تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 شب قبل از شب یلدا!

االن از بیرق زنان خاله ساره برگشتیم.یه مراسمیهکه شب عید ...( نمیدونم قربانه یا غدیر!! منظورم همون فرداست!) میگیرن..بعد پرچم سبز میاویزند بر سر در خانه شان...ما هم رفتیم ...کلی شلوغ و پلوغ بود...جایه خوده خاله ساره خیلی خالی بود...جناب هوشنگ ویولن میزد و افشین ضرب..پریچهر ن . میخوند ..واقعا که صدایه قشنگ . رسا یی داره..و ما هم برو بچ میرقصیدیم.حال  ای بردیم!.هی همه گفتن چاق شدی! بابا دست از سرم بر دارید من چاق هستم!....خلاصه اینکه خوشیدیم..هی همشون گفتن که فردا شب یلدا چه خبریه ..مراسمی نیست؟ خبری نیست؟ ...ما هم گفتم نوچ نوچ!! جون الان ۲ ساله که پشت سر هم ما داریم برگذار میکنیم..یه نفر دیگه حالا پیش قدم بشه....تصمیم گرفتم که برم سراغه یه سازه مجلسی!! مثه تارو تنبک..یه چیزی که بشه باش ۴ نفر برقصن! خوبه ها...

شوهریم شاد مان بود..آخرش ییهو  ساکت شد!! ساکت شدن آقای شوهری هم چونکه سالی یه بار اتفاق میافته!! واسه من خیلی عجییبه!! اصلا نمیتونم درک کنم چشه؟!! بسکه این اتفاق نادره..

حالا هم پایه تلوزیونه!! منم  که اینجام..بلاخره    مرشد و مارگریتا   رو تموم کردم..از اون دسته کتابهایی نبودکه  خیلی به دلم بشینه..ولی خوب ...خواندیمش ..و البته کتاب بزرگی بود...یعنی همانطور که نوشته ۱۲ سال نوشتن این کتاب طول کشیده..واقعا مشخصه که روش کار شده..

مشکل من اینه که متافیزیک رو با اینکه قبول دارم ..منتها راحت باهاش کنار نمیام..

مهی اینا رفتن بله برون...

از رها بیخبرم....راستی امشب از هانی پرسیدم شبا رو یادت میاد؟ گف شبا ناشه!!!

بابام پس فردا میره! دیگه حوصله خودش و بقیه سر رفته!!

آخر شب حاله بهاره رو گرفت که دامن ات کوتاهه!! تقریبا داشتیم بر میگشتیم!! فقط در این حد که حاله بهاره رو بگیره!!

بلاخره یخچال خرید ..ولی گفت فعلا پوله فریزر ندارم!

منم برم پیشه شوهریم!! ازم دعوت کرده که فیلم ببینیم! برام هم چایی اورده!!! چه حالی میده اینجا بشینی شوهرت برات چایی بیاره بعد هم بپرسه چیزه دیگه ای نمیخوای عزیزم؟!!

نه قربونت بشم..نه ....مرسی ...

 

  + نوشته شده درجمعه 30 آذر1386  ساعت 2:20  توسط حنا گلی 


 56

بیشتر از دو هفته است که بابام اومده هر روز صبح زنگ زده ..بدونه استثنا هم پرسیده خواب بودی گفتم آره! دیروز قرار شد که بریم نمایشگاه....امروز تنها روزی بودکه زنگ نزد!بهش زنگ زدم که جرا منو خبر نگردی مگه قرار نبود با هم بریم...گفت حالا کاتالوگ هاشو میگیرم بیا ببین!!..بعد یه خورده اومد داد بزنه و تقصیر و بندازه گردن من که چرا تو زنگ نزدی...منم بهش راه ندادم....شب خونه عمو اسی بودیم که اومد همچین خودشو گرفته بود!!! منم شناختمش ..کلا دست پیشو میگیره که پس نیافته ...دستش برام رو شده..تا کار هم بیخ پیدا میکنه داد وبیداد راه میندازه و توهین میکنه که دیگه اصرار بهش نکنی. خونه عمو اسی حتی سلام علیک درست و حسابی هم نکرد...خوبه هنوز چیزی بهش نگفتم...خوب بلده بپیچونه.

زن عمو غذا درست کرده بود رنگ و وارنگ..کلا خوش سلیقه است..ولی نمیدونم چرا انقدر همه چی بیمزه است!!!چون پیرن نمک که نمیزنن..این هیچی ...ترشی هم اصلا و ابدا...فلفل هم که بهش آلرژی دارن!!! منه بیچاره هی گول ظاهرو میخورم..تا میچشم...دلم نمیگیره بخورم...۳ تا لیمو سنگی آب گرفتم تویه غذام و هرچی فلفل سبز بود هم خورد کردم و خوردم..باز هم بهم مزه نداد!!!میخوام الان برم خودم غذا درست کنم بخورم که از ته دل راضی بشم.

معلم کلاس زبان ام هم کلاسی مامانی ایم بوده!!! فکرشو بکن!! همسنه منه!! بهش نشونی دادم کف کرد...گفت او مای گاد!! بعد از کلاس هم منو نگه داشت کلی احواله مامانم و پرسید!!منم شدم بچه معروفه کلاس! ....مامانم گفت که درسه مامانیم خیلی بهتر از اون بوده...منم کفر ام درو مد گفتم خوب تو هم برو درس بده دیگه ..کی بهتر از تو...آدم از خداش باشه که معلم اش تو باشی....باید زورش کنم بازم..

شوهری جونم یک آدم فنی شده که بیا ببین!! اشکان گفت جنم داری شعور نداری!!!!!! ولی خداییش اشی شعور هم داره!! بیا ببین چه تکنیکی به خرج میده...آخرشه!!
دیگه پس فردا شبه یلداست...ایشالا که پلیدی ها دور بشه و روشنی جایه تاریکی رو بگیره..بلاخره امشب آولین برف رو دیدم ...کاش فرشته پول و ثروت امسال از ما یادی بکنه!!چی میشه؟ یه کیسه پول بیافته تویه خونمون؟! مگه بده؟ به کی بر میخوره؟...

من کار میخوام امروز مریم ک رو دیدم ..روم نشد بشه بگم!! تابلاخره شوهری بشه گفت ..البته به شوخی و خنده! نمیدونم جدی گرفت یا نه...فردا شب هم میبینمش...باید بهش بگم.مهی رو هم گفتیم!!!لبته گفتم منو بکن رئیس مهی رو بکن معاونام که هی بهش دستور بدم بزنم تویه سرش!!

  + نوشته شده درپنجشنبه 29 آذر1386  ساعت 1:7  توسط حنا گلی 


 55

مامانیم و بابام و بهاره ساعت ۱۱ اومدن دیدن ام!! حال کردم!!امروز نرفتم بهشون سر بزنم اونا اومدن! مرسی مامانیم..فردا میخوایم بریم واسه مامانی یخچال و فریزر بخریم ...بلاخره بابای ما به صرافت (نمیدونم املاش درسته یا نه!) افتادکه یه تغییری به این خونه بده..

گل گفتیم و گل شنفتیم..

خونمون چنان بادی میاد توش که نگو...پرده های هال در حاله تکون خوردنه..اتاق خوابمون هم که شوفاژ نداره فعلا...واسه همین دوتایی اومدیم تویه این اتاق!! از سرما فرار کردیم..

شوهری داره کتاب رگ تایم  رو میخونه...و منم از بیکاری اومدم بنویسم.

فردا کلاس دارم...میخوام با مامانی ایم اینا هم برم نمایشگاه بین المللی..نمیدونم میرسم برگردم کارایه کلاسمو انجام بدم یا نه! آخه ترم پایین نیستم که!! خیلی بالام..۱۷ ام!!

وای ساعت سه!!! بابم خروس خون زنگ میزنه!!باید به خودم تلقین کنم که زودتر پاشم فردا..من فردا دختر خوبیم....

خدایا ببخشید که ۲ شبه یادم میره دعا بخونم...امشب حتما میخونم..

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 28 آذر1386  ساعت 2:59  توسط حنا گلی 


 54

ا ی خدا ملت چه زود کار پیدا میکنن!! نمیگم کی ...ولی کلا زود میابن..این مهاجرته هم دهنه منو سرویس کرده...نمیزاره تکلیف ام روشن بشه....۶ ماهه آزگاره منو کاشته..منم از همه برنامه هام موندم..حالا هم هیچی به هیچی...اه اه اه...شانس ت..... ما...

امروز رو بد شروع کردیم ..سیاوش یه تلفن زد و یه مشت غر زد  اول صبحی...آقای شوهر هنوز که هنوزه حال نیومده...میدونم هم که زیره سره بابامه ..اصلا خوشم نیومد ازش...

صبح به صبح تا چشم شو باز میکنه به من زنگ میزنه!!!! بعد هم میگه سلام خواب بودی؟!!! آره دیگه خواب بودم دیگه..حالا خوبه خودش ۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه زودتر پاشده ها.. بابا میخوام بخوابم...دلم میخواد تا آخر عمرم بخوابم...میگه پاشو فعالیت کن..حرکت کن ...هوا خوبه بیا بریم پیاده روی...آقا جان اگه برنامه داری شب قبل به من بگو که من شب قبلش زودتر بخوابم نه اینکه ۳ بخوابم ۸ زنگ بزنی  بگی بیای...نمیتونم ...هی میگه کرخت شدی چاق شدی!!! چی کار داری..دلم میخواد بترکم...دوست دارم از چاقی بترکم...

این شوهری هم داره میخونه.....اههم...من خیلی شوهر را دوست میدرام...خوبی؟ سلام!! ..چطوری؟..!!

دیگه اینکه روزه خوبی رو نگذروندم.....

این شوهری من هی از من نظر میپرسه بعد دقیقا بر عکس شو انجام میده!!! کفر منو دروورده...میگم چرا میپرسی پس؟ الان پرسید موهامو کوتاه کنم؟ گفتم نه خوبه دیگه خیلی داری تندو تند کوتاهش میکنی...گفت پس اول کوتاه میکنم بعد میرم حموم!!! مرسی از توجهش به نظرم... منم یه جیغ زدم گفت باشه کوتاه نمیکنم!!

منم کار میخوام دیگه ...این همه استعداد داره حروم میشه!!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 27 آذر1386  ساعت 20:53  توسط حنا گلی 


 53

امروز به سرعت گذشت..مامانیم اومد خونم...با بهاره...بعد رفتم کلاس...بعد رفتیم خونه بابابزرگ ام چون چشم اش عمل شده...بعد اون سپیده خودشیرین دیروز رفته بود دیدن گل هم خریده بود!!آی این بشر مارمولکه...بعد اکلی گپ ایدیم...

الان هم احساس تریکیدگی میکنم..دارم میترکم بسکه خوردم...آی شکم ام! آی آی.

حرفی ندارم..

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 27 آذر1386  ساعت 0:43  توسط حنا گلی 


 عجب

اینا رو ببینید!!!
عکس اول...عکس دوم.....وبلاگ ه ر

  + نوشته شده دردوشنبه 26 آذر1386  ساعت 1:17  توسط حنا گلی 


 52

سلام. تولد رهابود امروز....چه ماهه پر برکتی این آذر..تمام آدم های بزرگ  تویه این ماه دنیا اومدن....مثه من ...رها ...!

رها جان به یادت تولد گرفتیم با مهتاب اینا...واسه شادی روحت یه شمع روشن کردیم ..و یک دقیقه هم سکوت کردیم...راستی من برات کادو تولد هم گرفتم ...نمیگم چند...نه به خدا نه اصرار نکن دیگه..اه عجب کنه ای هستی ها رها...خوره....حالا میارم بهت میدم...به خدا قیمت اش مهم نیست ..قابل نداره به جونه تو...//اه ...

مهی دندونشو جراحی کرده بود  انگار که یه سیب زمینی تویه لپ اش قایم کرده بود...!

دیگه ..با شوهری دوست جون جونی شدیم...چونکه میگه منو دوس داره!

امروز خونمون نرفتم...دلم واسه مامانیم تنگ شد!!

آی دی رودابه رو گرفتم آف براش گذاشتم ...فعلا جواب نداده!! دنیای مجازی روابط اش مستحکم تره!!

فردا کلاس دارم...باید مغش بنویسم...

 

  + نوشته شده دردوشنبه 26 آذر1386  ساعت 0:32  توسط حنا گلی 


 51

هی روزگار...... بهترم...مهی خانوم نگفتم چون دوس نداشتم تو نارحت بشی بعد از یه عروسی حالت گرفته بشه....بله من هم از این کارا بلدم...قضیه همون نقاب و این حرفا که میدونی....

الان بهترم ...یعنی حدود ۱ ساعت که بهترم...رفتم کلاس...بهتر شدم..آقای شوهر هم برام توضیح داد راحت شدم....خونه مامان ام هم که رفتم ناراحت بودم...بابام هی اومد منت کشی!!بیچاره شرطی شده!! فکر میکنه من ناراحت ام از اون ناراحت ام!!بعد هم گفت کادو تولد ه خوب بهت میدم!!سیاوش هم گفت من هم موبایل رو بهت میدم ..بیا ببین چه بازیهایی روش ریختم!! من اصلا از اونا ناراحت نبودم....پنجشنبه دعوت شدیم جایی..نمیتونیم تولد بگیریم ..گفتم هفته بعد بگیریم که خاله س هم بیاد....مامانم داشت با تلفن حرف میزد ...سیاوش هی بالشت  بابام رو مینداخت روش ....مامان ام هم عصبانی پرت اش میکرد...یعنی من از وسایله بابات خوشم نمیاد...آخرش هم خنده اش میگرفت...آقا انقد این سیاوش شلوغ اش کرد که مامانه بیچاره ام نمیتونست حرف بزنه....من هم انقده از این مسخره بازیهای سیاوش خنده ام میگیره که خیلی هم ناراحت باشم نمیتونم نخندم....بعد شلوار بابام رو اوورد انداخت رویه مامانم...بعد جوراب بوگندو هاشو!!!! مامانم دیگه جیغ میزد....البته سیاوش رو هم زد!!خودمونیم زورش خیلی زیاده مامانی ام...بابام هم مرده بود از خنده....بعد رفته واسه تلافی یه لباس از مامانم اوورده بو میکنه میگه پیف پیف!!!!! گفتم خدائیش خیلی مسخره ادا در میاری....

بازم بغ بودم.....بابام بازم هی پرسید چته گفتم هیچی!!چی بگم؟ من از اونا ناراحت نبودم که....

رسیدیم خونه آقایه شوهر که توضیح داد خوب شدم....خیلی خوب شدم...

امروز عصر حدوده ۲ ساعت تموم چنان جنگی با موجودات خیالی راه انداختم که نگو.....نزدیک بود کار به زدو خورد بکشه..که زنگ زدم ۱۱۰ اومد سوا کرد!!

اعصاب ام به ....رفته...دهنم و سرویس کردن........بابا مرا به خود وانهید....

الان بهترم ...مرسی که تولدمو تبریک میگید...ممنون...

کار هم میخوام...(میگن پیگیری کنید به نتیجه میرسی!!)

  + نوشته شده دریکشنبه 25 آذر1386  ساعت 1:17  توسط حنا گلی 


 کمک

دست ام نمک نداره. کم نمکه ...نه اصلا بی نمکه...چی میشه که همه چی یهو اینجوری میشه ؟ همه چی یهو کن فیکون میشه؟چی میشه؟ آسته میرم آسته میام که گربه شاخ ام نزنه...بازم گاز ام میگیره؟ من که امروز ۱۰ هزار تومن صدقه دادم...پس چی شد؟پس چرا اینجوری شد؟...

هر حرفی که بهاره به بابام میزنه من ۱۰ بار پلک میزنم تا هضم اش کنم و سرم و میگیرم و مطئن ام که الان یه انفجار صورت میگیره و دعوا میشه.....و بعد هیچ اتفاقی نمیافته...بابام غش غش هم میخنده! و من اگر یه هزارم اون حرف به مخیله ام خطور کنه .....مغز ام تویه هوا پودر شده....چرا؟ مگه منه بدبخت چه کردم؟ چرا من همیشه مواخذه بشم و اونا هرچی دلشون بخواد بگن؟ اگه من مثه بهاره علی ش رو از خونه بیرون کرده بودم بابام تا ۱۰۰ باهام حرف میزد؟ که حالا میشینن با سیوش دوتایی یاداوری میکنن اون روزو و هر هر میخندن!! آخه من برنامه مو رویه کجایه کاره دنیا بچینم؟

هی خدا....پیر شدم....همش میگم کی تموم میشه....کی کی کی ؟

دیگه حتی امقد هم گریه ام نمیاد! پوست ما کلفت شده...کو اون حنا یی که با تغییر لحن صدایه طرف گریه میکرد؟ مرد....عزیزم مرد...

آی پاک بودم...آی فارغ بودم....آی خوش بودم....هی هی روزگار....

ما بازم رفتیم تویه دپ...فکر کنم...زود بیام بیرون..حرفایی زدم که تا حالا نگفته بودم ...تند گفتم قبول دارم داغه داغ ریختم بیرون.....ولی خوب بابا جانه من٬ منم ببخشید...انقد لیاقت ندارم؟....

سخته عزیز زندگی سخته...............چی کار کنم؟ یه سر دارم هزار تا سودا..........و یه ....گشاد!
کمک ...من کار میخوام دوباره دارم از بیکاری قاط میزنم...

 

  + نوشته شده درشنبه 24 آذر1386  ساعت 0:40  توسط حنا گلی 


 دیگه تولد

 آخیش به دنیا اومدم.. سلام...اه من کیم؟  اینجا کجاست؟....

..مامانیم داره حلیم میپزه واسه مامان بزرگ ام...فک و فامیل هم دعوت کرده...اصلا و ابدا حوصله اسکندر و ندارم نه خودش و نه ایل و تبارش....آی خدا....

آقای شوهری میخواد هفته دیگه تولد بگیره برام...ولی من میگم که نه چون که پولمون کمه ...این ماه هم ۲ تا مسافرت هم رفتیم ....چی کارش کنم...ویرش که میگیره کسی جولو دارش نیست...خصوصا وقتی خودش و مامان ام هم عقیده ان...دیگه من هیچ کاره ام...

از اقصا نقاط کشور تماس داشتم....

فکر نمیکردم انقدر زنگ زدن به کسی و تولدش رو تبریک گفتن مهم باشه...ولی میبینم مهمه!!! آدم احساس مهم بودن میکنه....من هیچ تبلیغی در این باره نکردم ا!!!! اصلا...

من برم...جارو کنم..بعد برم خونه مامانی ..کمک ..ای خدا ...حوصله یار و رو ندارم...اوف..

بابام کله صبح زنگ زده: خوابیدی ؟ میگم آره....بعد یه ساعت یه خاطره تعریف کرده...احتمالا خنده دار بود چون صدایه خنده هاش یادمه ولی هیچی از اون خاطره یادم نمیاد!!!! آخه من رم ام دیر بالا میاد...هنوز کامل استارت نشده بودم....بعد میگه چقد رمیخوابی.....ای خدا چی کار داری..امروز که ماله خودمه....بعدا تولدم هم تبریک نگفت ..هیچ ...و رفت کوه!!! خیلی ممنون! از بس  که من مهم ام! لابد تویه دلش بهم گفته نشنیدم....بسکه این بابایه ما ما رو دوس داره...محاله یادش بره تولد ما رو...  یه هفته است شبانه روز دارم تکرا رمیکنم که ۵ شنبه تولدمه ....صبح زنگ زده ..گفتم لابد میخواد تبریک بگه....بعد هم اومد که ماشین و ببره ...اومد بالا کیلید هم بهش دادم بازم هیچ ...انگار نه انگار!!!دیگه محبت ه دیگه...بعد میگن تو چرا اینجوری هستی ...چرا یه جورایی خلی....خوب بابا جانه من  این بابامه!!! اینم توجه اشه ...من اینجوریم بده؟!!! به ولا ه  عالیه...

خلاصه ما بریم مهمونی....کاری باری...؟ مهتاب گوه داره میره عروسی...بترکی....گنده!! هیولا....

منم دلم عروسی میخواد.... البته نه از اینا که پوله شام و هم بدی....

مامان جونم زوره مادر بر تو مبارک...چونکه تو امروز مادر شدی..... من چه  ماهم...موچ موچ به خودم..

  + نوشته شده درپنجشنبه 22 آذر1386  ساعت 15:39  توسط حنا گلی 


 تولد

وقتی نه سالم بود..پیش مامان بزرگ و بابابزرگ ام زندگی میکردم..مامانم اینا نبودن....دایی ع هم طبقه پایین زندگی میکرد. من کلاس چهارم بودم..مامان بزرگ امو خیلی دوست داشتم و دارم....هنوز که هنوزه از انسانهای بزرگ زندگیم به شمار میره ..هرچنر خیلی کم تونستم ازش بهره ببرم..منتها ..همون هم برام غنیمته..خرداد اون سال مامان بزرگ ام حال اش بد شد..مریض شد...گواتر داشت..چون رسیدگی نکرده بود تویه سن ۶۴ سالگی ...حسابی اود کرده بود.دیگه از خرداد زمین گیر شد..حالش بد بود...قلبش هم درد گرفت..کلیه هاش هم دیگه خوب کار نکرد...دیگه از اول مهر کاملا خوابیده بود ...یا رویه مبل مینشست و با خودش حرف میزد...یه موقع هایی بلند بلند...و ما وقتی داشتیم برنامه کودک میدیدم یواشکی نگاهش میکردم..نمیتونستم تحمل کنم ..مامانبزرگ عزیزم...مامانبزرگ ایی که برایه من حکم مادر و پدر رو داشت ..با خودش حرف بزنه..فکر میکردم فقط منم که با خودم حرف میزنم و با عروسک هام بازی میکنیم...دوست نداشتم که اونم مثه من ضعیف باشه..احساس میکردم این کار یه ضعفه...من وقتی دلتنگ میشدم  این کارو میردم....

به ما میگفتن ساکت ..بازی نکنید...سرو صدا نکنید ..مامان بزرگتون خوابیده...پیش خودم میگفتم تا کی؟  تا کی میخووابه؟ تا کی میخواد زمین گیر باشه...ماههای آخر بابابزرگ ام زیرش صندلی میزاشت...و به ما میگفتن که از حال بریم بیرون...چون مامن بزرگ ام اونجا میخوابید...تویه اتاق اش نمیرفت...شبها رویه کاناپه میخوابید...که سرش و بزاره خیلی بالا که بتونه نفس بکشه نفس کشیدنش هم سخت شده بود....پیش خودم میگفتم کی تموم میشه؟ خودم جواب دادم ۲ یا ۳ ماهه دیگه...مطمئن بودم میمیره..کسی بهم نگفته بود که اوضاع جسمی اش چطوریه..ولی من میدونستم میمیره...یه با به مامان ام گفتم..که مامان بزرگ داره میمیره؟ گفت نه حالش خوب میشه دعا کنید خوب بشه....ولی من وقتی میومدم دعاکنم به خودم میگفتم چرا خودتو گول میزنی ...اون میمیره...فقط خدا کنه روز تولدم نمیره...میدونستم تویه آذر ماه میمیره....اینو باور داشتم....روم هم نمیشد به کسی بگم...چون من نگران این بودم که اگه آذر بمیره اون هم دورو بره روزه ۲۲ ام ...پس تولد من مالیده میشه و تا آخر عمرم هیچ کس برایه من تولد نمیگیره..وقتی وارد ماهه آذر شدیم  باز هم گفتم نه ..فایده نداره...همون ۲۲ ام میمیره...بعد ..دیگه دعا هام شده بود که خدایا توروخدا ۲۲ ام نباشه ..لااقل ۲۳ ام یا حتی ۲۱ ام که یه روز برن سره خاک و فرداش تولد منو بگیرن...تمام شب ها قبل از خواب این دعا رو میکردم...

جمعه بود شبنم اینا از قزوین اومده بودن...قرار بود که شنبه صبح برگردن..چون شبنم بعد از ظهری بود...شب همه دوره هم بودیم مامانم هم بود....من خیلی خوش حال بودم...اون شب مامان بزرگ ام از اتاق اش نیومد بیرون ...خسته بود..گفت حوصله شلوغی و ندارم...زن دایی ن گفت شیوا این هفته همش گفته میخوام مامان بزرگ امو ببینم...خاله پ هم بود با پویان و مهرگان ..نوشین هم تازه دنیا اومده بود...خلاصه شب همه رفتیم پیش مامان بزرگ ام..من احساس میکردم ..که ای بابا واسه من که عادیه من که دلم تنگ نشده ...که هی بپرم بغلش و پیش اش بشینم..از اون شب فقط یادمه که هی با پایهه چرخ خیاطی بازی میکردم...چیزیکه مامان بزرگ ام از صداش بدش میومد و من اون شب رعایت نکردم..کلی که پایه زدم بهم گفت نکن ...من هم خودمو با یه چیزه دیگه سر گرم کردم....همه بودیم...سیاوش ...امید ...تمام نوه ها..بجز اونایی که هیچ وقت نبودن...

صبح با صدایه ناله یه زن بیدار شدم ...صدایه گریه بود ..فکر کردم شبنم اینا دارن میرن بعد شبنم گریه میکنه میگه من نمیام ...و زن داییم داره دعواش میکنه...گفتم آخ جون شاید شبنم اینا یه روزه دیگه هم بمونن...رفتم که برم دستشویی دیدم زن دایی نس.. چشمام قرمزه..من هم هیچ وقت خدا تویه عمر ام کنجکاو نبودم ..گفتم خب لابد قرمزه دیگه....نشسته بودم تویه هال پیشه بخاری..شبنم و سیاوش و اینا هم بودن...هممون مونده بودیم صدا ها چین....؟ ..تا اینکه یهو خاله پ از اتاق اومد بیرون و خودشو هی میزد و پاشو میکوبید زمین...من بازم دوزاریم نیافتاد..هرچی فکر کردم عقل ام به جایی قد نداد...با وحشت داشتیم نگاش میکردیم تا اینکه رفتم پیش زن داییم....اون موقع از خاله هام بیشتر دوسش داشتم..هرچی باشه ۲ سال بزرگ ام کرده بود...ازش پرسیدم چی شده؟ گفت مامان بزرگ ات مرده.....گفتم وای.....همین ..گریه ام نیومد....اصلا نمیتوستم فکر کنم مردن یعنی چی ...میشه مگه؟ مامان بزرگام دیشب اینجا بود..خودمون دیدیمش...بابابزرگ ام های ها ی گریه میکرد...بعد کم کم خونه پر آدم شد...و گریه و گریه...مامانم هم یه بار از خود بیخود شد...و من از این خاطره تلخ تر ندارم....

اون روز ۲۲ آذر بود...روز تولدم..

و من خودمو مقصر میدونستم .....یه جورایی تقصیر من بود انگار چون من به جایه اینکه دعا کنم حالش بهتر بشه ..دعا میکردم روزه تولد من نباشه...شاید چون میدونستم که موندنی نیست..ولی کسی اینو نمیدونست...به هیچ کس نگفتم تا ۲ ساله بعد به خاله س گفتم....بهم گفت چرا اینو نگفتی به ما؟...نمیدونستم ..فکر میکردم اگه بگم زشته ..اگه بگم یعنی که دوسش ندارم ...

مامان بزرگ عزیزم دوست دارم....همینطور که هر شب ...هر شب  دعا میکنم که روحت شاد باشه....ای کاش بیشتر مونده بودی..جایه خالیت خیلی معلومه...من هیچ کس و هیچ چیز و تویه دنیا با تو عوض نمیکنم.....

شاید هم دوسم داشتی که اینطور شد....

مامانم اینا برام تولد گرفتن ٬زیاد هم گرفتن ..همون روز ۲۲ ام هم  گرفتن ...کاش دعا میکردم که سلامتی شو بدست بیاره...

روح اش شاد

سلام روزه من...به قول مهی یه روز تویه این ۳۶۵ روز ماله آدمه....امروز هم ماله من...هیچ کی راه نمیدم توش....

ساعت ۱۰ صبح تولدمه ..هنوز دنیا نیومدم

رودابه زنگ زد...یه روز جابجا زنگ زده..خوشحال نبود....شاید هم تحویل نمیگرفت...خیلی مواقع میگم اینا هم بچه هایه خوبین چرا رابطه ماها اینطوریه؟...سامو شیشه خورده داره..ولی علیو رودابه ندارن...حسم بهم میگه...ولی متاسفانه این زن عمویه ما تویه همه چی هست.....و نخ میده بهشون...

من گذاشتم ر ویه این حسا ب که حالش خوب نیس.ولی آخه ..چرا؟هرچی باشه دختر عمو اییم..

من به دنیا میام...

من فاتح شدم....

خود را به ثبت رساندم...

۲۸۹۸...

شماره منه

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 22 آذر1386  ساعت 0:13  توسط حنا گلی 


 49

فردا تولدمه..هی هی.....علی امروز رفت...دیروز به سامو زنگ زدم که شماره بگیرم..گفتم بد نیست یه زنگ هم به عمو اینا بزنم ..زدم بر نداشتند...نمیدونم چرا مامان وبابام متفق القول با این کار مخالف ان...کلا از .ش. خیلی خوششون نمیاد... نمیدونم حالا من چی کا رکنم....بدم نمیاد یه زنگی بهشون بزنم...عید وقتی عموم بهم میخواست کادو بده...بلاخره یه ذره محبت دیدم ازش...ولی ش داشت بال بال میزد.....دعواشون هم شد...من هم عادت ندارم وسط دعوای زن و شوهر باشم....آقا هی عرق میریختم...از عید به این ورهیچ ارتباطی باهاشون داشتم.....با علی پسرشون بیشتر ارتباط درام تا خودشون...

وای یه روزه دیگه بیشتر فرصت ندارید دوستان.....من هم از اونا نیستم که هی تمدید کنمش! گفته باشم....یا اون پولا رو میریزید به حساب یا....... یا.......( چی کار کنم؟....) آها خودمو میکشم!!!!! (نه خیلی نگران نشید...نه به خدا شوخی کردم....ای بابا حالا انقدر گریه چرا...ولم کنید....نه نه.....)

برم ...ای خدا ...کار میخوام و وام..میدی؟  فردا تولدمه میدی؟؟ توروخدا یه وامه بدونه بهره.....به خدا برمیگردونمش.....به یه کاره خوب...مرسی خدا...آها راستی سلامتی هم میخوام!!! اصلا اولش این...بعدا سلامتی فامیلا و دوستا و .....بعدا همون که گفتم..خدایا توروخدا....

  + نوشته شده درچهارشنبه 21 آذر1386  ساعت 12:53  توسط حنا گلی 


 

سلام!!!این دورو بر کسی نیست؟! ما همین الان از قاچاق سوخت برمیگردیم!! هیس..کسی نفهمه..

چه لذتی میده کاره قاچاقی..احساس میکنی کلی از بقیه جلو تری....میخوام اسم بچمو بزارم قاچاق تریاک!

رفتیم انقلاب...سوربز و خریدم....خونده بودمش ..منتها نداشتمش...الان دارمش..هرکی میخواد بیاد قرض بدم..اینم جزو اون صد تاکتاب بود...

انقده چشمام درد میکنه که حال ندارم بنویسم...مهی و اشی پیتزا خوردیم باهاشون...من نخوردم که ....شوهر کبد گنده من هم هی پیتزا میخوره که براش سمه....ای خداااااااااااااااااااااااااا.......

بای بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 21 آذر1386  ساعت 0:24  توسط حنا گلی 


 48

من کار میخوام..آقا جانه من احتیاج دارم!..قضیه مهاجرت منتفی شد...ما نمیریم..حد اقل الان نمیریم...پولمونو پس میگیریم...اینیم دیگه....

پس من کار میخوام..تاکید میکنم!!کا ر کار....درس هم میخوام ا...فوق لیسانس میخوام.....

حقوق هم بالا باشه لطفا..خواهش میکنم...

رفتیم خونه مهی...خوش گذشت ....یه پاتیل غذا پخته بود همش موند!!!آخ جون ضایع شد...

حالا دیگه کمک ....هر چه سریعتر...لطفا..با علی عموم چتیدم ..گفت شاید برام کاری بکنه!!فکر کن از کانادا زنگ بزنه منو سفارش کنه!!دیگه کارام جهانی شده....از اقصی نقاط دنیا دارن برام دنبال کار میگردن...

 

خواهشا بالایه یه میلیون باشه...

۵ شنبه تولدمه آخ جون!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 20 آذر1386  ساعت 0:16  توسط حنا گلی 


 نامهای عجیب

یه چیزه باحال! تویه یه سایت یافتمش

عجيب‌ترين نام‌هاي ايراني كوششي است از خلاصه‌ي تحقيقات مركز آمار ايران در خصوص نام‌هاي نامتعارف و عجيب و غريب ايرانيان. آنچه كه در اين نوشتار كوتاه بدان پرداخته مي‌شود، نگاهي مصداقي دارد به تركيب نام‌هاي مرد/زن و بازتاب‌هاي جالب آن.

1-  نام‌هاي در تضاد با جنسيت
تجزيه و تحليل جنسيتي نام‌هاي نامتعارف نشان مي‌دهد كه 70درصد نام‌هايي كه متناسب با زنان است براي مردان و 30درصد نام‌هايي كه متعلق به مردان است براي زنان به كار گرفته شده است.
مصاديق نام‌ها:
مهين‌رضا، زن، زاهدان
سينا، زن، آمل
پري‌تك، مرد، ميناب
ولي‌بانو، مرد، تهران
پريا، مرد، زابل
ياسمين‌خان، مرد، ميانه
2- نام‌هاي جغرافيايي
ساختار برخي ديگر از نام‌هاي نامتعارف نشان مي‌دهد كه 70درصد از اين نام‌ها متعلق به مردان بوده و برگرفته از مكان‌هاي جغرافيايي است.
مصاديق نام‌ها:
آمريكا، زن، آبادان
اروپا، مرد، همدان
درياقلي، مرد، شهركرد
بغداد، مرد، بندرعباس
بوشهر، مرد، ممسني
اهواز، مرد، اهر
3- نام‌هاي زماني
در ساختار بسياري از اين نام‌ها، نشانه‌هايي از فصل، ماه، هفته، و روز ديده مي‌شود. در اين نمونه نيز باز هم مردها 82درصد اين فراواني را تشكيل مي‌دهند.
مصاديق نام‌ها:
امروز، مرد، ميانه
تيرماه، مرد، سراب
روزعلي، مرد، شهركرد
اذان وقت، مرد، اردبيل
فوري، زن، تهران
شب‌چراغ، زن، ايذه
4- نام‌هاي حيواني
ساختار اين نام‌ها برگرفته يا تلفيقي از نام‌هاي مركب يا مستقل حيوانات است. اين نام‌ها 80درصد متعلق به مردان و 20درصد متعلق به زنان است. تجزيه و تحليل اين اسامي نشان مي‌دهد كه 61درصد اسامي پستانداران، 30درصد پرندگان، 51درصد خزندگان است.
مصاديق نام‌ها:
پشه، مرد، سركان
تيله‌گرگ، مرد، ياسوج
سيدگرگ‌الله، مرد، ممسني
ساس، مرد، شيراز
بزعلي، مرد، درگز
كلاغ، مرد، كهنوج
5- نام‌هاي نباتي
اين‌گونه نام‌ها از پسوند يا پيشوند نباتي گرفته شده است. در اين بين سهم زنان بيشتر از موارد ديگر در حدود 40درصد است. تفكيك اين نام‌ها براي مشخص شدن جنسيت بسيار مشكل است.
مصاديق نام‌ها:
انگور، مرد، ايرانشهر
ترياك، مرد، رامهرمز
زردآلو، مرد، خرم‌آباد
فلفل، مرد، ممسني
گيلاس، زن، اردبيل
نخود، زن، ميناب
6- نام‌هاي وصفي
اين‌گونه نام‌ها از صفات مختف گرفته شده است. نسبت اين‌گونه نام‌ها در ميان مردان بيشتر از زنان است.
مصاديق نام‌ها:
روسپي، زن، مرودشت
قيمتي، زن، سنقر
سوخته، مرد، فارسان
فقير، مرد، لنجان
فتنه، زن، سيرجان
قاچاق، مرد، الشتر

  + نوشته شده دردوشنبه 19 آذر1386  ساعت 23:45  توسط حنا گلی 


 47

دوباره فشار از طرف....شروع شده..دوباره یه برنامه دیگه....خسته ام واسه برنامه هاشون..حوصله حتی جواب دادن هم ندارم..همش فکر میکنم پس کی تمووم میشه...منو بگو که چه طرفداری از آ میکردم...حالا اونم سایه اش سنگین شده.....چه کنم نمک دست ام کمه..از نمک گذشته....

میبینم که دخترایی که تویه موقعیت من ان و هزار جور بامبول در میارن چه عزت و احترامی دارن و چقد رخاطر خواه ...و من خودمو جر دادم که بهترین رفتار و عشق رو نثارکنم ....حالا این هم از من...با کوچکترین اتفاق خواسته و ناخواسته سیل انتقادات و ناراحتی ها و حرف و حدیث ها جاری میشه...و این انتظارات و توقعات لعنتی شون منو کشته...وای کی میشه خلاص بشم از این حدیث ها....خدائیش هیچ وقت دنبال حرف و حدیث نبودم...از غیبت بدم نمیاد..البته این کاری که میکنم غیبت نیستوووتعریف اتفاقات روزمره برایه دوستانمه...نمیرم که حرف کسی رو برایه کسه دیگه ببرم.. ولی حالا گیر کردم وسط یه گودال پر از حرف و حدیث و گله شکایت..که از نظر خودم همش رویه هم دوزار نمی ارزه...اگه یه نفر واسه من از این کارا کرده بود ..من همشو به یه محبت اش میبخشیدم..ولی میگم که  نمک نداره دستم...

بگذریم...من کار میخوام....کمک!

اگه بشینم تویه خونه دوباره اون هیولای سیاه و بد هیبت فکر میافته به جونم و دیوونم میکنه...

در حاله حاضر دیوار ای که دورمه میتونه جولوشو بگیره...ولی تا کی این دیواره طاقت میاره و چقدر مستحکمه...اله اعلم...

مرشد و مارگریتا رو میخونم.....یه جورایی سورئال ...ابلیس و شیطان و عزرائیل تویه تمام داستان میچرخند..انقدر عادی که ترس برم داشته!!!!

در یخچال و باز کردم یه چیزی مایع داشت میچکید..هرچی نگاه میکنم طویه طبقات میبینم که هیچ چیز مایعی وجود نداره! فوری در یخچال و بستم!!تر برم داشت..گفتم نکنه همون ابلیسه که نفوذ کرده کم کم تویه زندگی افراد داستان..تویه خونه من ام اومده باشه!!!جرا ترسیدم پی گیریش هم نکردم! روم هم نمیشه به آقا ی همسر بگم....

به رها زنگیدم..معلوم نبود کجا بود گوشی شو برنداشت!!!!!!!!خدا میدونه!!!!!!! بعد زنگید...دلمان برایش تنگیده....جاش رویه پایه مهتاب در تمام طول سفر خالی بود!!!!دیگه کسی نبود رویه مهتاب ولوو بشه!

خوابم میاد...طبق معمول تب درام!! حال دکتر هم ندارم! کار میخوام..اگه برم سر کار قو لمیدم دکتر هم برم...کمک...دارم عقب میافتام..ا زهمه چیز عقب افتادم...خیر سرم میخواستم کنکور شرکت کنم...

تیری تی خوشبه حالت که حد اقل تعیین میکنی که امسال نمیخوام کنکور بدم ...من این تصمیم رو نمیگیرم ...هی هم خود خوری میکنم...دهن خودمو هم سرویس میکنم!!

کمک عقب افتادم...با این مهاجرت لعنتی...بابا میخواستم درس بخونم و از دست این اوضاع نابسامان حرص نخودم فقط همین!

پولمونو بدین!
منظورم یاروه

تولدم ۵ شنبه مبارک!

 

  + نوشته شده دردوشنبه 19 آذر1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 47

چی کارکنم؟ آقای شوهر خوابیده..تازگی خواب اش این مدلی شده ۸ شب میخوابه دورو بر ۹ و ۳۰ بیدار میشه..ساعت ۲ میخوابه ۸ پا میشه!!حالا من چی کار کنم؟ بیکار

شاید کار مهاجرت جور نشه...باید پولو پس بگیریم...اینم از مهاجرت ما...خیلی خوش گذشت دوستان..وای جایه شما خالی بیاین براتو ن تعریف کنم...هی به اینآقای شوهر میگم به همه نرو بگو...همه جا پر شد..ماشالا انقد که انرژی مثبت این اطراف زیاده.....زدن کاسه و کوزه مارو شکستن.!

دنبال ه کار ام...میخوام برم کلاس زبان میگم اگه شاغل شم چی؟ اونوقت دیگه کلاس ام باید نزدیک محل کارم باشه...و این برنامه ها..فردا میرم سراغ کلاس مهی اینا...اینم امتحان میکنیم..زنگ زدم زبان سرا...مکان اش واسه من ناجور بود... ماله مهی سر راست تره.

بابام ظهر اومد پیشم ..یه چایی خورد و رفت! این یه احساس و اتفاق جدید..ماجراهای منو بابام....از ۱۵ سالگی تا امسال عید باهاش جنگیدم..بابت اش گریه ها کردم و اشک ها ریختم...حالا دارم باش دوس میشم....این ام از کاره خدا!!!

نمیدونم چرا با بهاره سرد ام؟!!! اصلا نمیتونم تویه چشماش نگاه کنم!!

کاش آقایه شوهر راضی بشه الن بریم خونه مامانی ایم..دلم تنگ شده باسش!!

  + نوشته شده دریکشنبه 18 آذر1386  ساعت 21:31  توسط حنا گلی 


 

 

این یه سایت جالبه ببینید.  بدونه عنوان!

  + نوشته شده دریکشنبه 18 آذر1386  ساعت 13:34  توسط حنا گلی 


 46

صبح بلند شدم خونه مرتبیدم. کتاب خوندم . ظهر اومدم که بخوابم یه خرمگس عوضی انقدر بالای کله ام ویز و ویز کرد که نگو...نزاشت بخوابم..بلند شدم رفتم مگس کش اوردم فرار کرد..دنبال اش کردم تویه هوا با یه ضربه کشتم اش! دیگه خواب از کله ام پرید. زنگ زدم مامان ام اینا رو دعوت کردم.  مامانیم اومد..تازه از رویه تردمیل اومده بود..انقد خسته بودکه نا نداشت حرف بزنه ..گفتم واسه چی انقدر خودتو خسته کردی؟..خلاصه بابام و سیاوش بعد اومدن بابام موبایل اش رو گم کرده..اون یارو هم که پیدا کرده خاموش اش کرده...خیلی نگران شماره تلفن اش بود...به هر حال همش پرید..بعد از شام باز هم یاد خاطرات کودکی افتادیم...یاد اون روزهایی که تویه حیاط چاله میکندیم و رویش را به روش کارتون و کتاب داستان ها با خار و خاشاک میپوشاندیم و از دی (مامان بزرگ ام) زهره (عمه .عقب افتاده ام) و مامان ام دعوت میکردیم بیان....یه بار سیاوش یه چاله کنده بود قد یه آدم...بعد دی ام رو صدا زد اومد افتاد توش!!!پیرزن بیچاره...هیچی بهمون گفت.. ما هم هر هر خنده!!! یه بار هم مامانم ام رو گفتم بیاد چاله کوچیک بود قد پایه یه آدم..مامانم اومد افتاد توش بعد پاش گیرکرد..من و سیاوش هم ولو شده بودیم از خنده! بیچاره مامانم ام مچ پاش خیلی درد گرفته بود ولی اون هم هیچی بهمون  نگفت! بعد من عذاب وجدان گرفتم رفتم چاله رو فراخ تر کردم تا مامانی ام تونست پاش رو در بیاره!...

بازی هیجان دارمون این بود که به زهره بگیم بیا دنبال امون...اون هم چون عقب افتاده بود و معمولا این آدمها از زور زیاده برخوردارند ....میافتاد دنبال ما..و ما هم فرار ..از رویه همه چی میپریدیم از ترس زهره..اونم میومد هرچی بیشتر دنبال امون میدوید و بیشتر خسته میشد بیشتر هیجان زده میشد و عصبی تر میشد..و وای به روز کسیکه به دستش میافتاد چنان فشارمون میداد که چشمامون از حدقه درمیومد...دی بیچارمون داد میزد زهره ولشون کن...اونم چون خسته و عصبی شده  بود بیشتر فشار میداد....!! ما هم به حال مرگ میافتادیم... بازی مون بازی عاد ی نبود بازی مرگ و زندگی بود!!..واسه همین دی ایم معمولا اجازه نمیداد که زهره با ما بازی کنه...واسه همین وقتی دی خواب بود ما زهره رو بیدار میکردیم  و التماس اش میکردیم که بیا دنبال مون کن......

خونمون خیلی بزرگ بود چون سه تا خونه بود در واقع. واسه ما که بچه بودیم دنیایی بود واسه خودش..ته حاط یه در بود که به یه کوچه تنگ و ترسناک منتهی میشد..از این در شاید سالی یه بار هم استفاده نمیشد..یادمه اصلا قفل اش زنگ زده بود..یه بار سر ظهر طبق معمول که من خوابم نمیبرد یواشکی کلید رو از زیر بالشت مامان ام بیرون اوردم و سیاوش رو بیدار کردم ...رفتیم تویه حیاط واسه بازی..بعد به سرمون زد بریم سراغ زهره..(خون اشون اون موقع با ما تویه همون حیاط بود) بیدار اش کردیم و رفتیم بازی ..ما هی اذیت اش کردیم و التماس که بیا دنبال بازی..اونم یهو قاط زد و دیوونه شد..ما دوتا رو گرفت برد سمت اون در زرده همون که متروک بود. بعد مارو گول زد !!!(مار و بگو که گوله اونو میخوردیم!!) گفت برید پشت اون در ..بعد من مامانتون و صدا میکنم بیاد رد و باز کنه! ( من هم مثه بوش بیگ از همه بازی های هیجان دار خوشم میومد!!) گفتیم باشه ..آق مار و گذاشت پشت در و خواست درو ببنده یهو ما ترسیدیم هی التماس کردیم زهره تورو خودا بزار بیایم تو...من و سیاوش از این ور هول میدادیم  و اون از اون ور زور میزد..البته که زورش از ما خیلی بیشتر بود خلاصه در و بست رویه ما!! ما موندیم پشت در تویه یه کوچه تنگ و ساعت ۳ ظهر! حالا در تا خونه کلی فاصله داره...زنگ هم نداره ..صدایه در هم نمیرسه ..از این در تا در اصلی حیاط هم ۳ تا کوچه فاصله بود...و اصلا به ذهن امون هم نمیرسید که برین زنگ اون درو بزنیم..من سیاوش رو کول میکردم که از رویه دیوار برها وونور ولی مگه میشد..دوتامون زده بودیم زیره گریه! عر و عور....انقدر گریه کرده بودیم که مامانم بیدار شده بود از صدایه ما...(البته فکر میکنم بیشتر از رویه غریزه مادری بود )میاد تویه حیاط فکر میکنه بچه های همسایه ان که دارن گریه میکنن...فکر میکرده بابام ما رو برده بیرون...بعد میبینه صدایه گریه قطع نمیشه ..میگه برم به فریاد بچه همسایه برسم که میاد میبینه ما پشت در ایم!!! واسه من اون لحظه که در و باز کرد انگار که معجزه بود!! باور ام نمیشد....بعد برای مامان و بابام تعریف کردیم...ولی کسی نمیتونست دعواش کنه زهره رو ..چون دیوونه بود!! ما که عقل بودیم مثلا نباید باهاش در میافتادیم!!

اینم از خاطرات امشب ما..

تا فردا شب..منم مثه این یارو تویه چهارخونه ام ...هی خاطره یادم میاد!

۵شنبه تولدمه!! آخ جون!

  + نوشته شده دریکشنبه 18 آذر1386  ساعت 0:2  توسط حنا گلی 


 45

آخ جون ۵ شنبه کی میرسه؟ ....یادم باشه شماره حساب رو هم به دوستانی که خیلی اصرار دارند که به من کادو بدن ٬ بدم که شرمنده نشم...توروخدا بالای ۱۰ میلیون ندید...خجالت زده میشم.. دست خودم نیست از کودکی شرمو بودم!. خدائیش بچگی خیلی شرمو بودم..الان هم هستم...یه مواقع ای انقدر از یه چیز الکی خجالت میکشم که خودم به خودم پشت سر هم فحش میدم. البته در حد ..خر و الاق و اینا...چون من به این ماه ایی...دلت میاد؟ دچار خود شیفتگی ام ...وای که چه ناز ام من....ووی ووی ووی ی ی و وی ی ....

رفتم خونه مامانی ایم. فک رکنم یه خورده کنتاک شده بود ....مامانم رفته بود تویه اتاق در و هم بسته بود. داشت با خودش تنهایی تخته نرد بازی میکرد!! رفتم نشستم  پیش اش... از علی عمه ام گفتم از مشکلات اش...از اینکه از زن باباش ناراضیه....گفت به خودم هم گفته...از مامانم خواسته که به باباش زنگ بزنه بگه توروخدا بچه دار نشو....دلم میسوزه براش...به این خاطر ازش دعوت کردم بیاد که دیدم از همیشه لکنت زبان اش بیشتر شده....فردا شب میارمش اینجا..مامان ام گفت بزار بیشتر بمونه......امشب خونه ام نامرتب بود دعوت نکردم ازش. فردا میارم که بیشتر شرمنده نشم...نمیخوام تعارفات ام مثه خاله س باشه..که همه رو خونه بابابزرگ ام دعوت میکنه! اونم به زور!..خودم دعوت اش کردم...باید بیشتر نگه اش دارم...دل ام برایه علی میسوزه ولی بیشتر دلم برایه اون بچه بدبختی میسوزه که تویه یه فضایه آکنده از نفرت به دنیا بیاد.به دنیا بیاد و دائم نفرت رو تویه چشم اطرافیان اش ببینه...پدرش در زمان تولدش ۶۵ ساله است  (حد اقل)..و مادرش ۳۵ سال.....خدا رو خوش نمیاد...علی چی پس..مادر که نداره...پدرش هم زن گرفته و میحواد بچه هم بیاره. ...نمیدونم خواهر یا برادر ناتنی چه حسی داره...نداشتم...امیدوارم هیچ وقت هم نداشته باشم..ولی فکر نمیکنم حسه خوبی باشه... 

خداوند بهش صبر بده.

چی کار کنم؟ چه کاری ازم بر میاد؟ نمیدونم. ..کاش بشه کاری کرد....کاش بشه یه شب یواشکی بری سراغ این جور مردا و وازکتومی سر پایی بکنی! با اتر بیهوش اش کنی و ۱۰ دقیقه ای ...تموم...دیگه اونوقت نه علی ناراحته نه یه بچه دنیا میاد که ۱۰ جفت چشم با نفرت نگاه ا ش کنن.  چه میشه کرد؟!

برایه بقای نسله! .......کاش کاش یه راهه یواشکی بود...

برم لالا...خوابم میاد..آقای شوهر هم زل  زده داره همشو میخونه!!! وای که من چقدر دوسش دارم!!!( آخه داره میخونه!!)  بای

  + نوشته شده درشنبه 17 آذر1386  ساعت 1:55  توسط حنا گلی 


 تولد

دارم کتاب مرشد و مارگاریتا رو میخونم. قشنگه. با اینکه از کتب تخیل دار خوشم نمیاد..ول یدارم از این حا ل میکنم. این طول کشید خوندنش چون  مسافرت بودم. بعد اش هم میخوام رگتایم رو بخونم. میخوام قبل از مردن اینا رو تموم کنم!!البته ۷۵ ساله دیگه وقت دارم..

هی هی هی ...۵ شنبه تولدمه!! مبارکه انشالا!! پیر شم..۱۰۰۰ سال عمر کنم...وای که مکن چه ماه ام! هفته حنا مبارک!

  + نوشته شده درجمعه 16 آذر1386  ساعت 21:0  توسط حنا گلی 


 

وای یه لیست یافتم از ۱۰۰ کتاب که آدم باید تا پیش از مرگ بخواند

مواردی را که به صورت ايتاليک ميبينيد هنوز به فارسی ترجمه نشده اند(‌تا آنجا که من ميدانم)
چينو آچه به (1930- ) فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين (1775- 1817 ) غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس ( 1899- 1986) مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته ( 1818- 1848) بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو (1913- 1960) بيگانه : فرانسه
پل سزان (1920-1970 ) اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين ( 1894- 1961 ) سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر (1340- 1400) حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد (1857-1924 ) نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته ( 1265- 1321 ) کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز ( 1812 1870 ) آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو (1713- 1784 ) ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي ( 1821- 1881) جنايت و مکافات – ابله – تسخيرشدگان – برادران کارامازوف : روسيه
جورج اليوت (1819- 1880 ) ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون ( 1914- 1994) مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : يونان
ويليام فالکنر (1897- 1962 ) آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا ( 1898- 1936 ) قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز (1928 - ) صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا
گيل گمش ( 1800 ق.م )
يوهان ولفگانگ گوته ( 1749- 1832 ) فاوست : آلمان
نيکلاي گوگول ( 1809- 1852 ) نفوس مرده : روسيه
گونتر گراس (1927 - ) طبل حلبي : آلمان
گويمارس روزا ( 1880- 1967 ) شيطان در راه : برزيل
کنوت هامسون ( 1859- 1952 ) گرسنگي : نروژ
ارنست همينگوي (1899- 1961 ) پيرمرد و دريا : آمريکا
هومر (700 ق. م ) ايلياد و اوديسه : يونان
هنريک ايبسن (1828- 1906 ) خانه عروسک : نروژ
کتاب ايوب ( 400 ق. م ) فلسطين /اسرائيل
جيمزجويس (1882- 1941 ) اوليس : ايرلند
فرانتس کافکا (1883- 1924 ) مجموعه ي داستانها- مسخ – قصر : جمهوري چک
کاليداس ( 400- ) بازشناسي ساکونتالا : هند
ياسوناري کاواباتا (1899- 1972 ) صدايي از کوهستان : ژاپن
نيکوس کازنتزاکيس (1883- 1957 ) زورباي يوناني : يونان
ديويد. ه. لارنس (1885- 1930 ) پسران و عشاق : انگليس
هالدور لاکسنس (1902- 1998 ) مردم مستقل : ايسلند
گياکومو لئوپاردي (1798- 1837 ) مجموعه ي اشعار : ايتاليا
دوريس لسينگ (1919- ) دفترچه طلايي : انگليس
آستريد ليندبرگ (1907- 2002 ) پي پي جوراب بلند : سوئد
لو خوان (1881- 1936 ) دفتر خاطرات مرد ديوانه و ديگر روايت ها : چين
ماهابهاراتا ( 500 ق . م ) : هند
نجيب محفوظ (1911- ) بچه هاي محله ما : مصر
توماس مان (1875- 1955 ) خانواده بودنبروک – کوه جادويي : آلمان
هرمان ملويل (1819- 1891 ) موبي ديک : آمريکا
ميشل مونتاين (1533- 1592 ) مقالات : فرانسه
السا مورنته (1918- 1985 ) تاريخ : ايتاليا
توني موريسون (1931- ) عشق : آمريکا
شيکيبو موراساکي (978- 1014 ) حکايتي از گنجي : ژاپن
روبرت موسيل (1880- 1942 ) مرد بدون خاصيت : اطريش
ولاديميرنابوکف (1899- 1977 ) لوليتا : روسيه / آمريکا
حکايات نيوله س (1300- ) : ايسلند
جورج اورول(1903- 1950) 1948 : انگليس
اويد (43 ق. م تا 17 ب.م ) دگرديسي ها : ايتاليا
فرناندو پسوآ (1888- 1935 ) کتاب نا آرامي ها : پرتقال
ادگار آلن پو (1809- 1849 ) مجموعه ي داستانها – آمريکا
مارسل پروست (1871- 1922 ) در جستجوي زمان هاي از دست رفته : فرانسه
رابله (1495- 1553 ) پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو(1918-1986 ) پدروپارامو : مکزيک
مولوي ( 1207- 1273 ) مثنوي ( قرآن پارسي ) : ايران
سلمان رشدي (1947- ) بچه هاي نيمه شب : هند/ انگليس
سعدي (1200-1292 ) گلستان : ايران
طيب صالح (1922- ) کشش به سوي شمال : سودان
خوزه ساراماگو(1922- ) کوري : پرتقال
ويليام شکسپير (1564- 1616 ) هاملت – ليرشاه – اتللو : انگليس
سوفکلس (496- 406 ق. م ) اديپ شهريار : يونان
استاندال (1713- 1768 ) سرخ و سياه : فرانسه
لارنس استرن (1713- 1768 ) تريسترام شندري : ايرلند
ايتالو اسوو ( 1861- 1928 ) اعترافات زنوس : ايتاليا
جوناتان سويفت (1667- 1745) سفرنامه گاليور : ايرلند
لئو تولستوي (1828- 1910 ) جنگ و صلح – آناکارنينا- مرگ ايوان ايليچ و حکايات ديگر : روسيه
آنتوان چخوف (1860- 1904) داستانها : روسيه
هزار و يکشب (700- 1500 ) هند / ايران / عراق / مصر
مارک تواين (1835- 1910 ) هاکلبري فين : آمريکا
والميکي (300 ق. م ) رامايانا : هند
پابلوس ويرژيل (70- 19 ق. م ) انئيد : ايتاليا
والت ويتمن (1819- 1941) علف ها : آمريکا
ويرجينيا وولف (1882- 1941 ) خانم دالووي – به سوي فانوس دريايي : انگلستان
مارگريت يورسنار (1903- 1987 ) خاطرات آدرين : فرانسه 

..البته لینک اش هم کردم.:

در فهرست زير شماره‌ رديف‌هاي درج شده مربوط به شماره رديف‌هاي فهرست موجود در سايت Listology هستند كه ماخذ اصلي تهيه فهرست زير بوده است. عنوان كتابها و ناشران آن را از سايت www.ketab.ir در آورده‌ام. در مورد كتابهايي كه چندين ناشر آنها را چاپ كرده‌اند تلاش كرده‌ام تا ناشر چاپ جديدتر و يا ناشر معروف‌تر و صاحب‌نام‌تر را ضبط كنم. در بعضي موارد هم نام چند ناشر را ذكر كرده‌ام. دلم مي‌خواستم تاريخ آخرين چاپ هر كتاب را هم در فهرست بياورم كه نشد و ماند براي فراغتي ديگر.

پس اين شما و اين فهرست "220 كتابي كه بايد تا پيش از مرگ خواند":

1- هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس)
19- ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق)
50- سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)
52- شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان)
57- بي‌خبري - ميلان كوندرا (روشنگران)
63- آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)
70- تيمبوكتو - پل استر (افق)
89- ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)
90- ورونيكا تصميم مي‌گيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان)
92- خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)
93- خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)
145- عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)
155- جاز - توني موريسون (آفرينه)
189- بيلي بت‌گيت - اي.ال. دكتروف (طرح‌‌نو)
190- بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)
194- تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)
195- مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)
215- كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)
219- سه گانه نيويورك - پل استر (افق)
223- دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)
236- عشق در زمان (سال‌هاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)
242- سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)
251- سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)
252- عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
253- امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)
256- بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)
261- شرم - سلمان رشدي (تندر)
266- زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)
274- منظره پريده رنگ تپه‌ها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)
276- خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)
286- آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)
287- در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)
288- بچه‌هاي نيمه‌شب - سلمان رشدي (تندر)
294- نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)
294- كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)
300- اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)
322- آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)
331- برج - جي.جي. بالارد (چشمه)
335- رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)
324- پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)
338- آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)
346- مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)
349- سولا - توني موريسون (قله)
350- شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)
359- سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)
365- آبي‌ترين چشم - توني موريسون (ويستار)
366- ترس دروازه‌بان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)
375- سلاخ‌خانه شماره 5 - كورت ونه‌گات (روشنگران و مطالعات زنان)
389- 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)
390- آيا آدم مصنوعي‌ها خواب گوسفند برقي مي‌بينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)
393- در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)
399- صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير)
400- مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)
402- شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)
410- نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
424- شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
427- گهواره گربه - كورت ونه‌گات (افق)
433- حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)
436- پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)
439- منطقه مصيبت‌زده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)
441- هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)
445- فرني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)
448- سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)
449- موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)
462- طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)
466- بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)
468- يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)
472- همه چيز فرو مي‌پاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)
485- پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)
486- دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)
494- ارباب حلقه‌ها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه)
495- معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)
499- آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)
500- آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)
503- سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)
508- سالار مگس‌ها - ويليام گلدينگ (رهنما)
511- خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنه‌كار)
519- قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)
521- مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)
522- شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)
525- مالون مي‌ميرد - ساموئل بكت (پژوهه)
527- امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)
529- ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)
530- انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)
535- مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)
539- من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)
547- 1984 - جورج اورول (نيلوفر)
559- طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)
564- قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي)
551- جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)
569- مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)
570- لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)
579- بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)
589- جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)
592- خوشه‌هاي خشم - جان استاين‌بك (اميركبير)
574- شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير)
576- بازي مهره شيشه‌اي - هرمان هسه (فردوس)
578- برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)
587- زنگها براي كه به صدا در مي‌آيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)
599- خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)
602- تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)
603- ربه‌كا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان)
605- صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)
606- ينگه دنيا - جان دس‌پس (هاشمي)
608- موشها و آدمها - جان استاين‌بك (اساطير)
610- هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)
611- سال‌ها - ويرجينيا وولف (اميركبير)
615- داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)
619- بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه)
622- ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)
628- آنها به اسبها شليك مي‌كنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)
643- اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)
648- سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)
649- دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)
654- امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)
655- كليد شيشه‌ي - داشيل همت (روزنه‌كار)
663- وداع با اسلحه - ارنست همينگ‌‌وي (نيلوفر)
664- خرمن سرخ - داشيل همت (روزنه‌كار)
667- در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)
671- خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)
675- ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)
683- ناديا - آندره برتون (افق)
684- گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)
685- در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)
686- به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)
688- آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)
691- قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)
692- شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)
698- خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)
699- گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)
701- محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)
704- بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)
706- كوه جادو - توماس نان (نگاه)
707- ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)
714- گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)
717- سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)
722- ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)
724- روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)
726- عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)
736- چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)
741- پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)
746- روزالده - هرمان هسه (دبير)
750- مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)
757- مارتين ايدن - جك لندن (تندر)
762- پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)
765- مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)
766- مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)
780- دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)
781- درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)
782- بودنبروك‌ها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)
785- لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)
795- كجا مي‌روي - هنريك سينكويچ (سمير)
797- ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)
799- جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)
808- تس - تامس هاردي (دنياي نو)
809- تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)
813- گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)
824- ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)
825- ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)
826- بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)
829- مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)
831- جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)
837- برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)
839- بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)
840- آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)
842- خاك بكر - ايوان‌سرگي‌يويچ تورگنيف (اميركبير)
844- دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)
846- بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)
848- دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)
853- مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)
857- جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)
858- تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)
861- ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)
862- ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)
863- زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)
866- سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)
867- جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)
868- آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز)
871- يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)
873- بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن)
874- پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)
875- سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)
876- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)
879- آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)
883- داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)
884- ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)
886- مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)
891- ويلت - شارلوت برونته (پيمان)
893- كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)
896- موبي‌ديك - هرمان ملويل (اميركبير)
898- ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)
902- بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه)
903- آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)
904- جين اير - شارلوت برونته (جامي)
906- كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)
908- سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)
912- آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)
918- اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)
920- بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)
921- اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)
922- گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)
923- سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)
930- آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)
933- وسوسه - جين اوستين (اكباتان)
936- اما - جين اوستين (فكر روز)
937- پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)
938- غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)
940- عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)
953- زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)
955- اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)
959- رنج‌هاي ورتر جوان - يوهان ولف‌گانگ فون گوته (موسسه نشر تير)
966- اميل: رساله‌اي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)
967- برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)
970- كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)
975- سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)
983- سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)
987- رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)
992- دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)
996- هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)
1001- حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس)

 

  + نوشته شده درجمعه 16 آذر1386  ساعت 20:17  توسط حنا گلی 


 44

من اومدم. سلام.

خوش گذشت. جایه همه گی خالی. رها خانوم نیومد.سپیده و علی و مهتاب و اشکان من و آقای شوهر. خوش گذشت...مهی  وقتی آواز خوندیم گریه کرد. ! وای که چقدر کبابا خوردیم....

آهای میمون ها....پول دنگ پسته مو هم حساب کنید.گامبو ها همشو خوردید....عجب ا....

سپیده همچنان با مادرش قهره. تصمیم نداشتم که بیاد..چون جا هم نداشتیم . ولی رها گفت که نمیاد. بعد دایی عزیزم هم یه اس ام اس تهدید آمیز برایه سپیده بیچاره فرستاد به این مضمون که این پنج شنبه جمعه بیان آشتی کنید دیگه هم تکرار نشه والا دود اش تویه چشم خودتون میره!!!!! انقد از این حرف ناراحت شدم که نگو...گفتم هر طور شده اینا رو هم میبرم شمال تا ببینم میخوان چه دودی بلند کنن..میمون. هر چی دهنش درومده گفته حالا هم میگه که بیان آشتی..خودش هم نمیگه مخ دایی مو خورده که دایی ایم بگه....

خلاصه. خوشیدیم. دست دوست بابای مهی بابت یه چیزی درد نگنه! چقدر خوشمزه بود!!

جایه رها خالی بود.

ظهر هم یه راست رفتیم خونه بابابزرگ ام ناهار. وای که چه قورمه سبزی خوردیم.

باز هم از این باغ یه بری رسید!! تصادف ! ماشین داغون شد ه میگن..ولی شاسی اش جا نخورده..خدا رو شکر آقای شوهر مجبورشون کرده بود که بیمه بدنه بکنن. ولی خوب پوله جرثقیل و اینا که دیگه از جیب میره. همه اینا هم از سر هوس یه نفره. که هیچ وقت هم هیچ کدومشون  متوجه نمیشن که بابات هوس هایه این آدم چقدر خسارت دادن. البته خیلی خودشون نمیدن. ما بیشتر خسارت میدیم!الان همین هزینه رو میدونم که ما هم متقبل خواهیم شد.. نمیدونم شاید دارم تند و میرم و پیشداوری میکنم. ولی تا بحال که چنین بوده. من بعد اله و اعلم.

خسته ام . خوابم میاد. ولی دلم نمیاد که بخوابم . این ساعت خوابیدن بد تر از خستگیه. آقایه شوهر رویه تخت خوابیده. این اتاق گرمتره. اتاقه خودمون شوفاژو باز کردیم. باید درست اش کنیم. آقای شوهر گفته خودم میکنم! ببینیم چی میشه!

  + نوشته شده درجمعه 16 آذر1386  ساعت 19:53  توسط حنا گلی 


 43

سلام. اومدم.

اتاق رو تغییر دادم. سیم تلفن نمیرسه به کامپیوتر!  یه دستم کیس است و یه دستم رویه کیبورد که نصفش رویه هوا!!

سفر خوبی بود..آخراش از ته دل قهقهه میزدم..آخیش چند وقت بود از ته دل به یه چیزه خیلی بیمزه نخندیده بودم!

خونه بابام و مثله دسته گل کردم!! ۲ روز تمام صبح تا شب داشتم خونه تمییز میکردم . مامانم میگه فایده نداره در عرض یه هفته همون  آش و کاسه است!! به بابام گفتم اگه کثیف اش کنی .....(دیدم چیزی برایه تهدید ندارم!!) بازم تمییز میکنم!!!!!!

اومدم اینجا هم دیرزو تمام اتاق رو بردم بیرون و یه تخت اضافه کردم که رخت خواب ها رو رو ش گذاشتم..بعد تمام کتابخونه رو خالی کردم و جابجاش کردم و دوباره کتابا روچید.م...خلاصه کمر ام تعطیل شده!کلا تعطیله!! عین پیرزنها نه میتونم بخوابم نه بشینم نه راه برم..نمیدونم چیکار باید بکنم.

دیشب خوابیدم دیگه نتونستم تکون بخورم!!با سلام و صلوات و کولی و اینا رفتم گلاب برویه همه دستشویی.

فردا میخوایم بریم شمال! روم نمیشه بگم میخوام برم مسافرت!!

این همسایه ما هر دفععه براش سوغات میبرم چشماش گشاد میشه!! میگه باز خوبه شما مسافرت میرید!! نمیدونه من بچه سفر ام!!

برگشتم  آپ میکنم. تولدم هم هفته دیگه است..شماره حساب میدم که زیاد زحمت نشه براتون.

کاشکی یه نفر ادم خوب پیدا میشد یه ۱۰۰ میلیون میداد میگفت کادو تولدت!! انقده خوشحال میشدم!هیچ وقت این اتفاق رو فراموش نمیکردم!

علی عمع رو هم با خودم اووردم . پسر خوبیه..دلم براش میسوزه. ماد رنداره.  این زن بابا هه هم برایش زیاد دل نمیسوزونه...دیدم انگار باهاش کنتاکه .بهش گفتم بیاد که شاید آب و هواش عوض بشه ..زیاد حرص نخوره.

زنیکه حامله شده!!!ولی ۳ ماهه که بوده بچه افتاده..خیل یزشته مرد ۶۵ ساله بچه دار بشه! الاق باید بفهمه که وقتی زن مردی میشی که ۶۵ ساله اش  و ۵ تا پسر داره و ۴ تاش عذب ان و تویه خونه ان بشی نباید دیگه بچه بیاری...هی هم میومد تعریف میکرد!!! کف کده بودم گفتم چه رویی داره...علی هم از این ناراحت بود میگه دیگه بچه واسه چیشه!!

اه اه اه...یه چیزی بگم؟   بچه اش که افتاده ..گذاشته که بندازه سطل آشغال....گربه اومده خوردتش!!!!!!!!!!!!۱ اه اه اه اه اه اه...حالم بهم خورد...اینو برام تعریف میکرد غش غش هم میخندید!!!! خیلی شاده زنک!

اه اه اه

ایمان هم همون روز رسیدیدم مینا رو برده بود بیمارستان که بچه بیاره..اونم بچه اش بدنیا اومد ولی انقدر دیر شده بود که بچه خفه شد!! عمه عزیز یه جورایی ته دلش شاد بود!!!! خلاصه ناراحت بودن ..بهش ون گفتم بابا بیخیال از  ما یاد بگیرید..چه خبره زود بچه دار میشید ..ما که قبل از شما عروسی کردیم ....نمیدونم بابت بچه ۱ روزه آدم باید تسلیت بگه؟ من که ناراحت نشدم ..گفتم بابا وقت زیاده....نمیدونم شاید چون نمیدونم چه حسیه ناراحت نشدم. به هر حال...خبر زیادبود...

۲ تا علی های عمو هام هم طلاق گرفتن!!!!! فکر کنم یه بیماریه!

  + نوشته شده درسه شنبه 13 آذر1386  ساعت 15:33  توسط حنا گلی 


 42

بلاخره رفتیم خونه مهی.!! آخیش راحت شدم..واسه اینکه گفتم نکنه چیزی داره میخواد ما نبینیم!!..آقای شوهرم حالش بد بود ولی اومد (منت نمیزارم ا..نه اصلا!).. شلم بازی کردیم و حکم...خوب بود...خوش گذشت

دیشب خواب دیدم بچه دار شدم..اولش بچه پسر بود همه میگفتن دختره هی من میگفتم بابا جونم این پسره میگفتن نه این دختره ..هی همه ازم قرض میگرفتن برن با ش بازی کنن..من هم میدادم..بعد گفتم بابا بزارین براش اسم انتخاب کنم..اونا میگفتن صبا!! من هم گفتم نه یا مزدک یا مازیار! بعد دیدم اینا دوتاش تیه فامیل ان با هم هم برادرن..گفتم خوب پس میزارم مانی..بعد گفتم که آخه من از مانی خیلی خوشم نمیاد ..ولی دیدم دیر شده!!(حالا چرا نمیدونم..شاید چون بچه حدود ۳ ماهش بود) گذاشتم مانی تا بعدا بهش عادت کنم...اولش هم دختر بودا...نمیدونم یهو چی شد!

باید برگشتم اسمم و بنویسم کلاس زبان..این برنامه مهاجرت هم ما رو از کارو کاسبی انداخت!..بای تا ۱۰ روز بعد...

منو فراموش نکنید!!

منو لینک کنید!

به من هم سری بزنید!
بای بای

  + نوشته شده دریکشنبه 4 آذر1386  ساعت 0:35  توسط حنا گلی 


 41

آهای..مهی. خوب واسه چی نقاب  میزنی؟ واسه چی  نقش بازی میکنی...بازی نکن تا ما هم عادت کنیم.  در ضمن ما هم میخوایم بیام خونتون امشب .به من چه در و باید باز کنی.

خوبی؟!!

  + نوشته شده درشنبه 3 آذر1386  ساعت 20:25  توسط حنا گلی 


 40

فردا میریم. من و آقای شوهر...دلم میگیره!! من خر تا یه مسافرت نمیتونم برم بعد نمیدونم چطوری میخوام برم چند سال خارج زندگی کنم!! ببین با ما چه کردن!!

فردا برم دیگه نمیتونم آپ  کنم تا حدود ۱۰ روز...دوستان ام نگران ام نباشید . من خوبم .البته اگه تونستم از کامپیوتر علی عمه ام آپ میکنم....منتها قول نمیتونم بدم.

دلم باسه همه تنگ میشه. مواظب همدیگه و خودتون باشید.

در مورد مهی جون .... خره من سالگرد عروسی خودم هم یادم میره چه برسه به تو...اون سپیده خود شیرین از کجا خودشو رسونده خدا میدونه!! ....در ضمن ...باور کن سرم هم شلوغ بود. اول رفتم خونه بابابزرگ ام واسه بای بای. بعد خونه مامانم و سیاوش و درددل هاش.. بعد امید گیر داد من ماشین سر تراشی میخوام . بعد  اومدیم خونه دایی و زنداییم اومدن...بعد امید اومد. بعد هم ساعت ۱۱ رفتن..بعد آقی شوهر تعریف خاطرات شو کرد!!! تو که میدونی خاطرات آقای همسر خیلی مهمه!! خداییش اینا رو دفعه اول بود شنیده بودم!! تا ساعت ۱ ...بعد هم لا لا.

قصدم از گفتن اینا توجیح کردن نیست. منتها تو که میدونی . من یه بار تولد آقای شوهر هم یادم رفت!!! هرچند تا ظهرش یادم بود ....سورپرایز هم براش داشتم...ولی بعد چنان دعوا ی همسایگی بالا گرفت که من اسم خودم هم یادم رفت!! تنها چیزی که یادم بود سنگ و خون . فحش و کتک بود!!! این وسط اگه یادم هم میومد و مطرح میکردم فکر کنم همه دسته جمعی با سنگ و کلوخ به سمت من میومدن!!! من هم برای نجات جونم ناخوداگاه فراموش کردم!!

رها جونم تقصیر تو نبود که ...ببینم اگه مثلا من مشکلاتمو بگم و تو ناراحت بشی من باید عذاب وجدان بگیرم؟!! البته که میگیرم ولی باید حتما حتما بگم چون تو دوستمی ...چشمت کور دندت نرم باید به حرفام گوش بدی!!!! البته نه به این شدت ولی خوب...آره دیگه!!

مهی جون چند دفعه اومدم همین دیروز البته نه واسه تبریک..واسه احوالپرسی بهت بزنگم ..خوب گفتم شاید ضایع باشه که بزنگم انقدر...همونطور که خودت گفتی من سال تا سال زنگ  نمیزنم چطوری این هفته ۲۰ بار زنگیدم ...به هر حال  گمراه کننده بود...گفتم به حال خود باشی.. همین..... میمون!!
در ضمن وقتی عصبانی میشی چه گو... میشی!! ااوه اوه!!! باز من رو میشه با یه من عسل خورد تو رو هیچ!!!!
.... بیا بهت یه آهنگ از سلن دیون بدم..... به زبان فرانسوی میخونه یه کلمه هم ازش نمیفهمم ولی میتونم باش دو تا بشکه آبغوره بگیرم!!

ما داریم میریم به هر حال!!  خوبی بدی دیدی ببخش!!!!! هرچند من به این زودیا نمیمیرم..منتها شما ببخشید..

فهمیدم چت شد یهو چت کردی ..انتظار داشتی لا اقل یکی از ما بدونه که فرداش سالگرد عروسیته.!!! ولی ما هم همه از بیخ عرب!!! آخی چی کشیدی خواهر!!!!خدایش هم برات دلم میسوزه و میبینم که خداییش من یکی چقدر دلت رو شکوندم!!!! یادمه اون سالی هم که اصفهان بودم یادم رفت تولدت رو البته روز بعدش یادم بود ولی تلفن های تمام دانشگاهم.ون قطع شده بود....بچه های خوابگاه هم با من قهر بودن موبایلشونو نمیدادن!!!.. ولی خوب بعدا اینا خاطره میشه میخندیم!!!!! (میدونم الان داری کله منو میکنی!)
اینم از این....شاید بازم شب آپ کردم!

 

 

  + نوشته شده درشنبه 3 آذر1386  ساعت 14:35  توسط حنا گلی 


 39

دیروز دوستان خزوخیل ام اومدن. جریانات رو برای هم تا تونستیم تند و تیز تعریف کردیم.مهی بیچاره چه هفته رو گذرانده بود . خدا کمک شون کنه. به همشون...و رها...رفت تویه اتاق برای مهی حرفید. صبح هم ساعت ۹ رفت منم خوا ب بودم نتونستم ازش درست خدافظی کنم.همیشه میکم دفعه بعد عین آدم زود پا میشم و درست بدرقه اش میکنم ..ولی باز هم همان آش و همان کاسه....رها جونم ببخشید .

در ضمن رها و مهی هی میرن تویه اتاق منو میزارن به کار کردن ....الاقها  با من نمیحرفن......مدیونه هفت جد و آبا ام اید اگه اونی که به هم گفتید به من نگید!!! این مدیونی رو تازه یاد گرفتم . همسایمون زن و شوهری دعوا کردن ...صدا شون اومد ..منم اینا رو شنیدم و یاد گرفتم. آخه من خیلی تیز م و حرف و تو هوا میقاپم!! (آره؟)

امشب بعد از رفتن سیما اینا رفتم پیش  مامانیم ..سیاوش شروع کرد از خاطرات کودکی و سختی ها و مشکلاتمون گفتن! آخی دلم براش هلاک شد....نمیدونم چرا وقتی آقای شوهر از خاطرات سختی که تویه دوران جنگ میکشیدن رو تعریف میکنه من دلم نمیسوزه براش...کلا من هیچ وقت به آقای شوهر ترحم ندارم و دلم براش نمیشوزه..شاید واسه همینه که باهاش ازدواج کردم٬  ولی وقتی سیاوش یا بهاره میگن من همیشه دلم ریش میشه براشون. که کاش من میتونستم براشون کاری کنم. یا نمیدونم ازشون فرار میکنم که احساس نکنم باید براشون کاری کنم......کلا خودمو مسئول همه این اتفاقات میدونم ...داستایوفسکی میگه ما در مقابل همه کس و همه چیز مسئولیم....و من دهنم سرویس شده بسکه مسئول بودم و حرص خوردم و فکر کردم که حالا من باید چه کنم..از من چه کمک ای بر میاد.

البته در مورد خاطرات بگم که در حاله حاضر همه اینا با خنده و شوخی و قهقهه همراه بود...انقدر که از چشم هممون اشک درو مده بود..

شب پیش سیاوش دوشتانش پیشش بودن و تا ساعت ۶ صبح داشتن خاطره تعریف میکردن.

یکی از دوستاش فرزاد تمام دبیرستان عاشق دختر همسایه بوده ۴ سال تمام خونه هاشون روبرویه هم بودن و پنجره اتاقهاشون روبرویه هم بوده ..تمام مدت اون از پشت پنجره به دختره دل بسته بوده. حتی اسم دختر رو تا ۲ سال نمیدونسته ..تا اینکه شانسی دختر تویه کلاس زبان خواهر فرزاد میره و میفهمه که اسمش شهرزاده...پسر تمام روز در و رویه خودش قفل میکرده و از پشت پنجره تکون نمیخورده که مبادا یه ثانیه از دیدن دختر رو از دست نده. در تمام این مدت هم نه حرفی نه اشاره ای و نه کلامی رد و بدل نمیشه . سال ۴ ام بوده که خانواده فرزاد تصمیم میگیرن که برن یه مسافرت ۳ روزه شمال. فرزاد هم قبول میکنه که بره . تمام این سه روز رو به شوق اینکه زود برگرده و بره پنجره رو باز کنه و دختر رو ببینه میگذرونه . روزه آخر دل تویه دلش نبوده..وقتی میرسن خونه میدوه و میره تویه اتاق درو قفل میکنه ..پرده رو میزنه کنار.......................... پنجره روبرو خالی بوده! تا ته خونه هم معلوم بوده! تنها چیزی که دیده میشده دیوار بوده و دیوار و دیوار!

......

به سیاوش گفتم خوب داداشی جان تو هم از خاطرات عشقی ات بگو! ...گفت نه!! تویه دلم گفتم بیچاره میدونه اگه دهن باز کنه خودم یکی جر اش میدم!! (غلط کرده دختره!!)

میخوام یه روز شروع کنم مثله من فقط یک زن ..خاطراتی که یادم میاد رو بنویسم..مشکل اینه که به جاهی دردناکش که میرسم چنان میرم تویه حس که حال بیا د یکی حاله منو جا بیاره!

و البته خاطرات من و  آقای شوهر...................

مهی میدونی؟ تا شوهرت اوومد بغض کردی و قیافه گرفتی و نارحتی کردی؟ شاید من هم از این کارا میکنم..ولی درست نبود.....اونم خسته بود از سر کار اومده بود..اونم تفریح نمیکنه.اونم زمانی نداره که خوشی ببینه.تقصیر ما اینه که انتظار داریم از شوهرامون...میخوایم که ...نمیدونم چی میخوایم.....توجه..محبت؟...عشق؟   به هرحال قهر رو خوب بلدیم!  یه جاهایی هم بیراه میریم....نمیدونم چمونه.. خدا کنه خوب بشیم.

  + نوشته شده درجمعه 2 آذر1386  ساعت 23:4  توسط حنا گلی 


 38

امروز دختر سبزی فروش بودم.پاک کردم شستم خورد کردم بسته بندی کردم  تمامه خونه رو شستم! بعد رفتم پیش مامانی ایم ..اونجا هم خورد کردم و شستم!! تمام دستم سبز شده! حسابی زن شدم!میخوام شنبه برم .اگه برم دیگه به سالگرد عروسی امیر نمیرسیم!! خیلی دلم جشن و عروسی میخواست . ولی کی این آقای شوهر ما رو راضی کنه؟!هی هی ....

دوباره یه سری مسایل رو ب آقای شوهر بررسی کردم...میگه تو راست میگی و من هم دیگه این کارار رو نمیکنم! منتها هردفعه مدل اونا عوض میشه .اونا هم اینکاره ان! بلدن چی کار کنن که این به سازشون برقصه! وای خدایا ..چه فکر میکردم ...یادمه همیشه تویه رویاهام میگفتم اگه مثلا ۱۰۰ میلیون داشته باشم ۱۰ میلیو نو میدم به ....... ! ول یحال میبینم .....تومن بدهی دارم و حدود ۱۰ تومن دادم به .... بعدش هم دو قورت و نیم باقیه و دائم گوشزد میشه که ما کاری انجام نمیدیم و اونا ارزش بانی و پگی رو هم برامون ندارن!جالبه ..

هی خدایا کی میشه اینا تموم بشه؟ اوف ف ف ف ف

کمک خدا جونم.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 1 آذر1386  ساعت 1:13  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM