|
من اومدم ....بعد از روزها ...
شمال بودیم ...با رخوت تمام این روزها گذشت.....خیلی خوابیدم ....مثه گاو هم خوردم...دیگه چیزی رویه زمین نمونده که ما کباب نکرده باشیم و نخورده باشیم...
شوهرم کلافه است.....دلش برایه خونواده اش تنگه ...اونا هم محل اش نمیکنن و اون بیشتر کلافه میشه....خیلی بد قلقی میکنه ..میدونم همش هم به خاطره اوناست...ولی نمیتونم کوتاه بیام ....خیلی کوتاه اومدم و....باید یه جایی ایستاد .....باید ایستاد...
شاید باز هم بریم مسافرت!.....کجا بریم؟ پیشنهاد بدید...
بابام تمام این ۹ روز رو سرما خورده بود خوابیده بود....تویه یه اتاق خودشو قرنطینه کرده بود شعله بخاری هم زیاد کرده بود ...داشت خودشو میپخت!...سیاوش میگفت اگه خدایی نکرده قرار باشه فوت کنه ..از آنفولانزا که نمیمیره...از زخم بستر میمیره!! خدا نکنه ...استغفراله...
چنان آب و هوای متغییری رو تجربه کردیم که من یکی یه جاهایی از بدنم ترک خورده!!...بسکه اول سرد بود بعد بی نهایت گرم شد بعد دوباره شدیدا سرد شد!....
سال قحط شمال اش هم قحطیه....تمام این چند روز یه قطره بارون هم نزد...گفتم بریم کویر رو بگردیم که لااقل دلم نسوزه ...بگم کویره ....همیشه همینه....
امروز که رسیدیدم گرفتم خوابیدم ..انقده خوابه چرند و پرند دیدم که نگو.....در تمام مدتی هم که خواب میدیدم ....و کلافه بودم از اتفاقات چرت و پرتی که میافته...یه نفر بک گرند خوابم میگفت آقای یاری...آقای یاری....آقای یاری........گفتم یکی به این مسئول خواب و رویا بگه جانه مادرت اینو خفه کن....بزار فقط خوابه چرتو پرت باشه ....ولی باز هم یارو میگفت ..آقای یاری...آقای یاری...آقای یاری..... آقای یاری و کوفت ...درد مرض....نزاشت بخوابم...
دیگه جانم برایتان بگوید.....دلم یه بارون حسابی هوس کرده بود ....ولی از اونجایی که من اگه بخوام لبه دریا هم برم باید یه آفتابه آب ببرم با خودم ....امسال برایه اولین بار که عید را شمال گذروندیم ...واسه نمونه یه قطره شبنم هم ندیدیم چه برسه به ابر چه برسه به بارون....
دلم دریا میخواست ...ولی نه دریای شمال.....دریای نیلگون جنوب...آبی آبی....
دلم جوانه میخواست ...و میخواد....
مامانم گیر داد اساسی که یالا بچه دار شید.....چنان ریختم به هم که نگو ...تا صبح خوابم نبرد...همیشه همینطورم ...از انجام کاره بزرگ میترسم ...بعد هم که انجام میدم میبینم که چقدر آسون بود ...کاش زودتر میکردم.....تویه تمام مراسم های که میخواستیم بگیریم ...چه نامزدی چه عقد چه عروسی ...چنان اضطرابی گریبان ام رو میگرفت که نگو...همه اش رو هم چندین بار به تاخیر انداختم ...روزه مراسم هم مردم ...ولی انقده راحت گذشت...و انقده به من ربطی نداشت که نگو.....حالا هم واسه بچه همینه میترسم ....خیلی....نمیدونم چی میشه .... از طرفی هم شوهر عزیزمان وارد ۳۳ سالگی میشه....و دیره واسه بچه ...ولی هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم الان.....میزارم ساله دیگه....بزار به یه ثباتی برسم...
مهتاب عمه شد......عمه مهتاب....اصلا بهش نمیاد....معمولا عمه ها یک هیولا هایی هستن که نگو!...
اسمه بچه باران است...دختره....و دختر رحمته....کاش منم!!!!
ولی قراره دیگه از جنسیت بچه ننالم ....از روزی که اون اتفاق ناگوار واسه دوسته تیریتی افتاد ...تصمیم گرفتم بیخیاله جنسیت اش بشم ...هرچی باشه باشه ...خوش باشه...
امروز که از مسافرت اومدیم دیم دستشویی و حموم تمییز نیست ...یعنی مثه وقتی که رفتیم نیست..انگاری کسی ازش استفاده کرده.....اجنه حموم هم میرن؟.....حالا میرن هم برن ولی چرا انقد کثیف کاری میکنن..من تازه شسته بودم!....کیسه هم کشیده بودن!!...ولی خدائیش حموم ام ااینجوری نبود...کاره هرکیه خودش بیاد تمییز کنه....
و اما خبر خوش....اینو گذاشتم آخر بگم.....الانه که ساعت ۲ بامداد ۱۱ ام فروردینه.......سالگرده عروسیمونه!!! هوررراااا ر...هی کیلیلیلیلیلی......عروسیمون مبارک ...انقده دلم میخواسته سالگرد عروسی مشتی بگیریم که نگو....ولی تا بحال نشده....شاید ساله دیگه...خدایا پول برسان لطفا میخوام سالگرد بگیرم....
سالگرده ما هم با ساله نو تحویل میشه ...فقط ۱۱ روز دیرتر....و من عاشق بهار ام....
حالا که فکر شو میکنم میبینم که سال ۸۶ انقد هم بد نبود!....راستشو بخواین ...وبلاگهایه مردمو که خوندم تحت تاثیر قرار گرفتم به نظرم رسید به به چه ساله خوبی!!! دیگه .....هیچی ندارم بگم.....
بانی و پگی هم خوبن!
منه تنبل همیشه یادم میره ازشون عکس بزارم !...
هی شاید یه روز این همت رو کردم...
تویه دماغ ام بویه ماهی کباب میاد!! دلم میخواد...
بای
|