|
سلام. اومدم.
اتاق رو تغییر دادم. سیم تلفن نمیرسه به کامپیوتر! یه دستم کیس است و یه دستم رویه کیبورد که نصفش رویه هوا!!
سفر خوبی بود..آخراش از ته دل قهقهه میزدم..آخیش چند وقت بود از ته دل به یه چیزه خیلی بیمزه نخندیده بودم!
خونه بابام و مثله دسته گل کردم!! ۲ روز تمام صبح تا شب داشتم خونه تمییز میکردم . مامانم میگه فایده نداره در عرض یه هفته همون آش و کاسه است!! به بابام گفتم اگه کثیف اش کنی .....(دیدم چیزی برایه تهدید ندارم!!) بازم تمییز میکنم!!!!!!
اومدم اینجا هم دیرزو تمام اتاق رو بردم بیرون و یه تخت اضافه کردم که رخت خواب ها رو رو ش گذاشتم..بعد تمام کتابخونه رو خالی کردم و جابجاش کردم و دوباره کتابا روچید.م...خلاصه کمر ام تعطیل شده!کلا تعطیله!! عین پیرزنها نه میتونم بخوابم نه بشینم نه راه برم..نمیدونم چیکار باید بکنم.
دیشب خوابیدم دیگه نتونستم تکون بخورم!!با سلام و صلوات و کولی و اینا رفتم گلاب برویه همه دستشویی.
فردا میخوایم بریم شمال! روم نمیشه بگم میخوام برم مسافرت!!
این همسایه ما هر دفععه براش سوغات میبرم چشماش گشاد میشه!! میگه باز خوبه شما مسافرت میرید!! نمیدونه من بچه سفر ام!!
برگشتم آپ میکنم. تولدم هم هفته دیگه است..شماره حساب میدم که زیاد زحمت نشه براتون.
کاشکی یه نفر ادم خوب پیدا میشد یه ۱۰۰ میلیون میداد میگفت کادو تولدت!! انقده خوشحال میشدم!هیچ وقت این اتفاق رو فراموش نمیکردم!
علی عمع رو هم با خودم اووردم . پسر خوبیه..دلم براش میسوزه. ماد رنداره. این زن بابا هه هم برایش زیاد دل نمیسوزونه...دیدم انگار باهاش کنتاکه .بهش گفتم بیاد که شاید آب و هواش عوض بشه ..زیاد حرص نخوره.
زنیکه حامله شده!!!ولی ۳ ماهه که بوده بچه افتاده..خیل یزشته مرد ۶۵ ساله بچه دار بشه! الاق باید بفهمه که وقتی زن مردی میشی که ۶۵ ساله اش و ۵ تا پسر داره و ۴ تاش عذب ان و تویه خونه ان بشی نباید دیگه بچه بیاری...هی هم میومد تعریف میکرد!!! کف کده بودم گفتم چه رویی داره...علی هم از این ناراحت بود میگه دیگه بچه واسه چیشه!!
اه اه اه...یه چیزی بگم؟ بچه اش که افتاده ..گذاشته که بندازه سطل آشغال....گربه اومده خوردتش!!!!!!!!!!!!۱ اه اه اه اه اه اه...حالم بهم خورد...اینو برام تعریف میکرد غش غش هم میخندید!!!! خیلی شاده زنک!
اه اه اه
ایمان هم همون روز رسیدیدم مینا رو برده بود بیمارستان که بچه بیاره..اونم بچه اش بدنیا اومد ولی انقدر دیر شده بود که بچه خفه شد!! عمه عزیز یه جورایی ته دلش شاد بود!!!! خلاصه ناراحت بودن ..بهش ون گفتم بابا بیخیال از ما یاد بگیرید..چه خبره زود بچه دار میشید ..ما که قبل از شما عروسی کردیم ....نمیدونم بابت بچه ۱ روزه آدم باید تسلیت بگه؟ من که ناراحت نشدم ..گفتم بابا وقت زیاده....نمیدونم شاید چون نمیدونم چه حسیه ناراحت نشدم. به هر حال...خبر زیادبود...
۲ تا علی های عمو هام هم طلاق گرفتن!!!!! فکر کنم یه بیماریه!
|