تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 37

دو تا عکس جالب:

 عکس اول    عکس دوم

  + نوشته شده درچهارشنبه 30 آبان1386  ساعت 1:21  توسط حنا گلی 


 36

۱- شایان و سیما اومدن.شب رفتیم پیش شون. یعنی خونه بابابزرگ ام . مامانم همچنا ن مریضه.

۲- انقده امروز با وایتکس کار کردم که پوست دستم رفته.

۳- سیاوش اومد که بهش غذا بدم ببره با دوستاش شام بخورن. بعد یه گوشی جدید نوکیا خریده. ۲۱۰ تومن . دو یا سه روزه . میخواست روش دیکشنری بریزه  نشده.بهش گفتم شاید آقای شوهر بخواد ازت بخره ولی پول نقد نداره.بهت قسطی میدیم. گفت خودت از گوشیت راضی هستی؟ گفتم آره اصلا به فکر تعویض گوشی و اینا نیستم. گفت میدمش به خودت کادو تولد!!!!!!کف کردم . هی گفتم نه نمیخوام  و این حرفا ولی گفت تولدت نزدیکه این هم کادو تولد زود رس!!خیلی احساس شرمندگی کردم. نمیدونم چطوری جبران کنم . فوری با آقای شوهر تصمیم گرفتیم دفعه دیگه از خارج براش یه چیزی بیاره...وای خدایه من .نمیدونم چرا همیشه دنبال این احساسات شان بودوم..حالا که میبینم از سیاوش و بابام..حسابی دگرگون میشم. خجالت میکشم. گریه ام میگیره. بغض میکنم . و احساسی که دارم عذاب وجدان و احساس گناهه!! چی کا رکنم؟ به هر حال دستش درد نگنه. حسابی شرمنده شدم.

۴- رها صبح زنگ زد . فکر کنم کاری داشت ولی نگفت!

۵- شاید بلاخره این ۵ شنبه دو رهم جمع بشیم تنهایی ۵ نفره!

۶- آقای شوهرم حالش خوب نیس. بازم بدن درد داره بابابزرگم بهش آدرس یه دکتر خوب داد.خداییش یک مخی از بابابزرگ م زده که نگو. !

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 30 آبان1386  ساعت 1:4  توسط حنا گلی 


 36

آقای شوهر یه ساعت اوورده  که رادیو داره. دیشب ساعت ۲ بود آقای شوهر خوابیده بود. دلم رادیو خواست. (من تویه بچه گیم خیلی رادیو گوش میدادم. هر روز ساعت ۱۰ صبح بچه ای انقلاب و شب ا ساعت ۹ قصه..)

خلاصه آباژور و روشن کردم. رادیو رو هم با صدای کم روشن کردم. خوبیه رادیو تویه شبا اینه که گوینده زیاد پرحرفی نمیکنه. آهنگ پیانو خوابهای طلایی از!!!!!!!!!!!!(این اسمش یادم رفته!!!! لطفا بهم بگید یادم بیاد مرسی) داشت پخش میشد. کتاب پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران خلیل جبران خلیل جبران خلیل جبران خلیل جبران.... !  رو خوندم ..بهم آرامش داد. یه ذره شو مینویسم:

شادی شما همان اندوه بینقاب شماست.

چاهی که خنده های شما از آن برمیاید٬چه بسیار که با اشک های شما پر میشود.

هرچند اندوه درون شما را بیشتر بکاود٬جای شادی در وجود شما بیشتر میشود.

هرگاه شادی میکنید به ژرفای دل خود بنگریدتا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست.

و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست کهمایه شادی شما بوده است 

از این دو تا جمله آخر خیلی حال کردم.همینه که بودا میگه همه رنج ما از خواسته های ما است.

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 28 آبان1386  ساعت 23:2  توسط حنا گلی 


 35

پدرم درو مد تا تونستم اشتراک این کارت سپنتا رو فعال کنم و جایزه بخت آزمایی م و بگیرم. آخرش که دی سی شدم زنگ زدم یارو ..قاطی بودم بعد براش هرچی شماره بود خوندم آخر سر یه یوزرنیم و پسوورد داد که از اول هم تویه صفحه ام بود!!!!! فکر کرده بودم اشتباهیه!! آی سوختم..آخه یه بار یه جایزه نامحدود یه ماهه رو از دست دادم.

با مامانم امروز حزف زدم. شاید نباید اینا رو بهش میگفتم. ولی احساس میکنم اگه نگم انگاریکه اشتباه کردم.مامانم باز هم به همان سکوت همیشگیش برگشته! روزای اول که اومده بود بازم یه خورده حرف داشت واسه گفتن هرچند من هی میپریدم وسط حرفش! ولی باز هم به همان سکوت برگشته.مریض هم شده .

میخوام برم بوشهر بعد با بابام برگردم . دلم تنگ شده . هرچی میگذره بیشتر احساس مینم که من از اون طبیعت بیش از هر چزی احساس آرامش و آسودگی و لذت میکنم. کاشکی مهی و رها هم میومدن.

هی با آقای شوهر تصمیم میگیریم که بلاخره یه مسافرت دو نفره بریم(به این دلیل که ما ماهه عسل و هم ۴ نفره رفتیم!!مادر پدرمون بهمون اطمینان نداشتن!!) ولی تا نزدیک میشیم به سفر دل دوتامون قیلی ویلی میره! هی من یه چیزی تویه دلمه هی آقای شوهر  میخواد  یه چیزی بگه و از هم قایم میکنم ..آخر سر میفهمیم که آره دوتامون میخوایم دعوت کنیم از بقیه که باهامون بیان..آخه لامصب مسافرت با همسفر خوب خیلی حال میده....خلاصه دوستان برایه دونفر جا داریم ..بجنبید هرکی زودتر اومد سوارش میکنیم !!

چند روزه وبلاگ دوستانو نخوندم واسه همینه که نظر ندادم..امشب میخونم

رها جونم تو چرا؟...دختر ماهمه امیدمون به توه!!!!! که زن یه پیرمرده پولدار بشی حالشو ببری!! ما هم همینطور!! شب زود دواهاشو میدی میخوابه با هم میریم پاسور بازی!!!

تیریتی جونم دلم بات تنگ شده. این روزا خیلی یادت میکنم. مواظب خودت باش.

مهی...خوبی؟

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 28 آبان1386  ساعت 22:12  توسط حنا گلی 


 34

اتفاقات زیادی این چند روز برم گذشت.انقد که حال ندارم بنویسم! فقط اینکه انقده گریه کردم که چشمام چپ شد! حالا هم خوش و خرم ام!

رفتیم سینما. سارینا رو هم قرض گرفتم! آخه دلم یه ذره بچه میخواست! سپیده اینا سه شنبه میرن مشهد.ما هم دوس داشتیم بریم ولی مانی نداشتیم.شاید بریم اهواز. دلم واسه شایانی یه ذره شده.

مهی بازم چشمامش قده یه گردو شده بود!!خودم هم اینجوریم.فکر کنم مهی از خوشحالی اونجوری شده بود!!!!
چرا این پدر مادرا دهان آدمو   م.....؟!!!!!! ببینم مگه اگه بچه آدم زندگیش خوش باشه چرا باید بعضی از قسمتهای بدن  پدر و مادر بسوزه؟ من مخلص ه همه مامان و بابا ها هستم! ولی تورو قران بزارید ما زندگیمونو بکنیم.جان هرکی دوس دارید بزارید ما زندگیمونو بکنیم.ببینم ما طلاق بگکیریم.جدا بشیم از هم معتاد بشیم دودش بیشتر از همه تویه چشم کی میره؟ آها آفرین تویه چشمم مامان و بابا.....خوب د لامصب ا بزارید یه ذره خوش باشید.

باورم نمیشه روزی برسه که راحت و بدونه دغدغه زنگی کنم.

یاد آن روزگاران به خیر!

  + نوشته شده درشنبه 26 آبان1386  ساعت 23:46  توسط حنا گلی 


 33

مامانیم آمد.

بهاره یهو درو باز کرده دیده مامانمه!! وای که چه خوشحال شدم!! بدونه مامانم نمیتونم برم خونمون.خیلی خالیه! احساس میکنم که زیادیم.احساس میکنم که همه چی باهام غریبه!خدایا شکرت. من عاشق مامانم ام.موچ مامانی

امروز تا ساعت ۶ عصر کتاب هیج جای خانه نیست را تمام کردم. اینم ۵۶۰ صفحه بود. پلیسی بود. آخرش رو نمیتونستی حدس بزنی! ولیخداییش من به یارو شک کرده بودم! من خیلی باهوش ام!دادمش به دختر همسایه! قرض البته!
ساعت حدود ۹ بود که دخت رهمسایه اومد خونمون که من تنها نباشم! آخی چه کاره سختی! واسه من انجام این مدل کارها خیلی سخته از کسی هم انتظار ندارم که بهم سر بزنه ولی دستش درد نکنه از تنهایی دردم اوورد. با این که با این خانواده خیلی خوبیم ولی تا حالا این اولین بار بود که بعد از نزدیک به ۲ سال کسی از همسایه ها پیشم اومد! فیلم عروسیمو براش گذاشتم.خیلی خوشش اومد! گفت خیلی عوض شده بوده خیلی ناز بودی!!!!! مگه الان چمه؟!!!حدود یک ساعت پیش هم مادرش اومد برام یه بشقاب سبزی پلو با ماهی اوورد!! گفتم ای بابا من باید پذیرایی کنم ..آها پسته و آجیل و بادوم اینا هم با خودش اوورده بود! بعد اش هم همشو گذاشت و رفت!! من هم یک کفگیر کشیدم و گفتم نه من نمیخورم . سیر شدم!بعد که رفتن و بشقاب رو برای من گذاشتن در عرض ۳۰ ثانیه تا ته خوردمش!!! سکسکه هم کردم!٬

الان هم با شکم سیر نشستم پای کامپیوتر!
به شوهری زنگیدم خیلی خوش بود یه ماجرایی برام تعریف کرد شاخ درووردم! البته نصفه نیمه گفت بقیه رو بعدا برات میگم.این شوهری هیچ حرفی تو دلش نمیمونه! بهش میگم باشه بابا بقیشو بیا اینجا تعریف کن! پوله تلفن زیاد میشه..خلاصه بهش زنگیدم و کلی قربون صدقه اش رفتم....میتونم تمام مسایل دوری رو تحمل کنم از صبح تا عصر که عادت به تنها موندن دارم. ولی شب که میرم بخوابم میبینم که یه تخت دونفره خیلی برایه یه نفر زیاد و دردناکه!! باور کنید هیچ قسمتیش به دردناکیه این تخت بزرگ نیست.اشک ام در میاد .به زور دعای شبانه مو انجام میدم.به آًی شوهری گفتم..گفتم که به من هیچ ارتباطی نداره.من دفعه دیگه میام!! حد اقال واسه خواب!!!!!! من تحمل ندارم.

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 23 آبان1386  ساعت 1:4  توسط حنا گلی 


 32

دیروز هزار خورشید درخشان رو شروع کردم و همون دیروز هم تمومش کردم..دیگه زیادی سرعت ام رفته بالا!قشنگ بود. ولی به نظرم به قشنگی بادبادک باز نبود. جالب بود که آدمهای مشترک ای بینشون بود. و موضوع مشترک دیگه ای که بین دوتا داستان وجود داشت به غیر از جنگ و مرگ و تجاوز...نازایی وبیوفایی پدر و مرگ زود هنگام والدین بود..به هر حال دستش درد نکنه قشنگ بود.

امشب یه کتاب که فکر کنم تا حدی در پیت باشه رو شروع کردم به نام هیچ جایی مثل خانه نیست. باز دوباره چشمام قیلی ویلی میره..از صبح تا به حال ۴ دفعه به آقای شوهر زنگیدم...چی کار کنم دلم باسش تنگ شده! چه قدر سخته بی شوهری اا!!!! خدا به بشر رحم کرد که من شوهر پیدا کردم..والا فکر کنم میتونستم از حرص آدم بکشم! .وای  دلم یه ذررررررررررررررررررررررره شده. کاشکی الان اینجا بود! اگه اینجا بود داشت برنامه نود میدید . منم میشستم پای کامپیوتر و هی  غر میزدم که تو چقدر فوتبال نگاه میکنی!!!حال که خودم تنها م از اول تا آخر نود رو نگاه کردم! شاید شوهر بیچاره ام تنهاست!!

آها یادم رفت بگم.سیوش دیروز زنگید گفت کارت دارم ..بعد گفت که پویان زنگیده گفته شب بات تماس میگیرم بات حرف دارم!!!!!! الان ۳ ساله که همه با پویان قهریم..این اواخر سلام علیک میکنیم ولی از این تجاوز نمیکنه...خلاصه شب زنگیده و گفته من پشیمونم!!!( جالبه که سیاوش اونو زده!!! )و خیلی از بابت اتفاقی که افتاد ضربه خوردم و تقاس (طقاص؟ تقاص؟ طقاث؟ تقاث؟طغاس؟طغاث؟طغاص؟تغاث؟تغاس ؟ تغاص؟ دیکته ام ضعیفه!) پس دادم.سیوش هم بهش گفته ما دوباره مثل قدیما که نخواهیم شد ولی دوس داری ارتباط داشته باشی من حرفی ندارم من کینه ای ندارم!!( یارو رو مثه خر زده بعد میگه من کینه ای ندارم!!!) البته پویان خیانت بزرگی درحق همه ما کرد ما همه بهش خیلی اعتماد داشتیم. تقصیر من هم بود ..مامانم بارها بهم گفت که بین این دوتا رابطه ایه؟ من هم از بهاره پرسیدم گفت نه...پس با اطمینان تمام به مامانم گفتم نه! شما هم دخالت نکن! عجب خریم که فکر میکنم زرنگ ام!خلاصه از این حرفا زده و قطع کرده!!من ام اصلا حوصله اشو ندارم. به نظرم خیلی از دست رفته ..با اون استعداد تویه خلاف رشته هنر دانشگاه آزاد هم بخونی خونه مجردی هم داشته باشی!! تو خود بخوان حدیث مفصل از این....

اینم از اینو اینم از اینو اینم از این!!!(ضرب المثل گفته شده توسط حمید!)

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 22 آبان1386  ساعت 0:36  توسط حنا گلی 


 31

حدود دوهفته پیش بودکه یه شب آقای شوهر یهو از خواب پرید و از من که بیدار بودم خواست براش یه لیوان آب ببرم. پرسیدم چی شده گفت خوابه بد دیدم . خیلی بد. خواب دیدم که هواپیمامون سقوط کرده!
روزهای بعدیش با مشکل دروغ اون یارو پسره دبییه مواجه شدم که مجبور شدن دوستان و همراهان آقای شوهر بلیط اشونو پس بدن و هتل شون رو هم یه خسارتی بدن چون ویزای آقی شوهر درست نشده بود. بعد قرار شد که براش ویزای فوری درست کنن  و با پرواز شنبه صبح حرکت کنه. خلاصه اون آژانسه گفت که من بلیط و هتل رو برای ۴ نفرتون درست کردم ولی پنج شنبه ظهر ساعت ۲ خبر داد که فقط ویزای آقای شوهر درست نشده! خلاصه بحث ها شروع شد که چرا اصولا یه آژانس مسافرتی باید قبل تهییه ویزا اقدام به تهییه بلیط و هتل برای ۴ نفر بکنه؟!  ...بعد از تلاش فراوان موفق شدن که تهییه کنن و قرار شد یکشنبه ساعت ۱ و نیم ظهر حرکت باشه...آقای شوهر یکشنبه ساعت ۱۱ خونه رو با سلام و صلوات ! به مقصد فرودگاه ترک کرد...ساعت حدود ۱ بودکه تماس گرفت و اطلاع داد که پرواز ساعت ۵ صبح همان روز بوده و ایشان همگی جا موندن! بعد از یه مقدار تلاش موفق شدن که بلیط برای ۶ عصر همان روز بگیرن. ..اون آقایی که قراره کارای مارو درست کنه بهمون سفارش داده بود که ۲ بسته اساس از پدر خانومش بگیریم و براش ببریم ...وقتی آقای شوهر داشته بارها رو میداده ..بازرس به یکی از بسته های پدر زن یارو شک میکنه..و پلیس فرود گاه رو خبر میکنن..به آقای شوهر میگن که خودت اعتراف کن که چی داری اینطوری جرمت کمتره! بگو یالا بگو که چی همراهته  .. ما بفهمیم واست خیلی بد تر میشه!

آقای شوهر ما هم هاج و واج...بقیه همراهانش رو از صحنه دور میکنن! بعد شرو ع میکنن به باز کردن اساس یارو و بعد از کلی گشتن توبه به بالشت که به کلی دردسر دوخته شده بوده و به گفته شاهدان عینی سه دور دوره هر کدوم از لایه هش دوخت داشته...یه کیسه فریزر پیدا میکنن که داخلش یه چیزه سیاه بوده!!! و نیش همه به لبخند باز میشه و آقای شوهر ما هم دل پیچه میگیره...بعد که باز میکنن میبینن که یه تیکه پلاستیک سیاه فشرده شده است!!!!! حالا قضییه این چی بوده خدا میدونه...دعا بوده؟ نفرین بوده؟ میخواستن ببینن میشه اینجوری جنس رد کرد؟....ال.. اعلم!
...خلاصخ دیشب زنگیدم به آقای شوهری بلاخره رسیده بودن! باورم نمیشد که پاشون به اونجا برسه!
امروز شوهری رفته پیش همون شرکته بعد یارو گفته خیلی سختگیری پیش اومده و دیگه اصلا راحت ویزا نمیدن و باید خیلی صبر کنید تا کارتون درست بشه!! اگه میخوایید هم بیاین که پولتونو پس بدم!! چی کار کنم؟

زنگ زدم به آقای یاری عکاس. خیلی تحویل گرفت..گفت یه هفته است که دنبالتون هستم و نمیتونم پیداتون کنم...۸ آذر سالگرد ازدواج گرفتیم بیاین!! با مادر و خواهرت!!!!گفت حتما بیاین ها...چون ما رقاص و مجلس گرم کن کم داریم!!!!!!خواستم بگم چند تا دوست خوب مخصوص این جور مجالس دارم بهشون بگم بیان؟!! که صحبت عوض شد...میشه بهش بگم؟ بگم شامشون با من !! خیلی دلم یه مهمونی توپ میخواست..ولی دوست دارم که خز و خیل هم همراهم باشن!!به خدا بدونه شما لطفی نداره!

بابام صبح زنگ زد گفت که خواب دیدم آقای شوهرت تویه فرودگاهه داره میره تو یه چیزی بهش میگی هی میخواد بهت دست بده خدافظی کنه تو نمیدی و اون غصه اش گرفته و گریشو آخر سر درووردی!!

براش تعریف کردم..گفتم اشک اش درومده ولی باور کن تقصیر من نبوده!

  + نوشته شده دردوشنبه 21 آبان1386  ساعت 21:50  توسط حنا گلی 


 30

دیروز رفتیم خانه رها جون. .خوش گذشت. بعدش سینما یه فیلم چرت دیگه. بعد میگن چرا سینمای ایران رو به افول داره میره .خوب بیانصافا دفعه چندمه که میرم سینما و حالم گرفته میشه؟ خوب دیگه نمیرم...

حرفی ندارم. چیزی یادم نمیاد واسه گفتن. فقط اینکه فردا آقای شوهر به سلامتی داره میره.

وای بادبادک باز رو تمام کردم. ای وای وای وای از این داستان. یکی به من گفته بود که آخرش بد تموم میشه. انقدر ناراحت بودم برای رسیدن به آخر کتاب که نگو. در حین خواندن جاهایی بود که میشد کتاب رو بزاری کنار و های های گریه کنی...آخرش ولی بغض تویه گلوت هست ولی خوبیش اینه که گریه نمیکنی. آقای شوهر عصری اومد کتاب هزار خورشید درخشان و هیچ جای مثل خانه نیست رو گرفته . اولی از همان خالد حسینی هست که دوستانی توصیه کرده بودند. ولی دومی فکر کنم درپیت باشه. با اینکه بادبادک باز خیلی غمناک بود ولی بدی من اینه که به کتاب دل میبندم.یعنی وقتی تموم میشه دلم براش تنگ میشه.حالا هم میخواوم هزار خورشید رو بخونم چون دل تنگ اش هستم

 

  + نوشته شده دریکشنبه 20 آبان1386  ساعت 0:33  توسط حنا گلی 


 29

ببینم.این کلمه خیانت انقدر شهوت بر انگیزه که کلی آدم پی ام میده و نظر میده که آخ جون خیانت؟!!!.. نه ..اون چیزی که شما فکر میکنید نیست..من اینجا یه دفترچه یادداشته برام. دلم میخواد حرفه دلمو بنویسم .. نمیدونستم انقدر نامحرم اینجاست. به هر حال به کوریه چشمتون من خیانتی که شما دوس دارید رو انجام ندادم.من تویه دلم به نظر خودم پیش وجدانه خودم به بابام خیانت کردم چون بهاون سعی کردم بفهمونم که حق ام چیه ولی به کسایه دیگه نفهموندم همین.....اه اه...جوادا!!!

  + نوشته شده درجمعه 18 آبان1386  ساعت 1:28  توسط حنا گلی 


 28

بلاخره بعد از ۱سال و ۷ ماه .و ۶ روز من هم دعوت شدم!!!!رفتیم هم قرمه سبزی بود هم مرغ و خلاصه با کلی خورده ریز و .....اولش معذب شدم گفتم چرا اینا رو انداختم تویه دردسر؟بعد گفتم باباجانه من حنا جان تو حداقل ۱۰ بار اینکارو کردی؟ آره خوب بزار ۱ بار برایه نمونه واسه تو هم اینکارارو بکنن..نمیمیری که!خلاصه اینکه امشب از خودم خیلی راضی بودم.خوب عمل کردم.به حرفهای الکی اصلا جواب ندادم. به حرفهای مهم جواب دادم.چیزایی که برام مهم بود رو بیان کردم.مهمتر از همه نظرم رو بدونه تردید بیان کردم.والا....من واسه خودم کسی ام! هی جولویه خودم و میگیرم که نکنه بعدا دلخوری پیش بیاد.جهنم. من همینم که هستم. هرکی خوشش نمیاد بره سرشو بکوبه به دیوار!!!!( این نشانه های یک اعتماد بنفس جانانه است)!!

کلی با علی نشستم بحث کردن درمورد روح و متافیزیک و ......همه دورم جمع شده بودن و بر وبر نگاه میکردن! تا حالا نمیدونستن که یه دانشمند مخفی بینشون وجود داره!

به بابایی زنگیدم...میشینه کلی برام میحرفه!آخی ..قبلا از این پرحرفیاش فرار میکردم! اونم هیچ وقت برام نمیحرفید.تازگیها گوش میکنم  اونم کلی میگه برام! خوبه

آقای شوهر سر خوش بود امشب..خیلی ازش حال کردم و خندیدم!..دورش بگردم.

دلم مامانی مو میخواد..

دیشب رفتیم خونه مهی که صبح بریم بازار خرید. نرفتیم.نشستیم گپ زدن و غیبت کردن. و آه کشیدن. خداوند کمک مون کنه. در کل امشب شب خیلی خوبی بود. به آقای شوهر گفتم تا به حال انقدر لذت نبرده بودم و خوش نگذشته بود بهم .شاید چون دفعه اول بود که مهمون بودم...یه تیکه هایی هم اومد و رفت ولی من جواب ندادم.فقط ۱ شو جواب دادم...آخه من حاضر جواب نیستم چیکار کنم...کسی بهم چیزی میگه من میمونم..میگم لابد راس میگه! بعدا که فکر میکنم میبینم که ای بابا .....این همه جواب داره این حرف!!

آقای شوهر بازم ویزاش گیر کرده!!!نه نه نه....شاید خیریه!

 

  + نوشته شده درجمعه 18 آبان1386  ساعت 0:41  توسط حنا گلی 


 28

منم خیانت کردم.

من هم ٬به بابام خیانت کردم. به سیاوش.به مامانم. به همشون خیانت کردم.

من سالها باهاشون جنگیدم که من با برادرم مساو ی ام. و اونا بلاخره قبول کردن..ومن در مقابل خیلی از بیعدالتیهای دیگه خفه شدم.صدام در نیومد.منم خائن ام. فقط و فقط زورم به اینا رسید. فکر کردم اینا سرسخت ترین و سنگدل ترین و بیانصاف ترین آدمهای دنیان. حالا خدا داره نشون ام میده.دارم با چشم باز بی انصافی بیعدالتی ....سنگدلیو ....همهم و همه رو میبینم و دم برنمیزنم. این منم. خدا جونم بسمه...دیدم .همشو دیدم...ذیگه بابام زنگ میزنه روم نمیشه باهاش حرف بزنم .شرمنده ام .از روش شرمنده ام. .بعد از اون همه سال مبارزه...بعد از اون همه سا ل مجادله ..گریه زاری..حالا به اون چیزیکه میخواستم رسیدم..و احساس ام چیه؟  فقط میتونم بگم من شرمنده ام! بابا منو ببخش.بابا من میبخشمت.بابا یادته گریه کردی گفتی ببخشید..بغل ام کردی گفتی ببخشید؟ و من صاف ایستادم...دستام و هم تکون ندادم...ایستادم نگات نکردم..بهت هم نگفتم باشه..نبخشیدمت..اون گردنبند طلایی رو که برام خریده بودی قایم کردم و هیچ وقت نگاش هم نگردم........

امرو ز ازت میخوام تو منو ببخشی. شاید اون موقع با اعتماد به نفس میگفتم من دختر خوبیم برات..ولی امروز با همون اعتماد بهت میگم..این روزا اصلا دختر خوبی برات نیستم..

بابایی اون گردنبندو میندازم به گردن ام..همین امروز.میبخشمت..ولی توروخدا تو هم منو ببخش.

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 16 آبان1386  ساعت 19:10  توسط حنا گلی 


 27

بازم شرع شد. هر دم از این باغ بری میرسد! نمیدونم چه تصمیمی بگیرم.نمیدونم.ضایع نیست برم پیش یه پزشک بگم آقا  فلانی منو پا گشا نکرده چه کنم؟!!!ای خدا....دهنم و سرویس کردن...روز شب برام نزاشتن. خواب ندارم ....زندگیمو مختل کردن..چه کنم؟ ...به کی بگم/...تا حرف شو میزنم انگار که انرژی داده باشم ..شروع میشه..از در و دیوار میریزه تویه خونه ام....

چشمام..آی چشمام...همه جا تاره!! صبحا باز نمیشه....برای تمرکز کردن به یه جا واسه دیدن..کلی باید پلک بزنم تا چیزی رو ببینم.

سیاوش دوباره رفت شمال..خدا بهمراش.موقع خدافظی پر انرژی بود..کلی روبوسی کرد. بعد بهش گفتم پول قرض میخوام گفت باشه آبجی!!هرچی میخوای بگو....هی چی بگم؟!!!

لای این همه تناقض له شدم..آقای شوهرم هیچ کمکی نمیکنه.فقط میگه بس کن .دیگه راجع بهش حرف نزن!! پس من حرفمو به کی بگم؟!

یکی دوبار عکس العمل تند نشون دادم دیگه برام چیزی تعریف نمیکنه!! اینم از صداقت...

رفتم پیش بهاری..خوب بود. بابام گفت بهش بگو بیمعرفت یه زنگ به ما بزن!! بابام خام شده! گفتم از علی شجاعی چه خبر گفت هر روز زنگ میزنه!!!! یارو خله..خیلی..به بابام میگم چشه این؟! بابام میگه : یه حالیه واسه خودش! هیچ کی غیر از من حرفشو نمیفهمه!...بیچاره بابام.

بابام باهام مهربون شده.ماشا...

بیتا فرار کرده! شایان در قفس و پنجره رو با هم باز گذاشته بیتا هم فرار کرده!..مامان گفت خوب شد...بس که میتو رو میزد!

دیشب رفتم پیش دایی ع...دیگه هی دوس دارم برم پیششون. آذر هم بود..بلند شدم باش روبوسی کردم .بعد پیشه خودم گفتم چرا؟ مگخ کا چند وقته همو ندیدیم؟ یادم اومد ۲ ماهه!! ..تولد زن دایم بود...شپیده خود شیرین کادو برد براش..منم از شانس ام همون روز کتاب خریده بودم..یکی بهش کادو دادم.!!تا چشه سیپیدی دراد!!

۵ تا کتاب کت و کلفت گرفتم.....همه میگن این بادبادک باز آخرش بده..!!!!منم که اعصابم توپه! جون میده واسه تراژدی های غمناک و اینا....شاید بادبادک و نخونم البته یه ۲۰ صفحه ای خوندم ولی از آخرش ترسیدم!

ای خدا ..من دیگه حوصله انتظار و ندارم...میخوام برنامه هامو شروع کنم....پس کی؟ تا کی باید منتظر بمونم؟!

خاله س حسابی قاط زده نمیزاره مامانم بیاد! واقعا مثه بچه مامانم میمونه. گفته تا اینجا اوضاع ام بر وفق مراد نشه نمیزارم بری!!!...من مامانم و میخوام

دیگه چی بگم؟

 حرفی مونده؟

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 15 آبان1386  ساعت 22:59  توسط حنا گلی 


 26

نمیدونم چرا عصبی بودم.نمیدونم. فکر کنم از بهاره گرفتم.

کتابه تموم شد.۹۸۴ صفحه بود. خوشم نیومد...دیگه آخراش خیلی فهیمه رحیمیی شده بود. شوهر دوم زنه رفت بازم زن گرفت .دختره هم با یه پسر از اهالی محل که به بد نامی شهرت داشت و خیلی خوشگل بود ازدواج کرد!! چون اخلاقش عوض شده بود! زنه هم زارت مرد!!!!!!! به تمام معنا زارت! انقد که حتی من ناراحت هم نشدم  هیچ.....

یاد کلیدر اثر محمود دولت آبادی افتادم. از اول میدونستم گل محمد میمیره. میدونستم هم غمناک تموم میشه...هی به خودم دلداری دادم که حنا جان همه یه روز میرن! اینا که میبینی همه رفتنی ان...بیخیال ..دل نبند به ای شخصیت ها...ولی باز وقتی رسیدم به آخر کتاب...اونجا که اون پینه بند ه مرد....های های گریه کردم...(به این دلیل به یادش افتادم که چه قدر یه اثر ادبی بزرگ با کوچولوش تفاوت داره!)

از فردا میخوام کتاب بادبادک باز رو شروع کنم از خالد حسینی...خدا کنه این دیگه آب گوشتی نباشه!

این یارو که میخواد کاره مارو درست کنه ۱۰ روزه میگه یالا شماره فکس بدید که برای آقای شوهر ویزا بفرسته..حالا که آقای شوهر هتل هم رزرو کرده ...میگه من کی گفتم ویزا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی عصبانی شدم ازش..خیلی دروغگوه....بینهایت..من خودم باهاش حرف زدم گفت..پس بگو ویزا نگیره ما براش بفرستیم!! حالا میگه من حرف ویزا نزدم من گفتم موافقت اصلیتون آماده شده. !! ۴ تا شماره فکس بهش دادیم ۲۰ دفعه زنگ زدیم..آقای شوهر مجبود شد ویزای فوق فوری بگیره..یه شب از هتل اش جاموند...چون آقا برایه ما خالی بسته بود!! متولد ۶۰ پسره...۲ هفته است پدر شده. ۷ ساله زن گرفته!! ۱ مترو ۷۰ قدشه ۱۶۰ کیلو وزن....بعد هم اینجوری خالی میبنده و از این ناراحت ام که بهش میگم ببخشید فکس نرسیده ..میگه اه ه ه ه ه ..شما هم!!!

بعد بهش گفتم فردا زنگ بزنم یاداوری کنم میگه " نه نه نه نه نه نه نه نه ....!!!!

حالم ازش بهم خورد...فکر کنم واسه اینه که انقد رامروز حالم گرفت...آره از اینه

  + نوشته شده درپنجشنبه 10 آبان1386  ساعت 23:14  توسط حنا گلی 


 

به مامانم زنگ زدم.انقده آروم شدم که نگو..وای که چه دلم تنگ شده بود.پس بگو از این بود که صداشو بیشتر از یه هفته بود که نشنیده بودم.حالا دلم خوبه!

امروز هیچ کاری نکردم به غیر خواندن کتاب.بهاره هم اومد. گفت نمیدونم چرا عصبی هستم؟ بهش گفتم خیلی وقته اینجوری هستی. باید عوض کنی خودتو. نمیدونم چرا من همیشه جولویه بهاره سگ میشم...هیچ وقت باهاش راحت نیستم..نمیدونم چرا ..نکنه به دخترم هم همین احساس رو داشته باشم؟کلا با کسانی ازم کوچیکترن و یا اینکه نگاری من مسئولشونم بد تا میکنم...

منم باید عوض شم...

آقای شوهر یکشنبه میره . خدا به همراهش...

دیگه هیچی...هوینجوری...حالم خیلی خوشه.ماشالا

  + نوشته شده درپنجشنبه 10 آبان1386  ساعت 0:3  توسط حنا گلی 


 25

بعد از یه هفته رفتم خونه مامانم ..بهاره تا دید منو پرید بغل ام کرد!!!!! کاری که شاید تویه عروسیم هم نکرده بود. بعد که میخواستم بیام هم هی میگفت نرو....بیچاره٬ خونه خیلی خالیه..گناه داره.. انقدر نشستم تا خوابش برد...خوبیش اینه که زود خواب میره...هی باهام حرف میزد..منه خر هم همه حواسم به کتابی بودکه داشتم میخوندم..دیروز تا الان ۵۰۰ صفحه شو خوندم جلد ۱ تمام شد .رفتم جلد ۲...رمان ای به نام دریاچه شیشه ای..کتاب پر محتوایی نیست . و میشه اشکالاتی توش پیدا کرد..کاشکی حال داشتم یه خورده نقد میکردم و یادداشت میکردم.داستانه زندگی زنی که با وجود شوهر و ۲ بچه ٬همواره عاشق اولین عشق اش است و بلاخره یه روز بعد از ۱۳ سال آن مرد را پیدا کرده و با اون فرار میکند. به طور اتفاقی جریانات طوری پیش میرود که مردم او را مرده میپندارند..ولی بعد دل زن آرام نمیگیرد و شروع به نامه نگاری با دختر خود به نام یک ناشناس میکند و بر اثر یه اشتباه دختر با مادر خود روبرو شده و او را نمیبخشد...پدر خانواده دوباره ازدواج میکند و شوهر دوم مادرکه عشق اول او نیز هست شروع به بیوفایی میکند و .....

تا اینجاش اینه به اضافه یه مشت اتفاقات ریز دیگه...

دیشب واسه مامانم گریه کردم بسکه دلم تنگ شده بود.. همیشه..در تمام زندگی ایم دلم واسه مامانم میسوزه..۳ یا ۴ بار  بهش افتخار نکردم  و این در تمام زندگی باهامه...باعث عذاب امه...یه بار تویه فرودگاه....خدایه من وقتی دیدمش ..یخ زدم...خیلی پیر شده بود....سالی بود که رفته بود  پیش بابام گریه کرده بود و ازش خواهش کرده بود.... وقتی برگشت شاید ۱۰ سال شاید هم بیشتر پیر شده بود..و من احمق ...من نفهم....تحویل اش نگرفتم..انقدر منو بوسید و قربون صدقه ام رفت ...وای وای وای  بر من  چه کردم؟ من هم پاسخ میدادم ولی نه اونطور که شایسته بود..و از ته دل میخواستم از اونجا بریم..

روز بعدش انقدر بهش گفتم چقدر پیر شدی چرا به خودت نرسیدی که اعتماد به نفس شو کم کردم ..روزی که داشتیم میرفتیم آرایشگاه..وقتی همسایمون سلام کرد مامانم با خجالت جوابشو داد..سرشو گرفت پایین..انگار که گناه کرده بود!!!  اون رفته  بود به خاطر زندگی من ..منه احمق پیش بابام غرورشو خورد گرده بود و ازش خواهش کرده بود برای آسایش و راحتی بیشترما...و صد البته که ۱۰ سال پیر شده بود...

خدایا منو ببخش

مامان جونم کی برمیگردی ؟میام همه اینا رو برات  اعتراف میکنم و ازت معزرت میخوام ...قول میدم دیگه این حماقت  رو نکنم...قول میدم

یه بار هم اول دبستان بودم مامانم دیکته زیاد بهم میگفت .شب بود برق هم رفته بود..نوک مداد ام هم کند بود . نور نبود تراش پیدا کنم..مامانم هم مدام دیکته میگفت ..انقدر که مامانبزرگ ام بهش گفت بسه دیگه بچه دستش شیکست..من هم لوس شدم و با گریه قهر کردم رفتم تویه اتاق که یعنی دیگه مشق نمینویسم...بهش بهش تویه دلم گفتم خر!

خیلی بعد از اون ازش معذرت خواستم ..ولی هیچ وقت خودم خودمو نبخشیدم..خدایا منو ببخش

  + نوشته شده درچهارشنبه 9 آبان1386  ساعت 2:2  توسط حنا گلی 


 24

۱ـ پارسال از این تیغ های ویت خریدم که تبلیغ میکنه خانومه نرم میشه وقتی استفاده میکنه و پارچه ساتن رو میندازه رویه پاش و همچین لیز میخوره که نگو٬ خریده بودم..یه کف ریش هم داشت..اصلا استفاده نکرده بودم .دیروز گفتم بزار استفاده کنم که گندیده نشه. همین که فشار دادم همچین برگشت توی چشم ام که مرگ رو به چشم خودم دیدم ...رفتم زیر دوش آب  هی چشمامو مالیدم. واقعا نفس ام بند اومده بود. حتی امروز هم شونه هام درد میکرد. چنان دردی کشیدم که نگو...لامصب به همون حالت صابون اش هم رفته بود تویه چیم ام ..هرچی بیشتر آب میریخت ام تویه چشم ام بیشتر کف میکرد! روم هم نمیشد جیغ بزنم. تنها بودم واسه کی جیغ میزدم؟خلاصه با یه چشم بسته از حموم درومدم تا یه سعت احساس میکردم یه خلال دندون رفته تویه چشم ام. تا الان هم همینطور چشم ام قی میده بیرون.!    احتمالا تازگی کسی چشم اش منو گرفته؟!!!!!

۲ـ این خانومای چادری که سن اشون بالای پنجاهه و عمرو روزگاری برشون گذشته و ۳ تا بچه دارن و اولیشو هم با سلام و صلوات و نذر  و جادو  و قربونی و ..... شوهر دادن به کسی که تویه رویاهای خودشو تمامی جده هاو تمامی نوه ها نبیره های دختری و پسری و ....نمیگنجیده و خواب شو هم نمیبینن٬ چرا وقتی تویه مراسم ختم فامیلی از همان دوماده شرکت کردن ٬ و وقتی آخونده داد میزنه "خدایا قران و عترت و از ما نگیر خدایا قران و عترت و اهل بیت رو به کمک مابفرست که مارو به ره راست هدایت کنه !.همچین آمین میگه ردیف های جولو یی برگردن و پشتی ها هم سرک بکشن که ببینن کیه که اینجور ساکت بوده تا حالا و الان داره هوار میکشه ٬ ٬٬ چرا چرا فکر نمیکنن الان که داد زدی و خدا رو اهل بیت رو صدا کردی ٬ اگه اونا حواس شون هم نبود الان حواسشون جمع شده و خواهند دید که شما میری از ۱ یا ۲ تا از صاحب عزا ها خدافظی میکنی و بعد....بعد!! نمیزاری دخترت بره به فامیل شوهرش تسلیت بگه و با همون دهن که پشت سر هم داره ذکر میگه بهش میگی نمیخواد ..نرو ...برگرد...!!!!!!!!! ها؟ چرا؟...دیگه خدایه بیچاره رو چرا صدا میکنی؟!! ها؟

  ۳ـ   ۵ تا کتاب خریدم...از وقتی رمان  تاریخ و زوال یک خاندان    رو خوندم هیچ کتابی ارضا نمیکنتم..دلم یه کتاب توپ میخواد ...کمک ....s.o.s

  + نوشته شده دردوشنبه 7 آبان1386  ساعت 23:31  توسط حنا گلی 


 21

حرف واسه گفتن ندارم .فقط اینکه دلم واسه مامانم تنگه.خیلی.

با مهی وسپیده رفتیم ختم عمه صبا. یه نفرو دیدم که کفرم درومد. بابا این دیگه کیه؟از کجا پیداش شده؟

چندین روزه خونه مامانم نرفتم..وقتی مامانم نیست نمیتونم برم..یعنی کلافه ام همش میخوام برگردم.

مامان جونم زود بیا..قربونت بشم زود بیا. خدایا مامانمو مواظب باش.

امروز زنگیدم به بهاره داشت گریه میکرد.بهش گفتم چته؟ عصبانی شد قطع کرد. ! بازم زنگ زدم گوشی رو بر نداشت. شب هم نرفتم پیشش. شاید باید میرفتم.فردا میرم ببینم چشه...کلا خیلی کم پیش میاد حرف شو بزنه..به هیچ کس نمیگه. حتی با مامانم خیلی کم حرف میزنه. وای من میمیرم واسه حرف زدن با مامانم...هیچ لذتی تویه دنیا باهاش برابری نمیکنه. قربونش بشم..موچ موچ. 

  + نوشته شده دریکشنبه 6 آبان1386  ساعت 1:22  توسط حنا گلی 


 20

۱ـنوشین خانوم امروز تعریف میکرد یکی از ترفنداشون با سیما ..ببرای اینکه گریه شایان و دربیارن چی بوده!!: با هم شایان و میبردن تویه اتاق بعد لباسشونو از بالای ناف میزدند بالا..ولی ماله شایان رو شلوارشو میوردن یه خورده پایین و لباسشو میزدن بالا طوریکه ناف اش معلوم باشه! بعد هی نوچ نوچ میکردن و میگفتن وای شایان؟!!! این چیه؟ این سوراخه چیه؟ از کی اینجوری شدی؟ ما اینو نداریم ببین!! بچه هم نگاه میکرده نمیدونسته زیر لباساشون ددوتا ناف دارن هرکدوم اندازه کله شون!   بعد میگفتن :وای باید ببریمت دکتر...نوچ نوچ ..حالا کدوم دکتر بره؟ شاید دیر شده باشه....وای چقدر هم عمیقه ....عجب...سیما..به مامانت اینا نگو....شایان به کسی نگیا ..والا همه ازت فرار میکنن! بعد شایان گریه میکرده!خواهرای سیندرلا هم شادمان میشدن!

کلا خانوادتا شادیم!

  + نوشته شده درشنبه 5 آبان1386  ساعت 2:7  توسط حنا گلی 


 19

از یک ساعت پیش تا الان همسایه پایینی دارن دعوا میکنن. ۲۰ شهریور عروسیشون بوده . این هم دفعه دومه..ولی تا حالا انقد شدید نبوده. پسره ۶۳ ایه فکر کنم . دختره هم خیلی باشه ۶۶ یا ۶۵...خداییش زود بچه هاشونو زن میدن..الان که ساعت ۳۰/۱ دقیقه بامداد ه رفته بود ن تویه ایوان و عروس خانم بلند بلند گریه میکرد....دلم میسوزه براشون...خداکنه دعوای هیچ زن و شوهری نباشه!!(یخورده ترکیب جمله ام ترکی بود).

بابابزرگ ام اومد.

مامانم نیومد! دلم براش تنگ شده.خودم هی بهش میگم نیا.مهم نیست..اینجا همه چی امن و امانه....ولی امروز خیلی دلم گرفته بود. هی فکر کردم چرا...بعدش یهو فهمیدم از دلتنگی مامانمه...حالا نمیدونم من چجوری میخوام چند سال ازش دور بشم

اتفاقات روزمره زیادی گذشته که حاله نوشتن اشو ندارم.

مهی گو... میره کلاس زبان...دلم میخواد.

  + نوشته شده درشنبه 5 آبان1386  ساعت 1:45  توسط حنا گلی 


 18

رفتیم دیدن رها. همه غم داشتن. با اینکه فرزند کوچک خانواده فوت کرده بود ولی انگار که بزرگ فامیل  بود... زن بزرگی بود..از اون دسته از آدما که سالها طول میکشه که یه آدمی مثه اون ساخته بشه با این حس از خود گذشتگی. کمیاب. نادر.

سعید هنوز هم مارو قاطی میکنه! آخرین لحظه خودمو با صداقت براش معرفی کردم ولی از نگاهش فهمیدم که ..نه ...باور نمیکنه!

۱ـ امید چپ کرد! با ۲۰۶  ..ماشین شون داغون شد ..یعنی دیگه ماشین نیست...یه زنه تایرش ترکیده اومده از پشت زده اینا رو بلند کرده.خودشون هیچی نشدن..دوست دخترش هم بوده.

۲ـ شایان رفته دکتر که انتی بیوتیک بزنه  یارو بد زده ..پاش ورم کرده و فلج شده دیشب تا صبح بیمارستان بودن و سرم وصل بوده..الان هم نمیتونه تکون بده یه پاشو.

۳ـ مامانم مهتاب زنگ زد ..عمه مهتاب دیشب قلب اش گرفته بردنش بیمارستان الان توی ccu است!

 دیگه چی بگم...از صبح میگم انرژی بدم اتفاقات بد نیافته..همینطور پشت بند هم میاد!

خدا رحم کنه.....

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 2 آبان1386  ساعت 0:55  توسط حنا گلی 


 طاهره مرد

الان وبلاگ رها رو خوندم. اولش فکر کردم که...نه  اول اش فکر نکردم...فقط وقتی میخوندم میگفتم که این یه داستانه..مگه نه؟ مگه رها داستان زیاد نمینویسه؟ مگه نمیشه که خیلی مواقع با استادی مرز واقعیت و خیال رو از بین میبره...ولی رها که چنین خیال نمیکنه....نه نه  نه ... فقط تمام موهام سیخ شد....

میگن مرگ حقه........حقه؟

طاهره رو یه بار دیدم. انگار که خدا این ادم ساخته بود برای اجرای کارهایی که خیلی ها نمیتونستن بکنن...تربیت و محبت و بزرگ کردن فرزندانی که گرجه توی شناسنامه شان اسم طاهره نبود ولی...طاهره همه کس اشان بود..پدر مادر..عمه خاله ..معلم ...

و حالا انگارکه ماموریت اش تمام شده بود..همه سرو سامون گرفتن ..همه ازدواج کردن بچه دار شدن ..دیگه کاری نمونده بود..پس ماموریت اش تویه این دنیا تموم شد بود باید میرفت  احتمالا کسایی تویه اون دنیا منتظرش ان..بهش نیاز دارن...بچشونو بزرگ کنه ...به فرزندشون محبت کنه ..راهنماییش کنه..و و و و ......

آره رها جونم تف به این روزگار.........

  + نوشته شده درسه شنبه 1 آبان1386  ساعت 4:6  توسط حنا گلی 


 17

۱ـ یه روز سیاوش تازه بالغ بوده و تیپ زده بوده..من تجسم میکنم که احتمالا سیبیل هم داشته!! خلاصه با یه بلوز سفید و مرتب میره خونه بابابزرگ اش ..جناب نریمان هم داشته آلبالو میخورده از درخت. میبینه که سیاوش و امید دارن میان میره پشت درخت قایم میشه و یه آلبللوی درشت قرمزو میترکونه روی سیاوش!سیاوش هم کف میکنه وقتی لباس کاملا سفید اش قرمز میشه ..بعد نریمان هم پشت درخت ریسه میره! امید و سیاوش البته به دستور سیاوش میرن نریمان و میگیرن و کت بسته میبرنش کنار یه لونه مورچه!!!!! و نگه اش میدارن کنار لونه مورچه تا سر وکله بچه پر مورچه بشه بعد ولش میکنن!!!!! یه نموره خشن بودن!! بعد نریمان بدو بدو میره حموم تا از دست اون حشرات راحت بشه!!

۲ـ بابابزرگ ام همیشه سر دوتا چیز با ما دائم دعوا میکرد یکی اینکه سلام کنید دوم اینکه راه برید ٬ندووید!!

مدتی بود که تازه یه سری اصطلاح جدید اومده بود مثله فرت و زرت و ..... خلاصه بابابزرگ ما کاملا مخالف استفاده این لغات بود و هست یه شب خاله س داشت یه چیزی رو تعریف میکرت ٬ ناغافلی کلمه زرت از دهان اش در رفت..بابابزرگ ام از عصبانیت بعد از یه دعوا با خاله قهر کرد و پاشد رفت!!

یه بار بابابزرگ ام داشته تویه باغچه میرفته ٬ احتمالا امید که در حاله چاغاله دزدی و یا هر میوه دزدی دیگه ایی بوده یهو با  بابابزرگ ام مواجه میشه . انقده هول میکنه که یادش میره سلام کنه ..وایمیسته هی نگاه میکنه  و بابابزرگ ام هم آمپرش میره بالا...شب که همه دور هم بودن میره که به پدر مادر امید شکایت کنه میگه امروز امیدو تویه باغ دیدم  به جای سلام وایساده منو هی نگاه کرده!!امید هم میاد از خودش دفاع کنه میگه: آخه بابابزرگ شما یهو٬ زرت٬!!! اومدی جولوم من یادم رفت سلام کنم!!!!!!

یهو همه ساکت شدن بعد هم همه خندیدن!!!

این خاطرات به دلیل بیخوابیه

  + نوشته شده درسه شنبه 1 آبان1386  ساعت 3:10  توسط حنا گلی 


 16

۱ـ صبح تا ساعت ۴ نقش کزت٬ یا زینب یا  نمیدونم هر شخصیت ستم کش دیگه ای که فکرشو بکنید رو ایفا کردم.رفتم سبزی بخرم از وانتی ...یارو رفته بود از تویه کوچه ما. رفتم سر کوچه ایستادم که  گوش کنم ببینم صداش از کجا میاد یه خانومه که داشت رد میشد گفت سبزی فروشه کوچه بعدیه!!!! انقد قیافم یاد آور سبزی فروش و بقال و ماست بند و ..... ایناست؟!!!! خلاصه وانتی که من اسم شو گذاشتم خیار سبز خبچنگ...دقیقا خبچنگ با فتحه خوانده شود. گفت چقد میخوای گفتم یک کیلو گفت ارزونه بیا این ۵ کیلو رو بگیر!!!!! گفتم من ۵ کیلو چی کار کنم؟ گفت ببر دیه!! (به دیگه میگه دیه)...خلاصه ۵ کیلو سبزی پلو رو کول کردم بردم خونه پاکیدم! البته با دلسوزی نه ها ..چون باقیمانده شو  میدم مرغ های مامانم..خلاصه پاک کردم ٫شستم ٫ خورد کردم ٫پختم ٫خودم و ر...!!!! تا ساعت ۵ طول کشید. همه جونم سبزی شده بود همه جا خورده سبزی بود تویه کله ام هم بود اگه میتکوندنم میشد با گرد و غبارم یه قرمه سبزی درست کرد!!  بعد نشستیم یه فیلم باحال دیدیم!!( نه از اونا که فکر میکنید! ٬اکشن توپ بود به شما هم نمیدم خز و خیلا التماس نکنید!!) بعد رفتیم خونه مامانم هیکی خونه نبود! بانی و پگی رو بردیم گردوندیم! یه سگ نر اونجا ها میگشت اینا هی میپریدن بهش!! اونم خوش خوشک اش میشد عکس العمل نشون نمیداد!! خلاصه  انقده این پگی از همه ور و طرف!! بو کرد یارو رو که یهو دیدیم به یه حالت وقیح  سگه ولو شد و پا هاشو باز کرد و ......خلاصه ما هم فوری دخترارو (بانی و پگی) بردیم تو تا بد آموزی نداشته باشه ...پگی رفته بود دماغ اش و چسبونده بود به دماغه سگه زل زده بود توی چشماش!! داشت هیپنوتیزم اش میکرد! یا شاید هم داشت دلبری میکرد آخه اون از بانی بیشتر خوشش میومد و لی بانی اصلا پا نمیده!

۲ـ بعدش رفتیم خونه سپیدعلی تازه از سر کار اومده بودن...خوردیم و ۹۰ دیدیم و گپ زدیم و ....حالا هم اومدیم خونه. 

۳ـ تازگی فهمیدم چشمام یه خورده ضعیف شده...بعدش هم به سودو کو حساسیت نشون میده ...دیگه نمیتونم حل کنم تا شروع میکنم به حل اول چشم درد بعدش سر درد بعد گردن درد میگیرم! خلاصه با حالت تهوع شدید میزارمش کنار..      (نه حامله نیستم!!)

نمیدونم چرا اسم تهوع از دهان یه خانم بلند میشه همه نیش شون باز میشه!

۴ـ نرفتم جواب آزمایش بگیرم. حالم خوبه فقط یه خورده...... گلاب به رویه همه

۵ـ آها خبچنگ و بگم اون همونیه که میگه سیب زمینی مندر!! مامانم پرسیده مندر دیگه کجاست گفته چمیدونم همون مندر عباس دیه!! یارو سمعک داره هرچی میشنوه همونو هم تکرار میکنه! برای تعریف از خیارش هم میگه خیار سبز خبچنگ!! حالا این خبچنگ کجاست خدا میدونه!

دوستان از اظهار لطفتون ممنونم ...حالم خوبه خوبه ..اونایی که نگران اند که من نکنه جمعه نتونم چیزی بخورم به اطلاع شون برسونم من در هر وضعیتی که باشم دارای معده ای قوی اشتهایی باور نکردنی و اراده ای مصمم ام!!!! تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!! نه نمیتونم بگم کی ...نه ...اصرار نکنید!!   اه باشه .خوب اول اسمش رها ....دیگه هیچ چی نمیگم!!!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 1 آبان1386  ساعت 1:19  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM