|
دیشب هم بازم کلی نوشتم و پرید....اه..گند بزنن این آی اس پی منو...
به هر حال راجع به این نوشته بودم که ...بابا این تی ری تی راس میگه وقت کمه!!!..کاملا بهش حق میدم..دیروز هم کلی در کلاس درخشیدم!...خیلی ..تازه خانمون هم بهم گفت آفرین..من هم تا شب ذوق داشتم...
امروز ظهر رفتم آرایشگاه باز هم کوتاه کردم!...باز هم عروسکی..واسه اینکه بلند شده بود...دیگه عروسک نبودم..الان باز هم عروسک ام...ولی ایندفعه خیلی کوتاه کرده...عوضش هفته دیگه خوب میشه... بعد باد زد به گردنم ..چنان سر درد و گردن دردی گرفتم که نگو...الان حدوده ۳ ساعته که ول کرده...یه جورایی عصبی هم هست...و یه چیزی تویه مایه هایه میگرن داره میشه...خداوند به خیر کنه...
جنس هایه شوهری باز هم گیر کرده... باز هم شبه عید شد و استرس جنسهاشونو و گمرک و .... الان یه ماهی میشه که رفته ..هنوز جنسهاش نیومده ... باید تا قبل از عید برسه که بشه روش حساب کرد...
خداوند اینو هم به خیر کنه...
شبی نریمان زنگ زد گفت خونمون خالیه ...(خالی = ۷ نفر!!!!!) ما هم رفتیم ...بابابزرگ ام لاغر شده بود...دای جانمان هم در حال فحش دادنه!! سیاوش میگه نمیدونم این دانشگاهه لندن چی به داشنجو هاشو استاداش یاد داده!! ما که از این دایی دائم بد و بیراه در مورد دیگران میشنویم!! رله است!!..خاله ام به سیاوش میگه که نریمان رو نبرن استادیوم چون جوو اش بده!...سیاوش میگفت جو خونه تون که با وجود دایی جان خیلی مسموم تره!! نریمان رو ببریم یه ذره اعصاب بچه باز شه!!...
امید هم اومد...تازگیها میاد با ما...شب بعد از اینکه مامانش اینا هم میرن میمونه!!! از عجایبه...اینا که همیشه از همه فرار میکنن...امید میمونه م ما رو هم میرسونه و شلم میزنیم....دستش هم تازگیها خوب میاد...
یه چیز بگم؟ من شبها که اینجا میشینم و مینویسم...شوهری عزیزم همیشه میاد برام چایی یا قهوه میاره!!! نه که کاره مهمی دارم انجام میدم ...برام چای میاره که خسته گیم در بره!!
هنوز اون متن هایی که باید مینوشتم وننوشتم...شاید فردا بریم خونه مادر بزرگه همسری...وای..مغشق هامو ننوشتم..
دیگه اینکه همه چی ها خوبه...فقط ما یه ذره پول کم داریم!!!
دعا کنید که بابام وامه رو بگیره...
درس هم نخوندم...میخواستم درس بخونم رویه خیلی هارو کم کنم...ولی نمیخونم...رویه خودم آخر سر کم میشه!! بای
شماره ۸۹ و ۹۲ پرید...من هم جاشونو خالی میکنم!
|