خورد.. نه اینا رو نمیگم چون مادر عزیزم یادم داده نباید قاطی کنم.. این به اونا مربوط نیست جواب هر کس و به خوده اون آدم بدم که بقیه توی جریان نیفتان و باعث مزاحمت کسی نشم..پس من همچنان خفه میشم و نمیگم.. میگم بعدا میگم که این دوتا جریان از هم جدا باشن..من نباید قاطی کنم...ولی یکی به من نمیگه.. که تو با این حافظه گو.یت کی تونستی چیزی یادت بمونه که این دومی باشه؟...و من فراموش میکنم.. تا روزی که شام دعوت میکنم و همه میانو اونم پا میشه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مگه تو از من نازاحت نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خدا.................ای خدا... مگه مشکل منو تو حل شده؟ مگه من دعوت ات کردم؟ مگه من خواستم بیای؟ ها؟ خدای من ...این توی مغز من نمگنجه.... با تمام این احوال جرات نمیکنم بازم چغولی کنم بگم آقای شوهر اینا به من زنگ نزدن!!! اونم هیچ بار.......نه نه ... نه .. نه ...
مامان بابا شما مقصر اید...مغز من اینا رو درک نمیکنه..... مامان من دیوونه میشم اینا رو میبینم.....بابا بابا... من که نمیتونم بهت بگم چی میکشم.....
و من از درون میپوسم.. میپوسم و خورد میشم..
روزی که ساعت 8 و نیم صبح تماس میگیرن و با گریه میگن فلانی تصادف کرده.... من پیش خودم میگم وای یه دردسر تازه...وای شروع شد... وای بازم خسارت مالی...وای ...وای ..وای.....