تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 78

رفت....سفرش به خیر و سلامت...زنگیدم ۲ بار ولی خیلی صداش گرفته بود..گفت خسته ام...نمیدونم چش بود..بابام هم گوشی رو گرفت و از خودش تعریف کرد!..

امروز را کلا خونه بابابزرگ ام بودم...خوب شد اونجا بودم تنهایی رو نفهمیدم..ولی الان برگشتم..مامانیم هرچه گفت شب بیا خونه ما من نرفتم!!..و الان اینجا دارم دق میکنم از تنهایی....واسه خونه اومدن ام کردم دارم...صبح که به مامانیم زنگیدم ..سیاوش از اون پشت داد میزد میگفت ..اون خونتون چی داره اکه ازش دل نمیکنی؟؟...نمیدونم چی داره....

هیچ جا خونه خوده آدم نمیشه...وای..

هرچه با این پرینتر ام ور میرم درست نمیشه...باید ببرمش نمایندگی اچ پی...

خواب ام میاد ..و نمیشه خوابید..

تنهایی سخته!

فردا میرم برایه دفترچه...

باز هم بیحال ام..

احساسه گناه دارم

شاید باید شب میموندم خونه مامانیم

اه ...تنهایی....

  + نوشته شده دریکشنبه 30 دی1386  ساعت 0:31  توسط حنا گلی 


 عزیمت

شویم میرود...۴ ساعت دیگه میره...خداوند به همراهش..باز هم سختی شروع شد!!! خداییش خیلی سخته..یه روزش هم تعطیله! من تاحالا تویه تعطیلی بدونه اون نبودم!...دلم واسش میتنگه...همیشه وقتی میره زمان رو میکشم...تابگذره...فقط میخوام بگذری...کاش زود بگذره...

دیشبیه خونی مهی بودیم ...با رها..گپ ایدیم...حرفیدیم...خوشیدیم..

ظهر هم برگشتم ...خونه ..سبزی پولو با ماهیچه خوردیم ...جایتان خالی....و الان ساعت ۱۲ و نیمه شب..شوهر عزیزم باز هم هوس سبزی پولو کردن!!! و چون میدونه این شبا خیلی عزیزه و هر چه دلش بخواد فراهم میشه...هوسها میکند!...من هم برایش پختم...نوشه جانش ....گوشت بشه به تنش....دنبه بشود به تنه مهتاب!!!!!!....(تا چشمانش دراد!)..

امروز باز هم چند بار گیریه کردم(خودم عمدا نوشتم گیریه...این غلط دیکته نیست!)...چونکه هی دلم واسه شوهرم تنگ میشد..کاش زود بیاد!!(هنوز نرفته!)..

رفتیم خانه دایی ع....بابابزرگ تهرانی آمده بود..من هم نقله مجلس بودم!!! هی  ..هرچی میگفتم خیلیها میخندیدن!!منم تا حدودی داشتم گوه میشدم که پا شدیم اومدیم!!!داشت جو میگرفتم ...میخواستم پاهامو بزارم پشته گوشم...و رویه دستام راه برم!!که بیشتر بهم بخندن!! نه یه وقتی فکر کنید که عدم توجه دارم ها....نه ففقط فعلا افسردگی دارم....

شویم مخالف دارو خوردن ام است...باید با مانی جان مشورت کرده و رایه نهایی را اعلام کنم!

هی چه کنم...زندگی.....

هنوز دفترچه نخریدم...با مهی میخوایم یه رشته در دارقوز آإاده سفلا ثبته نام کرده..و بعد انتقالی بگیریم بیام وره دله شوهرانمان بنشینیم... نمیدونم میشه یا نه...

منه خررررررررررررررررررررررررر...باز هم جولویه همه گفتم که چه میخواهم بکنم!! ناهید .چ  هم مثله شیطان نگاهمان میکرد...میخواستم نگم ....این خاله ما خوده شیپورچی تشریف دارن...آروم بهش گفتم چنان فریادی گشید....دیدم مامانم هم دس نداشت که من انقده هول بازی در بیارم...چه کنم..هول ام...وقتی خدا صبر میداد من اونجا نبودم...تویه صفه عقل و درایت و شعور بودم!!!!(بودم دیگه ...الکی که نمیگم..

امشب وبلاگه کسی رو وقت ندارم بخونم...

تا بعد... بای

  + نوشته شده درشنبه 29 دی1386  ساعت 0:45  توسط حنا گلی 


 77

امتحانه رو دادم...خیلی سخت بود...مثه خر هم خونده بودم! نتیجه میگیریم از این به بعد نخونیم!...

البته دو تا بخش از ۵ بخش رو درس نداده بود!...به هر حال شاید بازم تاپ بشم..خدا رو چه دیدی؟..

بعدش رفتیم دکتر..ساعت یه ربع به ۹ نوبت داشتم ساعت ۱۰ و ربع رفتیم تو...خیلی با من حرف نزد...بیشتر با شوی ام صحبت کرد..که البته بهش سپرده به من نگه!! ببینم شویم تا کی طاقت میار نگه...

آخه شوهر من اینکاره نیست...! منظورم اینه که  بچم حرف تو دلش نمیمونه.خلاصه فردا هم بهم نوبت راوانپزشک داد...باید ببینم اون چی میگه...

من از شوهرم به غیر از محبت حمایت هم میخوام..

روزهای ه زیادی رو از دست دادیم..الکی الکی...از رویه نادانی..و عدم آگاهی..از رویه ترس ..شاید بگید حیا..حجب...اینا مسخره ترین چیزایه دنیاست...

آدم بی حیا زندگی خوشی داره...به هر حال ..حداقل اش اینه که میدونه ایراد از خودشه!!! نه از بقیه که کاری از دستش بر نیاد.

بگذریم...

ساعت یه ربع به ۱۱ رسیدیم خونه...شروع کردم شام درست کردن...شوید باقالی پولو با فیله مرغ...ساعت ۱۱ و نیم سفره هم جمع شده بود....

به من میگن ستی سه سوت!!
شویم شنبه میره!...دلم باسش تنگ میشه...اونم حالاکه کلی عشقولی شدیم با هم..البته من همیشه وقتی نیست ..خیلی خیلی احساسه تنهایی میکنم..خیلی دلم باسش میتنگه...

بهاره و بابام هم باهاش میرن! این بهاره مارمولک ..آخر سر از بابام پول گرفت که باهاشون بره! منعمرا بتونستم چنین خرجهایی بتراشم....خیلی خوبه که میتونه مقاصدش رو پیش ببره...

من روم خیلی کمتر از این حرف هاست...وقتی کسی بهم میگه نه ....به هیچ عنوان رم نمیشه دوباره درخواست کنم...چه برسه یکی صداشو واسم ببره بالا....دیگه دورو دیارش پیدام نمیشه....

ایتن از ما...فردا ساعت ۱۱ نوبت دکترمه..شب هم خونه مهی دعوتیم...شاید یه راست برم پیش اش...قبل اش هم باید بزنگم!!! دیگه بزرگ شدم!
..

یه سئوال.......: من افسردگی دارم؟..معلومه؟

بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 27 دی1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 76

از ساعت ۷و ۳۰ تا الان کله ام تویه کتابه! وای که چقده مطلب داره این کتابه...نمیدونم میرسم دوره کنم اش یا نه.....تازه یه درس از دو درس رو خوندم...تازه فردا ساعت ۵ هم باید برم امتحان بدم...بعدش باید یه مطلب هم بنویسم....آخه این خانومه ما اصلا مطلبه جالب نمیده...رجع به این مطلب باید کلی فکر کنم..تازه من با این مشکلی که دارم حتما باید در آخر به مامانم یا بهاره زنگ بزنم!!...مشکل ام میدونی چیه؟....دیکته!!!! باور کن انقده کلمه خوب خوب بلدم ولی از اونجایی که دیکته هیچ کدومو بلد نیستم ..همش از کلمات عادی استفاده میکنم..(دیکته فارسی مو دیدید؟!!!! خود بخوانید حدیث مفصل!.)..و تازه اون هم غلط قولوط.......خلاصه بسیار کار باید کردی!!! ادبی نوشتم!...

امروز هم نرفتم خونه مامانیم..بسکه سرده و امتحان دارم....مانی جونم ببخشید..میام به زودی میام..دیشب پشت پولیور شوهری تموم شد...

فردا شب نوبت دکتر روانشناس دارم...با شوهری قراره بریم...آقامون اخلاقش خیلی خوب شده.(ماشااله)!..فکر کنم از جنم منه!!!! بسکه من جنم دارم!..

به بابایی ایم زنگیدم گفتم که تو هم ترسویی!! دکتر گفته ...گفت دکتر غلط کرده!!!!(دارید برخرد روشنفکرانه با علم جدید رو؟!!)  ...مامانم میگه الا ن بر ضده خودت استفاده میکنه!!

یهو میاد واسه من الان قاطی میکنه و شجاع میشه واسم که بهم ثابت کنه دکتره غلط کرده !!!

خدایا شکرت..

بهمن ماه میخوام برم که شاید بتونم یه وامی بگیرم...باید برم ..بسیار بسیار نیاز مندیم!! ..نیازمنده وامه ها!
مهی به سپیده گفته ۵ شنبه تشریف بیارن خونشون ..گفته تولده بابامه!!!!!!!!!!!!!!..عجب چیزایی مد میشه بعد از دهه ۵ ام زندگی آدمهما!!!!. آمی جون لابد میخواد کادو بده!! حتما  یه دور از اون رقص هایه کلک و پر کن هم میخواد ارائه بده!!!.....(طریقه رقص آمی: بالا تنه ۴۵ درجه عقب تر از پایین تره....پاها ۱۷۰ درجه باز.....حرکته دست ها از هم عرضه شونه ها شروع میشه و آروم آروم میاد پایین و بعد از برخورد با زمین ..یهو میره بالا !!بعد یه پا بلند میشه و یه بشکن زده میشه...به همین طریق اونکی دست هم انجام میده....ترجیح ان همراه با یه مرد ه غریبه این رقص انجام میگیره!!).هی بیخیاله مردم...خودمو عشق است...

شوهری بهم گفت که در حق تو و مهی بی انصافی شده!!!!! این گفتار بسیار بسیار برام ارزشمند بود....حد اقل فهم این موضوع و اعترافش هم خوبه!

فردا باید دفترچه کنکوره آزادو بخرم.. میخوام مهندس بشم!

وای من باید تاپ بشم...

باید روده درازی رو بزارم کنار برم پایه درس ام!!!!!(مهی جان میدنم داری تویه دلت فحش میدی ...ولی چه کنم من عوض شدم!!!! خر خون ندیدی تا حالا؟!!..ولم کن دیگه ..اه ..ببین زیاد گیر بدی ۵ شنبه نمیام !!( گوه میشویم!!))

بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386  ساعت 0:41  توسط حنا گلی 


 شعر!!

شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم ؛
دو نفر را یک جا !!
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم ...

 

 

شعر اقوام آذری - برگردان  : رسول  یونان

  + نوشته شده درسه شنبه 25 دی1386  ساعت 0:27  توسط حنا گلی 


 75

چقده سررررررررررررررررررررررررررررردددددددددددددددددددده ه ه ه ه ه ه !!!!!!!!!

 خوب شد موهامو کوتاه کردم...واسه اینکه چتریش میاد رویه پیشونیم و مثه هد بند میمونه...

رفتیم کلاس...خیلی این خانوممون بیحاله! اصلا حالنمیده...نمیدونم خیلی بیمزه و کم اطلاعاته...چپ و راست هم به این پسره بهروزه گیر میده! ...کلا به پسرا گیر میده..نمیزاره بیچاره ها حرف بزنن...اون یکی بهزاده که خودش هم یه مقدار اعتماد به نفس اش کمه...بیچاره هی میپیچه به خودش!! من قرمز میشم ولی خانوممون هی بازم بهش گیر میده...

به همه اهالی علم و ادب توصیه میکنم دیکشنری جدید لانگ من رو بخرن! عالیه! بهترینه ...ماله ۲۰۰۵ ..محشره..اسمش هست LONGMAN   dictionary of Contemporary English    از این بهتر نمیشه..هم مثه لکسیکونه واسه سنونیم و انتونیم...هم مثه وبستره در رابطه با ریشه کلمات.....تمرین داره...سی دی اش که خیلی مجهز تره..تمرین برایه نوشتن.. برایه تمرینه لیسنینگ و تمرین دیکته...حتی سئوالات آماده داره برایه معلم ها!!...۱۳هزارو ۵۰۰ تومنه....میتونه هدیه خوبی واسه کسی که کلاس زبان میره هم باشه...امتحان کنید.....

نه فکر کنید که من دختره لانگ من هستم ا!!! نه عموم هم نیست! ..ما فامیل مون یه چیزه دیگه است!

جلسه بعد نیم ترمه..میخوام سنگ تموم بزارم...از الان تصمیم دارم تاپ بشم!! من تاپ خواهم شد!

موهام محشره!! بسکه نازم ...نازه نازه .....

خونه مانیم نرفتم..بسکه سرد بود..ماهی پختم...انقده فشار ام اومد پایین تا الان ۲ تا نبات داغ خوردم!

دیگه چی بگم؟...آهان پشت پولیور آقایه شوهر داره تموم میشه...فشارم اومده پایین نمیتوونم ببافم! تا فردا

با تو رفتم ...بی تو باز آمدم ..از سره کویه او ..دله دیوانه!!!(اینو ویگن میگه!) داره میخونه..

وای مهی گفت ۵ شنبه هم بریم خونشون!..چه حالی میده هی مهمونی پشته مهمونی! ..من میمیرم واسه دوره هم جمع شدن!

بای

 

  + نوشته شده درسه شنبه 25 دی1386  ساعت 0:2  توسط حنا گلی 


 74

امشب ضیافتی برپاست!

من و خرومالو و نارنگی و پرتقال و سیب و چایی و (شکلات یواشکی!)...و دلم...

انقده که من ماهم !..چقد خوبه شوهره آدم هی قربون صدقه اش بره!! من که خیلی خوشم میاد. واسه همین الان اینجوری شدم....دوست دارم پام رو بزارم  پشت گردن ام! واسه شیرن تر شدن!...

شوهریه من...آخه مگه چی میشه همیشه از این کارا بکنی؟..زیاد زیاد؟....

یه یارو تو تاکسی گفت ....زن از مرد محبت میخواد ..مرد از زن احترام......

واسه من که واقعا صادقه....الان هم که این ضیافت رو بر پا کردم شوهر عزیزم داره تلوزیون گردی آخره شبش رو میکنه! بچم تلوزیون دوس داره..!..

دیشبی رفتیم پیشه مهی! خوش گذشت .واسش سرگذشت این هفته رو تعریف کردم..خالی شدم..آخیش!...قراره دکتر ه دیشب رو هم عوض کردم٬چون خیلی خیلی سرد بود..واقعا سرد بود...

امروز اومدم...رسیدم خوه با اینکه تا لنگه ظهرش خوابیده بودم ..ولی  از سرما اومودم کناره شوفاژ..رفتم زیره پتو ..چرت ام گرفت...به مغز ام سپرم که ۴ و ۳۰ بیدار شم...یهو بیدار شدم دیدم ساعت ۲۰ دقیقه به پنجه...بدو بدو..لباس پوشیدم و رفتم پایین...ولی راس ۵ رفتم...بعدا ...آقای معلم ام گفت اش که ..خیلی خوبه آفرین...دستت واسه تنبک عالیه! منم کیفور شدم...گفتم داداش ..آبجیت ورزشکاره!...خلاصه این جلسه کلاس مون کوتاه تر بود...بعدش ولی شروع کرد سه تار زدن! خیلی قشنگ زد...بشه گفتم درس میدی سه تار هم؟ گفت نه هنوز جرات نمیکنم...۵ ساله داره میزنه..بعد پرسیدم چی درس میدی گفت : ریاضی!!!!!!!!!!!!!!!!...بچه با استعداده!...

بعدش پریدم رفتم پیشه مامانم....بوسیدمش حسابی....تا ساعت ۱۱ اونجا بودم..اومدم خونه ...سبزی پاک ٬ شسته٬ خوردیده٬ بسته بندی٬ و فریز کردیدم....بعدش ادامه بافتی شوهری رو بافتم....دیگه چشمام خسته شد...اومد اینجا..وبسکه شوهری نازمو کشید که حسابی گوه شدم...!
ـدیشب سیاوش بانی و ناز کرده خیلی...بعد امروز دیگه لوس بود..دلش میخواست نازش کنی...هی نازش میکردم و اون هی غر میزد....جونه منه این جونور....بعد تا پگیه حسود میومد تویه دست و پامون ...با دستش میزد تویه سرش...وایکه بانی هم مثه منه! شاید هم من مثله بانی ام! کلا ما دوتا مثه همیم...تا یکی نازمون میکنه خر میشیم!!!! منظورم اینکه خیلی دوس داریم نازمون کنن...

دوستان من خوبم!

شما هم خوب باشید..

 

  + نوشته شده دردوشنبه 24 دی1386  ساعت 3:8  توسط حنا گلی 


 73

ساسوشاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا: میکشمت!!!! واسه چی؟ دیوونه...ای بابا ....
من نمیدونم شما جماعت اهله دل..چه کاری به این وبلاگه بیچاره دارید که دمه دقیقه تعطیلش میکنید؟!!( یه نمونه دیگه اش رهادوستم ..به اسمه سیسکو ماهی دور از دریا)
بابا به جایه این کارا برید موهاتونو کوتاه کنید!!!

واقعا که...

  + نوشته شده درشنبه 22 دی1386  ساعت 2:46  توسط حنا گلی 


 حنا کچل

من اومدم!!

دیشبی خونه مامانیم خوابیدم....بلاخره اونجا خوابیدم !..چون من عوض شدم.

دیورز صبح رفتم آرایشگاه! اول اش روم نشد نشونش بدم...بعد که داشت موهامو آب میزد و شونه میکرد گفت موهات چی شده؟! ..خواستم بگم آدماس چسبیده!!(فکر کن اگه آدامس باشه باید حدا اقل ۱۰ بسته باشه که همه موهاتو در بر بگیره!) بعد گفتم " نه! نترس....٬گفتم خانومی که شما باشید!٬( نه نگفتم!) ...ناراحت بودم...قاطی کردم....مست شدم...قیچی رو برداشتم....گریه کردم و موهامو زدم! .....٬شما هم اعصابم و خورد کنی قیچی رو بر میدارم موهای شما هم کوتاه میکنم٬!( نه  این جمله آخری رو هم نگفتم!! امشب خالی بند شدم!)..بعد کوتاه کرد....عروسکی!! الن اینجا یه عروسک نشسته داره مینویسه! خوشگل!

بعد با ترس و لرز رفتم پیش مامانیم...همیشه بعد از کوتاه کردن موهام مامانم  دعوام میکنه ...رسیدم خونه روسری رو برداشتم ...مامان و بهاره جیغ زدن..وای چه خوشگل شدی!!!!!!
گفتم میدونستم انقد تحویل میگیرید کوتاه تر میکردم!!بعد ..سیاوش از بالا اومد .درو یهو باز کرد...بعد تا منو دید برگشت درو بست! بعد مامان مفهمید چی شده ..داد زد گفت بیا ...حنا ست.( داداشی فکر کرده بود که من یکی دیگه ام!)..سیاوش اومد گفت دیوونه چه کردی؟! کلا مرد ا فکر کنم مویه بلند دوس دران...به هر حال بعد از ۱۵ سال!!! واجب بود..

شوهری هنوز که هنوزه درست نگام نمیکنه!! میگه واسم غریبی!! من همون حنا رو میخوام!!

امروز رفتیم پیشه خاله ساره....ولیمه مکه رفتنش بود..همه بودن..تمام فامیل...همه گفتن..وای ی ی ی ی ی ی ی حناااااا!!!!!!!!!!!!!!!!! چه خوشگل شدی!!!! میبردنم و میوردنم!!! معروف شده بودم....شوهر عزیزم هم که مخ زنه بزرگیه....خلاصه دسته دسته آدم دوره مامیومد و حرف میزد برامون و میرفت!! گفتم مااز مکه نیومدیم!!

خلاصه ...دوستان خیلی استقبال کردن از این  موهای کوتاه!!! ماهه دیگه از ته با شماره ۶ میزنم!

داریم با هم کلنجار میریم..خوبه خوب نیستسم ..ولی رو به بهبود ایم..ما خوب خواهیم شد....

به هوشنگ گفتم کلاسه تنبک میرم..گفت خوبه ..کلی تشویق ام کرد( رها ...همون که میخواستی باش عروسی کنی!!!!) بعد به همه اعلام کرد...بعد باز هم طبقه معمول دعوام کرد که چرا ویولون رو ول کردم...بابا من ۵ ساله نمیزنم!! ولم کن! گفتم فعلا اعصابش رو ندارم ...بعدا...بعدا....همه چی درست میشه....اسکارلت همیشه میگفت...بعدا ....بعدا همه چی درست میشه...و میشد...

دیگه ...عجب برفیه!

میخواستم از شنبه برم سره کار!!! کارش هنوز درست نشده!! اصلا کسی بهم پیشنهادی نداده..خودم هم به کسی نسپردم!!! ولی دوس داشتم شنبه برم!!! مرسی

راستی رفتیم حسن آباد ..کانوا خریدم! دارم واسه شوهری پلیور میبافم!!..انقده خوشگل شده....تا اینجاش که خوب شده...مامانیم هم داره واسه من میبافه!!! آصلا میدونید اصله جریان چیه؟  ..بهاره به مامانم گفت  : مامان واسه من پلیور بباف..حلا مامان داره واسه من میبافه منم واسه شوهری میبافم!!!.بهاره هم  جیغ میزنه ..میگه بابا اصلا من میخواستم ...شما که نمیخواستید! میگیم ما میخواستیم ...ولی نه تو نه ما ...هیچ کدوم نمیدونستیم که میخوایم!

با

دوستدارتون :حنا کچل!

  + نوشته شده درجمعه 21 دی1386  ساعت 21:47  توسط حنا گلی 


 من حنا خانوم جدید

هرگز نبوده قلب من اینسان بزرگ و شاد.....

و من حنا.......با ....موهای کوتاه! ...موهامو زدم.....از ته زدم...به یاده فریدا ..دسته دسته گرفتم و کوتاه کردم...میخوام از نو شروع کنم..همه چی از اول....واسه موهام خیلی زحمت کشیده بودم ..موهای به این نازی....ولی..نه..از اول...همه با هم بزرگ میشیم...همه چی نو...

فردا میرم آرایشگاه بدم مثه آدم کوتاش کنه....چون یه جاش تا گردنمه ..ولی یه جاش به گوش ام هم نمیرسه...

زنگ زدم....درد دل کردم...درددله ۱ سال و ۹ ماه و ۹ روز ...گفتم اون حنا رو لولو برد.....این یکی دیگه است...من بعد حساب کتاب....من همشو حساب میکنم...کسی با من کار داره با من مشکل داره به خودم زنگ میزنه جوابو از خودم میگیره...وسلام...فقط خودم...کسی حرف بد بهم بزنه تمومه کارش..میره به .....واصل میشه...من خوش ندارم حرف بد بشنوم...یا با من درست رفتار میکنید ..یا شما رو به خیر و من به سلامت...من اینم...دیگه کسی تلفنه منو جواب نده ..من تا ابد باش کاری ندارم....بهم هم زنگ میزنید حالمو میپرسید....دو تا ۳۰ دقیقه حرف زدم...لات هم شده بودم....چه حالی میده حنا لاته!! تو عمر گهر بارم انقده لات نبودم....والا ...چه طوره که حسابه خواهر برادره خودم نقد میدم و جرات ندارن صداشون در بیاد..ولی به مردم که میرسم حساب ...۵ ساله بعد هم میکنم....دیگه تموم شد....اون ستاره مرد...

رفتم دکتر روانشناس....براش گفتم...۴۵ دقیقه گفتم......گفت تو هیچ ایرادی نداری!!!!مرسی

بهم گفت ترسو ای....گفتم آره ..همیشه ترسو بودم....همیشه میترسم و ملاحظه میکنم....

اومدم خونه.....قیچی برداشتم....ترس و کوتاه کردم....

تلفن و برداشتم.....همه غصه هامو گفتم.....این من

حنا خانوم نو.....

من کچل شدم!! منو دیدید جیغ نزنید!!
حالا راحت ام! آخیش ...عقده ۷ سال..کم نیست.....آخیش...حالا دنیا به آخر برسه هم ناراحت نیستم..من کاری رو که باید میکردم کردم....آخ جون....

دوستان بتکونید خودتونو....انقده حال میده.....بریزید بیرون...جهنم....هر کی خوشش نمیاد بره به جهنم...

الان خوبیم...

ما خوبیم....

در ضمن به همه اعلام کردم..من دیگه عوض شدم....زیاد دلخور نشید..(بازم دارم ترس راه میدم..)

  + نوشته شده درپنجشنبه 20 دی1386  ساعت 1:36  توسط حنا گلی 


 من.............عوضی

تا حالا شده ته خط و ببینید؟ تا حالا یه طناب و رویه آتیش گرفتید؟ طنابه پلاستیکی؟ اون طوری....سیاه و جمع شده  و وحشت آور....

دیشب ته خط دیدم..

بابا زندگی خیلی سخته....

یه دریچه هایه جدیدی تویه مغز ام باز شد....دست هام انقد میلرزید که نمیتونستم شماره بگیرم.

چیزایی رو اینجا مینوسم که فکر میکنم بعدا یادم میره ..و  با اینکه خیلی مهم نیستن ولی بهتره باشن تا اینکه نباشن.....

از دیشب چیزی ندارم که بگم و بنویسم...همه چیزو ضبط کردم...مطمئن ام تا آخره عمرم فراموش نمیکنم...هیچ وقت...از دیشب تا به حال هر ثانیه رو بهش فکر کردم.

خدایا..خدا جونم..کمک ام میکنی؟  تورو خدا....کمک ام میکنی؟ هر سال این موقع انگار باید یه حادثه فراموش نشدنی برام اتفاق بیافته.....

کمک

  + نوشته شده درچهارشنبه 19 دی1386  ساعت 15:1  توسط حنا گلی 


 72

الان که اینجا  نشستم  شوهر فنی ام تلوزیونو باز کرده و داره باهاش ور میره!!!! چی کار کنم؟ مهم نیست انقدر ..به هر حال تلوزیون وسیله ایه که خودش بیشتر باهاش سرو کار داره...

چشمام همچنان میسوزه از اشک!
رفتم کلاس تنبک! معلم ام سخت گیره...بیچاره وقت شناس هم هست!! بیچاره ...چون با من سرو کار داره!!...سعی میکنم بهش نشون بدم وقت انقدرها هم مهم نیست!! حداقل ۲۰ دقیقه و نیم ساعت خیلی مهم نیست!!!

 خوب شد ناخن هامو کوتاه کردم ! چون گفت ببینم! من هم با کماله افتخار نشون دادم! ناخن هام کوتاه میشن خیلی خنگ میشن! خصوصا وسطیه...

دعا کنید تلوزیونمون درست بشه..

استادمان بسیار بسیار کتاب داشت.....به زودی قرض خواهم کرد...

مهی اینا نیومدن پیشمون! بیاین دیگه...

امروز پیش مانی ام نرفتم...خدائیش خیلی سرده... فردا میریم ..قول ه قول..

کلی چیز دارم برایه خوندن..باید بخونم ..نباید وقت تلف کنم...

(شوهری میگه : پیچ هایه اضافه را کجا بزارم بدونیم ماله تلوزیونه!!!!!! ای خدااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!)

بای بای

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 17 دی1386  ساعت 21:57  توسط حنا گلی 


 71

عجب برفی!! ما الان از خونه بابابزرگ ام اومدیم! ساعت ۱۲!! پیاده!! تازه از تویه خرابه هم اومدیم!! تویه دستمون هم هر کدوم دوتا ساکه بزرگ بود!! ....درست حدس زدید! دقیقا...مخمون پاره سنگ برداشته!!

بهاره گفت که مامانی ازت ناراحته که کم میای پیش اش و شب پیش اش نمیمونی....چی کار کنم؟...میرم پیش اش ...ولی تند و تند میگم بریم..بریم..میدونم که رویه اعصابشون میرم ..ولی چه کنم کرم خونمونو دارم!..

صبح بالاپشت بومه خودمونو پارو زدم!! همسایه مون اومد دید چشماش گرد شد!! انقد عجیبه؟ بعد رفتم خونه مامانم باز هم همه با هم رفتیم اونجا رو هم پارو زدم...بعد هم رفتیم حیاط رو پارو زدم!! الان چشمام سرخه سرخه..اینم از روزه تعطیله ما!!(بقیه روزها کار دارم!!)

دیگه....چی بگم؟ هچ!

امیدو بلاخره ماشین رو گرفت! مبارک اش باشه..

سارینا رو دیدم...وای که دلم براش لک زده بود..چقده عزیزه...

چند وقت پیش که اومده بود خونمون ...(الان سه سالشه) عکس عروسیمو که دید فوری پرسید اون گردنبندت کجاست؟!! من کف کردم..مگه بچه انقدی میفهمه گردنبند چیه؟ منه خرسه گنده تویه این سن و سال بزور فرق گردنبند و انگشتر و میفهمم!! خلاصه رفتم که براش بیارم طلاها رو دید! گفت بدشون میخوام ببینم!! خلاصه اینا رو آویزون کرده بود به خودش بیا و ببین! منم کف!!!! بچه مگه تویه این سن میفهمه طلا چیه؟...نژادش طلا دوسته!!
یاده یه خاطره افتادم!!

(خواهش میکنم ...آروم تر انقدر هیجان زده نشین ..الان تعریف میکنم...میدونم خاطرات منو خیلی دوس دارید!!)

واسه تولد ۳ سالگی آذر دوره هم جمع شده بودیم ..بعد داییش تازه از اسارت آزاد شده بود...اونم اومده بود دیدنش...همه واسش کادو های جور واجور آورده بودن ...بچه خیلی هیجان داشت..دایش براش یه پلاکه طلا آورده بود..تویه این جعبه ها که توش ابر داره..آذر خودش کادوهاشو باز میکرد...وقتی رسید به این خوب براندازش کرد ..فکر کنم با یه کادویه حجیم تر موافق تر بود...بعد بازش کرد...همین که داشت باز میکرد پلاکه افتاد زمین بعد خواست برش داره همون موقع ابر تویه جعبه رو دید...یهو گوش تا گوش نیشه بچه باز شد ...ابر و برداشت  پرید داییش و بغل کرد گفت وای ی ی ی ...دایی چه ابره خوشگلیه !!!!!!!!!!!!!!!...

 

کلا فامیلی هوشمندیم!!

  + نوشته شده دردوشنبه 17 دی1386  ساعت 0:29  توسط حنا گلی 


 70

رفتم کلاس.یه اصطلاح بود به این معنی که چیزی آزار دهنده که فکر میکنی تا آخر عمرت همراهته...

از من پرسید چیزی برایه تو هست ؟.....فکر کردم......دیدم آره...همیشه بوده و هست...همیشه یه چیزی بوده که هر کس برایه اولین بار ببینه منو...بگه یه غمی تویه چشماته....که فکر کنم ببینم آره هست...همیشه بوده و هست.....و امروز دوباره بابت اش اشک ام درومد...هی به خودم میگم بسه دیگه تموم شد...داره تموم میشه...داره میگذره....دیگه آخراشه......بعد یهو یه چیزی پیش میاد ...که پیشه خودم میگم ..چی شد که فکر کردم که این آخریشه؟! چی منو به این فکر انداخت؟..و بعد ...اشک....

خداوندا کمک ام کن...

شوهری دعوام کرد ....گفت داری ناشکری میکنی...خیلی چیزا رو نمیبینی....دورو برت و نگاه نمیکنی...

راست میگه...کاملا حقیقت رو میگه...ولی من تا همه چی امن و امان نباشه احساس سعادت نمیکنم...

همیشه دلم میخوام به بچه گیم برگردم...بدونه هیچ گونه احساسه نا امنی...همیشه میتونم بگم من بهشت رو دیدم....من تویه بهشت زندگی کردم میدونم چیه....شاید تقصیر مادر و پدر ام بوده که اون احساس امنیت کامل رو برایه من برقرار کردن...که من الان  دائم دلم اون روزا رو بخواد....اون عشق در برگیرنده و بدون کم و کسر.....اونی که دنیا بود و منو سیاوش و مامان و بابا .....و بازی بازی بازی....

روزی که میگفتم من حاضرم همه چی رو تحمل کنم...فکر نمیکردم چیزایی غیر آنچه که تو کتابا خونده بودم و از اطرافیان شنیده بودم هم وجود داره...حالا میبینم چقده دنیا بزرگه!!!

سره کلاس ازم پرسید چرا ساکتی؟...چی بگم؟ چرا ساکت ام؟ چرا حرف نمیزنم؟....چرا؟ چرا؟ چرا؟...چند سال رو براتون تعریف کنم؟چند دهه رو...چند..روز رو ...

از اول هم هیچ وقت پر حرف نبودم.....هیچ وقت هم به این بیحرفی نبودم.....

بزرگ شدم...

غم هام هم بزرگ شد...خیلی بزرگ..از خودم بزرگ تر شد..من دیگه بزرگ نشدم ولی اونا هی بزرگ تر شدن..انقد که الان فکر میکنم واسه گله نکردن باید تصور کنم که مورچه ام که میتونه تا چندین برابره وزنه خودش بار حمل کنه...

من برم..

حالم بهتره

خوب میشم...

میدونم که میشم...

باید بشم

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه 15 دی1386  ساعت 23:12  توسط حنا گلی 


 مامانم

مادرم مادرم مادرم.عشق

انقدر شرمنده ام و مدیون که فقط از خدا میخوام کمک ام کنه. خدایا ...........................

ماردم دیشب اومد خونمون...شب هم خوابید...الان رفت ...منه  بیمعرفت تا بحال چنین کاری نکردم..شرمنده ام مامانی.....

رها و مهی  اینجا بودن دیروز..الان هم سپیده زنگ زد گفت میخوام بیام اونجا!!!...منم گفتم بفرما...عصری کلاس درام یه مطلب باید ببرم راجع بهش حرف بزنم...نمیدونم چه کنم...

دیشب انقدر خوب خوابیدم که نگو...حضور مامانم برام آرامش میاره..

شوهری انقد ر امروز خوشحال و پر انرژی بود که نگو....

من بهتر میشوم!
پر انرژی میشویم

  + نوشته شده درشنبه 15 دی1386  ساعت 14:21  توسط حنا گلی 


 69

سام!

امروز خونه مهی! اونا رفتن مهمونی ما موندیم!! بسکه مهمونهایه عزیزی هستیم!

فردا هم بلاخره رها میاد! بلاخره بعد از ۴ هفته قراره روئیت بشه! ببینیم و تعریف کنیم..

فردا شب بازم مهمون دارم! بلاخره یکی جولویه ما کوتاه اومد..

هی بد اخلاقی میکنم..خیلی..اصلا یه دیوه گنده درونمه!...با مامانم حرف زدم...یه کاری کرد که انقد شرمنده شدم گریه کردم براش....خیلی ..بهش گفتم جبران میکنم...مادرم یه فرشته است.

مامان گفت انقد به جونه شوهری غر نزن گنا داره!...چی کار کنم..من ام گنا دارم...مردم ....باید قوی تر باشم ...باید جولویه اون دیوه رو بگیرم...

دیشب از خدا خواهش کردم......امشب جوابمو داد!! واسه هر دوتاش هم گریه کردم...خدایا شکرت...(کار و پول لطفا فراموش نشه!!)

خوابم میاد

بای

  + نوشته شده درجمعه 14 دی1386  ساعت 2:19  توسط حنا گلی 


 68

سام!

ـامشب مهمون دارم! دو تا مهمون عزیز!!   بانی   و پگی!!!! ووویوووویویووویووو...بسکه دوسش اون دارم.
ـ چه روزی بود امروز!! منم که دلم بارون و برفی بود ..حسابی عر زدم!!..آخی دلم باسه خودم سوخت که به خودم گفتم عر زدم! اشگ ریختم و گریه کردم ..رفتم خونه مامان ام که ماشین سیاوش رو بدیم ...نزدیک بود تویه پارکینگ ماشین و بزنیم به دیوار....!! زنگ زدم درو همسایه اومدن کمک ..چون ما نمیخواستیم بپیچیم ولی ماشین اصرار داشت که بپیچه! خلاصه رفتیم دو تا گونی نمک خریدیم!! برایه کمک به اهالی محل...بعد دادیم به مدیر ساختمان گفت نه نمیخوایم فردا شن میاریم!! حالا ما موندیم و ۲ تا گونی نمک!! هرکی نمک میخواد سفارش اینترنتی بده ..تحویل در محل! 

رفتیم و بانی و پگی رو بردیم حموم!! انقده خوششششگل شدن که نگو..بانی عزیزم مثله شیر شده! ولی با این تفاوت که سفیده...وای پرنسس منه....الان هم اوردمشون ...بهشون دو تا از این پادری ها دادم میگم بشینید این رو....(تفاوت ژن رو حال کنید!) : بانی مثله پرنسس ها دستش رویه دستش...نشسته....پگی:  ولو وسط هال..تمام دم و دستگاهش هم بیرون!!! بعد میگن همه چی تربیته!!

یه نمونه دیگه...مامانم دوتا استخوان اورد که بهشون بده...خونه بودن جلویه بخاری که گرم بشن....پگی مثه گاو پرید بالا و استخونو گرفت...بانی با اینکه گشنه اش بود خیلی حاضر نشد تویه خونه غذا بخوره!!

بابا این سگا هم بعضیاشون آدم ان...!!
خلاصه...ما برگشتیم خونه ...نشستیم و یه سی دی گوش کردیم ...مهی جان رایت کرده بود ...گلچین غم!!! خلاصه من یکی که مثه گاو زار میزدم....تمام زیرو رو شدم!! بعد یهو دیدیم زنگ دره!! مامان و بهاره و نریمان و دایی ع اومده بودن دمه دره خونمون!! برف بازی!! منم رفتم پایین اونا رفته بودن..برگشتم  یه آدم برفی تویه حیاط ساختم...بعد شوهری اومد با هم رفتیم قدم زدیم ...بعد دوباره رفتیم خونه مامانم!!!

چون همه راه ها به روم ختم میشه!!  شوهری و مادری  تخته  بازی کردن! منم ریز ریز گریه!!! بعدا رفتم پیشه مامانی ایم گریه کردم گفتم مامانی من از روی شما شرمند ه ام!! مامانم هم کلی دلداریم داد..من هم الان نیشم تا اینجا..(میبینید که!!) بازه و دارم مینویسم..تازه ...بانی و پگی هم اینجان...باید عکس شونو بزارم!!

خلاصه...خدایا شکرت...(ولی هنوز پول و کار میخوام!!)
دیگه..مهی غصه دار بود....انقد از اتفاقی که افتاده بود شکه شدم که سردرد گرفتم..هنوز هم که هنوزه درد داره!!
رها!!!!! شوهر نمیخوای؟!! یکی پیدا کردم فرنگی!! ماهی هم ۴۰۰۰ یورو میگیره...چند ساله دیگه هم میمیره!!! نظرت چیه؟

بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 13 دی1386  ساعت 2:33  توسط حنا گلی 


 67

دیشبی مهمونمون خارجی هم بود.مهندس هم بود ..مجرد هم بود....( رها جان همش یاده تو بودم!!)

حیف که ۵۲ سالش بود!! خلاصه ما از ایشان دعوت کردیم که تشریف بیاورید بالا و ایشان هم آمدند!! من هم قبلش بدو بدو مشق ای کلاس زبان امو نوشته بودم و همه چیو ولو کرده بودم رفته بودم بعد هم که برگشتیم ..به طرز وحشیانه ای شام خوردیم چون گشنه مان بود..بعد هم ولو شده بودیم داشتیم حموم آفتاب میگرفتیم !!که  اوه آقاهه اومد...بدو بدو همه چیو ریختیم تویه اتاقا و درو بستیم  تا نبینه..شانس اوردیم یارو فرنگ رفته بود ...با بی نظمی اجین بود...!!!خلاصه اومد و نشست و تعریف کرد و بعد از چند دقیقه هم به علت صرف م..... کله اش داغ شده بود و واسه خودش از همه جا تعریف کرد!..( مهی جان تو هم نمیشناختیش!! بگم کی بود؟!  داییه زنه پسر عمویه آقایه کشاورزی که تو میشناسیش بود!!ارتباطات رو داری؟؟؟؟؟؟؟؟ به هر حال خوش گذشت ما رو ا زبی حسی درو ورد! کلی هم دعوت کرد که بریم پیش اش! میدونی مهی خونشون چند تا خونه با شما فاصله داره!!

رفتم کلاس زبان دیروز./..تا رسیدم یه مطلب بود در مورد مرلین مونرو ...بعد خانوممون گفت کسی چیزی میدونه در باره اش؟ من ساکت موندم خودش دونه دونه که پرسید رسید به من گفت تو که همیشه یه چیزی داری واسه گفتن! من هم کم نیاوردم و گفتم البته مگه میشه من چیزی ندونم..خلاصه واسش یه ۱۰ دقیقه از مرلین مونرو گفتم!! بعد گفت اینا رو از کجا میدونی!! گفتم خوندم راجع بهش...سر اون قضیه الویس پرسلی که کف کرده بود و هی اصرار داشت که تو از موسیقی راک خوشت میاد!! گفتم نه به واله من کلا از راک خوشم نمیاد ..بعد فهمیدم فکر کرده من از طرفدارایه راک ام که راجع بهش چیزی میدونم!

خلاصه دیروز هم بی نصیب نزاشتمش... بعد هم نوشته ام رو خوند و خوشش آمد و گفت اشکال نداره سره کلاس بخونم گفتم ..خواهش میکنم!!! و من به صورت یه جانور دراز گوشی که اسمارتیز دیده باشه درو مدم!!! یه مقدار قرمز هم شدم! !! بسکه خویشتن دارم من!!

امشبه هم رفتیم منزل مادری....مانی جونم سر درد داشت!! چونکه شبه قبلش یه مهمانه ناخوانده دست کج داشته!!!! تا صبح هی ۱۰ دقیقه به ۱۰ دقیقه خوابیده و بیدار شده! از بس  که این بشر دستش کجه!! فکر کن!! ما عید دره همه اتاقا رو قفل کرده بودیم به خیاله خودمون جولویه دزددی رو گرفتیم و یارو رو از رو بردیم! بعد که رفت ..رفتیم چایی دم کنیم!!!!ای  وای ..چایی خشک آمون کو؟!!! ای وای ...کرم ضد آفتابه من کو؟!! کسی  حوله منو ندیده؟!!!   شوهره منو ندیدی؟!!( این اخری خالی بندی بود!!)

خلاصه طرف غیر منقول حساب کرده بود!! ما در بیچاره م اهم پریشب تا صبح کشیک میداده!
ـ شوهری امروز خیلی حالش بد بود...الان بهتره...ظهر آژانس گرفت و برگشت خونه....

امیدو پولیور پوشیده بود...گفتم تو با این همه پوشش طبیعی واسه چی پولیور میپوشی؟!!خداییش خیلی پشمالوه ....یه بار یه مگس گیر کرده بود لایه موهایه پاش!!!!

اگه این دفعه پست ام نمایش داده نشه زنگ میزنم یونیسف شکایت میکنم!!

شاید هم دادگاهه لاحه....

راستی یونسکو کودومه؟!

  + نوشته شده درچهارشنبه 12 دی1386  ساعت 1:49  توسط حنا گلی 


 66

واا!!!!!!!!!!! این بلاگفا چشه؟!!! من دو ساعت نوشتم ولی نشد!!!!!!!!
به من چه دیگه نمیمویسم!

این دومین باره که تویه ان هفته مینویسم و اجرا نمیشه..

اه کلی از خودم تعرف کرده بودم ...

باشه میگم..نه همشو ولی میگم

اهان یه مهمون ناخوانده داشتیم...

ولش کن حال ندارم...گندش بزنن این بلاگفا رو...

بیمزه..

چقدر خودشیرینی کرده بودم

شاید بعدا بنویسم

 

  + نوشته شده درسه شنبه 11 دی1386  ساعت 0:1  توسط حنا گلی 


 65

سام!

این چند روز بیزی بودم! چی بگم..حال نبود...ناراحت نبودم ولی چیزی نبود بنویسم.

امشب همه پیشه بابابزرگ ام بودیم. خوش گذشت.

بابام بلاخره پیداش شد بعد از ۱۰ روز!! فکر کنم  دزده!!شاید هم جاسوسه! به هر حال پیدا شد!
میخوام کنکور شرکت کنم!! تا فردا وقت دارم

یه عکس هم از خودم انداختم که برایه ثبت نامه اینترنتی.....اگه گفتین شبیه چه موجودی افتادم؟! حدس بزنید...نه قو گردنش خیلی دراز تر از منه...یال و کوپال ام هم به اندازه شیر نیست..نه شیر نه...

داهنمایی کنم؟ از خزندگانه!! نه نه دوزیستانه!!آففففرین...آره دقیقا   قورباغه!!!!

خوب چیکار کنم با دوربین موبایل ساعت ۲ نصفه شب اونم اون لنز نزدیکش ....والا خیلی هم خوشگل ام که شبیه قورباغه شدم!!(تورو خدا حمل بر خودستایی نشه!!)

با شوهری داریم تمرین خوب بودن میکنیم!! بسکه تمرین بد بودن کردیم...بد شدیم..حالا میخوایم خوب بشیم! با هم عشقولی شیم!
تا روزی دیگه و دیداری دیگه خدانگهدار

  + نوشته شده دردوشنبه 10 دی1386  ساعت 2:23  توسط حنا گلی 


 63

بی نظیر بوتو هم مرد! به همین راحتی!!مثله آبه خوردن! آدم به زنده بودن خودش شک میکنه!! چقدر مردن آسونه!..چقدررر آسونه.

ـ میخونم:دختر بخت  نویسنده" ایزابل آلنده

ـ مامانیم یه لباس بنفش پوشیده بود امروز...مثله ماه شده بود....ماهه مادرم ..وای که چقدر دوسش دارم

ـ فردا خونه سپیده اینا ایم..کاشکی اگه عدس یا لوبیا تویه غذاش باشه خوب بپزتشون...بابا میمیرم بسکه بعدش .....!!٬!!

ـمهی اینا بودن..رفتن..ما نتونستیم بریم شب...شویم قاطیه! نمیدونم چی کار کنم...میخوام ۱شنبه زنگ بزنم صدایه مشاوره و یا برم دکتر.......بسمه..

ـ خدایا پول بده!!!! پول میخوام......کار هم میخوام...کمک کمک.. هلپ می..

ـ بای!

 

  + نوشته شده درشنبه 8 دی1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 62

امروز را به بطالت گذراندم. خونمون...کلاس..خونمون..خونه بابابزرگ ام...و الان اینجام..کارایه کلاس هم انجام نداده بودم..

یه چیزی شنیدم  با این مضمون که : خوب زن و شوهر باید همه کار برایه هم بکنن ..وظیفشونه...بعدا جبران میکنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این حرف مغزم را داغون کرده....ببینم...آقا  من خوشم نمیاد کسی به من بگه چی کار کنم چی کار نکنم.....اصلا دلم نمیخواد...اگر هم بخوام انجام بدم و کسی بهم بگه بکن..نمیکنم...نمیخوام ..به کسی چه؟ ای خداااااااااااااااااااااا  ...کاش شرح وظایف میدادن به آدم....مثه اداره جات..آدم تکلیف اش با همه روشن باشه....اگه کسی میتونه انتظار داشته باشه ..منم میخوام انتظار داشته باشم....ای خدا چطوره که وظایفه من رو همه از بر اند....ولی وظایف خودشونو از بیخ و بن عرب ان؟ ها؟ ماله من به خاطر سپردنش آسون تره؟ یا نه من دیوار کوتا تره؟ یا شاید هم گوشام دراز تره؟

معلم مون ۳ تا موضوع داده راجع بهش بنویسیم..من اینو انتخاب کردم: آخرین روزه عمرتون...

وای که اگه یه روز مونده بود به اینکه بمیرم ...چه حالی میکردم...آی زنگ میزدم فحش میدادم...فحش زشت زشت ...از اونا که مویه تن آدم سیخ میشه...دو سه نفر و سیلی میزدم....با ماشین از رویه چند نفر رد میشدم!!و چند نفر و هم حبس میکردم و جاشو به هیچ کس نمی کفتم..خودم هم که میمردم...همون جا جون میدادند!! آی عقده دارم آی ی ی ی ی...چند جا هم بمب میزاشتم....یه مقدار افکارم خشنه!! میدونم...از چند نفر هم قدر دانی میکردم...منتها فعلا عقده و خشونت و حرف نزده تویه کله ام رژه میره...کاش میتونستم ..ای کاش....چند نفر و که قشنگ بهشون میریدم!!! چون آخره عمرمه احتمالا کنترل ادار و مدفوع هم نخواهم داشت!!! و خیلی راحت میتونم اینکار و بکنم.....!!! خیلی افکار دارم برایه اجرا..احتمالا مجبور میشم یه نفر و استخدام کنم و بکنمش مسئول کارای بعدی..چون یه روز کمه...نه خداییش کمه..حد اقل بگن یه هفته...چون دوس درام مسافرت هم برم!!! وقتیکه خون رو از رویه در و دیوار پاک کنی خیلی حال میده یه مسافرت هم بری!! اونم جزایر قناری! نه برجالعرب هم میخوام برم ...یارو یک تعریفی کرد ازش....گفت شیخ محمد گفته هرکس یه شب اینجا بخوابه میتونه به تمامه آرزوهاش برسه!! از شبی یه میلیون شروع میشه...حالا اون موقع من گرونش و میرم...که حال کنم....و یه روزه تموم غذا میخورم انقد که اصلا نگرانه چاق شدن و نشدن هم نباشم....آی شیرینی دانمارکی میخورم ...انقد که آخرین لحظه  توسط یه شیرینی دانمارکی خفه بشم!!

خیلی حرف دارم.....میتونم بگم بیشتر عقده دارم...واسه همین به معلمه گفتم بیشتر بهم وقت بده میخوام روش کار کنم!! میخوام همه عقده هامو برزیم بیرون... آییییی لطف کنید به من نگید که من چی کار کنم بهتره!!! تورو قران به من نگید این کار وظیفته...آی خدا ا ا ا ..نگید نگید...مغزم داره میترکه....این جمله داره رویه اعصاب ام سورتمه سواری میکنه...

مهی فردا میره اصفهان!! میمون منو هم نمیبره!

راستی مهی!!!!! فکر کنم آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چی کار کنم؟ دکتر خوب سراغ داری؟ ارزون؟!!!!

  + نوشته شده درپنجشنبه 6 دی1386  ساعت 1:40  توسط حنا گلی 


 61

تازگیها بهم میگن حافظه ات خوبه!! نمیدونم شاید خوبه!یه شمه هایی اومدم که این شبه ایجاد شده!

ولی امشب یه داغش بهم چسبید. انقدر که از یه کاراییم پشیمون شدم.

خاله س ام اومد...وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود..خیلی...فکر نمیکردم انقدر نبودش رو احساس کنم..

فهمیدم چرا همه دوستدار بابام شدن! اینا که همه انقد پشت سرش حرف میزنن....آخه  عید نزدیکه!!!

این دلیل حتی باعث شده دانیال هم قضیه اون قلیونه کذایی رو فراموش کنه.....متاسفم برایه اینکه دای ع ام گفت  در جریانه گم شدن قلیونه دانیال نه من نه هیچ کدوم از اعضای ۴ نفری خونواده من تویه این جریان نقش نداشتیم...و ۲۲ آذر زن دای ن اعتراف کرد با خنده که کاره من بوده!!! مگه میشه زن دایی ما کاری بکنه و دایی ما ازش بیخبر باشه!!!؟؟؟ ناراحت شدم ..این یعنی......دروغ! به هر حال همه مهربان شدن! عید  رو همه با ما دوست دارن!! جا مفت خورد و خوراک مفت..خدمات مفت ...آماده میخورن و بلند میشن..... پس ما رو خیلی دوس دارن!! شاید دارم بی انصافی میکنم..منتها عصبانی ام ازشون..خیلی

نمیدونم شاید عید نرم..همیشه اینو میکم منتها تا بویه عید و بهار میاد من اینجا جا نمیگیرم...

فهمیدم تویه اون قضیه که سیاوش کله صبحی زنگ زده بود و راجع به هزینه و برداشت پول میپرسید بابام مقصر بود..چونکه شب  قبلش من راجع به هزینه ها صحبت کرده بودم!!! خوبه والا پدر زیرابه بچه هاشو پیشه هم میزنه!
به هر حال من هم فوری رفتم بهش گفتم به این دلایل احتیاج به پول دارم بهم کمک کن!!!!!!!!!!!!!!! حالشو گرفتم!!!!!!

پولش هم نمیخوام...میخوام رو پایه خودم بایستم!! کمک کار میخوام....پول بود رد نمیکنم ا!!

شب خوش.....

زندگی پیش رو اثر رومن گاری قشنگه...طنزه! خوشمان آمد! توصیه شان را میکنیم!
بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 5 دی1386  ساعت 2:55  توسط حنا گلی 


 من مهندس ام

وای قالبه وبلاگ مو!!!!! خودم اینجوریش کردم..بابا من یه پا مهندس ام....وای چقده من ماه ام....

کسی کمک میخواد بگه!!   باید بازم روش کار کنم....دارم یا د میگیرم...

 

  + نوشته شده درسه شنبه 4 دی1386  ساعت 2:14  توسط حنا گلی 


 60

امشب اعصابم بهتره..رفتم کلاس..کلی معلومات به رخ کشیدم.آخرش معلمه طاقت نیورد گف اینا رو از کجا میدونی؟و موقع گفتن ...یه چیزه بدی تویه چشماش بود!  با معلم ها نباید کل کل کرد!!...ولی باید بدونه به عنوانه یه معلم ترم بالا معلومات عمومی کمی داره. حد اقال میتونه راجع به موضوعات درون کتاب یه تحقیق داشته باشه که ...احساس کم اوردن نکنه.وقتی که میگه اولین کسی که به فضا رفت ...دقیقا نمیدونم اسمش چی بود...گاگاری؟!! یوری گاکاری؟.....و من بگم نه ٬نیل آرمسترانگه ....و بعد که متن کتابو خوندم دیدم تویه خط دوم نوشته آرمسترانگ!!!خوب این از کم کاری خودشه ...

به هر حال هرکی سئوالی چیزی داره بپرسه...من حتما سعی میکنم جوابشو بدم!!

مامانیم ناراحن بود! از دست بابابزرگ ام..اون شب یه حرفی زد که مامانی ام ناراحن شده.منم  اون چیزایی رو که قبل اش راجع بهش گفته بودن رو بهش گفتم!! دلم خواست بگم..به من چه من حرف نگه دار نیستم..بهش میگم..ولی ناراحت تر شد!!!کاشکی نمیگفتم!

شوهری بد مریضه...خودشو میچسبونه بغل شومینه لپ اش گل انداخته..

فکر کنم تولد نگیرم!!من دارم برنده میشم!!!!(شوهری داره میخونه میگه کور خوندی!!!!!!)

بابام یه چک ۱۰۰ تومنی کشید صبح قبل رفتن اومد پول بگیره بهش گفتم ۵۰ تومن بیشتر برات آماده نکردیم! بعد وا رفت!!!!!!!!!!!! گفت وا هیچی؟ آخه ۵۰ تومن واسه سفرم کمه!! حالا حسابش جامه دسته چکش هم همراهشه...گفتم آخه نداریم!! بعدا رفت..منم گذاشتم به حساب کادو تولد ام!!!!

فردا باید بهش بزنگ  ازش تشکر کنم!!

داشتم واسه مامانیم تند و تند حرف میزدم و از خودم تعریف میکردم!( تورو خدا حمل بر خودستایی نشه!!!) بهاره زل زده بود نگا میکرد..آخر سر میگه ماشالا تو چقدر حرف درای واسه گفتن!! تویه ذوق ام خورد!!ناجور!! چند ثانیه ساکت شدم و دوبار ه تند و تند شروع کردم!

جایه خاله س ام خیلی خالیه...از خیلی جهات...حالا میفهمم که فقط شیرین زبونیش و بگو بخند و غش غش خنده اش نیست که لازمه...خیلی رک بودنشو حرف راست زدنش هم لازمه

  + نوشته شده درسه شنبه 4 دی1386  ساعت 0:16  توسط حنا گلی 


 59

ظهر مهی زنگید و دعوتید. ما هم رفتیم. مهمانش بودیم ناهار.دستش درد نکند. بعد از ظهر هم رفتیم سینما..روزه خوبی بوده..ولی نمیدونم چرا حالا که رسیدیم خونه من مثه برج زهرمارم. یک کلمه هم حرف نزدم. با آهنگ واسا دنیا من میخوام پیاده شم  رضا صادقی گریه کردم...ولی هنوز دلم پره...پره پر...

من دیگه خسته شدم ...بسکه چشمام بارونیه..........پس دلم تا کی فضایه غصه رو مهمونیه.؟...

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم............بسه جنگ بی ثمر برایه هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟.........واسه عشقهای توخالی ساده مردن واسه چی؟

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین.........................آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین....

....

۱ـ اون لینک دیشبیه حاله خودم هم گرفت..البته بیشتر هیجان زده ام کرد...

۲ـ بابام امروز هم نرفت..میگه فردا میره دیگه امشب نرفتم خونمون...دلش میخواست برم .منتها اخلاقم سگیه سگیه....اصلا حسش رو ندارم..........آی...چی کار کنم؟

دوباره همه چی مثه چی تویه کله ام رژه میره....وای همه چی با اعصابم بازی میکنه.....

غریبی میکنه .....دلم دوره....شاید دلش دوره...نمیدونم

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.

من ساله دیگه شرکت میکنم کنکور....لیسانس.....من این کارو میکنم....دیگه از خودم بدم نیاد...من لیسانس امو دوس ندارم. امسال هم شرکت میکنم...سنگ مفت گنجشک مفت....

خدایا به فریادم برس....دارم له میشم این زیر..کمک..................

دیگه دیدار برام سخته...نمیدونم چه عکس العملی دارم..میدونم که سگ خواهم بود..خدایا رحم کن....

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 2 دی1386  ساعت 23:36  توسط حنا گلی 


 

واااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................. اینو ببینید...بیچاره همسرم

  + نوشته شده دریکشنبه 2 دی1386  ساعت 1:30  توسط حنا گلی 


 58

بابام فردا میره. تا حالا اونجا بودیم .رفتم واسه خدافظی..

فردا میرم همونجا که مهی گفت.سنگ مفت گنجشک مفت.ببینینم چی میشه.

من کار میخوام..میگن یه چیزی رو هی تکرار کنی بهش میرسی!!!

باید برم بخوابم...این بد خوابی من دهنم و سرویس کرده..کلا با شب خوابیدن مشکل دارم.

امروز سیاوش اومد با آقای شوهری راجع به همون مطلب کوفتی حرف زدن.من اومد تویه اتاق درو بستم..حوصله این حرفا رو ندارم..دیگه کمتر دلشوره میگیرم. یعنی میگم به من چه..

 

  + نوشته شده دریکشنبه 2 دی1386  ساعت 1:20  توسط حنا گلی 


 57

۰ـ قالب جدیدم خوشگله؟..دلم یه ذره تنوع خواست...چطوری میتونم یه خورده فاصله این نوشته هارو مثلا با لینک دوستام بیشتر کنم؟ و یا اسم وبلاگ ام دوست دارم اون بالا بشه..چی کار کنم؟ شما که مهندسین بگید چی کار کنم..

۱ـ امروز کلاس زبان نمیرم...من همیشه وقتی پشت سر هم یه جا میرم ..بعد تصمیم میگیرم که نرم چون کلاسه پررو میشه!!

۲ـ شب میرم سویه پدر....یخچاله هم عوض اش کردن..به حرف مامانم گوش ندادم ...فکر کنم ازم ناراحته..به مهی زنگیدم ۱ ساعت حرفیدیم ...آخیش چه حالی داد...

۳ـ شوهری همچنان ساکت و مرموزه! بابا من عادت به شوهر ساکت ندارم...تا حالا هرچی شوهر داشتم همه سر زبون دار بودن!!!!

۴ـ برم دیگه...

۵ـ قالب هم از اینجا انتخاب کردم  آپادانا

 

  + نوشته شده درشنبه 1 دی1386  ساعت 17:47  توسط حنا گلی 


 شب یلدا

د رمورد مرشد و مارگریتا شاید بد نوشتم...منظورم  دقیقا این نبود که به دلم ننشسته..منظورم اینه که در مقایسه با مثلا ..تاریخ و یا دن آرام ..من آن رمانها را ترجیح میدهم و الا یک اثر ادبی هنری بزرگیه..الکی که اسمش تویه اون ۱۰۰ تا کتاب نبود...ترجمه هم از آقاقیه میلانی بود که الحق و والانصاف گل کاشته بود...

ظهر رفتیم خونه مامانی...پوست یخچال و کندیم دیدیم ...وا!!!!! این که آب سرد کن نداره!!..بعد کارتن را نگاه کردیم دیدیم که تیک زده جولویه آبسرد کن...و یه جایه دیگه هم نوشته بود آبسرد کن دار!!! خیلی خوشحال شدیم که به محصولات وطنی یبا چشم بسته میشه اطمینان کرد!! واقعا جای داره از شرکت الکترو استیل که نامه بهترین محصوله ایرانی رو بدوش میکشه تشکر بشه ..ویا شاید اون یارو مسئول تیک ...که معلوم نبوده در اون لحظه سرش با کجاش بازی میکرده که چشم کورش ندیده این آبسرد کن نداره...حالا فروشنده قراره فردا بیاد عوض اش کنه..که فردا هم کسی خونه نیست!! پس فردا میان! ما هم یخچاله رو گذاشتیم وسط آشپز خانه نمیشه از کنارش رد شد.

با رها تماس نگرفتم..انشالا فردا میگیرم..

شوهری و مادری میخوان ۵ شنبه تولد بگیرن...منم هنوز خنثی ام و نظر خاصی ندارم..

جنابه * و ** همچنان بر نظر خود پایفشاری کرده و حاضر نیستن این بنده حقیر را دعوت کرده  و یا احوالش رو بپرسن! پشت گوشی خوب میگن سلام برسون ..ولی حاضر نیستن با من صحبت کنن.. منم  همیشه سلام علیک کردن و این تماسها برام سخت بوده..برایه همین تا حالا گله ای از این بابت نداشتم..منتها میبینم منی که انقدر سختم بوده این کارو میکنم ..ولی ایشان که روزی حد اقل ۱۰ بار از انواع مختلف تماس را با منزل این حقیر دارن ٬این یه کارو فقط نمیکنن...

خانوما و آقایون توصیه میکنم پر مدعا باشید..انقده کاربرد داره ..

رفتیم خونه بابابزرگ ام مامان و بهاره رفته بودن خونه ع. خ. بهاره میخواست رانندگی اش بهتر بشه..یعنی میخواست تمرین کنه...قبول دارم پیکاپ واسه یه مبتدی یه خرده بزرگه ..و اینکه خواهر ما هم کوچولو موچولوه و از اون پشت پیدا نیست...منتها ...چنان خاله و بابزرگ ایراد گرفتن که نگو..خاله میگفتن اصلا صلاح نیست..من که اصلا صلاح نمیدونم....کفرم داشت درمیومد...آخه شما که........آیییییییییی....کفرم درو مد..بعد هم کلی پشت س رمامانه بیچاره ام حرف زدن..من هم ب رخلافه همیشه که اعتراض نمیکردم...سعی کردم اعتراض کنم..آخرش دیگه واقعا کفر ام درو مده بود و عصبی شده بودم...هی به این مامانه بیچاره من ایراد میگیرن.....ماانم میگه میخوام برم فردا از ...گواهی امضا بگیرم واسه پاسپورت ام..خالم میگه کی تو؟ میگه آره ...میگه تو حالا جایی میری؟!!!!!!!!!! میخوای بری کجا؟تو هیچ جا نمیری...من میدونم میزاری گوشه خونت و استفاده نمی کنی!!! منم کفرم درو مد گفتم من میخوام برم خارجه اونم میاد پیشم....بعد هم گفتم مثه اون یارو تو گالیور همش میگی من میدونم کارمون تمومه!

خیلی زحمت میکشه  ها ولی خیلی زبونه تندی داره....از وقتی خاله س هم رفته اهواز دیگه کسی حالشو نمیگیره!!! (کلا خاله س به این حرفاش اعتراض میکرد...ولی مامانم کسی نیست که اعتراض کنه)

دیگه آقایه شوهری هم چنان سکوت اختیار کرده و ازامشب اعلام کرده که من میخوام کم حرف بزنم! بهش میگم باشه خوب کم حرف بزن ولی واسه چی با من انگار قهری؟!!! دیگه چرا پیشم نمیشینی؟!!! چرا یک کلمه هم حرف نمیزنی؟!!خلاصه این تصمیم هفته اشه!!....ساکت شده...از شوخی گذشته فکر میکنم ناراحته...حدس هم میزنم از  چی ناراحته...دلش گرفته ..یعنی دلش شکسته..گنا داره شوهریم...آخه چقدر باید بکشه؟

بلاخره از بابام بله رو گرفتم!!!هرچند حرف و عمل بابام فرسنگها فاصله دارن با هم ..منتها اینم یه مرحله ای از کاره!خوابم نمیاد...چشمام دیگه کفرم و داره در میاره....تا تلوزیون نگا میکنم اشک میاد...ضعیفه نه؟!

شب یلدا بر همه عموم هندوانه دوست ها و آجیل خورا و انار پرستا مبارک.

منم همشو خوردم...آی پلیدی و تاریکی کی میری؟؟؟؟ کار دارم بابا ....برو دیگه ...اه....اعصاب باسم نذاشتی!

 

  + نوشته شده درشنبه 1 دی1386  ساعت 1:28  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM