تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 ه

فردا باید ساعت ۵ صبح برم..اصلا حس اش نیست..آقای شوهر هم داره..تلوزیون میبینه..بعد ش هم زده میگه من نمیام!!!

  + نوشته شده درجمعه 26 مرداد1386  ساعت 2:20  توسط حنا گلی 


 تصادف

تصادف کردیم...یه نیسانه زد بهمون و ما هم خوردیم به یه ماشینه دیگه و آقای شوهر قاطی کرد و رفت یارو رو زد و من هم که از قبل تفهیم شدم که توی این جور مواقع نباید از توی ماشین تکون بخورم و بیام بیرون تا آقای شوهر راحت کتک بزنه و فحش بده و احیانا فحش بشنوه!!

خلاصه ما نشستیم و آقای شوهر یه شیشه شکوند و یه آینه بغل و در یارو هم زد قر کرد!!!!.آقای  هم شده  یه پارچه شرک شده بود!! آخه لباسش هم سبز بود!!..بعد از ساعت ۱۱ ۳۰ تا ۳ ۳۰ نشستیم و منتظر پلیس..الحمداله نیومد و ما هم مصالحه کردیم و به خیر گذشت!!!

مامانه مهتاب دعوت کرد..بسیار بسیار خوش گذشت..دلم واسه خونشون تنگ شده بود..جای مامان احترام همیشه خالیه!

  + نوشته شده درجمعه 26 مرداد1386  ساعت 1:16  توسط حنا گلی 


 دل ام گرفته

اصلا نمیتونم احساس امو بیان کنم .. نمیدونم ..شاید یه جورایی مثله قبل از عروسیم .. یه عالمه کار ..نیاز مبرم به پول... نداشتن پول..دلهره.. نظرات بقیه.. از همه مهم تر بابام..که شدیدا مخالفه و یه جورایی حرف میزنه که انگاری مطمئنه که من هیچ جوره موفق نخواهم شد..و .. و.. هزار تا چیزه ریز و درشت دیگه..دلم داغونه..اصلا دست و دلم به کار نمیره که خونمو تمیز کنم هنوز چمدونا رو جا ندادم ..میگم بازم باید ببندم.. حتا جارو نمیتونستم بکنم.. خاله س دارخ میره اهواز!! دل همه داره میگیره.. میگن بنه را دارید میپاشید..من همه با تمام این حرفا پاهام شل میشه..

وای خونه رو که نگو ..این 2 روز که قرار بود رهن بره ..مردم ..دلم ریش ریش بود.. حالت مرگ داشتم...یعنی اکه میمردم اصلا ناراحت نمشدم....بعد تا قرار شد که قرضو قول کنیم و ندیم اجاره انگار که دنیا رو بهم دادن.. وای..

ولی خوشحال نیستم وومیترسم..دلشوره دارم..تنهام.. من از تنهایی میترسم..خوبیش اینه که یه شوهر دارم ا زخودم کله خر تر..انقده پر انرژی برخورد میکنه که منم جون میگیرم..

سخته..وای خیلی سخته..امروز یه خورده روزنامه خوندم برای اولین بار بعد از دوران ریاست جمهوری...ا ن..که قشنگ داغ بشم و عزم امو جمع کنم...یه خورده قوی شده بودم مامانم زنگ زد گفت بیا شام خونه بابابزرگ..خاله پ هم اومده..خلاصه سپید علی و 4 خواهر و خاله حبیبه . بچه هاشو بابام و سعید و مریم و یه ایل رفتیم دوباره اشک ام داشت در میومد..آخه من کجا اینا رو ول کنم؟

سگ به روح این....ا که باعث میشن ما ها زندگیمون بپاشه از هم..اه ..اه ..خدایا چه ظلمی بود..آخرش کیه؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 25 مرداد1386  ساعت 1:23  توسط حنا گلی 


 بازگشت

سلام من اومدم..چه خبرا؟حاله همگی خوبه؟ وای من که خیلی خوبم..فقط دل نگران یه موضوعی ام. انقده خوش گذشت.. خیلی حال داد. از همه چی هم بیشتر کفش خریدن و پارک آبی حال داد... وای خفه کردم خودمو بسکه کفش خریدم!!!!هر مغازه ای رفتم کفش خریدم عوض کردم و با کفش جدید توی خیابونا گشتم..

وای چه نعمتیه توی خیابون بشه  روسری سر نکرد!!!! یههووووو....

یه موضعی همیشه همه رو آزار میداد اونم پاکستانی بود!!!چه موجودات گو....ی ان؟ ای بابا...خیل یجفنگ ان.. نگاهی میکنن که تئوری انشتین و در مورد سرعت نور دیدن پشت اجسام و کاملا ثابت میکنه..اگه انیشتین زنده بود میشد بهش ثابت کرد که بدون سرعت نور هم میشه پشت اجسام رو دید!!پدر سگا نگاهی میکنن که از بدنت رد میشه!!!

خلاصه اینکه ما ییجورای چشممان را گرفت..

دلم گرفت..همین امشب که گفتیم سیاوش گفت حالا نمیشه نری؟!!! گریه اش گرفته بود.. خیلی پکر شد....بمیرم دادشم حساسه....خودم هم که داشتم تعریف میکردم گریه ام گرفت..وای من نمیتونم دوری تحمل کنم.... همه چی عادت میشه..ولی من خیلی وابسته ام.. همین چند روز هم حسابی دلم گرفت.. اخرش دلم میخواست گریه کنم.

نمیدونم دارم چه میکنم..میترسم همه چیو خراب کنم..انقدر همه چی سریع پیش رفت که فرصت نکردم اصلا به ماجرا جدی نگاه کنم و فکر کنم....

دایی احمد اصلا نپرسید کجا بودید و کی اومدید و این حرفا!!!! اصلا ما رو دید خوشحال هم نشد!!!

دای علی م خیلی تشویق کرد گفت حتما این کارو بکنید!! اینو از قبل هم میدونستم

 

  + نوشته شده دریکشنبه 21 مرداد1386  ساعت 1:43  توسط حنا گلی 


 دوبای

تا ۳ ساعت دیگه میریم.. خوشحال ام. بلاخره هرچی باشه خارجه!!!! پاسپورت میخواد.. هرچند ما با دوستان سالی ۱ یا دوبار جایی میریم که دست کمی از خارج نداره!!!! منتها بدیش اینه که نه که ما اونجا آشنا داریم و خیلی معروف ایم. پاسپورت نمیخوان از این خز و خیلا اینا هم دست کم میگیرن... دیونه ها تا چند وقت دیگه آمریکا حمله میکنه اونجا رو میگیره من هم میشم آمریکایی!!! اونوقت حتی زبون شما رو هم نمیفهمم که بتونم بهتون سلام کنن...حالا میبینین!!

واسه آقای شوهر برای اولین بار شلوار اتو کردم ...الان اومده دوباره داره اتو میکنه!!!!! میگه میگن نباید زن و بفرستی گاو بخره!!!!! چه ربطی داره؟!!!

شب همه خوش..مواظب خودتون و میهن اسلامی باشید تا من میرم و برگردم..نکنه انقلاب کنیدا!!! نه  من تازه ۳ تا روسری خریدم!!! حروم میشه.. راستی  چه آبی زیر پوست آقای ا. ن رفته؟!!!!! چاق شده بهش ساخته...

ما داریم میریم دبی دبی... منو با خودت ببر  دبی دبی.... خیابونا..تو کوچه ها ....هی هی ...لی لی لی لی لی لی .. دلتون آب!!! هرچی باشه خارجه!!!!!!!!!!!!!!!!

وای میدونم برگردم چنان چشمی میزنن که اون سرش ناپیدا!! میدونن احتمالا یا پام میشکنه یا با شوهرم دعوامون میشه .. یا چنان خسارت مالی بدیم که چند سال نتونیم جمع اش کنیم.!!!!

خلاصه  الان میشه گفت که ما در واقع کفن پوش آماده ایم!!!!!

یعنی میشه آدم توی خیابون راه بره روسری سرش نباشه؟!!!

هرکی بخونه میگه چه امل و عقده ایی ه این!!!! همینه که هست...امل ام کردن!!!!

ولی توروخدا انقلاب نکنید شاید از اونجا هم بخوام روسری بخرم!!!!! ایران رو به شما میسپارم دوستان!!!! مواظب این خراب شده باشید!!!!

  + نوشته شده دردوشنبه 15 مرداد1386  ساعت 1:17  توسط حنا گلی 


 شمارش معکوس

فردا با هم میریم سفر  از همه دنیا بی خبر.. با هم میریم ماهه عسل....

از این شعره جفنگ تر در رابطه با سفر پیدا نکردم!!!

اسم ماه عسل اومد.. یادم اومد ما ماه عسل رو ۴ نفری رفتیم!!!!اسم ترکا بد دررفته!

امروز آقای شوهر اومد خونه حساب کرد یه رقم نجومی بدهی پیدا کرده!!۱ من ام خیلی ناراحت نشدم! نمیدونم چرا . نه اینکه باورم نشه.. چرا باورم میشه ولی هیچ کاری ارزم برنمیاد..چه میشود کرد؟ بهم گفت مثه یه بالون میموندم که تو دریا افتاده یه عالمه هم کیسه شنی بهش وصله. تونستم  فقط برسم به سطح دریا.. حالا باید اینا رو بندازم تا بتونم برم بالا تر!!!!! تا اینجاش هم خدایش یعنی خیلی پیشرفت.. بیچاره بابای ۱۰ نفره بدون اینکه واقعا بچه داشته باشه.. خداوند کمک کنه..

در رابطه با اونا داره منطقی تر برخورد میکنه. خدا کنه دوباره کوتاه نیاد.. چون میدونم نسبت به گریه حساسه.. گریه هرو که میبینه  دست و پاش شل نیشه.. اونا هم میدونن.

آذره از وقتی رتبه شو دیده خیلی بهتر شده.. داره لباسای دخترونه میپوشه.. خوبه خدا کنه از کنام ن. چ بتونه رهایی پیدا کنه .

دیگه رفتیم خونه مامانی .. مامانم وقتی بابام میاد چنان دیوار بلندی دوره خودش میپیچه که حتی ماهم نمی تونیم بریم توش..

بهاره از وقتی نتیجه رو گرفته رفته تو کاره مخ زنی.. هنوز انتخاب رشته نکرده ماشین اشو انتخاب کرده.!!!

خدا بده شامس!!!

  + نوشته شده دریکشنبه 14 مرداد1386  ساعت 1:42  توسط حنا گلی 


 325

راستی بهاره خیلی هم خوب شده .. ماها عین بگم چی ..چو انداختیم..نه خوب نشده.. به هر حال دو تا رتبه ۳۲۵ و ۳۰۳ خوبه دیگه.. ما چشممونو به روش بستیم.فقط اون بده رو میبینیم

  + نوشته شده درجمعه 12 مرداد1386  ساعت 23:59  توسط حنا گلی 


 باغ

چند روز بود ننوشته بودم..کلی تو تینترنت کار داشتم. خیلی. همش سرچ میکردم.. دنبال هزار تا چیز.. رفتیم باغ نسیم اینا. صبا هم اومد. مهی .گ... شد. نیومد هممونو گذاشت تو خماری. خلاصه ..آقای شوهری از تیکه خاله ن ناراحت شد. بعد هم از اون حرفی که سیاوش راجع به شگا و ماشین زد دلخور شد.. گفت هرجور شده یه رنو قارضه میخرم که انقدر غصه نخورم. حق دراه . بهش کامل حق میدم.. چون همه بد جور ردشو میزنن.. همه جوره.گنا داره بیچاره. بازم شنا کردم .. عجب آبش یخه نفس آدم بند میاد. خیلی یخه .. امروز کلی هم کثیف بود.ولی هیچ چیز نمیتونه مانع آب بازی توی یه ظهر گرما بشه.. هیچ چیز... یه دونه هایی درووردم.. میگم شاید آبله مرغونه. من یه بار گرفتم .. ولی آخه شبیه آبله است.. به اینا میگن اتفاقات قبل از سفر!! بعد از سفر هم حتما خواهم نوشت. چون اینا همه پیش درامده!! اصل مطلب ماله بعد از سفره... کاش میتونستم اونجا هم آپ کنم.. اندر احوالات دوبای.

  + نوشته شده درجمعه 12 مرداد1386  ساعت 23:48  توسط حنا گلی 


 چریمی 3

آها...چریمی میگه.. دیجه رافونه فایده نداره.. میایم رنج اش میکنم .. خودم میشینم!!!(ترجمه به فارسی:  دیگه   رافونه فایده نداره میام رنگش اش میکنم میشینم توش!!!) عجب جانوریه!! همه ازش فرار میکنن

  + نوشته شده درچهارشنبه 10 مرداد1386  ساعت 1:59  توسط حنا گلی 


 کنکور

بهاره نتیجه شو گرفت.... ریاضی اش خوب نبود.. آذر شده ۲۰۰۰ !!! خیلی خویه.. مامانم شنید غصه اش شد.. چرا نباید مامان بیچاره ام با این همه زحمت چنین خوشی ببینه؟ ..نمیدونم ...رتبه زبان و هنر اش خوب بود.

امروز از صبح ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح که با تلفن بهاره بیدار شدم..تا ساعت ۷ شب.. هرچی خواستم بخوابم تلفن زنگ زد.. نه خوابیدم..نه.نخوابیدم...زجری کشیدم ا.. اعصابم داغون شده بود اوف..

دیشب الکی هی فکر کردم یاد روزای اول عروسی مون افتاده بودم و هی غصه خوردم.. بعد یهو م بهم گفت انقدر وول نخور..آخه خسته بود و تازه خوابیده بود... من ام قهر کردم رفتم توی هال خوابیدم.. با خرگوشی.. اون همیشه مونس منه توی تنهاییام.. همیشه میخوام گریه کنم اون همراهمه ..م هم میدونه که وقتی بغل اون میخابم یعنی غصه دارم... نصفه شب اومد بره آب بخوره دید که من خوا بیدم یهو با یه لحن ایی گفت حنا؟ چرا اینجا خوابیدی؟ دلم ریخت ازخودم خجالت کشیدم.. چرا؟ نمیدونم.. اومد بزور بردم توی اتاق... صبح هم خوشحال بودم به روی خودم نیووردم دیشب ا.. امروز که رسیدیم خونه گفت..حنا چرا دیشب رفتی ؟ خیلی ناراحت شدم دیدم اونجا خوابیدی ...اشک ام درومد.. نتونستم یه چیزایی رو فراموش کنم .. هنوز توی دلم انقدر هست که بازش که میکنم .. حتی میتونم باهاش یه هفته قهر کنم!!!.. چقدر دوسش دارم.. همه زندگی منه.. .. من خیلی بد قلقی میکنم.. دوباره دارم به اون روزا برمیگردم .. مغزا دوباره را ه افتاده.. داره حرکت میکنه.. باید یه جا جولوش گرفته بشه. کمک... خدایا کمک.. میگم شاید باید اون کاره که علی گفته بود و قبول میکردم .. من مغزم و نمیتونم کنترل کنم.. من باید با این ماجرا ها کنار بیام..  مشکل بزرگ هم اینه که نمیخوام شوهرم و با کسی شریک باشم.. نمیخوام.من میخوام ماله خودم باشه..

  + نوشته شده درچهارشنبه 10 مرداد1386  ساعت 1:36  توسط حنا گلی 


 تاپ . بهار.صبا

تولد بهاره بود.. رفتیم یه فرش کوچولو براش خریدیم بیچاره میگه نخرید عذاب وجدان میگیرم..رفتیم خونه خاله س شام .. سرخ کن خریده بود هم چی با سرخ کن درست شده بود.. وای من از چیزه چرب بدم میاد ..نتونستم بخورم.. داشتم بالا میوردم..

امتحان دادم تاپ شدم.. ای بابا خسته شدم بسکه تاپ شدم .. اه...بابا ولم نمیکنن!!! من شدم ۹۳ نفر بعدی شد ۸۱  !!!!

صبا دراه میره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ نه نه نه نه .. کجا میری؟ نتونستم خیلی عکس العمل نشون بدم.. آخه خودش ناراحته.. نمیتونم هم بگم خدا کنه برگرده.. چون خودم هم میخوام برم.. کاش برگرده با ما بیاد جای که ما میخایم بریم...نه صبا.. دلمون خیلی تنگ میشه.. اینجا مثه اصفهان نیست..اونجا با یه اوتوبوس و ۲۵۰۰ تومن میومدی و میدیدیمت.....الان نه

راستی صبا میدونی تو چقدر نیستی؟ تو همیشه نیستی .. تا آدم میاد باهات انس بگیره.. در میری.. تا آدم میبگه آخیش .. دیگه تموم شد یه چیزه دیگه شروع میشه.....

ایشالا که همیشه سالم باشی.. ولی دلمون خیلی تنگ میشه.... مواظب خودت بیشتر ا ز همه باش 

  + نوشته شده درسه شنبه 9 مرداد1386  ساعت 1:45  توسط حنا گلی 


 خوبه

الان خوبم.. آزاد شدم.. وای که چقدر روی شونه هام سنگینی میکرد// چقدر حرف داشتم.. آخیش الان کلی رحت ترم.. حتی تونستم زنگ بزنم و احوال پرسی کنم...ااوووو ف ف ف ف.. انقدر بالام باز شده که نگو.. دلم کلی خالی شد..

خیلی گیریه کردم.. منتها فایده داشت.. دلم خالی شد.. خیلی حرفامو زدم.. تازه یه سری مشکلاتمو متوجه شدم..خوبه به هر حال یه پله پیشرفت بود.. هرچی بود خالی شدم مهم اینه..

دیروز رفتیم باغ مامان نسیم.. خیلی حال داد رفتیم توی استخر یخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ زدیم.. خیلی سرد بود.. خیلی وحشتناک بود تا حالا آب به این سرد ی نرفته بودم.. اول که پریدم مثه خرا تو آب انقدر یخ بود که نفسم بند اومد داشتم غرق میشدم.. رنگ ام سبز شده بود!!! به اصل خودم برگشته بودم... خلاصه ناهید کرم کم ریخت .. نسرین خیلی پر انرژی بود خوشم اومد...  بانی و پگی ام مدن.. انقدر خوشحال بودن که نگو عصری از خستگی غش کردن..

فردا تولد بهاره است.. به قسمی امشب.... باید براش کادو بگیرم..خدا کنه بتونیم بریم مسافرت..

  + نوشته شده دردوشنبه 8 مرداد1386  ساعت 1:18  توسط حنا گلی 


 هردم.....

هردم از این باغ بری میرسد.

دلم نمیخواد اصلا چنین حرفی بزنم منتها چی کار کنم اولین چیزی که به ذهنم رسید این جمله بود. نمیدونم اصولا باید نارحت بشم منتها نمیشم یعنی میدونم که قضیه جدی نخواهد بود و فقط و فقط درگیری و مسئله مالی و تلفن لعنتی و دردسر اش مال ما خواهد بود. این تنها چیزی بود که به ذهن ام رسید. شاید زیادی سنگ دل ام.. شاید هم به بابام رفتم توی بی احساسی..هرچی مه هست من از این قضیه فقط اینو حس کردم.. باز ما خواستیم یه مسافرت بریم .. شروع شد.. حالا خوبه باید بعد برگشتن دید چه خبر میشه.. آدما همدیگرو میزنن.. فحش داده میشه.. کلانتری میاد خونه... زنگ پشت زنگ ..این ع رو بگو از این خونه بره.. بعد اش ما میایم یه پیشنهاد میدیم... همه: ا؟ این چه طرزر برخورد با برادرد بزرگتره؟ یعنی چه ..چرا حنا اون روز فلان کسک خواست ازش عکس بگیره بلن شد رفت؟برای چی این کارش یه توهینه.. و .. و..بعد به من بهشون بگو آشتی کنن.. برادردن دیگه دعوا میکنن ..م  برو آشتی کن. برو بهش بگو بات بیاد فلان جا و 100 درصد سودش بیشتر بشه برو برو بهش بگو.. شما نباید با هم دعوا کنید.. ولی با اون ع هیچ کلامی که بابا تو هم بیا آشتی کن رد و بدل نمیشه.  خلاصه روز از نو روزی از نو... بعد آقا برای اینکه از دلشون دربیاد میکه یه سفر میبرمتون دبی!!! ما بدهکاریم مثه خر بدهکاریم.... فکر این موضو هم گناه کبیره است.. من 3ماه کا رکردم و جمع کردم که حال دارم میرم.. هنوز هم که نرفتم.. ولی ایشان مدام جایزه میگیرن.. میدونم که اگه این پست و بخونی دعوا حسابی داریم.. میدونم .. شاید اصلا نزارمش .. ولی بخوای نخوای اینه احساس من ... اصلا هم قشنگ نیست.. اصلا کاملا زشته خیلی زشته.. واسه من یکی شرم آوره.. پیش خودم احساس میکنم که خیلی دله و خاله زنک و مسخره و ... هستم...ولی چه کنم احساس ام اینه .. چرا من سعی کنم عوض اش کنم ؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که بهترش کنه؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که کدورته از بین بره؟ هی من و مغز بد بخت ام تلاش کنیم که مشکلات و حل کنیم.. هی سعی کنیم که احساسه یه وقت غیر منطقی برخورد نکنه... سعی کنیم که یه وقت تمام احساسات غیر منطقیو بی ربط بقیه جریهه درا نشه............جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  دلم میخواد مسخره باشم.. من باید زنگ بزنم؟ میزنم میدونم که میزنم.. ولی هیچ کس به من زنگ نزد.. و اصلا این موضو مهم هم نبود.. حتی واسه خودم.. زیاد هم بهم بر نخورد..آخه دفعه اول شون هم نبود که دفعه سوم بود.. اصلا فکر نمیکردم که باید چنین زنگی باشه ... بعد اش هم که گفتم آقا یه تلفن کرد و گفت.. ولی اصلا مهم هم نبود .. کسی جواب هم نداد...دلیل هم نداشت.. و من احمق تازه یادم اومد این دفعه سومه..و کاملا هم احساس میکردم که دارم کار اشتباهی میکنم.. فکر میکردم مثه بچگیهام که حق نداشتم چقولی کسی و بکنم  اون موقع هم حق نداشتم این حرف و بزنم.. بعد از گفتن اش هم از شرم گفتن و  چغولی کردن دنبال جواب اش نگشتم.. ولی درسته؟

اصلا تمام این چیزای منتطقی که بچگی یادم دادن و ملکه ذهنم کردن و یه عمر تمرین اش کردم به درد ام میخوره؟ جای بوده که به نفع ام باشه؟ کسی بوده که بهش بها بده؟ کساییکه باهاشون عمر گذروندم.. بهش ارزش گذلشتن؟ مدیرم  معلمم.. هم کلاسیم؟ دوستم.. هم کارم؟ هم اتاقیم؟ فامیل نزدیکم؟ دختر داییم؟ پدرم؟ برادرم؟ مادر شوهرم؟ خواهر شوهرم؟ پدر شوهرم؟ برادر شوهرام؟ حتی.. از همه گنده تر شوهرم؟  کسی دید که چه کردم؟  وقتی تموم شد...و قتی که رفتم.. وقتیکه انصراف دادم.. وقتیکه استعفا دادم... وا ی خیلی دختر خوبیه...ما همیشه دلمون تنگ میشه.. حنا یی راست میگفت....تئ راست میگفتی.. یه با عرضه عین خودت وردار بیار..!!!!! یه با عرضه عین من؟من با عرضه؟ من که اهههییی ام... من که یه نجاست ام.. من؟ من؟ سلام به هش برسونید.. چرا نمیاد بهمون سر بزنه؟ چرا تلفن نمیکنی؟ چرا کم پیدایی؟ چرا چشماتو میدزدی؟ چرا نمیاد حقوقش و لااقل بگیره؟ چرا ؟ چرا؟ 

مامانم اینا رو بهم یاد دادی... پدرم اینا برام تکرار کردی.. با هر تخطی دعوام کردی.. برادرم کتک ام زدی و حرف زشت بهم زدی...

مامانم چقدر ش بدردم خورد.... ؟ ها؟ چقدرش به درد دخترت خورد؟ اگه دختر احمق میبود بهتر نبود؟ واقعا فکر نمیکنی بهتر بود؟ اگه حاضر جواب بود ته دلش خنک تر نبود؟ اگه یهخورده بیشعور بود کارش بیشتر راه نمیافتاد؟ اگه انقدر با منطق بزرگش نکرده بودی حالا راحت تر این با منطقی ها رو تحمل نمیکرد؟ راحت تر زندگی نمیکرد/؟ راحت تر و آسوده تر نبود؟ مامانم چی کار کردی؟ با من چه کردی؟ این چه غالبیه که منو توش جا دادی که به هیچ غالبی نمیخوره... که اجتماع از 20 نفر تجاوز نمیکنه...

 تمام بچگیم چغولی یعنی بزرگترین گناه.. من هیچ وقت حق نداشتم که بگم که کسی چه بلایی سرم اورده.. باید خودم حلش میکردم.. حالا خیلی راحت.. خیلی راحت تر از اون یکه فکر میکنم.. م ش   عزیزم زنگ میزنه که حنا پاشده رفته عکس نگرفته به یه انتری بر خورده...بعد از اون دیدم که انتره رفت توی اتاق در و گرومبی کوبید.. خیلی زشت ولی من به روی خودم نیوردم که یه وقت به کسی بر نخوره.. مشکل منو اونه به کسی ربطی نداره من خودم باید حل اش کنم.. حتی به آقای شوهر هم نگم.. ولی وقتی میرسیم خونه این تلفن زده میشه.. و من احمق حتی بازم جولوی خودم و میگریم و گله نمیکنم که خوب چرا درو کوبید؟ من بهم برخورد.. هنوز میگم به اونا چه ربطی داره؟ نمیگم چرا نیومد خدافظی کنه؟ بهم بر خورد.. نه اینا رو نمیگم چون مادر عزیزم یادم داده نباید قاطی کنم.. این به اونا مربوط نیست جواب هر کس و به خوده اون آدم بدم که بقیه توی جریان نیفتان و باعث مزاحمت کسی نشم..پس من همچنان خفه میشم و نمیگم.. میگم بعدا میگم که این دوتا جریان از هم جدا باشن..من نباید قاطی کنم...ولی یکی به من نمیگه.. که تو با این حافظه گو.یت کی تونستی چیزی یادت بمونه که این دومی باشه؟...و من فراموش میکنم.. تا روزی که شام دعوت میکنم و همه میانو اونم پا میشه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مگه تو از من نازاحت نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ای خدا.................ای خدا... مگه مشکل منو تو حل شده؟ مگه من دعوت ات کردم؟ مگه من خواستم بیای؟ ها؟ خدای من ...این توی مغز من نمگنجه.... با تمام این احوال جرات نمیکنم بازم چغولی کنم بگم آقای شوهر اینا به من زنگ نزدن!!! اونم هیچ بار.......نه نه ... نه .. نه ...

 مامان بابا شما مقصر اید...مغز من اینا رو درک نمیکنه..... مامان من دیوونه میشم اینا رو میبینم.....بابا بابا... من که نمیتونم بهت بگم چی میکشم.....

و من از درون میپوسم..  میپوسم و خورد میشم..

روزی که ساعت 8 و نیم صبح تماس میگیرن و با گریه میگن فلانی تصادف کرده.... من پیش خودم میگم وای یه دردسر تازه...وای شروع شد... وای بازم خسارت مالی...وای ...وای ..وای.....

  + نوشته شده دریکشنبه 7 مرداد1386  ساعت 18:28  توسط حنا گلی 


 چریمی 2

برنامه هامونو بهم ریختن. اه  قرار بود که بریم جاده چالوس...نشد.. خواستیم با هم ۴ نفری بریم.. من. شوهری و مامانی و خواهری..نشد دیگه .. هی همه دعوت کردن..بعد هم دعوتشون و پس گرفتن.. هیچی ۳ روز الکی نشستیم توی خونه.. کسی هم که دیگه ماشین قرض نمیده بریم بیرون بگردیم.. خلاصه آس و پاس و آتل و باطل..به درد هیچ نمیخوریم...

خانم چریمی اومده به مامانم میگه .. بیا  دو روز کارگر کار کرده روزی ۱۵ هزار تومن.. هزار تومن هم که از دامادت قرض گرفتم..با هم میشه ۴ هزار تومن بفرما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  از ترکی شه؟!!! یا ریاضی اش ضعیفه؟ خلاصه اگه ریاضیش ضعیفه چرا اشتباهی ۱۵+۱۵+۱ رو ۴۰ هزار تومن حساب نکرد؟ چرا روی هم شد ۴ هزار تومن؟ گیر اوورده.....

دیشب همه قاطی بودیم از دستش.. بهاره رفت جرش بده.. کلی طول داد همه گفتیم چی شده.. رفتیم دیدیم دارن با هم کل کل آروم میکنن.. بهاره دیونش کرده بود.. اومده میگه:  پول آب و برق و هزینه ای که این چند روز مهموناشونو و شب عروسی هم (در صورتیکه کسی اصلا از این چیزا حرفی نزده بود) به حساب اون دیش ماهواره هه که گذاشته بودیم بیرون دزد برد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتیم مگه ما به دزده گفتیم ببر؟!! گفت به هر حال از خونه شما برده!!!! مگه ما گارنتی کردی بودیم؟!!

خلاصه اعصاب همه قاطی بود.. دیونه هست ترک هم هست زرگ هم هست.. سرطان هم دراه داره میمیره..شوهر هم نداره...چی کار میشه کرد؟  بابا هرکی از بغل آدم رد میشه دلش کولی میخواد.. منتظر یه تعارف هم هست.....

البته کل یهم خندیدیم... آخه اومده زنگ زده به پسرش میگه:غذا مو نخورینا!! به کیکم هم دست نزنید!!

دیگه چی بگم.. تجربه جالبی نبود.. ؟آخر سر پارکینک و راه پله رو هم مامانم شست.. شیشه پنجره هال واحد کوچیکه رو هم شکوندن.. میگه پولشو میدم .. ولی با این حساب کتابی که میکنه و اون مدل ضرب و تقسیم اش.. فکر کنم ما باید یه چیزی دستی هم بدیم

 

 

  + نوشته شده درجمعه 5 مرداد1386  ساعت 16:51  توسط حنا گلی 


 وای

۲ یا ۳ روزه عجیب غریبه.. یعن یخیلی بی حوصله است من هم هی قهر میکنم ولی نازمو نمیکشه.. اینجوری که میشه ییهو میترسم.. نکنه چیزی شده من نمیدونم.. نکنه اتفاقی افتاده من خبر ندارم.. ف؟ چ؟.. نمیدونم. میترسم.. ترس هم بی اساس نیست.. خدایا چجوری بهش بگم . یا ازش بپرسم..اگه حدس ام غلط باشه خیلی ضایع میشم!.

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 مرداد1386  ساعت 3:48  توسط حنا گلی 


 عروسی دختر خانم چریمی(کریمی)

رفتم کلاس زبان .. امروز دکتر نرفتم. وای ترکه نبود چقدر شاد شدم..وای انگار که یه وزنه ۱۰۰۰ کیلویی از روی دوشم برداشته شده.. انقدر راحت بودم.. آقامون اومد برام گفت که توی دانشگاه آزاد تهران جنوب مهندسی میخونده.. گفت شما چقدر ریاضی پاس کردید؟ ما ۴ تا... خلاصه اگه ترکه بود که نمشد نشست از این حرفا زد.. بعد گفت به فارسی در مورد من بنویسید.. من هم  نوشتم.. هرچی میدونستم نوشتم.. وقت کم بود.. نشد یه دل سیر بنویسم.. !!! در مورد اخلاقش نوشتم که شما شجاعت اینو داری که اونی و که دوس داری رو بهش نشون بدی که ازش خوشت میاد ولی معمولا خانما جنبه اینو ندارن که ببینن یکی ازشون بالاتره حالا به هر جهت... این باعث میشه بعد از کلاس در موردش هر و کر کنن..

بعد رفتیم پیش مهی..بعدش عروسی دختر خانم کریمی بود خونه مامانم .. مامانم واحد کوچیکه رو هم در اختیارشون گذاشته!!! اونا هم که کلید دارن میندازن میرن تو!!! من نشستم توی حیات از بانی و پگی مراقبت کردم آخه گوسفنده هی میومد از جلو اینا رژه میرفت اینا هم مثه چی پارس میکردن!!! بیشتر پگی پارس میکرد.. فک کنم چون خودش مثه گوسفنده حسودیش شده بود.. بعدا خیلی خلوت بود .. روی هم ۵۰ نفر بودن.. عروس هم لباس آبی پوشیده بود... ا چقد چاق شده!!!!!! پاشنه اش هم بلند بود نمیتونست راه بره.. عین پنگون تکون تکون میخورد وقتی حرکت میکرد..!!

خانم چریمی هم میگه: من یه صندوق میوه و یه صندوق شیرینی گذاشتم...من ام عین خرا گفتم خیلی ممنون دستتون درد نکنه.. بعد گفت که فردا بیام ببرمشون!!!!! دست نزنید!!!!! ضایع شدم!!

خلاصه مملی رفته بود تویه خونه خوابیده بود... کلید هم پیشش بود... انقدر زنگ زدم که زنگ مامانم اینا سوخت!!! بعد ش هم نمیشد که زیاد در بزنم هم خوابیده بودن..خلاصه نردبون گذاشتم که از ایون برم تو نشد.. رفتم روی دیوار از روی دیوار برم نشد..بعد نوشین اومده میگه.. چرا رفتی روی دیوار؟!!۱ من هم عصبانی .. گفتم یه بیماریه...شبا باید حتما از ۵ تا دیوا ربرم بالا تا خوابم ببره...گفت وا...در خونتون که بازه..من الان لباسامو عوض کردم!!!!من هم به صورت رنگ قهوی ای در آمدم از بالای دیوا راومدم پایین!!

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 مرداد1386  ساعت 3:32  توسط حنا گلی 


 من شوالیه

خیلی مواقع بهم گفته شده که آدم قابل اطمینانی هستم. خوب  من هم فکر میکردم که شاید راست بگن بعضی موقع ها فکر میکردم که به خاطر چشمای گردمه..  چون چشمای گرد باعث میشه آدم به اون طرف اعتماد کنه.. ولی امشب انقدر خوشحال شدم وقتی بهاره گفت من به پول و دارایی و ارث و زمین و این حرفا فکر نمیکنم چون میدونم تو هستی و هوا مو داری... این واسم ارزش داشت..آقای شوهر هم بهم گفت یه موقع های به این حس ات که میتونی به این راحتی از پول بگزری حسودیم میشه!!ولی خودم فکر میکنم که پول برام مهمه.. نه اینکه باعث بشه از حقی بگزرم.. ولی خوب دوس دارم که پول دار بشم هی برم مسافرت به چند نفر هم کمک کنم...(وای گفتم کمک.. این دختر افغانی ه خیلی حالش بده.. فکر کنم با حدود ۵۰۰ هزار تومن هم درد اش کامل دوا میشه.. کاش میشد بهش کمک کرد خیلی ذهن امو مشغول کرده..هفته دیگه اگه سر کار نبودم باید ببرمش دکتر.. حتما باید این کارو بکنم)

خلاصه ولی بهم میگن تو به پول فکر نمیکنی.. در صورتیکه من فکر میکنم.. دوس دارم پول دار بشم.. یعنی خیلی توپ بشم.. کلی برنامه دارم با پول.. وای خدایا یه کیسه!!!!

خلاصه امروز به درجه شوالیه ای نایل شدم. امشب هم تاج گذاریمه!!! تشریف بیاورید...خیلی حالیدم!!!

فردا کلاس زبان دارم..آه آه.... اینو بگم...دختره ترکه میگه یه جایی که دلم براش تنگ شده و دلم میخواد برم.. خرمشهره!!! به خاطر اینکه منطقه جنگیه!!!!!!وووووووووه ه ه ه ه ه !!!!!!!!کف از سرو روم میریخت پایین!!!!!..من با خرمشهر مشکل ندرام.. خودم هم یه خورده خجالت میکشم که بگم یه  جنوبیم ولی خرمشهر و تا حالا ندیدم.. ولی آخه  منطقه جنگی دلتنگی داره؟!!!!!!!!!!!وووو.....نمیدونم آدم دلش واسه جایی تنگ میشه که خاطره بیاد موندنی و یا خیلی خوشی داره... آخه تو که رزمنده نبودی اونجا!!!!که یاد خاطراتت بیافتی!!!!!! بازم یادم اومد کف کردم....ااااااا

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 مرداد1386  ساعت 0:50  توسط حنا گلی 


 هچ4

مثله اینکه درد بهم چسبیده ول نمیکنه. امروز از دل درد به خودم میپیچیدم.. تا بعد از ظهر.. نمیدونم چرا انقدر درد میکشم تازگیا. الان خوبم. فردا باید هم دکتر برم هم کلاس زبان.. باید راجع به یه مطلب هنری هم حرف بزنم...هی..شاید فردا..شاید وقتی دیگر... دوس داشتم ماشین میخریدم.. ولی آقای شوهر میگه الان اوضاع ماشین بیریخته...ا زطرفی کلی قرض و قوله هست..ماشین بخرم نمیگن این پولا از کجا؟  در ضمن میترسم اونایی که الان پر توقع شدن.. پر توقع تر هم بشن...اصلا دلم نمیخواد اونا بدونن که چی داریم چی نداریم.. یا اگه بدونن من باید با منت بگم و یا اینکه همه چیو بگم که من هم اینکاره نیستم.. باز نشستم توی خونه و هی فکر میکنم.. میترسم دوباره به اون حال و هوا برکردم.. امروز کتاب ستوری بوک رو تموم کردم..فردا زیاد وقت ندارم.. باید پس فردا به وورد و اکسل بپردزام..باید اکسس رو هم دوباره بخونم..کار زیاد دارم... میخوام یه کار دستی کلاژ درست کنم.. یه آدم.. باید درست طرح شو بهش فکر کنم بعد برم وسایل بخرم که اصراف نکنم..هی هی..کارت ملی مو باید از ثبت بگیرم..برای مدرک ام اقدام کنم.. و ... نمیدونم فعلا اینا توی مغزمه..

  + نوشته شده دردوشنبه 1 مرداد1386  ساعت 0:5  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM