تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 88

هی سلام!

دلم میخواد مثه اینا که خیلی وقته میرن سره کار غر بزنم که وای خسته ام!!! ولی هم اینکه ۲ روزه که رفتم هم اینکه خسته هم نیستم....ولی دوس دارم غر بزنم.....خدائیش زمستون کار کردن بهتر از تابستونه...تابستون از گرما خیلی خسته میشدم...انقدر که تنها چیزی که از ذهنم میگذشت رسیدن به خونه و گرفتن یه دوش آب یخ بود....الان کمتر خسته میشم..البته یه دلیله بزرگ اش هم اینه که این ۲ روز صبح دیر تر رفتم....اون موقع ۶:۳۰ بیدار میشدم..این دو روز ۷:۳۰ بیدار شدم..با اینکه فقط ۱ ساعت اختلافه ولی سطح انرژیم خیلی بالاتره...

رفتیم کلاس زبان..خانوممون  صداش گرفته بود..اصلا صداش در نمیومد ..انقد خنده ام میگرفت....رفتم که اسمم رو بنویسم انجمن خوشنویسان....گفت ۳۰ تومنه! واسه سه مماه..یه خورده زورم اومد...همش هم آخه باید یه جا داد..اگه میشد که قسطی بدم بهتر بود..شوهری میگه برو کلاس نقاشی...نمیدونم چرا حس اون نیست...شاید واسه اینکه میدونم کار زیاد میبره...و من هم که استاده  به تعویق انداختن ام...خلاصه..باز هم فکرامو بکنم..بعدا...باید با مامانیم هم مشورت کنم...

الان کتاب زبانم رو باز کردم که یه خورده بخونم ..ولی یهو سر از اینترنت درو وردم...

شوهری هم برام چای اورده...تازه...اومدم خونه دیدم شام هم پخته!!! ظرفا  رو هم شسته بود و جارو هم کرده بود و تی هم کشیده بود و روتختی ها هم مرتب بود و .....دیگه ماچیدمش و گفتم دیگه وقته شوهرته!!...چی پیسری..چی چیزی....

امروز یه نفر اومده بود که  بره دکتر اطفال ..از شهرستانه کرمانشاه...خیلی دلم براش سوخت. ساعت ۹ صبح اومده بودن و به گفته خودشون تمام شب را تویه اوتوبوس گذرونده بودن...و از ما جا خواستن برایه دستشویی و  استراحت ...مقداری کمک اش کردیم ..ولی هم من هم تی ری تی ..هر دو  مار گزیده بودیم و میترسیدیم که کمک کنیم...چقد بده که یه آدمهایی باعث میشن آدم واقعا ندونه کی و به کی کمک کنه...( کی= چه کسی...کی= چه موقع)..خلاصه ...بچه اش تویه دفتر تشنج کرد ه بود و ما نفهمیده بودیم...باباهه بعدش گفت که زبونش رو قطع کرده..وقتی گازش گرفته در اثر تشنج..نمیدونم تا چه حد واقعیت داشت...ولی میدونم که دهنه بچه خونی بود..خلاصه بهش گفتم آخره سر که ببخشید ..ما از خودمون اجازه ای نداریم که بتونیم بیشتر کمک کنیم ..ولی گفت که ما خیلی کمک کرده ایم و خدا از خواهری ما رو کم نکنه..نمیدونم....به نظر خودم که کاره ثوابی نکردم...شاید هم کردم...

ولی جولویه غلیان احساسات ام رو خیلی گرفتم...شاید واسه اینه که فکر میکنم که خیلی کار انجام ندادم...

خداوند بهشون کمک کنه که بچه هه خوب بشه...

  + نوشته شده درشنبه 27 بهمن1386  ساعت 22:1  توسط حنا گلی 


 87

هی...سلام...روزه جمعه بی مزه ای بود!!..خیلی بیمزه بود...حوصله ام سر رفت..ولی آخرش بهتر شدم..

یه ذره تنبک تمرین کردم...دستم درد نکنه...

سبزی هامو مامانیم پاک کرد...مردک همش آشغال گذاشته بود...بیشتر از نصفش آشغال بود!!..

سبزی سعی میکنم زیاد بخوریم چون...شوهری کبد اش مشکل داره...واسش خوبه...خدا رو شکر دوست هم داره...یعنی مثه خودم عاشق سبزی پولوست...با ماهی هم خوشمزه میشه..واسه همین زیاد میخرم....بیچاره مامانم جولو نشست پاک کرد من هم اصلا کمک اش نکردم....نمیدونم چرا وقتی پاک میکنه همیشه میشینم روبروش و کلی حرف میزنم ولی دست نمیبرم یه خورده کمک اش کنم!! اینم از اخلاقیات گندمه!

به مهی گفتم که میرم سره کار واسه یه ماه..میگه نکنه میبرنت که خونه تکونی کنی الکی میگی دارم میرم انجمن!!...گفتم من با این کمرم خیلی هنر کنم امسال خونه خودمو بتکونم...

ولی خدائیش اگه از این زنها میشدم که کاره خونه میکنن...میرفتم سبزی خورد کنی میزدم!!!!چون انقد ر خورد کردنش رو دوس درام که نگو...خیلی کیف میکنم وقتی صدا میده قرششششش...حال میکنم..

هی تیری تی جان راست میگی....نباید همه رو یه جا بخرم...ولی فردا هم میخوام شاپو تقویت مو ش رو بخرم...اون و تعریف اش رو زیاد میدن!

فردا شنبه است...

کتاب هارو بلاخره از بهاره گرفتم اوردم .... باید فردا شب یه نگاهی بندازم و یه برنامه ریزی بکنم...

حدا اقل بدونم چی میخوام بخونم..

شب خوش بای...

 

  + نوشته شده درشنبه 27 بهمن1386  ساعت 0:4  توسط حنا گلی 


 ولنتاین بی ولنتاین

من این ولنتاین و قبول ندارم ...همون طور که عید قربان و فطر و غدیر رو عید نمیدونم....

ما ایرانی ها خودمون یه روزه عشاق داریم  ...پس لازم نیست که ماله یکی دیگه رو جشن بگیریم...

در ضمن ما ایرانی ها یه عید داریم اون هم نوروزه...وسلام...فقط روزه نوروز من میگم عیدتون مبارک و فقط نوروزه که خوشحال میشم بهم میگن عیدت مبارک....

ما خومون عید داریم ...روز عشاق هم داریم ....به کسی هم احتیاجی نداریم!!

  + نوشته شده درجمعه 26 بهمن1386  ساعت 14:52  توسط حنا گلی 


 86

۴شنبه رفتم بر سره کاری...همون قبلیه....واسه یه ماه...انقده همه تبریک گفتن که فکر کنم مجبورم بعد از تمام شدنش صبح ار خونه بزنم بیرون و تویه خیابونا بگردم که کسی شک نکنه که من بیکار شدم و سکته نکنن  ...اهالی محل و فامیلها پلاکارد نوشتن و نسب کردن دم در که  :ای عزیزه رفته سفر کی برمیگردی!!(حالا چرا این شعر؟ واسه اینکه اینها همه ترشحاته مغزمه و من هم کلا با شعر خیلی رابطه ندارم و گنجینه اشعارم بسیار کمه...و فقط همین یادم اومد!!)..خلاصه..منهم دیشب که مهمون داشتیم رویه ماست رو با پودر نعنا تزئین کردم و نوشتم یا حسین!!!!...این واقعی بود!!

خلاصه چهارشنبه رفتم کلاس خانوم مون نیومده بود!!!!!ما هم خدا را بسیار شکر کردیم چونکه امتحان داشتیم !!..بسیار شادمان شدیم ...یه خانومه دیگه اومد سرمون.....اونم خوب بود..ولی بچه هایه کلاس نیومده بودن فقط ۲ نفر بودیم!!! مردیم تا کلاس تموم شد.....کلاس خصوصی هم خوش نمیگذره ها...همه حواس معلم به توه ..حتی وقت نمیکنی دست تویه دماغت کنی!!!!!چون خاونم میبینتت!!!

نه دکه من اینطوری باشم ها.....شنیدم..مردم میگن!

خلاصه....خاله ن هم اومد..مدتها بود نیومده بود...علی و سیپیده هم بودن ..مانی جونم هم بود با بهاره..

از وقتی از مسافرت اومدم هنوز خونه مامانم نرفتم!!!!!!!!! دیدمشون ولی همش خونه بابابزرگ ام دیدمشون....

باید تنبک تمرین کنم..نمیدونم چرا حس اش نمیاد.....این یارو استاره هم گفت من امتحان دارم ...یکشنبه من هم از خدا خواسته ...تنبک رو بوسیدم گذاشتم کنار!...

بابا بسکه این معلم هایه موسیقی به من سخت میگیرن..من و دلسرد میکنن...من دوست دارم الان همچین بزنم که همه برقصن!..ولی هم اش دنگ و دونگه! خوب دله آدم میشکنه....اینم میگه ..باید اصولی یاد بگیری....هی هی هی ...اینم از ما..

بابا ایم هر روز زنگ میزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..................

ما بریم...

رفتم ۶ کیلو سبزی خریدم...نمدونستم میشه انقد.....یار و که داشت وزن میکرد ..هی به خودم گفتم نه بابا ..این که ماله من نیست من که انقد نمیخواستم ..من فقط ۶ کیلو میخواستم!!!..بعد دیدم ای وای نه ..همش ماله منه.....پس چرا ۶ کیلو گوشت انقد کم میشه حجم اش؟!!واسه همینه که گرون تره؟!! آها پس واسه اینه...عجب!...

هنوز هم پاک اش نکردم ..مامانیم میگه بیا اینجا که کمک ات کنم..ماشینه سیاوش هم بر زیره پایمان است منتها ....یه چیز ی جولویه حرکت مان را میگیره...یه  عضوی از بدن....٬ نه تویه جیب جا نمیشه!!

هر کس جواب شو داد بهش جایزه نیم کیلو سبزی پاک کرده میدم...

یتریتی جان یه محصول بهداشتی بهم معرفی کرد..من هم رفتم خودمو خفه کردم باهاش!..آخه دوتا شو که پرسیدم خدودا دونه ای ۲۵۰۰ تومن بودن...بعد ۴ تا شو خریدم یارو گفت ۲۰ هزار تومن!!!!!!!! من هم دادم و فرار کردم...بعد که به هرکس معرفی کردم مارکش رو ..همه گفتن ..وا ما که الان ۳ ساله داریم استفاده میکنیم!!!!..خلاصه بعد از کمی پرس و جو ..متوجه شدم من آخرین نفری بودم که این محصول رو شناخته!!...

بای!!!

  + نوشته شده درجمعه 26 بهمن1386  ساعت 14:40  توسط حنا گلی 


 بازم کار!

سام

من فردا سره کارم مزاحم نشیدا!

این هم از زورگاره ما....کی از فرداش خبر داره؟.....واسه یه ماه باز هم میرم...کارو دوس درام...با اینکه از فکرش دیگه درو مده بودم ولی خودش جور شد...

بابایم زنگ زد گفت پوله جور نشده!...بسکه من هنوز خبری نشده میرم جار میزنم!!!

شاید بتونه وام بگیره...خدایا ارحمی....

باید درسم رو هم بخونم امروز رو به مطالعه کتاب گذروندم ..چون که دلم باسه کتاب ام تنگ شده بود...

ماهی هم خوردم ....و از فرط دیازپام اش غش کردم خوابیدم...خیلی خواب آوره..مامانم میگه آرامش دریا رو میریزه تویه آدم...شاید واسه همینه که میگن انرژی میده...به هر حال میخوام تا عید ..حداقل هفته ای ۴ روزش رو ماهی بخورم...شوهری هم کاملا موافقه...

فردا کلاس هم دارم...میخوام  برم سره کار..ولی تیری تی جان نمیدونه که میام...واسه همین وایمستم که بیاد سره کار بهش میزنگم  بعد میرم که پشته در نمونم..

هی خدا جونم شکرت

  + نوشته شده درچهارشنبه 24 بهمن1386  ساعت 0:47  توسط حنا گلی 


 85

هی ی ی ...روزگار..امروز هم گذشت..رفتیم خونه مهی اینا....مبل خریده بودن..و خیلی هم خوشگل بود..مبارکشون باشه...ما هم میخریم!!!!(نه که حسودی باشه ها...!)

بابام تویه این ۳ روز ۴ بار زنگ زده...برایه اولین بار!...برایه اولین بار وقتی خدافظی میکردیم احساس کردم دوست نداره بریم..برایه اولین بار بود دیدم که خوشحال نییست..احساس کردم بریم چقدر تنها میشه...دلم سوخت براش...و بعد از تماسش بهش گفتم جامون خالی نباشه!!..گفت واقعا خالیه!..هی هی هی ....روزگار......آدم چه چیزایی که نمیبینه..مگه نه؟..چیزایی که به مخیله ات هم نمیرسه..انقدر عادی و آسون اتفاق میافته که نگو...من که سالها با بابام  جنگیدم...حالا  تند و تند من و اون دلمون برایه هم میتنگه...امروز بهم زنگید....داره برام پول جور میکنه که من بدهی هامو بدم....دستش درد نکنه...شرمنده میشم...نمیدونم...شاید دوسش دارم..البته حتما دارم ولی همیشه با این احساس مبارزه کردم....فردا بهش زنک میزنم....نه به خاطره پول ..میخوام حالش رو بپرسم!...هی اینا که تعریف میکنم گریه ام میگیره..امروز اومدم برایه مهی اینا بگم ...اشک ام درومد...هی....رقت قلب ام زیاده...هی پدر من...خیلی برام نکردی.......خیلی هم کردی!.

دیدم ...وقتی میبینه که اشتباه کرده هم معذرت میخواد هم خیلی سعی میکنه که از دلم در بیاره....

ولی آدمهایی هستن دورو برم ...که بابت اشنباه شون اصلا به رویه خودشون نمیارن که شاتباه کردن...معذرت هم نمیخوان..دو قورت ونیم شون هم باقیه....

نمیدونم....آدمها با هم خیلی فرق دارن......و چیزی که اونا رو نابود میکنه حماقت و لجاجت بر حماقت شونه..اینه که کفر منو در میاره...و من حتی با ذهنی که دائم یاد گرفته به دنباله راهه حل باشه هم نمیتونم از عهده حل شون بر بیام....من ....لج باز نیستم.....ولی از یه چیزایی خیلی سخت میگذرم..و این موضوع اخیر با این آدمها ...منو کاملا قاطع کرده که وایستم......دیگه من اون حنا یه قبلی نخواهم بود....سعی میکنم که نباشم...

نفرین نمیکنم.....حتی دیگه اخیرن کمتر هم میگم که ببینن چی سرشون میاد.........خداوند جایه حق نشسته مگه نه؟......مگه نه اینکه خودش طرفدار مظلومانه؟.....مگه نه اینکه میگن اون دنیایی هم هست و عینه عمله آدم به خودش بر میگرده؟................من نخواهم گذشت..........باید عملشون به خودشون برگرده...نه یه سره سوزن بیشتر و نه یه سره سوزن کمتر....عین ه عملشون... این عینه عدالته....

بگذریم از سخن غم........

ما بهتریم....هر دو مون...عاشق تر از پیش زندگی میکنیم....خدا جونم مرسی..

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 22 بهمن1386  ساعت 23:59  توسط حنا گلی 


 84

هی.... امشب هم گذشت....کلی کفرم گرفت از دسته سپیده...میگه به مهی که بیان با هم عید بریم ب..... !!!! منم حالا نشستم...دیدم چه دلی صابون زدن اینا!!..خوبه که اصلا کسی تعارف هم نکرده...۱۰ دفعه هم پرسیده عید کجایین..من گفتم میخوایم بریم شیراز گردی و استان فارس رو بگردیم..باز دوباره میگه ما عید ب...میریم!!! خوشم میاد ما میزبانیم و دعوت نتمیکنیم و اینا عینه ..پا میشن میان...من همیشه مسافرت دسته جمعی رو دوس دارم ...ولی نمیدونم چرا تا یاد دارم ما میزبان بودیم...بابا خوب یکی دیگه یه نظری بده ما هم بریم دنبالش..همیشه پشت ماشین ما ۷تا ۱۰ تا ماشین بوده...و مادر عزیزه من همیشه حکمه آشپز رو داشته البته تقصیره خودش هم هست ...هی همه رو دعوت میکنه...بابام که دیگه شورش رو در میاره...زنگ میزنه اصرار.....که یارو با کلی شرمندگی میگه نه نمیتونم بیام..

هی....دمه عید که میشه همه با ما مهربون میشن...بعد از ۱۵ فروردین یادشون میره که اصلا ماهم وجود داریم..!

همه هم تقصیره مامانمه که میگه ..نه عیبی نداره بیان با ما مگه چه اشکالی داره؟!!<

اینم از این....

امشبی سیشو با شویم بازی کردن...کلا این داداشه ما از بچگی تحمله باخت رو نداشت...همیشه یادم وقتی شطرنج بازی میکردو میباخت یک عری میزد که بیا و ببین..امشب هم باخته بود و کم اوورده بود..

پوبان هم میاد ..انقده به سیاوش میچسبه که حالم ازش بهم میخوره..اه اه اه...نمیدونم خودش حالش به هم نمیخوره از این همه چاپلوسی؟..خوشم میاد برادره عزیزم هم پاچه خوارگی دونش ملسه!!(یعنی خوشش میاد یکی پاچشو بخارونه!)..خدا رو شکر من هیچوقت چنین آدمی نبودم...خدا رو شکر..

امروزی انقده خوش و خرم بودم...ولی الان یه نموره دلم گرفته....من خودم بیش از هر کسه دیگه ای خودم رو چشم میزنم..اصلا به دشمن نیازی ندارم..

هی خاله اینا فردا میرن..

بعدا ماجرای مسافرتو میگم...

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 22 بهمن1386  ساعت 3:40  توسط حنا گلی 


 من اومدم

سلام.من اومدم..حالم عالیه......خیلی خوبم ....انقده خوبم که واسه خودم امروز اسپند دود کردم!..

حرفهای زیادی  دارم واسه گفتن...منتها الانه که ساعت ۶ ونیمه وقت ندارم....از حموم اومدم . باید برم سشوار بزنم....تازگیها مثه گربه میکنم خودمو!!! شوهری میگه من زنه گربه دوس دارم.....موهامو میدم رو به بیرون....یه گربه تپل مپل ملوس میشم...باید برم خونه بابابزرگ ام...سپیده خانوم بلاخره شرمنده کرده!....بلاخره همه رو یه شام دعوت کرد...۲ سالو نیمه که میاد و میره خونه همه....هرچی شام و ناهار دعوت اش میکنن میاد و میره...و به هیچ کس جواب پس نمیده...ولی بعد از ۲ سال و نیم شرمنده کرده....ولی خونه بابابزرگ ام دعوت کرده!!! زحمت اش کمتره اینطوری..

به هر حال....من میخوام لباس خوشگلامو بپوشم که شوهری از بلاده کفر  آورده واسم...ولی مامانیم میگه اون پلیور خوشگله که واسم بافته رو بپوشم...دوس دارم بپوشم ها...ولی قبلا پوشیدم...میخوام یه چیزه نو بپوشم . یه کم گشاد که هی همه نگن وای چقده چاق شدی!...اه دلم میخواد چاق باشم....چقده چاقی خوبه...به به محشره....هیچکس نباید از یه گربه چاق بدش بیاد!.

دوستجونایی که دلتون تنگید.....مرسی منم دلم تنگیده بود...

درس بزرگی که از این مسافرت گرفتم:  هیچ وقت به یه دهاتی بیشتر از یه دهاتی احترام نزار!..

خصوصا اگه هم دهاتی باشه و هم کولی.......چون رید به مسافرتم و رفت.

بای

برمیگردم مینویسم.....ولی شاید فردا شب باشه..

 

  + نوشته شده دریکشنبه 21 بهمن1386  ساعت 18:41  توسط حنا گلی 


 83

احتماله زیاد فردا تلفن مون قطع میشه....ماهم احتماله زیاد ۳ شنبه میریم .......!....

شوهری نق میزنه میگه بریم....بهش میگم خوبه اونجا ولایته منه و هی تو دلت براش تنگ میشه!!..میگه اونجا آروم میشم...خسته شدم از ترافیک و دود و برف سیاه و سرما و .....چه کنم ...بچه ام از وقتی از بلاده کفر اومده تحمل اینجا رو نداره!!...خودم دوس ندارم طولانی برم..چونکه از کلاس زبان ام عقب میافتم...نمیخوام بیش از ۳ جلسه غیبت کنم...این خانوممون سخت گیره.....به هر حال سیاوش ۳ شنبه میره و ۲الی ۳ نفر جا یه خالی داره ماشینش....ما هم که طبقه معمول آویزونه تمامی ماشین هایه خالی هستیم!..

دلم حیوون میخواد....میتو رو که دادمش به خاله ام چون که داشت میرفت شهر غریب...دلشون جونور میخواست ...زن اش دادم و داماد سرخونه شد و رفت!...بیتا خانوم که زنش باشه یه روز پنجره باز بوده فرار کرده رفته.....خاله ام اصلا ناراحت نبود ...میگفت از اون سلیطه ها بود که هر روز یه فص (فث؟ فس؟..) شوهرش رو میزد..بوده..خلاصه الان شایان انقده باهاش دوست شده که نگو....خاله ام میگه ..شاید اگه میتو (طوطی) نبود شاید شایان به این راحتی دوری رو تحمل نمیکرد...روزانه شایان ۲ تا ۳ ساعت وقت صرفه میتو میکنه...باهاش قایم موشک بازی میکنه...بهش تند و تند غذا میده....باهاش آواز میخونه!!...خلاصه فکر کنم میتو هم شایان رو از منه بد اخلاق بیشتر دوس داشته باشه.....چون اون موقع که بود من صبح کیرفتم سره کار و شب میومدم....وقتی میومدم هم انقد کار بود که به میتو بازی نمیرسیدم....مامانم که میومد خونمون(کلا مامان ام خیلی محبت اش زیاده....جونور هم خیلی دوس داره..خصوصا پرنده)...انقد قربون صدقه میتو میرفت!! کلی واسش شعر درست کرده بود و براش میخوند!! انقد که من حسودیم میشد..میگفتم باید واسه من هم شعر بخونی!! مامانم هم واسه منم میخوند و من ..گوه میشدم واسه خودم!!!!...خلاصه...

الان دلم حیوون میخواد..دلم سگ میخواد..من عاشق سگ ام..خودم هم سگ ام...واسه همین رابطه ی خوبی با سگها دارم...ولی سگ بیچاره تویه آپارتمان چه کنه؟...گناه داره...

پس بازم میتونم پرنده بخرم فقط...همستر رو هم   میگن که همه چیو میجوه اگه بزاری بیاد بیرون...نمیخوام هم که بزارم دائم تویه قفس باشه...خلاصه....در صدد داشتن یه حیووان آپارتمانی ارزون ام!!(قیمت اش هم مهمه!!)

اینم از این...

امرو زتنبکه رو تمرینی کردم..ولی ...سخته ها!!!..قاطی میکنم...زبان هم باید بیشتر بخونم باید نمره ام بره بالایه ۹۰....در ضمن خانوممون گفته که کوئییز ممیگیره ولی به کتاب کاری نداره!! از خارج از کتاب ..باید مطلاعات خارجی هم داشته باشم..وای خدا...میخوام کنکور هم بدم ...چقده کار دارم...

از این به بعد کم کم غر هام شروع میشه!!!
البته منو که میشناسید...من و غر زدن؟!! اصلا

  + نوشته شده دریکشنبه 7 بهمن1386  ساعت 21:49  توسط حنا گلی 


 داستانی کوتاه از آنتوان چخوف

یه داستانه کوتاه از یه دوستی به دستم رسیده ...بخوانید جالبه...

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
-
چهل روبل .
-
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
-
دو ماه و پنج روز
-
دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي … «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
-
سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط  «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده .
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد . شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
-
و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد
.
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم
. …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد .
«
يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-
امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
-
خيلي خوب شما، شايد
-
از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-
من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد :
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
-
ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تايكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-
به خاطر پول .
-
يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-
در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
-
آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم .

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود .
آنتوان چخوف

 

 


  + نوشته شده دریکشنبه 7 بهمن1386  ساعت 0:35  توسط حنا گلی 


 82

۱ـ هی...پایان ترم هم تاپ شدم...با اختلافه ۱۰ نمره از نفره بعدی....بابا من خیلی درسم خوبه!. خودم نمیدونستم!..دوستانه عزیز همه در آستانه افتادن بودن و با کمترین نمره قبولی قبول شدن...

امروز کلاسمون خلوت بود..دو تا پسرنوجوان از ترم پیش افتادن ...و ما سه تا خانومها بودیم..

۲ـخانوممون ریزه و میزه ولی پسرونه است....صداش هم کلفته! بچه باحاله!...تا اینجا ش که بد نبود..

۳ـشویم اومد دنبالم ...چه برفیه!!!...باز هم برف!..

¤بابام بلاخره امروز از بلاده کفر اومد!! ۴ شنبه از پرواز جامونده بوده!!!.

۵ـباز هم حرفهایی زده شده که شوهری خودش جواب داده..و بسیار به جا جواب داده...

۶ـنمیدونم چرا کسل تر از دیروز ام.....ناراحت نیستم .ولی نیشم هم تا بنا گوش ام باز نیست...

امروز چنان دل دردی داشتم که نگووو زنگ زدم به مامانم گفتم برام غذا بیارید!..بهاری بیچاره بلند شد اومد واسم نون و غذا اورد..غذا که خوردم و یه چایی شیرین روش ..حالم حسابی بهتر شد...

۷ـمیخوام نمره ام بره بالایه ۹۰....شدم ۸۶...واسه من کمه..باید بیشتر تلاش کنم...

من همیشه برام اولین بودن مهم نبود...همیشه برام مهم این بود که جزو بهترین ها باشم ...هیچ وقت به اول بودن فکر نمیکردم.....ولی این اواخر مود ام عوض شده...دوست دارم کاری که میکنم بهترین باشه...یعنی من تا بحال در تمام عمره گهر بارم واسه امتحانه کلاس زبان انقدر نخونده بودم..ولی این دفعه خوندم...و نتیجه رو هم گرفتم...من میخوام بازم سعی کنم...وقتی آدم استرسی نداره...یعنی  از رویه فشار کاری رو  انجام  نمیده..میتونه خیلی موفق تر باشه...

من همیشه دیکته بدی داشتم..باید سعی کنم دیکته مو تقویت کنم...باید دقت امو بیشتر کنم..در ضمن باید متن به زبانه انگلیسی بیشتر بخونم ..که بتونم با کلمات و جملات بیشتر آشنا بشم..

من میتونم....خواهید دید..

خوشحال ام...خدایا دوست درام

بای

  + نوشته شده درشنبه 6 بهمن1386  ساعت 23:31  توسط حنا گلی 


 81

هی اینم از روزه جمعه....خوب بود .مهی اینا اینجا بودن....خوش گذشت...دستشان درد نکنه که اومدن...

شب هم رفتیم خونه بابابرزگ ام ..چون خاله پ اومده بود...پولیور شوهری هم تموم شد!!!!البته همشو بقیه بافتن!!ولی خوداییش پشتش رو کامل خودم بافتم...از جولوش هم یه مقدار بافتم ولی دیگه مامانم و زن بابابزرگ ان بقیه شو بافتن!!شوهری هم هرچی تشکر کرد من گفتم خواهش میکنم!!بلاخره من هم خیلی دخیل بودم...لباس بدونه پشت داریم؟!! نه دیگه ..نمیشه اگه پشت اش نبود که پولیور نمیشد...پس کاره من خیلی مهم بود!
اوضاع روحی ام بهتره...نمیدونم بابت این قرص هاست؟...البته اینا که داده شب بخورم رو تا میخورم هم خوابم میگیره هم لامصب زبونمو شل میکنه! مثه این سکته ایها حرف میزنم...شوهری دیشب خیلی ناراحت شد اینو دید...ولی بهش قول دادم که فقط تا یه هفته دیگه ادامه بدم....برم دکتر ..اگه اجازه داد دیگه نخورم...چون واقعا شل میکنه حرف زدنم رو...

به مانی جونم گفتم واسم یه سارافن با یه شلوار واسه زیرش ببافه!!..وای....اگه ببافه چه خوب میشه..ولی بیچاهر چشماش درد میگیره...ماله بهاره رو که میبافت همینطور از چشماش اشک میومد و میبافت!...قوربونه مامانه خوشگل ام بشم..

شاید سه شنبه همراهه سیاوش رفتیم..احتمالش زیاده...

وای دیشبی از دسته سیشو انقده خندیدم که سرم گیج میرفت و کلی از چشمم اشک اومد ..نمیدونستم این داداشم چه میمونیه!! چنان ادایه بابام و در میورد که اشک از چشمام درومد و ولو شدم از خنده....نمیتونم بگم چی میگفت...(مسایله خانوادگیه!!)
عصری هم یه صحنه ای دیدم که اونم نمیتونم بگم!!!
فردا ترم جدیدم شروع میشه....

شوهری رو خیلی دوس دارم...آرامه جانمه..

۲ شنبه بازم وقته دکتر دارم..میرم ببینم چه کنم؟!..الان خلاص شدم ...راحت ام...ولی به غیر از راحتی خودم دوس دارم کاره صحیح ای انجام داده باشم..

بای

  + نوشته شده درشنبه 6 بهمن1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 80

آخیش تموم شد!..جمع و جور کردن و میگم!..بسکه شوهریم ولو میکنه...تمامه خونه زیرو رو بود..یعنی همه جایه خونه وسیله بود...تازه ۲ تا چمدون داشت والا من الان اینجا نبودم..

قرص هارو ۲ روزه میخورم...خوابم میگیره!!!بدنه من عادت به قرص نداره...فکر میکنه هرچی قرصه خواب آوره..بهش اکس هم بدی خوابش میگیره!..کلا من و خواب با هم خوبیم!..خوبه به یارو دکتره گفتم که خوابم خوبه ..اشتهام هم خیلی خیلی خوبه!!!!..

ولی اون دوتایی که شب داده بعد از شام بخورم خوب نیستن...خوابم میگیره..بعدش میخوابم انقدر خوابه آشفته میبینم و عرق میکنم و سرد و گرمم میشه...هی هم از خواب بیدار میشم...

نمیدونم ..شوهری میگه نخور..مانی ایم هم وقتی شنید غیر از فلوکسیتین باز هم قرص هست...گفت نخور....به دوتاشون میگم ۱ هفته میخورم مرتب تا بفهمم که تاثیرش چیه..اگه که همینطوری بود و خوابآلوده شدم دیگه نمیخورم به دکتره هم میگم که نمیخورم...

تلفن مون قراره قطع شه..دیر آپ میکنم..

مامانم و سیشو دیشب اینجا موندن...سیاوش انقده لباساش قشنگ بود..انقده خوش تیپ بودکه نگو...امروز واسه خودمون اسفند دود کردم!!بسکه ما ماهیم!

وای گفتم ماه ..دلم ماهی خواست!!!
شاید هفته دیگه برم سفر..نمیدونم سیاوش که میره..شاید ما هم رفتیم...۲ نفر جایه خالی داره...ما هم خوشبختانه هنوز دو نفریم!..

سپیده میگه من دانشگاه نمیخوام شرکت کنم چون ساله دیگه میخوایم نینی دار بشیم!!

میمون ...بهاره میگه این نامرد نتیجه اول و میاره..البته دوم میشه ..چون شایان الان یه دختر داره...به اسمه رافاالا!!!!قراره که پسرش رو هم بزاره یداله!!که هم قافیه بشه...از اسمش خوشم نیومد..این همه اسمه فارسی قشنگ....مامانم از دوستش شنیده بودکه الان این اسم تویه هلند مده روزه و یه خواننده خیلی محبوبشون اسمش رافاالا است...

واییییییییییییییییییییییییییییییییی....ماهواره روشن کردم ...و بعد از کلی کلانجار نیم نگاهی به فیلم سیصد انداختم.....گوه شون بزنن.....خیلی کفر ام درومد...وای...انقد لجم کرفت که سرم درد گرفت..سگ به روحشون....وای وای وای.....تازه شاید بگم فقط ۱۰ دقیقه شو دیدم ...از قسمتهایه مختلف...انقده خودم و سیاوش عصبانی شدیم....همون موقع بود که شوهری داشت میومد...اگه همون لحظه میومد منو سیشو سرش رو با قیچی میبریدیم!(چون شمشیر که ندارم..در حاله حاضر تیز ترین وسیله ام قیچیمه!)..به جرم مزدوره اجنبی بودن و از بلاده کفر اومدن...

دیدم دوسته عزیزم تی ری تی جان بسیار به جا از کره در رفته بود...باهات موافقم....خیلی توهین آمیزه..

تا به امروز مقاومت کرده بودم و فیلمش رو نخریده بودم...ولی گفتم بزاره مفته ببینم چیه که بتونم بهش انتقاد کنم....بعد از ۱۰ دقیقه گفتم گوره بابایه خودش و انتقادش و ....گندشون بزنن

من نمیفهمم این یارو فیلمنامه نویسه سادیسمی اش  از کدوم قسمت از بدنش کمک گرفته این فیلم رو نوشته... اه اه اه

بگذریم کار داره به فحاشی میکشه!!(توجه دارید که هنوز نکشیده!!..البته بگم بیشتر از این هم بلد نیستم!!ولی شویم بلده!!!).

بای

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 بهمن1386  ساعت 19:3  توسط حنا گلی 


 تاپ 2

راستی...تاپ شدم!!..اون هفته نیم ترم بود...این هفته پایان ترم!..به خاطره تعطیلات اینجوری شد...

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 بهمن1386  ساعت 10:20  توسط حنا گلی 


 بازگشت

امید جانم ز سفر باز آمد....

شکر دهانم ز سفر باز آمد..

اومدش....با کلی تاخیر...ولی اومد...با کلی جریمه و اضافه بار!! ولی اومد...

خوش اومدی...

بعدا میگم!

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 بهمن1386  ساعت 10:11  توسط حنا گلی 


 فاینال

امتحان دارم!!کمک....

امشب شوهری میاد...

کمک خونه ام بهم ریخته..اصلا حس اش نبود تمیزش کنم!..

ساعت ۶ امتحانمه...

وقت ندارم ..کم هم خوندم...

کاش تاپ شم!!(آرزو که عیب نیست!)

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 بهمن1386  ساعت 13:27  توسط حنا گلی 


 79

همچنان تنهاییم...

دیشب نرفتم خونه مانیم..اومدم که خیره سرم درس بخونم فردا فاینال دارم...رسیدم یه فیلمه ترسناک مثلا نگاه کردم..بغل اش نوشته بود زیره. ۱۶. سال. ممنوع..گفتم آخ جون خوراکه ما رسید!..پیشه خودم گفتم الان زهره ام میتریکه..اه اه اه ..عجب فیلمه چرتی بود...حالمو گرفت...همش کثافت کاری بود ..اصلا هم ترس نداشت...خلاصه بعد از ضایع شدن بلند شدیم بریم کتابه داستان بخونیم....(توجه دارید که ...دقیقا چون فردا امتحان دارم اینجوری ول میچرخم!)..داشتم میخوندم که برق ها رفت!...پیشه خودم گفتم نترس!...بعد دیدم خدائیش اصلا نمیترسم...آخه از چی بترسم؟..هرچی فکر کردم چیزه ترسناکی یادم نیومد!!...بسکه وقتی بچه بودیم ..آیفون خراب بود...ما رو میفرستادن دمه در که درو باز کنیم...شب..نصفه شب...باید مسافته زیادی رو از تویه درخت و دیوار راهمون رو پیدا میکردیم و میرفتیم درو باز میکردیم...کلا یادمون ندادن که بترسیم...یعنی موضوعی رو برایه ترس بهمون پیشنهاد نکردن!!

جک و جونور که از آدم میترسه...پس دلیلی برایه ترس ازشون نیست....آدم های روانی و جانی هم که ماله فیلم هاست!..واقعیت هم هستن ..ولی خوب بخوان بکشن که میکشن دیگه..تنازه قبلش من داد میزنم  همه میان کمک!(بهم اینجوری گفتن!)..جن و پری هم که اعتقادی بهشون ندارم...

دیگه چیزی واسه ترس از تنهایی میمونه؟..نه

بچه که بودم ..عشق ام این بود که یکی رو پیدا کنم از این داستان هایه جن و پری واسم تعریف کنه!یادمه زن عموم تعریف میکرد..خودش هم اعتقاد داشت...پسر عموهایه من مثه بید میلرزیدن از ترس ...من یک حالی میکردم!!از داستان هیجان انگیز خوشم میاد و میومد...بعد من هی اصرار که بازم تعریف کنید!! ..اونا هی جیغ میزدن نه بسه ..من هی اصرار توروخدا یک یدیگه!..بعد فکر کن یکی زنگه درو میزد...قربونه آیفونمون برم همیشه خدا هم خراب بود...بعد با ما میگفتن برید دمه در! درو باز کنید ..شب...چراغ هم نداشت حیاطمون....تاریکی مطلق..این وسط کافی بود بابایه من بفهمه که یکی میترسه..خر کش اش میکرد میفرستادش دمه در....: کی گفته بچه بترسه!!!

تویه اون مواقع من میرفتم..چون همه جیم میشدن!من هم خرررررر..وایمستادم منو میفرستادن دمه در...نمیگم نمیترسیدم..به هر حال بعد از قصه هایه متعدد جنی..میترسیدم..ولی ..آشه کشکه خالم بود....باید میرفتم..واسه بابایه من این ضعف ها معنی نداشت..اصلا ترس براش بیمعنی بود و غیره قابل قبول....اون روزها ازش ناراحت میشدم که منو درک نمیکنه..بابا جان خوب من میترسم!! ولی میبینم به خاطره تجربه ای که بهم داد ..الان میفهمم که هیچ اتفاقی تویه تنهایی و تاریکی نخواهد افتاد...

خلاصه اینم از این...

پوله رو داریم پس میگیریم...پوله مهاجرت رو!! شاید تویه مملکت اسلامی ادامه حیات بدیم..به هر حال من باز هم یه چند سالی وقت میخوام!!!بدبختی اینه که سنه شوهرم هم داره میره بالا نمیشه دیر بچه دار شد!...کاش ۱۴ سالگی عروسی کرده بودم الان کلی وقت داشتم!!!

چون میخوام کنکور بدم..(ای وا ی...مهی گفته بود به هیچ کس نگو!!!توروخدا شما هم به هیچ کس نگید!!)..بعد میخوام درس بخونم ...بعد بزرگ که شدم میرم خارج!!!

سگ هم میخوام!!!

رفتم کلاسه تنبک...داشتم میزدم ..آقامون گفت ..:تم ات خیلی خوب شده! بعد من یهو چنان ضربه ای زدم که گفت خواهشا احساساتت رو کنترل کن و جو نگیرتت!!!!باز من تعریفت کردم و تو هول برت داشت؟!..(تازه چنان جو گرفته بود منو که میخواستم پاشم رویه دستام وایسم و با پاهام تنبک بزنم!!!اینو نفهمید خدارو شکر!!)

به هر حال باید بیشتر تمرین کرد..

زرتی ترممون تموم شد! زود تموم شد ...ولی خوب شد که خلاص شد..حوصله خانوممون رو نداشتم!! بسکه حرفه بیمزه و بیربط میزنه...سره اون چیزیکه ارزش داره و باید وایسه ...نمیمونه..ولی سره حرفهایه صدتا یه غاز نیم ساعت میمومنه...هی من هم در و دیوار و نگاه میکنم و باز تموم نمیشه...حالا خوبه برم ترم بعد هم خودش معلم مون باشه!!!نههههههههههههههه......

بابابزرگ ام گفت :وقتی زن و شوهر تفاهم و یک دلی نداشته باشن ..زندگی شون از هم میپااشه و نه خودشون و نه بچه هاشون از زندگی خیر نمیبینن.....

راست میگه...

شوهری امشب هم نمیاد!!یه شبه دیگه اضافه میمونه...بابام دق شون داده اونجا ...بسکه میگه خرید نکنید!!بهاره اشک اش درو مده بود..

داداشی ایم کلی برام حرف زد اونشب که خونه بودم..خیلی حرف زد...از بهاره گله داشت...با نوید ف حرف اش شده بود...از بابام گفت...خلاصه دیدم که خیلی وقته که باهاش حرف نزدم..از وقتیکه عاشق شد!!! و حالا با دوست دختره ..کم رنگ شده!!! بعد از ۵ سال ...باورم نمیشد!اصلا...خدایا شکرت..خیلی دعاکردم که نشه...خیلی از روح مامان بزرگ ام کمک خواستم...خدایا شکرت..مامان بزرگ ام مرسی..

سیشو (سیاوش)میوخاد دکترا بخونه!!..بهش میگم بسه دیگه..اه..شورشو درووردی...هی من هیچی نمیگم..بزار من یه فوقه لیسانسه چسکی هم  که شده بگیرم بعد تو برو دکترا...پوزه منو به خاک مالیده تویه خونواده!

چقده حرف داشتم!!!

  + نوشته شده درسه شنبه 2 بهمن1386  ساعت 20:3  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM