تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 104

سلام..من دارم میرم مسافرت....دارم میرم کاشان....به کجا ختم خواهد شد اله اعلم ....تا ۲۰ ام هم نمیام...نگران نشید دوستان...لپ تاپ مبتاپ هم ندارم ..این سوسول بازیهابه ما نیومده...

ظهر راه میافتیم....میخوام بریم بگردیم ..ایران گردی...راستی این میشه ماه عسل مون!..از اونجایی که تا بحال تویه تمام عمر مبارک مون دونفری نرفتیم مسافرت....این میشه ماهه عسل مان....چون اونو هم ۴ نفره رفتیم....خلاصه اینکه ....زیاد وقت ندارم بنویسم...

برگشتم مینویسم...

میترسم!....تا حالا ۲ نفری نرفتیم....حالا که داریم میریم مهم میخوایم چادر ببریم و چادر بزنیم....!...سخته نه؟...کاش یه بچه داشتم کارای الکی رو میگفتم اون انجام بده...اینجور جاها میفهمم که یه بچه ۱۰ تا ۱۵ ساله چقدر با ارزش است...

بابام اصرار پاشید ماشین و بردارید برید مسافرت!...مهربان شده!
مامانیم هم رفت واسه پسر عمه مان زن بگیره! چون ما عمه نداریم ....فوت شده....

دیروز هرچی گشتم یه کادو خوب پیدا نکردم واسه سالگردمان بگیرم...آخر سر یه جعبه مداد رنگی خریدم!

روزگار بر همه خوش....

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 12 فروردین1387  ساعت 12:41  توسط حنا گلی 


 103

من اومدم ....بعد از روزها ...

شمال بودیم ...با رخوت تمام این روزها گذشت.....خیلی خوابیدم ....مثه گاو  هم خوردم...دیگه چیزی رویه زمین نمونده که ما کباب نکرده باشیم و نخورده باشیم...

شوهرم کلافه است.....دلش برایه خونواده اش تنگه ...اونا هم محل اش نمیکنن و اون بیشتر کلافه میشه....خیلی بد قلقی میکنه ..میدونم همش هم به خاطره اوناست...ولی نمیتونم کوتاه بیام ....خیلی کوتاه اومدم و....باید یه جایی ایستاد .....باید ایستاد...

شاید باز هم بریم مسافرت!.....کجا بریم؟ پیشنهاد بدید...

بابام تمام این ۹ روز رو سرما خورده بود خوابیده بود....تویه یه اتاق خودشو قرنطینه کرده بود شعله بخاری هم زیاد کرده بود ...داشت خودشو میپخت!...سیاوش میگفت اگه خدایی نکرده قرار باشه فوت کنه ..از آنفولانزا که نمیمیره...از زخم بستر میمیره!! خدا نکنه ...استغفراله...

چنان آب و هوای متغییری رو تجربه کردیم که من یکی یه جاهایی از بدنم ترک خورده!!...بسکه اول سرد بود بعد بی نهایت گرم شد بعد دوباره شدیدا سرد شد!....

سال قحط شمال اش هم قحطیه....تمام این چند روز یه قطره بارون هم نزد...گفتم بریم کویر رو بگردیم که لااقل دلم نسوزه ...بگم کویره ....همیشه همینه....

امروز که رسیدیدم گرفتم خوابیدم ..انقده خوابه چرند و پرند دیدم  که نگو.....در تمام مدتی هم که خواب میدیدم ....و کلافه بودم از اتفاقات چرت و پرتی که میافته...یه نفر بک گرند خوابم میگفت آقای یاری...آقای یاری....آقای یاری........گفتم یکی به این مسئول خواب و رویا بگه جانه مادرت اینو خفه کن....بزار فقط خوابه چرتو پرت باشه ....ولی باز هم یارو میگفت ..آقای یاری...آقای یاری...آقای یاری.....    آقای یاری و کوفت ...درد مرض....نزاشت بخوابم...

دیگه جانم برایتان بگوید.....دلم یه بارون حسابی هوس کرده بود ....ولی از اونجایی که من اگه بخوام لبه دریا هم برم باید یه آفتابه آب ببرم با خودم ....امسال برایه اولین بار که عید را شمال گذروندیم ...واسه نمونه یه قطره شبنم هم ندیدیم چه برسه به ابر چه برسه به بارون....

دلم دریا میخواست ...ولی نه دریای شمال.....دریای نیلگون جنوب...آبی آبی....

دلم جوانه میخواست ...و میخواد....

مامانم گیر داد اساسی که یالا بچه دار شید.....چنان ریختم به هم که نگو ...تا صبح خوابم نبرد...همیشه همینطورم ...از انجام کاره بزرگ میترسم ...بعد هم که انجام میدم میبینم که چقدر آسون بود ...کاش زودتر میکردم.....تویه تمام مراسم های که میخواستیم بگیریم ...چه نامزدی چه عقد چه عروسی ...چنان اضطرابی گریبان ام رو میگرفت که نگو...همه اش رو هم چندین بار به تاخیر انداختم ...روزه مراسم هم مردم ...ولی انقده راحت گذشت...و انقده به من ربطی نداشت که نگو.....حالا هم واسه بچه همینه  میترسم ....خیلی....نمیدونم چی میشه .... از طرفی هم شوهر عزیزمان وارد ۳۳ سالگی میشه....و دیره واسه بچه ...ولی هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم الان.....میزارم ساله دیگه....بزار به یه ثباتی برسم...

مهتاب عمه شد......عمه مهتاب....اصلا بهش نمیاد....معمولا عمه ها یک هیولا هایی هستن که نگو!...

اسمه بچه باران است...دختره....و دختر رحمته....کاش منم!!!!

ولی قراره دیگه از جنسیت بچه ننالم ....از روزی که اون اتفاق ناگوار واسه دوسته تیریتی افتاد ...تصمیم گرفتم بیخیاله جنسیت اش بشم ...هرچی باشه باشه ...خوش باشه...

امروز که از مسافرت اومدیم دیم دستشویی و حموم تمییز نیست ...یعنی مثه وقتی که رفتیم نیست..انگاری کسی ازش استفاده کرده.....اجنه حموم هم میرن؟.....حالا میرن هم برن ولی چرا انقد کثیف کاری میکنن..من تازه شسته بودم!....کیسه هم کشیده بودن!!...ولی خدائیش حموم ام ااینجوری نبود...کاره هرکیه خودش بیاد تمییز کنه....

و اما خبر خوش....اینو گذاشتم آخر بگم.....الانه که ساعت ۲ بامداد ۱۱ ام فروردینه.......سالگرده عروسیمونه!!! هوررراااا ر...هی کیلیلیلیلیلی......عروسیمون مبارک ...انقده دلم میخواسته سالگرد عروسی مشتی بگیریم که نگو....ولی تا بحال نشده....شاید ساله دیگه...خدایا پول برسان لطفا میخوام سالگرد بگیرم....

سالگرده ما هم با ساله نو تحویل میشه ...فقط ۱۱ روز دیرتر....و من عاشق بهار ام....

حالا که فکر شو میکنم میبینم که سال ۸۶ انقد هم بد نبود!....راستشو بخواین ...وبلاگهایه مردمو که خوندم تحت تاثیر قرار گرفتم به نظرم رسید به به چه ساله خوبی!!!
دیگه .....هیچی ندارم بگم.....

بانی و پگی هم خوبن!

منه تنبل همیشه یادم میره ازشون عکس بزارم !...

هی شاید یه روز این همت رو کردم...

تویه دماغ ام بویه ماهی کباب میاد!! دلم میخواد...

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 11 فروردین1387  ساعت 2:16  توسط حنا گلی 


 اولین پست ساله 87

درود بر سال نو....

ساله ۸۷...نوزاده تازه متولد شده......چجوری تربیت اش کنم؟ ساله نو رو میشه تربیت کرد؟....میکنیم...عادت ندارم بعد از ساله نو یعنی دوم خونه باشم...باسه همینه که احساسه بیکاری شدید دارم.....دیروز رقصیدیدم بسیار....که خوشی رو دعوت کنیم بیاد....کاش میشد مست هم کنیم! که هرچه بیشتر از خود بیخود شویم....دلم آهنگ های قشنگ قشنگ میخواد...آهنگ های شاد...محتوا مهم نیست ..مهم اینه که بشه باهاش بدن رو تکون داد.....

دلم تنگه ..شاید واسه اینکه ساعت ۱۲ بیدار شدم.....باز هم طبقه معموله سالهای قحطی از روزه یکم فرودین آلرژی مان شروع شد.....شاید واسه اینکه با اینکه خوابم نمیومد نمیتونستم چشمام رو باز کنم...

فردا به سلامتی میریم شمال....بعد بر میگردیم ...استراحت میکنیم ....میری یه جایی از ایران رو بگردیم ...شاید بریم خراسان...نظرات مخالف و موافق زیاده...و در انتها سفرمان به بوشهر ختم خواهد شد....انشاله....

تا اینجا تونستیم ۲ دسته بسیار بسیار اعصاب خورد کن از هم سفران را دک کنیم...تا همینجاش ساله خوبیه!!!....

دیروز ساله تحویلی خونه بابابزرگام بودیم....عده مون برخلاف هر سال کم بود...ولی سره ظهر خیلی شلوغ شد....خیلی ها اومدن ..و ناهار موندن....ناهار هم طبقه معمول سبزی پولو با ماهی خوشمزه و البته قورمه سبزی بود....

لحظه سال تحویل نه چشمم به سبزی بود نه به سیر نه به سکه.....داشتم تلوزیونو میدیم و شمارش معکوس میکردم....

دای ع که ۳ دقیقه بعد از سال تحویل رسید گفت ما از صدایه جیغه شما از سره کوچه فهمیدیم که سا ل تحویل شده..خلاصه....اول از همه پریدم شوهری رو یه ماچه محکم کردم ....که تا آخره سال خوش باشیم...بعد خواستم برم بابابزرگ امو ببوسم که یهو یه هیولا به نام آ. پرید وسط...ساله نو مبارک!!...بو ا ق....اه اه ....اوله سالی فکر کن....ماچه دوم رو آ بهت بده!!! تف....ما هم سری سری بوسیدیم و پریدیم بابابزرگ مون رو ماچ کردیم....کاش سیاوش و بهاره رو مجبور میکردیم ببوسند همو....اصلا یادم نبود...در صورتیکه هر دو آماده بودن که این کارو بکنن...خیلی حیف شد....ولی تویه عکس ها همدگرو حسابی بغل کردن...

همش میگفتم کاش باردار بودم واسه عیدی گرفتن!!! که هرکی میخواست عیدی بده میگفتم من دوتام!! تا پارسال میگفتم که من دانشجو ام ..ولی امسال هیچ بهانه ای نداشتم...من هم عیدی دادم!! از حقوقم...به مانی و سیاوش و بهاره و شوهری...البته یه ذره هم به مهتاب و اشکان.....بعد از طرفه شوهری هم نفری هزار دادم..گفتم دانشجویی برخورد کنید!! گفتن کودمتان دانشجو اید؟! گفتم هیچ کدام ..منتها کارمون آزاده ولی جنس هامون هنوز نیودمه!!!! این یعنی دانشجوی!....

بعدش ....سره ناهار ...دای ا و زن و فرزندان رسیدند......دیگه حتی سلام علیک هم بزور میکنم باهاشون..نمیدونم چرا...چیزه خاصی بینمان نگذشته....ولی هرچه زمان میگذره میبینم که خیلی از اینا دورم و نارارحت کننده تر اینه که بسیار وجودشان ازم انرژی میبره....فقط گفتم سلام ..ساله نو مبارک ....وسلام ..خدافظی هم نکردم..تمام مدتی هم که نشسته بودن پیشمون من نتونستم حتی نگاهشان کنم....فقط لحظه سلام یه خورده نگاه کردم که بتونم سال رو تبریک بگم.....

چطور میشه که آدم به اینجا برسه؟..ما سالهای زیادی رو با هم گذروندیم ....اون دوسالی رو که من بوشهر بودم ...تمام هم و غم ام این بود که کی بهش نامه بدم و کی ازش نامه برام برسه...بعد هم نزدیک تر شدیم ...هنوز که هنوزه یه کشو پر ازش نامه دارم .....ولی اصلا این موجودی که الان میبینم ..اونی نیست که باهاش بودم...شاید همه آنچه که میدیدم توهم بود ...شاید اون عوض شد....شاید من عوض شدم...اصلاشاید همش....ولی هرچی که هست ..اینه که ما الان به جای رسیدیم که نمیتونیم به هم سلام بدیم...و البته من اونو مقصر میدونم....حالا هم میدونم که چقدر زیره یوغ اش بودم ..میدونم غلا م اش بودم.....یکی از دلایل مشکل من با بابام اون بود...همیشه بابا م و تحقیر میکرد و باعث میشد من هم در دلم تحقیر کنم بابام رو ....مشکل از اونجا شروع شد که من فهمیدم در آن واحد ۲ یا ۳ تا دوست پسر داره...این واسه من پایانه همه چی بود...پایانه تمام شب و روز هایی که از عشق گفته بودیم ..پایان تمام نقشه هایی که واسه آینده کشیده بودیم و تویه نقشه ها مون همه جا با هم بودیم ...یهو آینده هامون از هم جدا شد....یهو همه چی مون جدا شد...یهو همه دروغ هاشو دیدم ...دیدم که چقدر راحت به من دروغ گفته....چقدر راحت ...چقدر راحت....وقتی یادم میاد دروغ هاشو و سادگی احمقانه خودم رو ......هیچ روزی نخواهد آمد که من بتونم به یه حرفه ساده اش اعتماد کنم...

تمام دوران نوجوانی ام  رو با دروغهاش سر کردم...پشیمون نیستم...روزهای خوشی گذروندم ...ولی از اینکه احساس میکنم همه اش حبابی بیش نبود ....از خودم میترسم ..از حماقت ام و از اطمینان چشم و گوش بسته ام...

بگذریم ..ساله نو را با گله گذاری شروع کردم...

ساله نو مبارک ....انشاله سالی باشه با شادی و سلامتی واسه همه ....

سالی باشه پر بار...

دعا میکنم که ساله خوبی باشه..

با بای...

  + نوشته شده درجمعه 2 فروردین1387  ساعت 13:59  توسط حنا گلی 


 خداحافظ 86...لطفا دیگه برنگرد!

این هم از آخرین صفحه سال ۸۶....

ساله ۸۶....سالی که خیلی کشیدم..خیلی ..انقدر که موهای سپیدم زیاد تر از همیشه شد...دیگه موهای سپیدم ..کامل معلومه..ولی عوض اش انقدر بزرگ شدم که بابت اش غصه نخورم..اینا تجربه هایه من ان...شاید باشد سپید میشد تا ببینمش و همیشه به یاد بیارم که من چه این غصه هارو میخوردم و چه نمیخوردم....اوضاع همینی بود که هست......امسال خیلی بزرگ تر شدم....مرد شدم!!! خیلی چیزا فهمیدم....از خواب خوش بیدرا شدم...چشمام باز شد....البته یه جاهایش داشت از حدقه میزد بیرون..!!..از نظر مالی تا بحال انقدر سختی نکشیده بودم....من از نداشتن ناراحت نیستم ..ولی مقروض بودن  خواب و خوراک رو از من میگیره...خوشبختانه بابام بلاخره یه وامه ۷ تومنی جور کرد و تا حدی سبک شدیم.....ولی یه چیزی رو مطمئن ام ...از روزی که زور زدم و از وضعیت خودم که حسابی کلافه ام کرده بود ..یه تکونی دادم به خودم ...اوضاع خیلی فرق کرد...به قوله معروف ورق برگشت....و چه خوش برگشت.....امسال به بابام خیلی نزدیک تر شدم....و از بعضی ها که اسمشونو نمیخوام بیارم فرسخ ها دور شدم.....خیلی از دوریشون ناراحت نیستم....من از یه رابطه مریض بیزار ام ...بهتره نباشه....البته سختیشو من نمیشکم ....ببینینم اونی که میکشه چقد رمیتونه طاقت بیاره....امسال دوستانه خوبی یافتم ....مثله تیریتی ....

امسال مامانم و کم دیدم!...خیلی دیدم ولی واسه من کم بود....کاش با هم تویه یه خونه زندگی میکردم..آرزومه که با مامانم یه جا زندگی کنیم...

دوست دارم ساله دیگه ساله خوبی باشه...هرچند که موشه...ولی من به دل ام خوب اومده...از موش موشی یاست!...

امیدوارم سال سلمتی باشه باسه همه ...

دوست دارم بتونم قوی برخورد کنم...دلم میخواد نترسم..

دوست دارم از نظره مالی مشکلمون بر طرف بشه...

امیدارم یه کاره عالی عالی گیرم بیاد...

امیدوارم مهندس بشم!
امیدوارم بابابزرگ ام سلامت باشه...

کاش میشد..با شوهر یهمینطور که این روزای آخری بودیم ...تا همیشه باشیم....

امیدوارم با شوهرم عاشقانه سال رو به اتمام برسونیم ....

کاش این مزاحمان دهنمان را سرویس نمیکردند...

امسال باید تکون گنده تری بخودم....

من ساله دیگه یه آدمه گنده ام!!!(حد اقل ۹۰ کیلو!!)...شوخو کردم...از نظره وزنی منظورم نبود...

ساله خوبی باشه واسه دوستیهامون میخوام...همه دوستانم....

دوست دارم لایه تمام کسانی که دوست دارم بپلکم.....هر جا باشم  همه عششق و امنیت دورم باشه..همانطور که قبلا بود...

ساله آینده من تنبک زنه بزرگی خواهم شد...حتما بیاین کنسرت هام!

امسال حتما تافل لعنتی رو میگیرم....حتما ...شاید هم برم تدریس هم کنم....نه شاید نه..حتما میرم...سئوالی داشتید بپرسید دوستان...

امسال خونه رو رنگ میکنیم...

اوپن رو میکنیم...جاش کابینت میزاریم...

مبل میخریم...

خیلی کارا دارم...وقت کم نیارم ..میرسم یعنی؟...باید برسم....کار کار کار ...یه کاره خوب میخوام...

خدا جونم لطفا براورده کن!

منتظرم خدا جون جونم.....فردا سره سفره هفت سین وقتی سال میخواد تحویل بشه به سبزه نگاه کنم یا سکه!!!! اون سال که به سکه نگاه کردم تونستیم خونه بخریم....ولی لعنتی پارسال داشت چشم ام میچرخید ...شانس گندم لحظه سال تحویل رویه سیر زوم بودم!!!! اینم شد نتیجه ش....شده به چارپایه نگاه کنم به سیر نگاه نمیکنم....دهنم سرویس شد امسال....

شبه همه گی خوش....

ساله نو همه مبارک .....هم سلامت باشید.....بیاین امسال هم با هم دوست باشیم....

نوروز تا پیروز......

خدافظ تا ساله دیگه...

بای بای

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 1 فروردین1387  ساعت 2:12  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM