همچنان تنهاییم...
دیشب نرفتم خونه مانیم..اومدم که خیره سرم درس بخونم فردا فاینال دارم...رسیدم یه فیلمه ترسناک مثلا نگاه کردم..بغل اش نوشته بود زیره. ۱۶. سال. ممنوع..گفتم آخ جون خوراکه ما رسید!..پیشه خودم گفتم الان زهره ام میتریکه..اه اه اه ..عجب فیلمه چرتی بود...حالمو گرفت...همش کثافت کاری بود ..اصلا هم ترس نداشت...خلاصه بعد از ضایع شدن بلند شدیم بریم کتابه داستان بخونیم....(توجه دارید که ...دقیقا چون فردا امتحان دارم اینجوری ول میچرخم!)..داشتم میخوندم که برق ها رفت!...پیشه خودم گفتم نترس!...بعد دیدم خدائیش اصلا نمیترسم...آخه از چی بترسم؟..هرچی فکر کردم چیزه ترسناکی یادم نیومد!!...بسکه وقتی بچه بودیم ..آیفون خراب بود...ما رو میفرستادن دمه در که درو باز کنیم...شب..نصفه شب...باید مسافته زیادی رو از تویه درخت و دیوار راهمون رو پیدا میکردیم و میرفتیم درو باز میکردیم...کلا یادمون ندادن که بترسیم...یعنی موضوعی رو برایه ترس بهمون پیشنهاد نکردن!!
جک و جونور که از آدم میترسه...پس دلیلی برایه ترس ازشون نیست....آدم های روانی و جانی هم که ماله فیلم هاست!..واقعیت هم هستن ..ولی خوب بخوان بکشن که میکشن دیگه..تنازه قبلش من داد میزنم همه میان کمک!(بهم اینجوری گفتن!)..جن و پری هم که اعتقادی بهشون ندارم...
دیگه چیزی واسه ترس از تنهایی میمونه؟..نه
بچه که بودم ..عشق ام این بود که یکی رو پیدا کنم از این داستان هایه جن و پری واسم تعریف کنه!یادمه زن عموم تعریف میکرد..خودش هم اعتقاد داشت...پسر عموهایه من مثه بید میلرزیدن از ترس ...من یک حالی میکردم!!از داستان هیجان انگیز خوشم میاد و میومد...بعد من هی اصرار که بازم تعریف کنید!! ..اونا هی جیغ میزدن نه بسه ..من هی اصرار توروخدا یک یدیگه!..بعد فکر کن یکی زنگه درو میزد...قربونه آیفونمون برم همیشه خدا هم خراب بود...بعد با ما میگفتن برید دمه در! درو باز کنید ..شب...چراغ هم نداشت حیاطمون....تاریکی مطلق..این وسط کافی بود بابایه من بفهمه که یکی میترسه..خر کش اش میکرد میفرستادش دمه در....: کی گفته بچه بترسه!!!
تویه اون مواقع من میرفتم..چون همه جیم میشدن!من هم خرررررر..وایمستادم منو میفرستادن دمه در...نمیگم نمیترسیدم..به هر حال بعد از قصه هایه متعدد جنی..میترسیدم..ولی ..آشه کشکه خالم بود....باید میرفتم..واسه بابایه من این ضعف ها معنی نداشت..اصلا ترس براش بیمعنی بود و غیره قابل قبول....اون روزها ازش ناراحت میشدم که منو درک نمیکنه..بابا جان خوب من میترسم!! ولی میبینم به خاطره تجربه ای که بهم داد ..الان میفهمم که هیچ اتفاقی تویه تنهایی و تاریکی نخواهد افتاد...
خلاصه اینم از این...
پوله رو داریم پس میگیریم...پوله مهاجرت رو!! شاید تویه مملکت اسلامی ادامه حیات بدیم..به هر حال من باز هم یه چند سالی وقت میخوام!!!بدبختی اینه که سنه شوهرم هم داره میره بالا نمیشه دیر بچه دار شد!...کاش ۱۴ سالگی عروسی کرده بودم الان کلی وقت داشتم!!!
چون میخوام کنکور بدم..(ای وا ی...مهی گفته بود به هیچ کس نگو!!!توروخدا شما هم به هیچ کس نگید!!)..بعد میخوام درس بخونم ...بعد بزرگ که شدم میرم خارج!!!
سگ هم میخوام!!!
رفتم کلاسه تنبک...داشتم میزدم ..آقامون گفت ..:تم ات خیلی خوب شده! بعد من یهو چنان ضربه ای زدم که گفت خواهشا احساساتت رو کنترل کن و جو نگیرتت!!!!باز من تعریفت کردم و تو هول برت داشت؟!..(تازه چنان جو گرفته بود منو که میخواستم پاشم رویه دستام وایسم و با پاهام تنبک بزنم!!!اینو نفهمید خدارو شکر!!)
به هر حال باید بیشتر تمرین کرد..
زرتی ترممون تموم شد! زود تموم شد ...ولی خوب شد که خلاص شد..حوصله خانوممون رو نداشتم!! بسکه حرفه بیمزه و بیربط میزنه...سره اون چیزیکه ارزش داره و باید وایسه ...نمیمونه..ولی سره حرفهایه صدتا یه غاز نیم ساعت میمومنه...هی من هم در و دیوار و نگاه میکنم و باز تموم نمیشه...حالا خوبه برم ترم بعد هم خودش معلم مون باشه!!!نههههههههههههههه......
بابابزرگ ام گفت :وقتی زن و شوهر تفاهم و یک دلی نداشته باشن ..زندگی شون از هم میپااشه و نه خودشون و نه بچه هاشون از زندگی خیر نمیبینن.....
راست میگه...
شوهری امشب هم نمیاد!!یه شبه دیگه اضافه میمونه...بابام دق شون داده اونجا ...بسکه میگه خرید نکنید!!بهاره اشک اش درو مده بود..
داداشی ایم کلی برام حرف زد اونشب که خونه بودم..خیلی حرف زد...از بهاره گله داشت...با نوید ف حرف اش شده بود...از بابام گفت...خلاصه دیدم که خیلی وقته که باهاش حرف نزدم..از وقتیکه عاشق شد!!! و حالا با دوست دختره ..کم رنگ شده!!! بعد از ۵ سال ...باورم نمیشد!اصلا...خدایا شکرت..خیلی دعاکردم که نشه...خیلی از روح مامان بزرگ ام کمک خواستم...خدایا شکرت..مامان بزرگ ام مرسی..
سیشو (سیاوش)میوخاد دکترا بخونه!!..بهش میگم بسه دیگه..اه..شورشو درووردی...هی من هیچی نمیگم..بزار من یه فوقه لیسانسه چسکی هم که شده بگیرم بعد تو برو دکترا...پوزه منو به خاک مالیده تویه خونواده!
چقده حرف داشتم!!!