|
بازم شرع شد. هر دم از این باغ بری میرسد! نمیدونم چه تصمیمی بگیرم.نمیدونم.ضایع نیست برم پیش یه پزشک بگم آقا فلانی منو پا گشا نکرده چه کنم؟!!!ای خدا....دهنم و سرویس کردن...روز شب برام نزاشتن. خواب ندارم ....زندگیمو مختل کردن..چه کنم؟ ...به کی بگم/...تا حرف شو میزنم انگار که انرژی داده باشم ..شروع میشه..از در و دیوار میریزه تویه خونه ام....
چشمام..آی چشمام...همه جا تاره!! صبحا باز نمیشه....برای تمرکز کردن به یه جا واسه دیدن..کلی باید پلک بزنم تا چیزی رو ببینم.
سیاوش دوباره رفت شمال..خدا بهمراش.موقع خدافظی پر انرژی بود..کلی روبوسی کرد. بعد بهش گفتم پول قرض میخوام گفت باشه آبجی!!هرچی میخوای بگو....هی چی بگم؟!!!
لای این همه تناقض له شدم..آقای شوهرم هیچ کمکی نمیکنه.فقط میگه بس کن .دیگه راجع بهش حرف نزن!! پس من حرفمو به کی بگم؟!
یکی دوبار عکس العمل تند نشون دادم دیگه برام چیزی تعریف نمیکنه!! اینم از صداقت...
رفتم پیش بهاری..خوب بود. بابام گفت بهش بگو بیمعرفت یه زنگ به ما بزن!! بابام خام شده! گفتم از علی شجاعی چه خبر گفت هر روز زنگ میزنه!!!! یارو خله..خیلی..به بابام میگم چشه این؟! بابام میگه : یه حالیه واسه خودش! هیچ کی غیر از من حرفشو نمیفهمه!...بیچاره بابام.
بابام باهام مهربون شده.ماشا...
بیتا فرار کرده! شایان در قفس و پنجره رو با هم باز گذاشته بیتا هم فرار کرده!..مامان گفت خوب شد...بس که میتو رو میزد!
دیشب رفتم پیش دایی ع...دیگه هی دوس دارم برم پیششون. آذر هم بود..بلند شدم باش روبوسی کردم .بعد پیشه خودم گفتم چرا؟ مگخ کا چند وقته همو ندیدیم؟ یادم اومد ۲ ماهه!! ..تولد زن دایم بود...شپیده خود شیرین کادو برد براش..منم از شانس ام همون روز کتاب خریده بودم..یکی بهش کادو دادم.!!تا چشه سیپیدی دراد!!
۵ تا کتاب کت و کلفت گرفتم.....همه میگن این بادبادک باز آخرش بده..!!!!منم که اعصابم توپه! جون میده واسه تراژدی های غمناک و اینا....شاید بادبادک و نخونم البته یه ۲۰ صفحه ای خوندم ولی از آخرش ترسیدم!
ای خدا ..من دیگه حوصله انتظار و ندارم...میخوام برنامه هامو شروع کنم....پس کی؟ تا کی باید منتظر بمونم؟!
خاله س حسابی قاط زده نمیزاره مامانم بیاد! واقعا مثه بچه مامانم میمونه. گفته تا اینجا اوضاع ام بر وفق مراد نشه نمیزارم بری!!!...من مامانم و میخوام
دیگه چی بگم؟
حرفی مونده؟
|