تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 102

بلاخره رفتم کمک مامانم....اتاقش رو تکوندم....بهم گفت خیر ببینی..من هم خر کیف شدم...همیشه این احساس رو دارم که وظیفه منه این کار..ولی همش از زیرش در میرم....

تویه تکوندن اسناد قدیمی اش ..به نامه های دست یافتم..زیبا....نشستم خوندمشون و گریه کردم..نامه های خودم ....وقتی کلاس اول دبستان بودم و ا ز مامان و بابام دور بودم و پیش دایی ع و زندای ایم بودم...نامه هایه زن داییم به مامانم که راجع به من و وضعیت درسم نوشته بود....و اینکه چقدر لحظه شماری میکردم که بتونم الفبا رو کامل یاد بگیرم تا بتونم به مامانم نامه بدم...وای روزگار ....چی گذروندم..من فقط ۵ سالم بود....و سعی میکردم که نشون ندم چقدر دلتنگ مامان و بابام ام......یه روز نامه شونو تایپ میکنم..اگه اسکنر داشتم  اسکن میکردم...ول یاشکها ریختم امروز با خوندنه اون نامه ها.... و البته خندها هم کردم..نامه بهاره به بابام رو پیدا کردم..با سیاوش خوندیم و کلی خندیدم...بسکه یه ذره بچه پاچه خواری بابام و میکرد!...یه نامه هم پیدا کردم از خودم به معلمه سیاوش!!!! حالا من فقط یه سال بزرگتر ام! نوشته بودم عرض کنم خدمتتان که به سیاوش بگید انقدر بد خط ننویسه!!امضا : خواهره سیاوش! ....انقده خندیدیم....

و البته نامه های پاچه خواری نوشین برایه مامانم که پر از غلط غولوط بود...

یه نامه هم پیدا کردم از شبنم به مامانم...کلاسه دوم دبستان بوده...اینجوری شروع شده...سلام عمه جان...خوبی؟ عمو خوبه؟(بابام و میگه عمو)..سیاوش وستاره خوبند؟ من یه بیست گرفتم!! خوب دیگر خیلی نامه ام طولانی شد باید خدافظی کنم..به همه سلام مرا برسانید!!!!

خدائیش بچه ها هم عالمی دارن ....

دوتا نامه هم پیدا کردم از خودم و سیاوش که همزمان فرستادیم واسه بابام ..من در ابتدایه نامه از بابام خواستم که برام اتود بخره...بعد جالبش نامه سیاوشه ..که احوالپرسی شو کرده و خدافظی اش و کرده...بعد معلومه اومده نامه منو خونده...فوری رفته ته نامه اش نوشته راستی بابا واسه من هم اتود بیار! ...پسره حسود!

فردا مامانم ام آش نذری میده...بعد از اون سالی که سیاوش سوخت ...مامانم هر سال آش میده ...وای که چه چها رشنبه سوری نحسی بود اون سال....خداوند به خیر کند...

شوهری باز هم با علی حرف زدن و با هم رفتن خرید و ....همیشه همه چی رو با صلواه ختمه به خیر میکنن...هیچ وقت نمیان ببینن که اشکال کار چیه و چرا انقده دعوا میکنن...

عید بوشهر نمیریم....بابام میگه چنان قحطیه امسال که اشکتون در میاد.....برکت وجود آقای ا . ن ....شاید بریم شمال..انقد گفتیم معلوم نیست کجا بریم که واقعا تمام برنامه هامون ریخت به هم...بابام میگه بریم استان ایلام رو بگردیم!...هیچ نظرو ایده ای راجع به این استان  کشور نداریم...بابام میگه چون تا حالا ندیدیدم بریم ببینیم چیه...

....ببینیم چی میشه...

فردا نحسی هاتونو بدر کنید..

 

 

ا

  + نوشته شده درسه شنبه 28 اسفند1386  ساعت 1:16  توسط حنا گلی 


 بهار

امروز بلاخره تا حدی خونمو تکوندم.....خدارو شکر مامانم نمیخواد خیلی بتکونه چون میخواد تابستون بنایی کنه...آخیش...از ترس اونجا نمیتونستم خونه خودمو هم بتکونم...

شوهری امروز میگه که دلش واسه داداشش میسوزه..خیلی هم میسوزه! چه کنم؟ بعد از این همه بد و بیراه و حرف چرت و پرت ...امروز تا اونکی داداشش اومده و گفته که دعوا پیش اومده تویه خونشون ...شوهری ما هم نرم شد....نمیدونم ...بهش گفتم هرکار که خودت صلاح میدونی بکن....ولی حداقل تویه ساله ۸۶ این دفعه سوم که این آقا چشماشو میبنده و دهنشو باز میکنه و هرچی دلش میخواد میگه...بعد هم بدون معذرت خواهی ...شوهری ما از سره دلسوزی میره باش آشتی میکنه...

خدائیش خسته شدم....اصلا اعصاب این خل بازی ها رو ندارم...هر روز یه برنامه تازه...آخه پس تا بکی؟و همواره همه چی هم رو به زواله ....

بهش گفتم..حضرت علی هم داداش داشت...ولی وقتی ازش خواست که حرکت غیر معقولی انجام بده چه کرد؟ ذغال گذاشت تویه دستش! نمیخوام ت و ذغال بزاری ولی لااقل بزار بفهمن که اشکال دارن...بزار متوجه بشن که کارشون اشتباهه ...باشه بعد بیان معذرت خواهی اونوقت تو ببخش....ولی وقتی نه معذرت میخوان که هیچ انتظار هم دارن که ما بریم منت کشی....نمیشه که....خدایا کجایه کار ه دنیا این ریختیه؟۱..

یکی دیگه از آرزوهای ه محالم اینه که برگردم عقب....و این هممه اشتباهی که کردم و جبران کنم...اگه حداقل یه اپسیلون احتمال میدادم که چه جوابی داره کارام...هرگز انجام نمیدادم...

عید داره میاد! بوش میاد!! بویه وایتکس میده!!

دوس داشتم عید ..با یه عده کم میرفتیم مسافرت....اصلا اعصاب ۵۰ نفر مهمون داری رو ندارم....خیلیه...آدم حتی وقت نمیکنه ناخن هاشو بگیره....چه برسه که مثلا به عشقت برسی و یا اینکه با خیالی راحت یه ۱ ساعت رو با مامانت صرف کنی...دلم خانواده ۵ نفریمونو میخواد...البته به اضافه شوهری مساوی است با ۶..

نوروز در راهه.....

نوروز بر همه مبارک...

انشالا که سال خوبی باسه همه باشه...

۱۱ ام فروردین روزه بزرگیه......

سالگرد عروسیمه!....عروسیم هم مبارک...

من فصله بهار رو از همهم فصلها بیشتر دوس دارم....عشق بهار ام..اگه اسم خواهرم بهاره نبود حتما اسم دخترم رو بهار میزاشتم...

وای این بید مجنون ها رو دیدین که چه جونه های نازی زده؟ قشنگ تر از این سبز رنگی وجود نداره...سبزه جوان...

بهار مبارک...

ساله ۸۷ مبارک..

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 26 اسفند1386  ساعت 18:26  توسط حنا گلی 


 بازی

لاغر مردنی عزیز باز هم منو رو به یه بازی دعوت کرده..بازی قبلی رو نتونستم انجام بدم....این یکی فکر کنم آسون تر باشه!

 من رو به بازی آرزوهای محال دعوت کردن. قراره که ۵ تا از آرزوهای محالمون رو بنویسیم. خب همونطور که از اسمشون بر می یاد باید محال و غیر ممکن باشن:

۱- آرزو داشتم که خیلی پولدار شم!!!(نه بابا!!) انقد که هرچی دلم میخواد بخرم و به هر کی دوست دارم پول بدم.

۲ـ  آرزو داشتم و دارم که مامانم همیشه زنده باشه.....در تمام دوران بچه گیم و نوجوونی ایم حد اقل هفته ای یه با این فکر که اگه مامانم بمیره من چه کنم گریه میکردم...

۳- تازگیها آرزو میکنم خیلی قدرتمند بشم! انقد که خیلی ها به پام بیافتن! من هم نبخشم!

۴- آرزو میکردم که یه باد بیاد سئوالای کنکور و با جواب بندازه جولوم من هم مهندسی برق دانشگاه شریف قبول بشم!همینجوری! درس هم نخونم

۵- آرزو میکنم و میکردم که بتونم مامانم و از ته دل خوشحال کنم! شاید غیرممکن نباشه این یکی ایش..ولی همیشه احساس میکنم براش کم گذاشتم...حداقل نسبت به خواهر و برادرم کم گذاشتم..

۶- آرزو دارم بدونه غم و غصه مشکلات مادی زندگی کنم!

خیلی آرزو ها دارم ....ولی شاید نشه بهشون گفت غیر ممکن....اینا رو که نوشتم میدونم غیره ممکنه!

من هم دوستانم و دعوت میکنم!

زن ایرانی.....میتی

مهتاب

تی ری تی جان

میثم اشتری

ساسوشا

هر کی دوست داره تشریف بیاوره..

  + نوشته شده درشنبه 25 اسفند1386  ساعت 1:1  توسط حنا گلی 


 101

رای دادیم!

هرچه کردم نتونستم رای ندم.فکر میکنم اگر ندم ممکنه که این چس مثقال حق رو هم ازمون بگیرن..

از اینا تا طالبان خیلی فاصله نیست...به نظرم ما هم نباید فاصله رو کوتاه تر کنیم.به هر حال اصلاح طلبان لیست ۳۰ نفره داشتن ..به جز یکس همه رو نوشتیم...یه خانم پیری هم اومد بغل مان ازمان خواست که سام یکی از فامیلاشونو بنویسیم...بعدش هرچی دلمان میخواهد اضافه کنیم! ما هم ۲۹ نفر دیگر را تند و تند رونویسی کردیم..

یه یارو بود اونجا میگشت..ریشو بود...واسه هرچی پیرمرد و پیرزن بیسواد که الحمداله کم هم نبودن..مینوشت...همه هم هرچی که دلش میخواست...هی این هم رای...ما تا اونجا بودیم یارو ۵ تا لیست راستی پر کرد..

از وقتی به سن رای رسیدم رای دادم.....البته به جز اولیش..که میدونستم خاتمی میاد بالا..البته شناسنامه ام ایراد داشت و نمیتونستم رای بدم....مجلس قبلی رو ندادم....مثلا به نشانه اعتراض!..چی شد؟ نتیجه رو دیدید...آب از آب تکون نخورد ...بسیار قوانین هم تصویب شد..و ما همچنان به زوال رفتیم...تحریم و قهر و ناز و صلوات چاره نیست.....

بگذریم...

یادمه تویه تمام فیلمهایه قدیمی و قصه های قدیمی همیشه داداش ها یه مشت سیبیل کلفت و ماهیچه درشت بودن که حاله خواهرا رو میگرفتن...همونطور که تویه فیلم مادر از علی حاتمی...خواهره با چند تا بچه و یه بچه تویه شیکم..جرات نداره از ترسه داداشه شوهرش رو ببینه... دیروز صبح رفتیم خرید ..ماشین سیاوش تویه پارکینگ ما بود..بهش کلید دادیم که مانبودیم بیاد ماشینو بر داره..ولی نگفتیم که چه ساعتی بر میگردیم....آدرس هم بهش داده بودم که بیاد پاسپورت بابام رو از تویه کشویه میز توالت اتاق خواب بر داره و ببره که اسکن کنه..خلاصه..ما که از بیرون اومدیم انقدر خسته بودیم که بدو با لباسهای راحت پریدیم تویه تخته خواب و تنگ هم  و سیبیل به سیبیل  خوابیدیم! بعد ازیه نیم ساعت که خوابیده بودیم دیدم چراغ اتاقمون روشن شد...گفتم خوب طبقه معمول شوهریه که میره آب بخوره...چشمام و باز کردم ..نور زیاد بود ندیدم دقیقا کیه..ولی مطمئنا شوهری میبایست باشه...بعد دیدم یه نفر هم بغلم خوابیده! خوب پس شوهری پیشم خوابیده.....ولی یه نفر هم کناره تخت ایستاده!! پس شوهریه میخواد بره آب بخوره! بعد از کلی تجزیه و تحلیل به این نتیجه رسیدم که نمیشه یه آدم هم خوابیده باشه هم بغل تخت در آنه واحد ایستاده باشه!!! یهو چشمارو باز کردم دیدم سیاوشه!..من همیشه جلویه برادرم حرمت نگه میدارم و خیلی عشقولک بازی با شوهری در نمیارم...خلاصه وضعیت مان هم انقده نا زیبا بود که نمیشد از زیره لحاف درومد!..یهو داد زدم وای! سیاوش توی؟....برادره عزیزم یه آن چشبید به سقف!! از ترس ..نگو آقا دو تا خرسه گنده رو به اون عظمت رویه تخت ندیده بوده!!!بعد گفت نترس نترس!!!(حالا خودش بیشتر ترسیده ها) الان میرم ...بچه کله شو انداخت پایین و بدو پاسپورت پیدا کرد و رفت! گفت فکر کردم هنوز نرسیدید خونه!! جالبه که ماشین لباسشویی هم روشن بود! میگه فکر کردم خراب شده از صبح تا حالا داره میشوره!!!...به شوهری میگم پاشو سیاوشه...میگه دیگه کار از کار گذشته!!..خلاصه ..برادرمان سرخ شدو سفید شد و رفت!...برادرها هم برادر هایه قدیم!

رفتیم با رها خدافظی

برایمان ناهار پخته بود بسیار دلچسب....

حالمان خوبه...

بازهم غصه و حرفهایه نجویده و دل شکان زده شده....سعی میکنیم برویه مبارکمان نیاریم...

خدایا شکرت

 

  + نوشته شده درشنبه 25 اسفند1386  ساعت 0:30  توسط حنا گلی 


 100

سلام .من خوبم...دل درد هم ندارم..از این ۳ روزه تعطیل هم استفاده هایی کردم..خیلی نه ها...به  خونه تکونی هم نرسیدم!!! فقظ زرش رو زدم..هی

مامانیم رو هم زیاد ندیدم...باز فرار میکنم ازش! دوست دارم برم ها...ولی هی لفت اش میدم

رها یه چیزی تعریف کرد کف کردم!!!!!! نمیگم!

سپیده صبح زنگ زده میگه ..کجایید ..دلمان تنگ شده  بیاین همدیگه رو ببینیم...میگم یعنی منظورت اینه که ناهار بیایم پیشتون؟ میگه نه!!! شب بریم بیرون دنگی شام بخوریم!! ....مرسی!
حرف زیادی ندارم...

نمیدونم عید چی کاره ایم ...من که خونه بمون نیستم....کلا در تمام عمر گهر بارم ۳ تا عید خونه بودیم....۱ مامان بزرگ ام فوت کرده بود  ۲ سیاوش خان..برادرم در چهارشنبه سوری ترکیده بود ...۳ عروسیم بود..

نزدیک عید شده هی همه دعوتمان میکنند!انقده عزیز شدیم که نگو

باید ببینیم بابام میره خارجه یا نه..اگه بره خیلی خوب میشه...چون ماشین رو ما بر میداریم میریم به گلگشت.

خدا بزرگه

خدا جونم کمک ام کن

بای

  + نوشته شده درشنبه 18 اسفند1386  ساعت 23:17  توسط حنا گلی 


 99

سلام. نمیدونم چه کنم از این خسته گی..............

پریشب ۲ خوابیدم و ۶ پاشدم..دیشب اومدم زود بخوابم ساعت ۱۰ و نیم همه چه آماده بود برایه یه خوابه خوب که یهو دلم درد گرفت..همون دل درد بده همیشگی.....تا ساعت ۲ و نیم شب ۳ تا قرص خوردم تا تا بلاخره خوابم برد...عوضش صبح خواب موندم...رسیدم تیریتی بیچاره کلی پشته در مونده بود..چون کلید دسته من بود...خیلی خسته بودم ...ظهر هم زود برگشتم ولی ۱ساعت و ربع تویه صف تاکسی ایستادم تا ماشین گیرم اومد...خلاصه رسیدم خونه رسما جنازه بودم..خوابیدم ولی بیدار شدم تمام تنم کوفته بود..انگاری که یه گله اسب وحشی از روم رد شده....هنوز هم حالم جانیومده...

فردا میخوایم بریم با مامان صبا خدافظی کنیم...

لاغر مردنی جان....میام بازی ولی آخره هفته!!!

نمیدونم کی خونه تکونی کنم...تا دمه عید میشه چنان بیحال میشم واسه خونه تکونی که نگو....پارسال هم انقده لفت اش دادم که اون اتفاق افتاد و اصلا خونه تکونی نکردم....

دوست دارم تا وقتی بابابزرگ ام زنده است سال تحویل پیشش باشم...خداوند عمر دراز و با برکت دهاد..

نمیدونم ترم بعدی ایم کی شروع میشه...هرچی زنگ میزنم کسی بر نمیداره! شاید تعطیل کردن همه فرار کردن!!! شانس منه دیگه تا به انتهایه یه چیزی نزدیک میشم بلایای طبیعی آغاز میشه...

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 12 اسفند1386  ساعت 21:41  توسط حنا گلی 


 

مهتاب گو... نمیاد! لوسه بی مزه...من هم کلی زحمت کشیدم...بعدش هم فردا متحان دارم ..ولی مهتاب نمیاد...نه که بخوام منت بزارم ها..نه ...لوس...مسخره...بد...

عکس های عروسیمون بلاخره رفت تویه قاب!..و بلاخره آویزان شد...خودمونو خفه کردیم از عکس هامون...درو دیوار و باش پوشوندیم..هرجا نگاه میکنی ما اییم..خیلی خوبه..

برم بدرسم ...

تویه این مدت این ها رو خوندم...: دختر بخت...اثر ایزابل آلنده....گل صحرا اثر واریس دیری..و هم اکنون در ابتدای کتاب شماکه غریبه نیستید...اثر هوشنگ مرادی کرمانی ...

اون دوتا که تموم شده .خصوصا اولی بسیار عالی ان....خیلی خوشم میاد راجع به زندگی زن ها بخونم..

کتاب شما که غریبه نیستید هم یک اتوبیوگرافی از هوشنگ مرادی کرمانی است(نویسنده قصه های مجید)که انقدر بی غرض و راحت نوشته که آدم حض میکنه..(حض درسته؟)

هر سه راتوصیه میکنم..

یه فیلمی چند وقت پیش دیدیم که خیلی دلم میخواست بهش بیشتر بپردازیم ...نقد و بررسی اش کنیم...امروز دیدم تبلیغ اش بود تویه برنامه هایه کانال ۲.....به نام"زندگی من بدون من"  
"  my life without me"

خیلی روم تاثیر گذاشت...مدتها بود فیلمی انقدر تاثیر گذار ندیده بودم.....واسه اینکه همه چیش واسم تعریف شده و آشنا بود..همه احساسات آشنا بودن...نمیدونم امروز که کانال ۲ میخواد نشون بده چقدرش رو سانسور میکنه...حتما تمام ماجرای دوستی این زنه شوهر و دوبچه دار رو با یه مرد دیگه رو میخواد سانسور کنه......توصیه میکنم ببینینش...اصلش رو...وبیاید با هم نقدش کنیم....من طرفدار پروپا قرصه زنه ام...با تمام اشکالاتش ازش دفاع میکنم....بیاین با هم سرش دعوا کنیم!

باید درس بخونم...با اینکه تاپ شدم..وی اختلافام با نفر بعدی ۳ نمره بود فقط...ترم پیش اختلاف ام ۱۰نمره  شد در نهایت!!

بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 9 اسفند1386  ساعت 16:7  توسط حنا گلی 


 98

سلام علیکم..احوالات شریف.....هی ...چی بگم؟..ای بابا ...آخه بازم تاپ شدم!!!!! واسه همینه که یه نموره لوس شدم!..هی چقده من خوبم!..

خسته ام....ساعت ۹ و نیم رسیدم خونه....پاهام داره میترکه از درد...جمعه فاینال دارم ...این درس آخری رو هم اصلا نخوندم ..باید بنشینم بخونم...هی ...اینم از زندگی ما...قدر عافیت ندونستم!!!!!! میدونم دو هفته دیگه هم میخوام بگم :آی من کار میخوام ..کمک کار کارکار....عافیت کدومه؟ نمیدونم !

وای امروزی با تیریتی کلی حرفیدیم....تویه زندگیش از اشتباهات کوچک ..چنان ضربه های بزرگی خورده که برایم عجیب بود....واسه چی خدا میزاره یه آدم با اشتباه به این کوچیکی به مجازات ای به این بزرگی برسه؟..خیلی ها صد هزار بدتر کردن...ولی یک هزارم اون مجازات نشدن....آدمهایی میشناسم که گناهان بزرگ کردن....ولی انقده دنیا به ت....شون بوده که هرکی میبینتشون ..میگه ۴۰ سالش هست؟ من میگم ..خیلی بیشتره...دقیقا ۵۷ سالشه...میگن خوب مونده...میگم : خیلی خوب مونده....بابت هیچ گناه و اشتباه اش هیچ مجازاتی ندیده....اینم از کاره دنیا.....باور کنید اگه این جهان آخرتی٬ که از کلاس اوله دبستان تویه مغز ما تزریق کردن و آسمون و ریمسون بافتن برایه اثباته حقانیت اش٬ وجود نداشته باشه ها......میرم از خدا به دادگاهه لاحه شکایت میکنم!!!(میشه؟)...(خوب کجا برم؟)...

باید وجود داشته باشه.....فقط تنها پیشنهادی که واسه روزه قیامت و جهان آخرت دارم اینه که بی زحمت ..همه همدیگر و بشناسن!!...اینطور بهتره که آدم ببینه ظلمی که بهش رفته چطور تلافی شده! مرسی از توجهتون!سلام برسونید...بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 8 اسفند1386  ساعت 23:22  توسط حنا گلی 


 97

آی به غایت خسته ام!..در حد مرگ....دوشبه نمیخوابم..انقده بد میخوابم که نگو ..تا صب ده دفعه بیدار میشم..اصلا خوابم عمیق نمیشه..واسه همین خسته ام...مثلا امروز که ۶ پاشدم میدونی کی رسیدم خونه؟ ۹ و ربع!شب....شوهر عزیز غذا درست کرده بود...میتونستم یه هفته بخورم بسکه گشنم بود...

الان هم باید برم لالا ولی دوباره همون کرمه که نمیزاره بخوابم اومده سراغ ام..نیم ترم هم دادم و....تابه اینجا که یه غلط دارم..اون دختره هم مثه خر خونده بود! خوشم نیومد ازش!! دوس دارم فقط خودم درس بخونم.کاشکی اونا بیافتن!!نه حالا نیافتن ولی لااقل نمره شون از من کمتر بشه!

امروز یه پیرزنه با زنبیله فلزی (از اونا که چرخ داره) اومده بود سواره مترو شده بود..آدمها داشتن از سرو کول هم میرفتن بالا این وسط هم زنبیل حاج خانوم پایه همه رو له کرده بود...بعد هی حرف میزد و اشک تویه چشماش جمع میشد که بی کس ام و بیچاره بی پول ام ..کسی و ندارم ...دختر ندارم ..عروس ام هم گرفتاره پسرمه  و ...خلاصه همه بهش راه دادن که خودش و زنبیل فلزی اش جا بشن...بعد یه خانومه بلند شد و جاشو داد بهش..اونم کلی دعا کرد...همه مون اشک تویه چشمامون جمع شده بود ..که یه خانومی پرسید :حالا مادر جان کجا داری میری؟..گفت : دارم میرم شاه عبدالعزیم..همه گفتن آخی...خوب چرا ..میری خونه پسرت؟ خونه خودت کجاست؟.داری میری زیارت؟...گفت خونه خودم از دهات هایه کرجه..من الان از دهات هایه کرج میام ..دارم میرم شاه عبدالعزیم...حموم عمومی!!!!!!!همه مانه!!!!!!!!!!!حموم؟ از کرج راه افتادی ساعت ۷ و نیم صبح بری شاه عبدلاعزیم حموم عمومی؟!!!!!!!! گفت آره...گفتیم مگه کرج حموم عمومی نداره؟ گفت چرا داره..ولی ۳ هزار تومن میگیره من هم پولم کجا بود...میرم اینجا ...یه زنه هست همچین میسابه منو...یک ساعت میسابه منو ۱۵۰۰ میگیره!!!!!!

همه زدیم زیره خنده...

بعد هر ایستگاه که مترو میخواست بیاسته چنان ترمزی میکرد که همه میافتادیم رویه هم و جیغ مان درمیومد استخونهامون داشت میشکست...بعد پیرزن داد میزد..آی آی ....یواش ..آروم...چه خبره؟! ما میگفتیم ..مادر جان شما که نشسته اید رویه صندلی..شما چرا داد میزنید....میگفت ...آی زنبیل ام!!!! الا ن خراب میشه!!! گفتیم اینکه فلزیه..تازه پای ما رو هم داغون کرده!!! میگفت:توروخدا مواظب زنبیل ام باشید..لباسهامو گذاشتم توش!!! نریزه...بپایید!

اینم از ماجراهای مترو...کلی دیگه هم دارم ولی حوصله ندارم بگم!اینو امروز خیلی بهش خندیدم

  + نوشته شده دردوشنبه 6 اسفند1386  ساعت 22:49  توسط حنا گلی 


 96

امردیشب که اومدم بخوابم یهو زدم زیره گریه! شوهریم هم اشک تویه چشماش جمع شد..نمیدونم چم شد یهو...خیلی غصه ام گرفت..بعد از مدتها بود که گریه میکردم..زمانی بود که هر شب گریه میکردم..خیلی هم دور نبود ..تقریبا به ماهه پیش بود.ولی دیشب  که گریه کردم دیدم دیر زمانی است که نگریسته ام...هرچی فکر کردم نفهمیدم از چیه...

صبح با سردرد از خواب بیدار شدم....تصمیم گرفتم که نرم سره کار..چون شب هم باید میرفتم کلاس و ۱ ساعت هم اضافه میموندم ..خلاصه به ذهن ام رسید شاید نرم بهتر باشه..فردا میرم..دیگه ۴ روزه باقیمانده را باید هر روزش رو ببرم...

هیچ کاری نکردم..فقط کتاب داستان خوندم..خیلی هم کیف کردم...بعدش هم پاشدم رفتم کلاس...خیل یهم ندرخشیدم...واسه اینکه خواب ام میومد..

شوهری بیچاره ام بد جور دستش جر خورده..من هی خندیدم ..ولی امروز خودم دیدم ضعف کردم..!

الان هم میخوام یه درس بخونم...جلسه بعد نیم ترم دارم جمعه هم پایان ترم...دیگه هر گلی به سرم زدم همین چند روزه..خیلی وقت ندارم...باید فردا حسابی درس بخونم ..واسه اینکه ۱ درس از دو درس رو کلا غایب بودم!!! یادم هم رفته درس رو از بچه ها بگیرم....

خیلی درسمون سنگین شده..خداییش خیلی سنگینه.....

به نظرتون میرسم کنکور بدم؟!

مهتاب خانم...با اون دوستهای تخیلیت!!! من هنوز نخوندم...انتگرال هم بخونی پدرت رو در میارم!! بیخود کردی..من درسه اول ادبیات ساله دوم رو خوندم انقده حسودی داره؟! خر!

بای

  + نوشته شده درشنبه 4 اسفند1386  ساعت 23:9  توسط حنا گلی 


 95

میبینم که آقایون خیلی طرفدار دارن!!! خوبه..دلشون واسه هم میسوزه..الهی..بسکه نازک دل اند همه!!

امروز چندید ساعت زبان خوندم...کاش کنکور زبان شرکت میکردم این همه زحمت بی فایده نمونه...بلاخره یه کتاب باز کردم...کتاب ادبیات ساله دوم...درس اول طبقه معمول از مناجات نامه خواجه عبداله انصاری....

سخته ها!!! همش یادم رفته...هنوز صفحه اول رو نخوندم که یهو دیدم کانکت شدم!! بی هوا ...ییهو...ناگهانی..بطور غیره مطرقبه!!...و من الان اینجام...! میرسم بخونم درس هارو؟!! حداقل عمومی ها ...تورو خدا..من فوق شرکت نکردم!!!!.جان بچه ات من قبول شم...پاک آبروم رفته...

شاید باید به جایه این همه زبان خوندم برم درس دبیرستان رو بخونم...وای خدایا کمک...مردم از این ندونم کاری

حالم هم خوشه..رفتم یه سره کوچولو به مامانیم زدم و بدو برگشتم...

مامانم بهم گفته باید درس ۱ رو تموم کنی بعد بخوابی...

باشه..

بای

برم دنباله خواجه عبداله

 

  + نوشته شده درجمعه 3 اسفند1386  ساعت 22:44  توسط حنا گلی 


 94

امروز شوهری شیشه ها رو تمیز کرد..من هم داشتم تویه این اتاق درس میخوندم..زبان...بعد یهو دیدم داد میزنه حنا بیا ا ا ا ا...کمک.!!!! من هم بدو بدو دویدم ..دیدم شصت اش خون اومده...تویه این مواقع هم دوس داره که بهش خیلی توجه بشه...مثلا اگه من غش کنم بیافتم حالش خوب میشه!! تا این حد توجه رو دوس داره شوهرم!!!! ...دستور رسید که بدو اون چشب رو از تویه کشویه دوم بیار..من هم دویدم داشتم میگشتم دنبالش که دادش بلند شد بدو.....باید برم دکتر بخیه کنم!!!!!!!!!!!!!!!! من هم خنده ام گرفته بود!!!! ولی از رویه تجربه میدونم که اگر در این مواقع بخندم..کارم تمومه....باید تا شب منت بکشم...خلاصه با قیافیه ای افسرده و بسیار نگران رفتم دستش رو چسب زدم....تویه دستشویی ایستاده بود و دستش رو فشار میداد..چنان خونی هم میریخت که نگو....بعد خودش هی نگاه میکنه هی ضعف میکنه!! بهش میگم خوب انقد فشارش واسه چی میدی؟...نگاش نکن وقتی از خون بدت میاد....بعد اومده بیرون میگه یه چایی نبات واسم درست کن!!!!من هم دیگه نتونستم جولویه خودم و بگیرم و زدم زیره خنده...خودش هم خنده اش گرفته بود ولی میخواست من روم باز نشه خودشو میگرفت و میگفت زهره مار!!! خلاصه واسش درست کردم..بهش خوراندم....ولی خدائیش این مردا یه ذره ازشون خون میره چه بلوایی بلند میکنن...جایه زن ها بودن ماهی یه بار  میمردن!!!

ولی دستش درد نکنه شیشه ها رو حسابی تمیز کرد...حالا هم رفت که جنس هاشو اگه میتونه بیاره...

من هم میخوام تازه یه متن که قراره بنویسم رو بنویسم!
بای!

  + نوشته شده درجمعه 3 اسفند1386  ساعت 16:5  توسط حنا گلی 


 92

حلا متنه ۸۹ و ۹۱ ام پرید..نمیدونم من چرا الان ۹۳ ام!!!

به هر حال عصره تکنولوژیه و همه چی اتفاق میافته!!!

  + نوشته شده درجمعه 3 اسفند1386  ساعت 2:47  توسط حنا گلی 


 93

دیشب هم بازم کلی نوشتم و پرید....اه..گند بزنن این آی اس پی منو...

به هر حال راجع به این نوشته بودم که ...بابا این تی ری تی راس میگه وقت کمه!!!..کاملا بهش حق میدم..دیروز هم کلی در کلاس درخشیدم!...خیلی ..تازه خانمون هم بهم گفت آفرین..من هم تا شب ذوق داشتم...

امروز ظهر رفتم آرایشگاه باز هم کوتاه کردم!...باز هم عروسکی..واسه اینکه بلند شده بود...دیگه عروسک نبودم..الان باز هم عروسک ام...ولی ایندفعه خیلی کوتاه کرده...عوضش هفته دیگه خوب میشه... بعد باد زد به گردنم ..چنان سر درد و گردن دردی گرفتم که نگو...الان حدوده ۳ ساعته که ول کرده...یه جورایی عصبی هم هست...و یه چیزی تویه مایه هایه میگرن داره میشه...خداوند به خیر کنه...

جنس هایه شوهری باز هم گیر کرده... باز هم شبه عید شد و استرس جنسهاشونو و گمرک و  .... الان یه ماهی میشه که رفته ..هنوز  جنسهاش نیومده ... باید تا قبل از عید برسه که بشه روش حساب کرد...

خداوند اینو هم به خیر کنه...

شبی نریمان زنگ زد گفت خونمون خالیه ...(خالی = ۷ نفر!!!!!) ما هم رفتیم ...بابابزرگ ام لاغر شده بود...دای جانمان هم در حال فحش دادنه!! سیاوش میگه نمیدونم این دانشگاهه لندن چی به داشنجو هاشو استاداش یاد داده!! ما که از این دایی دائم بد و بیراه در مورد دیگران میشنویم!! رله است!!..خاله ام به سیاوش میگه که نریمان رو نبرن استادیوم چون جوو اش بده!...سیاوش میگفت جو خونه تون که با وجود دایی جان خیلی مسموم تره!! نریمان رو ببریم یه ذره اعصاب بچه باز شه!!...

امید هم اومد...تازگیها میاد با ما...شب بعد از اینکه مامانش اینا هم میرن میمونه!!! از عجایبه...اینا که همیشه از همه فرار میکنن...امید میمونه م ما رو هم میرسونه و شلم میزنیم....دستش هم تازگیها خوب میاد...

یه چیز بگم؟ من شبها که اینجا میشینم و  مینویسم...شوهری عزیزم همیشه میاد برام چایی یا قهوه میاره!!! نه که کاره مهمی دارم انجام میدم ...برام چای میاره که خسته گیم در بره!!

هنوز اون متن هایی که باید مینوشتم وننوشتم...شاید فردا بریم خونه مادر بزرگه همسری...وای..مغشق هامو ننوشتم..

دیگه اینکه همه چی ها خوبه...فقط ما یه ذره پول کم داریم!!!

دعا کنید که بابام وامه رو بگیره...

درس هم نخوندم...میخواستم درس بخونم رویه خیلی هارو کم کنم...ولی نمیخونم...رویه خودم آخر سر کم میشه!!
بای

شماره ۸۹ و ۹۲ پرید...من هم جاشونو خالی میکنم!

  + نوشته شده درجمعه 3 اسفند1386  ساعت 2:18  توسط حنا گلی 


 90

میبینم که وقت کم میارم!...تی ری تی حق داره میگه که وقت اش کمه و به کارهایه مورد علاقه اش نمیرسه...تازه من که اصلا یک هزارمسئولیت اونو ندارم..وقت کم میارم...میخواستم مثلا شروع کنم درس خوندن رو...به تمرین هایه ززبان ام هم نمیرسم...یه عالمه لغت درووردم نمیدونم کی میرسم حفظ شون کنم.....غذا هم نپختم..کنسرو عدس خوردیم!!..بلاخره بعد از ۴ روز رفتم مامانیم رو دیدم...! خیلی غیبت ام طولانی شده بود..دلم باسش یه ذره شده بود...البته هنوز هم از ته دل راضی نیستم...کم بود...

رفتم ۳ تا کتاب گرامر انگلیسی خریدم ..نمیدونم کی وقت میکنم بخونمشون...یکی اش که خیلی کلفته رو میخوام هدیه بدم به بهاره....کادو دانشگاه رفتنش..البته اونم بد تر از من که اصلا وقت نداره...کادو هم یه بار بهش دادم..همون موقع که قبول شد بهش یه کیف پولی آلبالوی رنگ کادو دادم...ولی ترم بهمن  ای بود...باسه همین الان هم بهش یه کادو میدم..که روحیه اش خوب بشه..

بابام بهش اصلا زنگ  نمیزنه بگه خرت به چند منه...چطوری میری..چطوری میای...کارت چی میشه...خستته هستی ونیستی....زندگی کار و درس چطوریه...هیچ نمیپرسه...خدائیش قلب اش از سنگه...خیلی آدم سردیه...

هی ..نمیدونم....مامانم ناراحته ازش..این باعث میشه دلم بگیره..باید با مامانم بیشتر حرف بزنم..اگه درد دلش رو به من نگه به کی میخواد بگه؟...باید برم باهاش به گپ ام..کاش آخره هفته وقت بکنم که پیش اش بمونم...

نه زمین ام فروش رفت نه وام تونستم بگیرم!....همچنان آتل و باتل!!!

خدایا شکرت...

  + نوشته شده درچهارشنبه 1 اسفند1386  ساعت 0:27  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM