تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 15

تا ۱ ساعت پیش داشتم میمردم...الان هم مثه پیرزنهای ۱۰۰ ساله دولا دولا راه میرم.! انقده دردید که رفتین بیمارستان و آزمایش و اینا دگتره آمپولو مسکن داد و آزمایش ..آزمایش رو هم دادم که آزمایش آپاندیسه...جواب اش گفت ساعت ۲ شب حاضر میشه. حال نداشتم بمونم اومدیم خونه..فردا میرم میگیرمش. دل درد ام بهتره ولی هنوز ام دولا ام.

سیاوش خر رفته بود امروز پایتخت کامپیوتر خواهر دوست دخترشو بده تعمیر!!!!! انقده اعصابم ریخت بهم که نگو..خدا کمکش کنه از این  جهنم بیرون بیاد...ایشالا.

از دل درد واقعا داشتم میمردم.. اشک ام درومد

حوصله جراحی رو نداشتم..باید قبل اش یه چند تا کتاب بخرم توی اتاق بخونم..الان فقط ۱ و نصفی کتاب داشتم وضعیت ام برای عمل اصلا مناسب نبود.

بابام دوباره یک تحویلی میگیره که نگو.!! دل نمیبندم به این رفتاراش..چون به نظرم یه چیزی بین ما دیگه تموم شده است. برگشتنش هم کار من یکی نیست.

 ۱ـ بهاره یک کلاس بیسیک ۲ داره..چند روز پیش ازشون کوئیز گرفته بعد تقلب یکیشون و خیلی باحال گرفته......:

سئوال بوده: what is your name

بعد دوتا از شاگردان به اسم  غزل برزو و مریم احمدی بغل هم نشسته بودن و جواب مریم احمدی به این سئوال بوده:my name is ghazal borzo!!!!!!!

امروز بهاره بهش گفته ..بچه تا زنگ خورده همینطور گریه میکرده!!  تغلب  هم تغلب های قدیم!!!! به این میگن تقلید کور کورانه!!! بچه تقلب میکنی یه ذره مغزت هم به کار بنداز

۲ـ همه زنگ زدن حالمو پرسیدن!!!!! مهم شدما!!

۳ـ بانی و پگی رفتن توی باغ پشت خونه پگی تونست برگرده ولی بانی عزیز ترسو است و نیامدو پریدم تویه باغ و یه سگ دیگه از ته باغ هی پارس میکرد.به زود بلند اش کردم گذاشتمش روی دیوار که بپره اونور..خلاصه بانی پرت کردم اونور ییهو دیدم ای وای خودم چی؟!!!!!! خودم هم گیر کردم!!! وای ..حالا نگهبانه باغه از اون ته داد میزنه آهای اوووهههووووییی کیه اونجا ..منم هیچ چی نمیگم...آخه فکرکردم نکنه واقعا دزدی کردم!!! ؟ بعد رفتم بالای درخت .بعد پریدم روی دیوار بعد پریدم پایین!! خوشحال شدم هنوز هم مهارت امو برای بالارفتن از درخت و دیوار از دست ندادم!!( این یه مهارت اجدادیه بهم به ارث رسیده از جد بزرگ امون علی بابا!!)

خلاصه وقتی رسیدم پایین یارو اومد افغانی هم بودگفت "چه کار مکنی؟(لطفا با کسره در تمام کلمات خوانده شود) گفتم "چه کار مکنم؟ من کار خود مکنم.تو چه کار مکنی؟ گفت من نگهبان بیدم..گفتم :ها  ا ا ا ...من دنبال سگ خود بیدم..به باغ تو آمده بید..و الا آخر!!!! چی کار کنم خوب دلم درد میکنه!!نمیتونم هی بنویسم که اه اه..هی اصرار میکنن...بسه وای ولم کنید!!

  + نوشته شده دردوشنبه 30 مهر1386  ساعت 2:21  توسط حنا گلی 


 14

امروز دوباره چشم درد گرفتم. نمیدونم شاید چشمام ضعیف شده.

بهاره از شاگرداش ناراحته..میگه خیلی سرو صدا میکنن. خانوم براش خواستگار اومده. مامانم راضیه..فکرشو میکنم خندم میگیره...احتمالا بهش میگه ۳۰ دقیقه بهت فرصت میدم منو بگیری!!

در هر حال گفتم به مامانم که هرچی که باشه این خانومی ما سن اش کمه و صد البته انتظارات اش بالا. حالش بهتره..اون دو روز نه میخندید نه حرف میزد. خیلی بهتره.

بعد از مدتها شاید ۶ ماه..آره ۶ ماه رفتم خونه دایی ع. دلم خواست که برم. آقای شوهر دم در بود من رفتم نشستم اونجا  به گپ زدن بعد بیچاره زنگ زد گفت من درام یخ میکنم کجایی؟!! گفتم ای  وای ببخشیدتو هم بیا بالا. نوید هم بلاخره روئیت شد...عاشق شده دیگه کسی نمیبینتش...خیلی افکار پوسیده دراه..نمیدونم این افکار از کجا بهش میرسه...دایم که خیلی وقته ازش دوره..اصلا هم نمیفهمم چی میگه  لامصب دائم هم حرف میزنه..خلاصه هیچ وقت نبوده که روی اعصاب ام نباشه

داشتک وبلاگ یکی رو میخوندم . پست آخرش در مورد خواستگاراش بود!! خلاصه تا تونسته بود تعریف وتمجید از خودش......بعد گله از اینکه چرا کامنت آم کمه!!! آخه آدم چی بگه؟ بگه ببخشید که مرد؟!!!!!

من هیچ وقت از هیچ خواستگارس خوشحال نشدم...یه جورای تحت فشار قرار گرفتنه.. تویه سن پایین یه هیجانی داشت اونم چون مطمئنی که اتفاقی نخواهد افتاد و فقط یه موضوع برای خنده و قیافه گرفتنه. ولی وقتی یه خواستگار جدی پیدا میشه ..اصلا خنده دار و تفریح آمیز و خوشایند نیست..خصوصا که نخوایش..خصوصا که اصرار داشته باشن ....خوشبختانه پدر و مادر من هیچ وقت اصراری برای این موضوع روی من نداشتن..ولی خدا به داد اونایی برسه که پدر و مادر زور میکننشون..خلاصه اینکه الان اصلا جالب نمیبینم که کسی بخواد راجع به خواستگاریش قیافه بگیره و دونه دونه اسم ببره دکتر و مهندس ردیف کنه ..اونم کسی که ۸ ساله ازدواج کرده و از ازدواجش راضیه!
در هر حال ما مخالف ایم!!

رها میخواد یه نخل بخره!!! میگم تو که مخ خاله رو زدی...نخل ام مجانی بگیر دیگه!!

آقای شوهر ۸ کیلو کم کرده...دیگه شلوار ه  که از پشت آویزونه...ولی بچم مثه جوونک ها شده..وووی ووویی

دارم یه جورایی مشکلات مالیم و حل میکنم....دعا کنید بتونم .

تازگی دیدم که مثله قدیما انقد به حرف بقیه وابسته نیستم و اگه یکی یه حرفی بزنه دلم نمیریزه اگه با نظر من مخالف باشه..البته این یه نفر منظورم مامانم و بابام و سیاوش و دایم و ...اینا نه هرکسی..!!!

 

  + نوشته شده دریکشنبه 29 مهر1386  ساعت 1:18  توسط حنا گلی 


 1+12 !

امروز رفتیم خونه بابابزرگ ام ..جوجو کباب کردیم ..بانی پگی هم بودن..بعد سیاوش هم برگشت..گفت به بهاره بگو من تا آخرش باهاش هستم...مامانم باز هم زنگ زد که حتما امشب یارو رو دعوت کن...من هم ساعت ۶ زنگ زدم گفتم گفتم تشریف بیارید! یارو گفت من خیلی پخمه بودم که با این رفتار شما از همون اول !!! (الاق مگه از همون اول چه کردم؟) نرفتم...بعدش هم شر شما باعث خیر شد از بهاره تشکر کن!! ـ من: خواهش میکنم!!  

یارو: دیگه منم اشتباه کردم..شما ببخشید ..بت اس ام اس دادم رسید!!

من: بله ولی من فونت فارسی ندارم نفهمیدم چی گفتی( برای آاقی شوهر فوروارد کردم فهمیدم )

یارو:به ر حال اینجا جام خیلی بهتره. از جهنم به بهشت اومدم! اونجا سرد بود..اینجا گرمه به هرجا هم به که بخوام میتونم برم خیلی نزدیکم! ......

خلاصه تا تونست بارمون کرد.

به بهاره گفتم بیا بهش زنگ بزن معذرت خواهی کن تا قضیه کش پیدا نکرده..گفته نه چی بگم ..گفتم بیا با من...بهش بگو  من پشیمونم !! من تحت تاثیر دوستام که میگن وای چه جور خانواده ای اهستید قرار گرفتم!!(حالا بهاره اصلا به دوستاش چنین حرفایی نمیزنه)!! خلاصه بهره هم زنگید و قضیه حلید و ..بعد یار و دوباره به بهاره زنگ زد گفت :حالا به دوستات گفتی که با من چیکار کردی چی گفتن؟!!!!!!!! ....بعد میگه من پخمه ام!!!! شکسته نفسی میکنه!!

 

۱ بابابزرگم هی پرسیده حنا تا کی هست ؟ رفته؟   .....احساسه غریبیه!! بابابزرگم برای من دلتنگی کنه..خلاصه بلیت گرفته ۳۰ ام بیاد!! مامانم گفته یه زنگ بهش بزن...ولی روم نمیشه.

۲ مادر صدیقه شادکام بر اثر سرطان فوت کرد..الان یه ماهه من تازه فهمیدم..خدا بیامرزه...

خداییش تویه اونمنطقه سرطان خیلی زیاده...هر جای دنیا بود یه تحقیقاتی کوفتی انجام میدادن که ببینن دلیلش چیه ...اینجه به ت.... شونم نیست که چه خبره..

 ۳ شایانی میگه چاق شدم اشتهام ام زیاد شده....بعد میگه من عبود ام!!!

 

  + نوشته شده درجمعه 27 مهر1386  ساعت 23:41  توسط حنا گلی 


 12

مامانم رفت اهواز ..انقده شایان خوشحال بود که نگو...

مامانم خیلی ناراحته بابت اون موضوع . میگه تا حالا کسی با شما این کارو نکرده بدونید چقدر زشته...میگم خوب ماهم تا به حال چنین بیشعوری نکردیم ..به هرحال ..خودم تا صبح نخوابیدم..مامانم گفت من ام تاصبح نخوابیدم و داشتم سکته میکردم..وای میگه برم دعوت اش کنم...ای خدااااااا

مردک اس ام اس داده بهم!! یه شعر از حافظ و بعدش میگه لطفا مرا ببخشید!!!! خدایا..من خوشم نمیاد یار به من اس ام اس بده..نشستم گریه کردن..خیلی احساس بدیه یه مردک گنده بهت   چمیدونم ....آقا خوشم نمیاد...بهش اس ام اس دادم که من فونت فارسی ندارم و اینا و کمکی از ما بر میاد انجام بدیم ...دوباره یه جمله ...... شعر نوشته بعد نوشته برای همیشه خدانگهدار!!!!! آخه یعنی چی؟...منتظرم یه جمله بد بنویسه حاشا کنم...اوووف ..امان از دست این کارای بابای من.

مامانم هم که بد جور ناراحته..منو هم دعوا میکنه ...میگم آخه به من چه؟..میگه برای چی امشب زنگ نزدی دعوت اش کنی شام!!!!!! ای خداااااااااااااااااا ....... یه نفر توی تمام عمر من به من چنین مهمان نوازی نشان داده؟..ها...دادن که داده ..ولی خوب من انقد بیشعوری کردم؟ ...

نمیدونم ...مهی اینا بودن اینجا...خوشیدیم..حالید....زود رفتن ..میخ.استم برم کمک فردا ..ببینم مهموناشون چه جورین!!! بعد مثه این کدیا بشینم زل بزنم به مهموناشون..که آبرو مهی بره...بعد هم بگم من خواهرش ام!!

دیگه اینکه فردا میزنگم به این مرتیکه گوه...دعوت اش میکنم شام کوفت کنه..آقای شوهر هم شدیدا مخالفه و من بدبخت دارم این وسط له میشم. به هر حال نمیتونم انقد رویه حرف مامان و بابابم حرف بزنم...نممیتونم چه کنم...

 

  + نوشته شده درجمعه 27 مهر1386  ساعت 1:5  توسط حنا گلی 


 11

امروز رفتم کشیک بدم ..نریمان خونه بود برگشتم ...رفتنی یه یارو ایستاده بود دم در هی نگاه میکرد ..آخر سر کله شو گردوند به سمت ام دیگه کفرم درومد بهش گفتم بسه دیگه ..چه خبرته؟ گفت مشکل داری؟ آها ( با خوشحالی ) مشکل داری.....خلاصه بعد از کلی جر و بحث..( یارو اومد سمت ام بزنتم!) یه نفر دیگه اومد و پادرمیونی کرد و تموم شد...رفتم خونه ساعت حدود ۴ بود زنگ پشت زنگ جناب آقای شجاعی منم حوصله نداشتم بر نداشتم..گفتم شاید میخواد بره داره زنگ میزنه..خلاصه بهاره از خونه اومد گفت هنوز نرفته ..بهش ساعت ۶ زنگ زدم که چیه؟ گفت آب گرمکن چه جوری روشن میشه؟!!!!!!! منم کف...نمیدونم چرا مطمئن بودم یار میخواد خداحافظی کنه...خلاصه گفتم من اطلاع ندارمو اینا یعد یهش گفتم شما کی تشریف میبرید؟ گفت یکشنبه دوشنبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا نظرتون راجع به یارو چیه؟ نمیدونم من اشتباه میکنم؟   خلاصه این رو به خواهر عزیزم اطلاع دادم قاطی کرد گفت من الان میرم بیرونش میکنم...هرچه سعی کردم جلوشو بگیرم نشد...رفت ...بعد از ۱۵ دقیقه بابام زنگ بهاره .....فلان فلان رفته یارو بیرون کرده ..بهش گفته ۳۰ دقیقه بهت فرصت میدم بری....ما هم بدو بدو رفتیم منت کشی...رسیدم یارو رفته بود...بهاره هم گریه..بابام هم زنگ زده بود به یارو مارو خوار و خفیف کرده بود که این بهاره ..فلانه و بهمانه . ما هم تماس گرفتیم که تروخدا ببخش اینا نسل انقلاب ان...معلم اشون بهشون میگه تویه یه اتاق با باباتون هم تنها نمونید..اینا....یارو راضی به برگشت نشد که نشد...کلی هم تحقیر که ما با دوستامون میریم بیشاپور خونه بابات هفته هفته میمونینم بابات چیزی نمیگه !!!کفتم خوب اونجا مه زن و بچه نیست!!یارو خیلی عوضی بود....ظاهرا خیلی احمقه ولی باطنا خیلی زیرک بود همه حرفهاش و زد ..هرچی دلش خواست گفت....من هم تا تونستم بهش جواب دادم ..منم خودمو زدم به خری ..مثلا گفت ببخشید به شما زحمت دادیم به شما و بهاره خانوم که خیلی زحمت دادیم(یعنی به طعنه) منم گفتم خواهش میکنم !! کاری نکردیم ..وظیفمونه !!! خلاصه یارو رفت یه مسافر خونه....بابام هم از اون ور اصرار به مامانم که برو...بهاره تنها نمونه...به سیاوش زنگ زدم گفتم چی شده..میگه به بهاره بگو دمش گرم ..حاضرم جایزه براش یه ماشین بخرم!! خلاصه خاله ن و شوهرش هم شدیدا عصبانی که بابات همیشه کاراش همینطوریه...نمیدونم بابام مشکل اش چیه؟ این دوستا چین؟ کی از اینا بهش خیر رسیده؟ همیشه آویزون ان و مزاحم...من نمیدونم بابام کی میخواد اینا رو بفهمه......

آقای شوهر هم قاطی کرد که این چه وضعشه!! چی بهش بگم ..کلی انتقاد از بابام و سیاو ش و ... منم بهش حق دادم آخه بیراه نمیگفت...آخر سر یه خورده کوچک از خودش گرفتم قاطی کرد ..که اصلا تو نمیخواد دخالت کنی...بعدش هم قهر کرد...نمیدونم چی کار کنم ...بسپارم به خودش؟ نمیشه تجربه ثابت کرده که نمیشه ..دخالت کنم خودم سبک میشم...چی کار کنم ؟ 

قضیه همیشگیه..مامانم همیشه میگه بزار بیان ازت نظر بپرسن ..تو همیشه  میخوای نظر بدی نظرت هم درسته ولی همه دلشون نمیخواد که تو نظر بدی ..راست هم میگه ..ولی آخه این که دیگه زندگی خودمو هم شامل میشه....نمیدونم ...ناراحت نیستم ..هرکس خودش میدونه..دلم واسه بهاره میسوزه ..ولی به هر حال مشک بابامه خودش اینجوریش کرده...

  + نوشته شده درپنجشنبه 26 مهر1386  ساعت 0:47  توسط حنا گلی 


 10

صبح رفتم کیشیک تا ساعت ۴ که نریمان اومد. بعدش برام تخم مرغ سرخ کرد با نون و گوجه گذاشت توی یه سینی اورد برام ! آخیی...  ساعت ۴ اومدم خونه تلفن زنگ زد...توصیه بسیار اکید سیاوشو جهت بر نداشتن تلفن در صورت دیدن شماره با کد ۰۹۱۷ یا ۰۷۷ را نادیده گرفتم و یه بلای آسمانی نازل شد! جناب آقای شجاعی!! مرتیکه خر میگه میدونم مامان و بابات نیستن سیاوش هم شماله ...میخوام بیام خونتون!!! آدرستون همینه نه؟!! بعد از کلی قایم موشک بلاخره آقا تشریف اوردن..اولین کلمه ایی که میگه ...سلام چرا زنگ زدم گوشیتون و بر نداشتید؟!!! [به تو چه الاق }  بعد هم میگه میدونستی من قلب امو جراحی کردم؟ من: نه!!!! (کلی عذلاب وجدان که با یه آدم مریض از بیمارستان مرخص شدم چه کردم)میپرسم  امروز؟ میگه نه ۵ ساله پیش!!! این چمدونه منو بیار!!!! نه نه نه نه ...الاق.... لامصب توش فکر کنم سنگ گذاشته بود!! تا بالا بردم ...هی سین جین...منم جواب سر بالا ..کاش میتونستم مثله رها چخان بگم..بعد میگه کیلید در آپارتمان و در کوچه رو بهم بدین !! گفتم در ورودی رو ندارم..میگه پس خودت چطوری اومدی؟ - به توچه مرتیکه دی.... آخه نهایت اش اینه که نمیخوام بهت کلید بدم ..به تو چه که هی سئوال میکنی! اه اه اه....زنگ زدم به سیاوش گفتم تا تونست بهش فحش داد...بهاره شنید قاطی کرد نزدیک بود منو هم بزنه...زنگ زد به بابام هر چی دلش خواست کفت..خداییش من هیچ وقت جرات این حرفا رو ندارم...فردا هم میخواد بره بیرون  اش کنه! خدا رحم کنه...خلاصه مهمون به این سمجی و نفهمی و بی حیایی و بیشعوری ندیده بودم....گه....بابا بهاره تنهاست ...خوب بفهم دیگه ...پیش کی میخوای بیای؟ بردم واحد ۳ ...پدر سگ میگه اینجا خالیه؟  لابد میخواد یه ماه هم بمونه..گفتم نه دست یکی از آشنا هاست....الان پیش خودش میگه از من که آشنا تر نیست ...پس من میمونم!!!

دیگه اینکه امروز تری تی زنگ زد ۳۷ دقیقه صحبت کردیم...خیلی خوشحال شدم و شرمنده از اینکه منه خر چرا یه زنگ نمیزنم؟ خیلی تویه تلفن تنبل ام..تقصیر مامانمه ...هیچ وقت از تلفن خوشش نمیومده و نمیاد ..همیشه هم بعد از ۱۰ یا ۱۲ تا زنگ گوشی رو بر میداره...نخوت اش به من هم منتقل شده!

حالم خوبه

مامانم میخواد برگرده میگه بهاره انگار دلخوره که من پیش اش نیستم! نا راحت شدم گفتم بمون بابا..مگه تو آدم نیستی ؟ مگه تو نباید تنهایی و خلوت داشته باشی...۱ سال تموم کنکوری داری کردی...همه جوره با همه عشوه های بهاره کنار اومدی ..یه خورده استراحت کن. گفت حالا ببینم..

خئاییش خواهرم خییلی لوسه..هرچی میخواد باید براش فراهم باشه...تنبل نیست  اصلا خیلی هم زرنگه...ولی صبر اش کمه..کم نبود ..الان اینجوری شده...دیگه ته تغاریه!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 25 مهر1386  ساعت 0:53  توسط حنا گلی 


 9

از صبح رفتم خونه بابابزرگم کیشیک!...یه تلوزیون ۴۲ اینچ پاناسونیک گرفتن ...نشستم نگاه کردن..خوب بود...بعد که برگشتم خونه احساس کردم که چه تلوزیون نقلی داریم...اصلا دیگه هیچ چی رو نمیدیدم..همه چی کوچولو بود. نمیشه دیگه ..ما هم باید بخریم!

ظهر برگشتم واسه آقای شوهر خوراک درست کردم ...خودم که نمیتونم بخورم به خاطر لوبیا... بعد که اومد خونه گفت وای رفتم پیش خاله ات ...چه اولوویه خوشمزه ای پخته یود!!!     ضایع شدم!!

تصمیم گرفتم در مورد چیزای بد فکر نکنم....حتی اتفاقاتی که افتاده رو باید سعی کنم مرور نکنم.

سخته ولی شدنیه....

پدر آقای همسر امروز حالش خوب نبوده بردنش بهش آمپول زدن. زنگ زدم احوالپرسی کردم ...ولی نگفتم گوشی رو بدن به مادر آقای شوهر....شاید یه کمی بد جنسی کردم ولی میخوام رابطه ام با پدر ش همراه با مادرش حتما نباشه.

سیاوش رفت شمال...با رفقا. بهاره تنها شد...مامانم میگه برو اونجا بمون...میگم بهاره صبح میره ۸ شب بر میگرده ..من برم پیش کی؟ !! مامانم همیشه خیلی نگرانی میکنه...

سریالهای ماه رمضان هم به سلامتی و میمنت به خوبی و خوشی تمام شد....به نظرم اینم یه روش تحمیق  است...مثل اخبار هامون مثل صحبت های آقای ا ....ن  ... سریال میوه ممنوعه... را حدودا از یک هفته آخر دنبال کردم ..به نظرم ایراداتی داشت...و البته حسن های...بازی های قشنگ ..دیالوگ های که روش فکر شده بود. ولی متاسفانه اونم نتونست درست ..بهتر بگم واقعی تمام بشه...در تمام سریالها و فیلمها ...انگار که برای گروه سنی الف و ب در نظر گرفته شده باشد..تمامی ماجراها به یک باره..تاکید میکنم به یکباره به خوبی و خوشی تمام شد..همه از .... خر ! شانس اورده و حتی قتل نیز به عاقبتی بسیار دلپذیر انجامید....دنیا زیباست و همه چیز قشنگ و پر از آِوای موسیقی و شادمانیست!!

اینها هم نشان از اوضاع نگران کننده مملکت است. اوضاعی که در هیچ پدیده ای خوشی و شادی دیده نمیشه..پس نتیجه اش این میشه که مردم به تماشا و استقبال چیزی میرن که از اوضاع و احوال زندگی شون یه خورده دورشون کنه....متاسفم ایران...متاسفم...همیشه دلم میخواد یه کاری برات بکنم ....ولی چه کنم؟

امروز با ماشین سیاوش رفتم دنبال آقای شوهر...چنان استرسی بهم داد این دانندگی که نگو...به همه راه دادم ...پشت سر هر خریکه وسط خیابون زد رویه ترمز ایستادم..آخر سر توی ترافیک پشت چراغ قرمز بودم که یه تاکسی با یه راننده پیر اومد چسبوند سمت چپ ام. خواستم بهش راه ندم چون همه ماشینها ایستاده بودن ..آخه کجا میخواست بره...پیش خودم گفتم ول کن بزار بره.....بزور رفت و با همون فرمونی که ادامه داد رفت از سمت چپ زد به پژو جولویی من !! کف کردم ..بعدش هم پیاده شد و شروع کرد به داد بیداد!!!!کف کردم... به این  میگن خر تو خر!!

  + نوشته شده درسه شنبه 24 مهر1386  ساعت 1:1  توسط حنا گلی 


 8

رفتیم خانه..... . خودم خواستم..

کتاب  ناهار در کافه گوتم و خوندم تمووم شد...در عین اینکه دارم کتاب پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران خلیل جبران خلیل جبران..... میخونم....به نظر من اسم این آدم تا بینهایت ادامه داره...هیچ وقت تموم نمیشه..جملات جالبی توش دیدم...چیزی که در موردش همیشه سئوال داشتم....هرچند پزیرش اش برام سخته ولی ...آره ...عین واقعیته.

همیشه دلم واسه خواهر و برادرم میسوزه...البته از همه بیشتر برای مامانم...

وقتی مامانم میره خیلی دلم واسه خواهر و برادرم میسوزه....فک میکنم الان میمیرن.

یه چیزی تازگیها فهمیدم...بعد از سالها....من و سیاوش خیلی باهم جنگ و صلح داشتیم..الان هم خیلی وقته که صمیمیت قبلی ...ظاهرا بینمون نیست...ولی تازگی به طور خیلی اتفاقی فهمیدم که چقدر احوالاتم به احوالاتش وابسته است... و حتما اون هم همینطوره....و سعی میکنم وقتی ناراحت میشه انقده زود دست و پام و گم نکنم و احساس نکنم دنیا به آخر رسیده...و این کشف بهم خیلی کمک کرد.

  + نوشته شده دردوشنبه 23 مهر1386  ساعت 2:0  توسط حنا گلی 


 7

رفتیم خونه مامانم شلم..نوید ف هم بود...خوش گذشت..هی مامانم گفت بمونید الان ساعت ۳۰ ۳ صبحه گفتم نه باید برم کار درام! خیلی اصرارا کرد ولی من گفتم نه..نمیدونم چرا نمیتونم اونجا شب بمونم ..مامانم هم دلش میگیره دوس داره ما شب اونجا بخوابیم ..ولی منه خر دوس ندارم..چی کار کنم..میرسم خونه هم چنان عذاب وجدانی میگیرم که نگو. واییی چی کار کنم؟...

حرفی ندارم...البته دارم حس حرف زدن ندارم...یه چیزایی خوندم باید بنویسمشون اینجا...درگیر شدم باهاشون..مسئله مرگ و زندگیه! نه تا این حد ولی تویه این مایه ها

  + نوشته شده درپنجشنبه 19 مهر1386  ساعت 3:39  توسط حنا گلی 


 6

این چند روز کابل مانیتور امید برده بود..نمیشد آن بشم..حالا اومدم..

یه جنگ دیگه رو هم از سر گذروندم.به خیر گذشت..البته هنوز نگذشته..هنوز.م.ا.ش. قهره و تلفن نمیکنه و جواب تلفن نمیده...به هر حال..کم کم هم داره از دور و بر فشار ها شروع میشه که به فلانی یه زنگ بزنید...بعدش هم میدونم چیه...فلانی گریه میکنه میگه اینا ما رو نمیخوان....ما هم طبق معمول باید بدوییم بریم منت کشی...این دفعه چندمه؟ اله و اعلم.. تا کی ادامه داره؟ تا دنیا دنیاست..روالشه...ما رو ساختن برای این کار..! تا اینجاش خودمونو گرفتیم..من که سفت ام ..آقای شوهره که همیشه کوتاه میاد..هر دفعه طرفند هاش هم متفاوته...فشار بقیه...گریه...ناراحتی..قهر....خلاصه .دنیا رو به میرقصونه...

خلاصه...قرار گذاشتم به چیزای بد فکر نکنم..دیشب احساساستی شده بودم به بابابم زنگ بزنم بگم دوست دارم!!! خیلی داغ بودم ساعت ۱۲ شب بود گفتم احتمالا تماس تلفنی در چنین ساعتی مصادف با پایان داستانها ی من و بابام میشه...! امروز زنگ زدم  هرچی کردم نتونستم بگم هیچی رو نتونستم ..همه حرفام خشک شد..تقصیر من چیه که تا این سن و سال ..به عبارتی سن خر پیر..با بابام یه کلمه عین آدمیزاد(=بدون گریه و عر و عور) حرف نزدم...حالا شاید دیر شده باشه ....شاید هم زوده.. به هرحال دوباره صحبت هامون حول چیزای الکی گذشت. با اینکه میخواستم اسم پولو نیارم ولی چیکار کنم تمام راهها به روم ختم میشه...

رفتم نمایشگاه بهمن چند تا کتاب خریدم...دلم کمی کتابهایی با حال و هوای عرفانی میخواد..کتاب دیوانه و پیامبر اثر جبران خلیل جبران خلیل جبران خلیل...... ! گرفتم  فقط به خاطر نجف دریابندری عزیز...دوسش دارم.

کتاب لولی خیگانته رو تمام کردم...نموتونم بگم چه احساس ی بهم داد...از نظر نگارشی قوی بود.ولی درونمایه ایی به قدر انتظار من نداشت..هرچند داشت..شاید از فرهنگ من دور بود..داستاهای  از نویسندگان روسی و ایتالیایی و .. خوندم ..خوب  برام فرهنگ هر کدام تعریف شده است..این اولین باری بود که از یه نویسنده اسپانیایی میخوندم ...با ادبیات و فرهنگ آمریکای لاتین هم بسیار متفاوت بود...

اسپانیا کشوری اروپایی ولی با سنت هایی  دست و پاگیر..در نهایت نه جهان سوم بود..نه جهان صنعتی.. مابین ایندو   و یا هردو..مثلا مسایل ارتباطی دختر و پسر آازد..کاملا آزاد...ولی پسری در این داستان بود که مادرش بعد از اینکه شبی پدرش ناپدید شده بود به لندن رفت ه و دوباره ازدواج کرده بود..تمام اعضای خانواده میترسیدند که خبر این ازدواج را به گوش پسر برسانند...! برایم جای تعجب بود.

خلاصه ...یه کتاب هم گرفتم به نام بهارات..حکایت های کوتاه ..اکثرا از یوگی های هندی..من عاشق این حکایات کوتاه ام.. از حسین سناپور هم ۲ کتاب گرفتم هنوز نخوندم ...میخواستم طرز نوشتارشو بدونم..تا حال نخوندم ازش چیزی....

 

  + نوشته شده دردوشنبه 16 مهر1386  ساعت 23:20  توسط حنا گلی 


 5

سامولک. رفتیم خونه مهی اینا...واسه شلم بازی کردن..معتاد شدم..

به اون زنه که خونه رو میخواست و اسم دخترش فاطمه زهرا بود! گفتم ...نه!!! چی کار کنم دیگه نمیشد بنده خدا رو معتل کنم ... دیگه حنا موند و حوض اش!!

چشمام درد میکنه..وای آقا چه سرماییه!! مردم از سرما..

حرفی ندارم..مامانم خیلی بهم لطف میکنه..کی میشه که منه خر بتونم محبت اشو جبران کنم؟

شاپور ابریشمی رفته دبی یک ساله پیش..خونه زندگیشو فروخته با زن و برادرش رفته..رستوران زدند و بعدش برشکست شدن..هر شب آن لاین میشن ایران و گریه میکنن. راه برگشت هم ندارن چون همه چیو فروختن.

خلاصه..

خدایا کمک مون کن...کمک کن از روی مامانم شرمنده نشم..

  + نوشته شده دریکشنبه 8 مهر1386  ساعت 0:59  توسط حنا گلی 


 4

پنجشنبه رفیقها اومدن..بلاخره بعد از نزدیک به ۲ ماه رها جونمو دیدیم..خیلی خوشحال شدم...بعد از افطار اومدن با اینکه که شب بود عینک آفتابی زده بود!!! گفت آخه از خارجه اومدم!!خلاصه...خوش گذشت ..من یه ذره..خیلی کم سگ شده بودم! پاچه آقای شوهرو میگرفتم! آخه سپیده سحر و هم اورده بود!! اونم بیخبر..آقای شوهر هم قاط زد علی رو تحویل نگرفت ..من ام قاط زدم هیچ کی رو تحویل نگرفتم!!!خلاصه بعد از شام وقتیکه مواد معدنی مکفی به بدنم رسید و قند خونم بالا اومد مقداری تغییر کرده و بهتر شدم!

خونمو هم به هیکی نمیدم....از یه دوست میخوام تقاضای یه کمک کنم..همیشه بی دریغ بهم لطف کرده..روم نمیشد بهش بگم ..ولی انقدر پر انرژی شدم وقتی خونرو پس گرفتم  که تصمیم گرفتم که بهش بگم...نمیدونم چرا بخواد به من کمک کنه..ولی در کل آدامه!! من هم از آدام ها خوشم میاد!

کم بود دیدنی هامون..بازم وقت نکردم با مهی حرف بزنم..تنبلی هم میکنم نمیروم همینجوری دیدنش..باید برم..میخوام بحرفم...رها رو هم میخوام ..بیان دیگه..

بهاره ۲ تا کلاس بهش دادن خیلی خوشحال بود

به بابام که تازگیها زنگ میزنم (با اینکه دلیلش پوله!!) تا میگم سلام ..همچین میگه سلام عزیزوم..که نیشم میره پس گردنم...ولی باورم نمیشه!شاید چون دارم میرم عزیز شدم!! مثله شایان که میگفت اهواز رفتنو دوست ندارم ولی یه خوبی داره اونم اینکه وقتی برگردم همه میگن وای شایان تو چقدر بزرگ شدی!! منم همینطور ..شاید رفتن یه خوبی داشته باشه اینه که وقتی برگردم عزیز تر بشم!!نه که عقده ای باشم ا نه نه نه..اصلا..کاملا از تمامی لحاظ کامل ام..! 

سیاوش اینا باز رفتن استادیو و استقلال برنده نشد..بهشون میگم آخه چه دشمنی با این تیم دارید؟ بشینید تویه خونه نگاه کنید بزارین ببرن! آخه طبق تحقیقات به عمل اومده نحسی امید و سیاوش استقلال و بد میگیره!

خلاصه..آقای شوهر همچین تازگیا مهربون نگام میکنه که دلم میریزه! مثه تازه عروسا!! البته سنی هم نداریم!

تست عمر دادم توی وبلاگه من فقط یک زن....آخرش گفت ۱۳ سالته ..    ۸۷سال هم عمر میکنی!!!

باید از الان برنامه ریزی کنم برای این عمر طولانی...میخواستم چونه بزنم بگم من برناممو برای بالای ۹۰ سال بسته بودم!! ۳ سال کم اومده باید تقسیم کار کنم که کم نیارم..

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه 7 مهر1386  ساعت 0:20  توسط حنا گلی 


 خونه جونم

خونمو پس گرفتم ..هی هی....دوسش دارم ماله خودمه به هیچکس هم نمیدم!!....آخ جونم..آخ جونم...البته میخوام شنبه بدمش به یه نفر دیگه! کاشکی بشه که به کسی ندم..وای اگه میشد خیلی خوب بود.....

خونه جونم موچ موچ

  + نوشته شده درپنجشنبه 5 مهر1386  ساعت 16:51  توسط حنا گلی 


 3

ساعت ۶ رفتم بنگاه خونه رو اجاره دادم! تمام!خلاص! خواستم گریه کنم وقت نشد. خیلی به این خونه دلبستگی دارم. خیلی..

کلا به نظرم واسه تغییر سخت تصمیم میگیرم...اینرسی سکون ام زیاده..برعکس آقای شوهر..شاید این یکی از دلایلی که باهاش ازدواج کردم.

حالا دیگه دوست دارم برم..درسته مامانم اون واحدو داده بهمون ..ولی بازم احساس میکنم که جای من نیست. هرچند داشتم یاداوری خاطرات میکردم ...قبل از خرید این خونه تمام رویاهام برای بعد از ازدواج تویه همون واحد کوچیکه اتفاق میافتاد...از خانواده آقای فرهنگ احساس دلخوری داشتم چون فکر میکردم جای من نشستن! بلاخره به آرزوم رسیدم! رویاهام عملی شد.

در مورد درس همواره احساس عقب افتادگی و ناراحتی میکنم..یادمه یه بار رودابه میگفت من تنها چیزی که همیشه آزارم میده درسمه..پیش خودم میگفتم خوب حق داره توی این دوره زمونه بگی دیپلم معادله بیسواده....حالا خودم دقیقا همون احساسو دارم..مامانم میگه الهامو رفیقش رو ازش خواستن بره دانشگاه یاسوج تدریس کنه! فوق اش و از علوم تحقیقات گرفته. یکمی فقط از من بزرگ تره..و من نشستم توی خونه و به هیچ نتیجه خاصی نمیرسم ..همواره منتظرم..و متاسفانه در حالت نفرت انگیز انتظار هیچ کاری از پیش نمیبرم. همیشه از انتظار متنفر بودم...در مورد درس همیشه از روی مامانم خجالت میکشم..هیچ چیز به این اندازه زجر ام نمیده..خدایا کمک ام کن بتونم جولوی مامانم رو سفید بشم

شاید تا ۲ هفته دیگه برم...اونور آب(یه بار به آقای همسر گفتم اونور آب انقدر خندید که نگو)...ولی واقعا از روی آب باید رد شد....

اه. بدیش اینه که تلفن اون خونه قطعه..واسه همین نمیتونم کانکت بشم مگر برم خونه مامانم ...به هرحال مثله حالا راحت نیستم از اینم باید غمم بگیره...خلاصه اینکه بازهم دیر به دیر آپ خواهم کرد..نگرانم نشید.

موچ موچ به خونمون.

آقای شوهر میگه بهش مثبت نگاه کن....هی....شاید..به هرحال همیشه گفتن از این ستون به اون ستون فرجه..شاید فرج بشه!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 4 مهر1386  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 دکور

چرا هیچ خری تویه این صدا سیما پیدا نمیشه که یه دکور خوشگل درست کنه؟!! یک از یک بیریخت تر و دهاتی تر...واسه نمونه یه دونه هم پیدا نمیشه..انقدر رنگ و اجناس بیربط میزارن اونجا که یارو اصلا نمیبینی...نه خود مجریو نه مهمان محترم برنامشونو.....اه اه

  + نوشته شده درسه شنبه 3 مهر1386  ساعت 17:56  توسط حنا گلی 


 2

امروز ۳ نفر اومدن خونه رو دیدن. آخریه خیلی التماس کرد. طبق معمول دست و پای آقای شوهر شل شد. و طبق معمول من محکم مثه یه کوه ایستادم و گفتم :نه!

فردا میریم بنگاه که خونه رو بدیم یه زن و شوهر و دو تا بچه ! زیادن ...ولی چه میشه کرد ..پولش نیازه.

اصلا دلم نمیاد ..خیلی دلم میگیره...خونمو دوس دارم..خیلی هم دوسش دارم..دوس ندارم بدمش به هیچکی.مامانم میگه اینجوری نگو ..

امروز پسر پوران خانم فوت کرد.ام اس داشت..از عشق دختر عمه اش که یهو نامزدیشو با اون بهم زد و زن برادرش شد...اونم اومده بود سر خاک گریه میکرد.گریه هم داره

رفتیم خونه مهتاب..الاق بش میگم چیزی درس نکن..ورداشته قرمه سبزی درست میکنه! آخه من میتونم از قرمه سبزی بگذرم؟ خوش گذشت مهی جونم...

آقا من خونمو میخواااااااااااااااااااااااام. اه.

دیگه اینکه حالم بهتره..آقای شوهر رفته عکس سفارش داده بدونه اینکه بپرسه چقدر میشه...اوف کفر منو در میاره..میگم تو باید میلیاردر میشدی که آخر ماه لا اقل چیزی بمونه! نکه ما  هم هر دو کارمندیم!!

خلاصه فداش بشم ۲ روزه میره سر کار!!

امروز انقدر مزه ریخت ...انقدر خندیدم بهش که نگو!جونه منه..

  + نوشته شده درسه شنبه 3 مهر1386  ساعت 0:54  توسط حنا گلی 


 1

آقای شوهر عزیزم کبد اش بزرگ شده...و چرب.. انقدر که دکتر گفت اگر مثلا وضع قلبت اینجوری بود تا حالا سکته کرده بودی! باید رژیم بگیره وزنش بیاد پایین و ورزش بکنه...ایشالا که خوب میشه.

خلاصه ....اسم پول میاد کلک و پر ام میریزه! امروز خواستیم حساب خرج شمال و بکنیم کله ام چنان تیری کشید که گفتم الان سکته میکنم.

میان خونه رو میبینن..چنان ایش و ویش میکنن که دلم میخواد از همین جا پرت شون کنم توی حیاط..

دلم واسه رفیقام تنگ شده..ولی احساس میکنم خودم نیستم..فکر میکنم حاله اونا رو هم میگیرم..واسه همین سعی میکنم که ارتباط کمی باهاشون داشته باشم..بابا خیلی بهم سخت گذشته..

 

  + نوشته شده دردوشنبه 2 مهر1386  ساعت 0:30  توسط حنا گلی 


 بازم اومدم

توی لیست مطالب ام  مطلب قبلی رو نوشته آب..ولی خودم که سایت و میبینم ..نوشته من اومدم..نمیدونم چی شده..انقده اون مطلب آب هم غمناک بود که میگم کاش نزارمش ..از اونجای که سایت دیگه ای هم ندارم ..میخوام بزارمش اینجا.

رفتیم شمال . نمیخواستم برم به زور بردندم.اصلا حس اش نبود..خیلی چیزا دستگیرم شد...اینکه چقدر ناخواسته شانس اورودم این چند سال. و نا دانسته چقدر کارها ی درستی انجام دادم که انجام ندادن هر کدوم کلی باعث ضرر ام می شده. خدایا شکرت

سرم درد میکنه . ۲ روزه درد میکنه . اصلا داره میترکه.. دیروز هم اینجوری شدم.  قرص خوردم .خوابیدم تا خوب شدم.خیلی درد میکرد.بیشتر از همه چشمام درد میکنه. چشمام و نمیتونم تکون بدم .الان هم که نشستم پشت کامپیوتر داره در میاد...بگذریم.

کلی موهام سفید شده...کلی...دیگه فکر کنم کم کم باید رنگ کنم..

با آقای شوهرم نزدیک تر شدم....خوبه..

برگشتنی ماشین سیاوش داغان شد...از قزوین آژانس گرفتیم اومدیم.۱۵ هزار تومن گرفت .تازه ۱۰ لیتر هم براش بنزین زدم..سیاوش هم جرثقیل گرفت ماشینشو اورد...الان سیاوش بیچاره خوابیده توی ماشینش دم نمایندگی ایران خودرو..آخی بیچاره داداشم..شیشه ماشین اش هم همون لحظه خراب شد..همون که هفته پیش دزد شکوندش و ضبط اش و برد. میگه از وقتی اون شمایل یادگاری نوید توی ماشین ام گم شده همینجوری داره برام بد میاد..بهش میگیم اینجوری تلقین نکن..ولی خوب یه جورایی راست میگه...پشت سر هم دراه بد میاره...

حالم بهتره..خدا رو شکر...امروز بد قلقی کردم یه ذره..ولی آخه خسته هم بودم...این حرف زدن آش روی اعصابمه...خیلی مغز امو میخوره...اصلا نمیتونم تحمل کنم...درست یا غلط....این حسمه

 

  + نوشته شده دریکشنبه 1 مهر1386  ساعت 0:43  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM