تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 خوبم

سلام..بهترم...دیگه انقدر خسته نیستم....میتونم ادامه بدم!...

خدا جونم کمک

  + نوشته شده درسه شنبه 31 اردیبهشت1387  ساعت 23:3  توسط حنا گلی 


 117

خسته شدم.خسته خسته....به معنای واقعی بریدم....به واله بسمه...نمیکشم...من نمیکشم...من طاقت ندارم...لوس ام ضعیف ام...تنبل هرچی هشتم نمیکشم..ولم کنید..ولم کنید.....چقدر بکشم؟..تا کی ..؟...کاش بدونم تا کی....دهنم ..شد...طاقتم طاق شد....بسه بسه بسه....

ببینم ما طلاق بگیریم از هم جدا شیم...بقیه خوشحال میشن؟....ول مون میکنن؟....یعنی اون روز ...اون روز دست از سرمون بر میدارن؟.....آخه تا کی بکشم؟.....تا کی؟.....دله همه خنک میشه؟...میشینن راحت زندگیشونو بکنن؟..آره میرن گورشونو گم بکنن؟...اون روز میرن؟....ای خدا خدا خدا..کمک ام کن...من نمیکشم...

دل ام پوسید بسکه غصه خورد....اشک ام خشک شد بسکه گریه کردم.....دیگه چه  کنم؟....بابا چه کردم؟...

خدایا میشه؟....میشه یه روز بیاد که دلم شاد باشه؟...میشه؟....مردم...آی  که مردم...

مگه من چند سالمه؟...۲۵ سال....سنیه که من انقده بدبختی بکشم توش؟..سالهای بعد که بخواد جوانی ایم یادم بیاد ..چی قراره یادم بیاد؟.....همین؟...

دل ام خونه ..........................خون.... دله بیچاره ام.....

دل ام می خواد برم یه جایه دور......................یه جایی که اسم یه چیزایی نیاد...اسمشون میاد دلشوره میریزه تویه تنم....سرم داغ میشه..دل ام میگیره...عصبانی میشم...ولی نمیدونم چه کنم..آی..دلم میخواد یه روز داد بزنم ..هم غصه هامو بگم....فحش ام دوست دارم بدم....

خدا جونم کمک

  + نوشته شده درسه شنبه 31 اردیبهشت1387  ساعت 15:44  توسط حنا گلی 


 تولد تولد تولدش مبارک

بلاخره کادو خریدم..اگه گفتید  چی؟..عمرا حدس بزنید!!!یه چیزی که تا حالا ۳ دفعه گرفتم!...بله درست حدس زدید...ساعت!..بعدا عکسشو میزارم..

مهی اینا بودن و علی و سپید و مامانم و خاله ناهید اینا...همین!..نرقصیدیم!...چونکه جو ..کارمندی بود همه خسته ...کوفته...من هم نه که باشگاه میرم! خسته بودم!!

الان هم مامانم و شوهری دارن نود میبینن ..من اینجا میچرخم

عرضی نیست...

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 31 اردیبهشت1387  ساعت 1:26  توسط حنا گلی 


 تولد شوهره عزیزم

امروز یعنی دوشنبه ۳۰ ام اردیبهشت....تولد شوهره عزیزم است. دیروز یعنی یکشنبه خیلی سگ اخلاق بودم..هم به این دلیل که دایی مان گند زد به هرچی معرفته ..و هم اینکه سیاوش برادرمان به اون دختره رجعت کرده...این ریده به اعصابم...سعی میکنم که بهش فکر نکنم..منتها نمیشه...اه اه اه..انقد خدارو شکر کردم که این دختره پاشو از زندگی مون کشید بیرون...نمیدونم اینا جادو جنبل میکنن؟...هیچ به این چیزا زیاد معتقد نبودم..منتهاداره باورم میشه.....بابا این به ما نمیخوره..بابا این از داداشه ما بزرگتره....اه..و هزار تا بابایه دیگه...گوه بزنن این داداشا رو!!!...اعصاب ندارم....

دایی ن عزیزمان هم امروز اخباری ازش به دست ام رسید که بیش از پیش ناراحت ام کرد...

خانواده مادری من با پدری ام غریب اند...یعنی فامیل نیستند....چیزی که منو آتیش میزنه اینه که یکی از این سمت حرفی روببره اون سمت....یعنی کسی بخواد غیبت بکنه..(خوب بکنه..نوشه جونش...من هم میکنم..همه میکنن) ولی از سمت مادری خبر ببره واسه سمت پدری...یا بلعکس....این منو داغون میکنه

و دایی ما هم چنین کاری داره میکنه..از دو طرف..از  مادری میبره برا پدری...(چون الان چند ماهه که رفته پیشه عمه من داره زندگی میکنه!) و حالا برعکس ..آها....داره از پدری میاره برا مادری....

هیچ کدوم به اونکی مربوط نیست. وسلام...دوست داری حرف بزنی...از من بزن...از پدر من بزن ..ولی اصلا خوش ندارم بیای از بقیه فامیل مادری من بری واسه پسر عمه من ببری...و صد تا حرف مسخره تر از حرف خودت تحویل بگیری..با یه مقدار پیاز داغ و نعنا داغ بیشتر بیای برای خاله ها و بابابزرگ من بگی.

به نظر بابابزرگ ام سرد بود با ما...نمیدونم شاید من اشتباه کردم.

من هم قاط زدم و بدو بیرا ه گفتم..البته تویه خونه خودمون ..در هم بسته بود!!!!چه کنم؟..

من نمیفهمم چرا همه انقده از ما کینه به دل دارن؟..مگه ما چی کار میکنیم؟..مگه به کاره کی کار داریم؟

مگه بد کیو خواستیم؟...مگه به کی لطف نکردیم و محبت نکردیم؟....آخه بگن چه نکردیم که انقده به ما بد بین اند؟؟...انقده هر حرکت ما تعبیر دراه؟..انقده ما آدمهای آبه زیره کاهی هستیم؟..اه اه..بابا کاری به کاره کسی نداریم..توروقران کاری به کارمون نداشته باشید.

همینیم که هستیم...خوشتون میاد بفرمایید ..قدمتون رویه چشم...نمیخواد هم به ..٬ ....برید به سلامت...برید جایی که بهتون خوش میگذره...رفاقت اونی رو بپزیرید که در حدتونه ..در شان تونه...هم فکرتونه..هم صحبت تونه.....اصلا خلایق هرچه لایق......همینه که هست.

دیگه نمیخوام به کسی لطف بکنم...نمیخوام...کاش بتونم که جولو خودمو بگیرم...سعی میکنم که بگیرم...دیگه لطف نمیخوام بکنم....اگه کسی اومد التماس مو کرد..خواهش کرد....براش کاری میکنم..دیگه پیش قدم واسه خوبی نمیشم.

اه.

بگذریم..تولده شوهرمان است..فردا میخوام کیک بگیرم...دوست و آشنا و فامیل هم بیان تولد!...

بلاخره امشب با خودش رفتیم براش کادو خریدم....۳ ماه بود .کم کم داشتم پول جمع میکردم!...خورده خورده جمع کردم ...حال داد...تازه زیاد هم اومد واسه خودم خرید کردم!!

خوش باشید همگی...۳۰ اردیبهشت همگی تان مبارک!..روز جهانی آقای شوهر...بر همگان مبارک.

بای

 

  + نوشته شده دردوشنبه 30 اردیبهشت1387  ساعت 2:18  توسط حنا گلی 


 پرسپولیس

من استقلالی ام..ولی امروز با تمام وجود دوس داشتم پرسپولیس ببره....خیلی دلم میخواست..نه به خاطره پرسپولیس...فقط به خاطره افشین قطبی....انصافا حق اش بود.....خیلی واسش خوشحال شدم...ولی مراسم برگزاری جشن رو داشتید؟....انقدر که جشن و مهمونی و شادی تویه این مملکت تبو شده....هیچ کس بلد نیست جشن بگیره!...

بعدا میام..بای

  + نوشته شده دریکشنبه 29 اردیبهشت1387  ساعت 1:47  توسط حنا گلی 


 116

دیشب را نیز گذراندیم...

مادره عزیزم برگشته....دوست داشتنی تر از همیشه....مهربان مثله همیشه.....یه چیزیهمیشه منو عذاب میده...آیا من هم میتونم مادری مثله مامانه خودم بشم؟...ممکنه من هم بتونم بچه هامو انقدر خالص دوست داشته باشم و بچه هام انقدر عشق از من نصیب شون بشه؟....کاش میشدم...

امروز اخباری از دایی ن بزرگوارمان بهمان رسید که ترتیب اعصابمان را داد!!! ...من همیشه سعی میکنم حد ام رو باهاش نگه دارم...همیشه سعی میکنم که یه فاصله زیاد بینمون برقرار باشه.....امروز متوجه شدم این فاصله ای که رعایت کردم کم بوده...باید خیلی بیشترش کنم....خیلی....

نمیدونم چه بر سره دایی هایم اومده...من ۶ تا دایی دارم(خدا نگهدارشان باشه)...به هر کدوم فکر میکنم میبینم به زوال رسیده....هر کدوم به نوعی دوره فساد و زوال شون رو دارن طی میکنن....نمیدونم از اول اینجور بودن؟..من تازه متوجه شدم؟...یا نه ...واقعا دارن به زوال میرن؟...نمیدونم چشون میشه....داشتم فکر میکردم شاید هورمن  ای چیزی تویه خون شون کم میشه.....شاید هم یه ویرووسه!!!! رویه مغزه همشون نشسته!...همه آدمهای بسیار عاطفی و با محبت اند....ولی یه کارهایی دراه تازگیها از هرکدوم سر میزنه که ...آدم میمونه!!...الحمداله تنوع هم دارن...هر کدوم به نوعی قاطی کردن!...هر کدوم یه جنبه رو پوشش میدن!...والبته ناگفته نماند.....هرکدام الهه ای در کنارشان آرمیده..که در تمام مراحل زندگی تنهایشان نگذاشته اند!....یکی الهه جنگه!..یکی الهه مال!!! یکی الهه روان! دیگری الهه زیبایی!!!...و الی آخر.....گلچینی هستند در خور تامل!شاید هم تعمق!!!شاید هم تحقق...تبلور...ترشح!!..تعامل...تکامل...تواضع...تفاضل...ابتزال!

خلاصه....زندگی هم میگذره....ما هم همچنان چشممون به دست ه خداست!!! که کی٬ چی٬ میچکه ازش!!...

بای

  + نوشته شده درشنبه 28 اردیبهشت1387  ساعت 1:5  توسط حنا گلی 


 برباد رفته ......جان شیفته

دیشب بعد از مدتها باز گریه کردم. گریه ایی عمیق...واسه هیچی...واسه همه چی....

دیشب وان تی وی فیلم برباد رفته رو نمایش داد...اسکارلت اوهارا....رت باتلر....تارا..ملانی..اشلی...آلن

یاد جوانی هام افتادم...نوجوانی هام....چه شب هایی که با تخیل در باره رت باتلر! به صبح رسوندم...چقدر خودم رو جای اسکارلت گذاشتم و خطاهاش رو جبران کردم...چقدر به رت عشق ورزیدم..همه و همه شاید فقط یه سری تفکرات بچه گانه و پوچ بود...ولی من با اینها زندگی کردم...سالی یه بار کتاب اش رو خوندم....جزو معدود کتابهایی بود که با شخصیت اصلی داستان که اسکارلت بود ٬احساس یکی بودن بهم دست نداد...ولی دوسش داشتم.....نمیتونستم اسکارلت بشم..من نه انقدر حسود بودم..و نه هیچ وقت دلم خواسته از جاذبه های جنسی ام  سواستفاده کنم..و نه خودخواه بودم...ولی یه چیزی رو میفهمیدم.....تارا!....اون سرزمینی که بهش عشق میورزید و حاضر بود به خاطرش همه کار بکنه....این یکی رو خوب میفهمیدم..و حاضر بودم باهاش همراه بشم...

دیشب با دیدنه فیلم گریه کردم...تا آخرش رو ندیدم..نخواستم که ببینم....اونجایی که روزگار خوششون بود خاموش کردم ....بس ام بود...دوست داشتم فکر کنم...هر دو عاشق اند....هر دو به عشقشون رسیدن...هر دو در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنن تا روزی که مرگ از هم جدا شون کنه...

انقدر برام سخت بود همیشه آخر داستان که..سالها بعد که کتابی به نامه اسکارلت اومد با این مضمون که دنباله برباد رفته است..رفتم فوری خریدم و یه شبه خوندم...ولی نه....اون ادامه اش نبود...با اینکه همه چیو به خوبی و خوشی پایان داده بود...و دو دلداده رو به هم رسونده بود....ولی اصلا به دلم ننشست..به نظرم یه دروغه بزرگ بود...جدا از افتضاح ادبی که داشت...(چون خودشو دنباله اون جا زده بود و هیچ سنخیتی با و شباهتی از نظره ادبی باهاش نداشت)..میشد گفت کتابی است که فقط از اسم  شخصیت های اون مجموعه کمک گرفته و نه هیچ چیزه دیگه ای.....

و  دیشب یاده روزگاره پیشین افتادم.....روزگاری که با یان داستان عشق میکردم....زندگی میکردم...روزگاری که برنامه های زیادی واسه زندگی ایم داشتم....برنامه های خیلی خیلی زیادی ...روزگاری که آینده یه موجود دوست داشتنی و مبهم بود .....پر از اتفاقات و هیجانات تازه....

دیشب به این فکر کردم که من کجا این جا کجا؟ این بود برنامه هایی که واسه خودم ریخته بودم؟..این بود اون آینده ای که اسمش میومد دلم غنچ میرفت؟...کجا رسیدم؟...اصلا دیگه یادم نمیاد که کجا میخواستم برم.....روزمرگی داره داغون ام میکنه....و آنچه که بیشتر کمرم رو داره خم میکنه مشکلاته مالیه...باورم نمیشه که روزی برسه که به کسی مدیون نباشم...آه....بگذریم....

تویه رویاهایه نوجونی من رت باتلر همه مسایل رو حل میکرد...دیگه لازم نبود من هم به چیزی فکر کنم...لازم نبود که بابت مسئله ای خودم رو نگران کنم.....اون خودش با دنیا میجنگید تا من روزگاره خوشی داشته باشم......ناشکری نمیکنم.....روزگاره خوشی دارم....ولی از اونجا که هیچ وقت به بدهی عادت نداشتم..احساس میکنم که دارم رویه یه سطه شکننده ورجه وورجه میکنم....سطحی که هر آن احتمال داره فرو بریزه ....

خلاصه حس بدیعی بود..مدتها بود که اون روزگار رو فراموش کرده بودم ..روزگاری که جزو زندگی من بود ... رو زگاری که من درش زیسته ام ....

.....................................................................

مامانم اومد...هنوز نرفتم ببینمش!!!....بابام باز هم بهم زنگ زد!....فکرکنم دیگه روابطمون داره زیادی خوب میشه!!!.......

......................................................................

جان شیفته رو که داشتم دیشب میخوندم ...قهرمان داستان که زنی است به نامه آنت ...به مرحله ای رسید که واسه من هم پیش اومده بود....اتفاقی برش افتاد که وقتی بر من افتاد زندگی ام رو تغییر داد...

ولی اگر بتونم اعتراف کنم..باید بگم...وقتی اون سطور رو از داستان میخوندم و اون جریان رو لمس میکردم....عصبانی نشدم....گریه ام هم نگرفت...حتی نتونستم باهاش هم دردی کنم!....

چرا؟...دارم به چراش فکر میکنم...چرا عوض شدم؟..مگر نگفتم که هیچ وقت نمیبخشم؟...مگر نگفتم که فراموش میکنم ولی نمیبخشم؟....پس چرا بخشیدم؟...چرا حتی دلم میخواست این قسمت داستان زود بگذره و من حوصله زنده کردن اون خاطرات و اون لحظات رو نداشتم ............به این دلیل که ناخوشایند بود؟..نه من این اواخر متجه شده بودم که حتی  خیلی دوس دارم راجع بهش حرف بزنم....دوس دارم از پستویه خاطرات ام درش بیارم ...و حالا....بعد از دیر زمانی که یه نفر (شخصیت داستان) رو پیدا کردم که با هم بشینیم و همدردی کنیم و درد دل کنیم.....من به راحتی ازش گذشتم و حتی دلم نخواست بهش فکرکنم....

به این دلیله که روابطمون خوب شده؟....به این دلیله که سعی کرد من ببخشمش؟...و من هم بخشیدم؟..بعد از اون همه قولو قرار و شرط و شروط در مورد نبخشیدن؟...

آه نمیدونم چم میشه....نمیدونم...یعنی بعدا هم همه اینها که واسشون نقشه کشیدم رو میبخشم؟....

هی روزگار...روزگار.....عجب....آدم رو میچرخونی و میچرخونی.....عجب....!

باید راجع به این موضوع فکر کنم..چرا ؟...

.......................................................................

شب قراره هم دوستان دور هم جمع بشیم....رها هم میاد....

خدایا .....خودت کمک ام کن...

  + نوشته شده درپنجشنبه 26 اردیبهشت1387  ساعت 15:8  توسط حنا گلی 


 115

شوهرمان کله پاچه دوست دارد و من سیرابی...اون پرسپولیسیه و من استقلالی!....به نظرتون میشه تفاهم داشت؟!!!....انقده سیرابیه خوب شده بود که نگو.....شوهرمان تا قطره آخره آب اش رو هم خورد..شانس اوردم که دوست نداشت!!..

شال و کلاه کردیم و تویه یه حرکت صد درصد عاشقانه چایی رو ریختیم تویه فلاکس و میوه رو ریختیم تویه سبد و به سمت حیاط حرکت کردیم که بریم رویه نیمکت بشینیم و از هوای آواخر اردیبهشت لذت ببریم و نیرو بگیریم...چنان باد سردی زد که حتی ننشستیم!!...سرپا برگشتیم!!....الان هم دماغ هردومان آویزون شده و فین فین میکنیم!...این هم از یک حرکت عاشقانه!!!....حسابی کنف شدیم!!...شوهری گفت نری به همه بگی ها!..من هم اومدم اینجا نوشتم که کسی نفهمه!!!

دیشب ...در اواخر شب کتاب جان شیفته نوشته رومن رولان ترجمه م. آ به آذین رو شروع کردم..چند وقتی بود از به آذین نخونده بودم....همونه که خواندنش طول میکشه....

فردا مامانم میاد!..هورا...بعد از ۲ ماه!!!! بلاخره چشممان به جمالش روشن میشه....دلم براش یه ذره شده بود!..

مسایله مالی ایم باز هم ریخته به هم.....نمیدونم چه کنم.....اجناس شوهریم هنوز نیومده....و این ضربه بزرگی به کسب و کارشون زده...

خداوند کمک کنه....

ماهی خوردیم..جایه همگی تان خالی...بسکه خوشمزه بود....

فردا سپیده دعوت کرده...بعد از چندین ماه..بلاخره به صرافت افتاد دعوت کنه....دلم نمی خواد از مهمونیهامون حذف اش کنم..منتها خودشون چتر بازی در میارن....باعث میشه که آدم بخواد باهاشون حیا بکتاب کنه..والا من دوست دارم ببینمشون...

خوابم میاد!! ساعت ۱۱ ؟!!!!!من و خواب؟...

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 25 اردیبهشت1387  ساعت 23:20  توسط حنا گلی 


 سیر و سیرابی!

هی یه چیزی بگم؟ سیرابی پختم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..البته هنوز نپخته..بار گذاشتم....!! واسه باره اول... 

باز هم یه اشتباه رو تکرار کردم..سیر خوردم ...اون هم شب.....معده ام داره بالا میاد....یه چیزه دردناکی هی از گلوم میاد بالا و بر میگرده پایین. ...هی میگم دفعه آخره که سیره خام میخورم..باز هم آدم نمیشم..آخه دیشب  از شمال سیر خریدیدم...باید مصرف شون کنم دیگه...

همگی خوبید؟

۳۰ ام تولده شوهریمه ...چی باسش بخرم؟....چی بهش هدیه بدم؟....عقل ام به جایی قد نمیده..کمک...لطفا کمک ام کنید....چیزی غیر از عینک و ادکلن و ساعت...چی میتونم بهش بدم؟اگه نقاشی کنم براش چی بکشم؟.. 

  + نوشته شده درچهارشنبه 25 اردیبهشت1387  ساعت 0:19  توسط حنا گلی 


 114

دیروز ساعت ۲و نیم ظهر به سمت شهسوار حرکت کردیم و ساعت ۳ بعد از نیمه شب به منزل بازگشتیم .هوا ابری بود ولی باز هم نبارید. رفتیم تویه یکی از روستاهای شهیوار نزدیک به جاده ۲۰۰۰ ...خیلی زیبا و قشنگ بود..چقدر به دلمان نشست...خواهر اون آقایی که ما باهاش رفتیم خیلی پذیرایی کرد ازمان..مردمان خوبی بودند..من و شوهری و دایی ن و دوست شوهری بودیم...دای ما هم که دهانش بست ندارد...وسط راه به کسانی که بد رانندگی میردند چنان فحش های چاوداری میداد که ما همه هفت رنگ عوض میکدیم و زیر زیرکی میخندیدیم...مدتها بود از جاده چالوس نرفته بودم شمال....خیلی سخته ولی خیلی قشنگه....بای

  + نوشته شده درسه شنبه 24 اردیبهشت1387  ساعت 16:13  توسط حنا گلی 


 113

زندگی ام میگذره.....روز های عمرم میان و میرن....و من هر روز منتظره روزه بعد و اتفاقه بعدی ام..منتظره رهایی!!

برایه شاید اولین بار اولین بار بعد از سالها.....سالهایی که دیگه بزرگ شده ام دلم واسه بابام تنگ شد....بهش زنگ زدم ...فقط به این دلیل که دلم تنگ شده بود... شوهرم میگه خوبه...خیلی خوبه...و من اشک تویه چشمام جمع میشه...دلم گریه هم میخواد...

دارم حس های جدیدی رو  تجربه میکنم.زمانی دراز باهاش جنگیدم....حالا دلمون واسه هم تنگ میشه..

خدا خواست که چیز هایی یاد بگیرم....پس درس هایی بهم داد ..و من خوب درس گرفتم...خوب... خوب..

دلم واسه بهاره میسوزه..واسه سیاوش..واسه رها...همه تنهان....من هم هیچ کمکی بهشون نمیتونم بکنم...


 ادامه مطلب
  + نوشته شده دردوشنبه 23 اردیبهشت1387  ساعت 2:11  توسط حنا گلی 


 112

چندیه که شوهرم خواب های مزخرفی میبینه...خواب مار...سگ ....همه این خواب ها تعبیر خوبی ندارن...

ظهر خوابیدم من هم خواب مار دیدم....مار بزرگ و زرد رنگ...اومد رویه سرم..من هم تکون نخوردم که نیش ام نزنه...آخر سر پرت اش کردم پایین و بابام کشتش....ولی بعد اش احساس میکردم که یه وره سرم بی حس شده...و ماره احتمالا نیش زده بوده...  تعبیره این چی میشه؟...

حالم خوبه..بهترم....به مامانیم زنگیدم...عروسی بود...عروسی دوسته من...کسی که ۱ سال تمام با هم یکی بودیم!...ولی بعدش که من از اونجا اومدم حتی یه زنگ هم به هم نزدیم! چونکه اصلا خوشم نمیومد ازش...نمیدونم چرا یه موقع هایی با کسانی میگردم که فقط مختص همون محیط وشرایط اند...و وقتی شرایط تغییر میکنه دیگه هیچ وجه مشترکی واسه دوستی نمی مونه...البته بگم..من هیچ وقت دوستانه زیادی نداشتم! همه تعدادشان انگشت شمار بوده...آما!!....

چقده این روزها پر حرف شدم!

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 22 اردیبهشت1387  ساعت 1:4  توسط حنا گلی 


 111

خیلی مواقع در مسایلی بی جهت ناراحت میشدم و بهتره بگم بینهایت عصبانی میشدم.....چیزی که ناراحتم میکرد این بود بایت این مطلب ...چنین ناراحتی بیجاست...ولی یه چیزی تویه دلم غوغا به پا میکرد....ولی تجربه بهم ثابت کرد که اون احساس حس ششم ام است....قسمت ناخودآگاه ذهن ام چنان خشمگین میشه...که هرچی قسمت خودآگاهه فکر میکنه که چیه نمیفهمه...و بعد مییبنم که کاسه ای زیره نیم کاسه بوده ....و یا چیزی پنهان بوده...چیزی بیش از آنچه که اون لحظه میدیدم....

چند روز پیش اتفاقی رو آقای شوهر برام تعریف کرد....نمیدونم چرا انقدر عصبانی شدم...اصلا جای عصبانیت نداشت....هی سعی کردم جولویه خودم رو بگیرم...مثه این دختر حسودها برخورد نکنم...ولی نمیتونستم...حسادت نداشتم ...خشم داشتم ...و نمیتونستم اینو بروز بدم......دیشب فهمیدم که چه احساس صحیح ای داشتم .....خشم ...کاملا به جا بوده ...چرا که ناخودآگاه از یه فتنه خبر دار شده بودم..منتها نمیفهمیدم ...نمیفهمیدم که از چی عصبانی ام....ولی دیشب فهمیدم....توطئه هایی در میان است....مغز شوهرم را دارند شستشو میدن..کم کم...نرم نرم..یواش یواش...با نقشه ...با تدبیر....با برنامه..و من نمیدونم چطور جولوش رو بگیرم...من نه تدبیر بلم ..نه برنامه میتونم بریزم....کاره یواش یواش حوصله مو سر میبره....وقتی هم عصبانی ام نرمی حالیم نیست...پس من چطور میتونم توطئه خنثی کنم؟....نفرین هام هم  معمولا نمیگیره!!....میگم به خوده خدا میسپارم ولی اینم که نمیشه...آدم باید خودش هم تلاش کنه...ترس برم  داشته....امروز خیلی حالم گرفته بود...چون فهمیدم قضیه از چه قراره ..الکی نیست که من از اون آدم میترسم...نه که بترسم...بهش اطمینان ندارم...به هیچ کلام اش اطمینان ندارم...به هیچ رفتارش مثبت نگاه نمیکنم...به خودم میگفتم که دیگه بدبین شدم...دارم سیاه و سفید میبینم ....ولی بهم ثابت شد که نه....حس ششم ام هیچ وقت بهم دروغ نگفته...همونطور که مرگ بعضی آدمها رو بهم میگه...همونطور که میتونم پنالتی ها رو پیشاپیش پیش بینی کنم....و شاید خیلی چیزایه دیگه رو هم بهم میگه که منتوجه نمیکنم...نمیبینم....در ک اش نمیکنم...چون با اون مشا هداتی که اون لحظه دارم مطابقت نمیکنه....باید بیشتر بهش بپردازم...

ولی با فتنه چه کنم؟.....ما تازه ۲ سال و اندیه که عروسی کردیم ....از الان؟....خداوند ازتون نگذره...

نمیدونم چه کنم...گفتم بیام بنویسم شاید که بارم سبک تر بشه....ولی ترس تویه دلم خونه کرده....میترسم...میترسم ..... از این همه نفرت از این همه بدخواهی از این همه بی انصافی....

من نخواهم گذشت از هیچ کدامشون......درست نیست آدم نفرت به دل بگیره....ولی اگر رفتم اون دنیا..ویا این دنیا کسی ازم خواست که ببخشم...خواهم گفت نمیبخشم....

چندی پیش با شوهرم را جع به بخشیدن و فراموش کردن و صحبت میکردم ...اون میگفت من میبخشم ولی فراموش نمیکنم.....گفتم من برعکس...نمیبخشم ولی فراموش میکنم....من خیلی وقته که به اون دخترای خوابگاه اصفهان که باعث فرار من از اونجا و تغییر رشته ام شدن فکر نمیکنم....ولی هرگز نخو اهم بخشیدشان....نقش مهمی تویه زندگی من بازی کردن...خواسته یا ناخواسته زندگی منو تغییر دادن....من ازشون نمیگذرم....

حالا هم شاید روزگاری به این مسایل فکر نکنم....ولی از الان تکلیف خودم رو روشن کردم.من نمیبخشم...و تا من نبخشم خدا هم نخواهد بخشید.

چه حسه بدیه نبخشیدن....ولی من بهش احتیاج دارم....نداشتم این توان رو...که بتونم نبخشم....ولی الان دارم...نمیدونم توان بهش میگن یا ناتوانی....ولی به هر حال الان بهش دست یافتم..از این بابت هم خوشحال ام...هرچند تجربه دوست داشتنی و خواستنی نیست.....ولی من دارمش.

دلم یه دله خوش میخواد....دله خوش....دله خوش.....دل دل دل دله خوش...

  + نوشته شده درشنبه 21 اردیبهشت1387  ساعت 16:15  توسط حنا گلی 


 110

همیشه از مستی میترسم....از اینکه ندونم چه میکنم ویا تعادل نداشته باشم متنفرم...دوستان اغفال ام میکنن.....هنوز از حیطه عقل فراتر نرفتم....خل میشم ...ولی مست نمیشم.....

وای بر سیاوش اگر برگرده به دختره وای وای.....مثه خوره داره ذهن امو میخوره....خیلی پسته......چطور برادره من انقد احمقه من نمیفهمم...کی میخواد آدم بشه بازم نمیفهمم....

دلم عروسی میخواد جشن.....میخوام برقصم ...انقده برقصم که پاهام تاول بزنه......مثه نامزدی خودم  که تا یه هفته پاهام بی حس  باشه.......رقصی چنان میانه میدان ام آرزو ست...

خانه ارواح تموم شد......تویه مستی تموم شد!......میخوام بیشتر بدونم راجع بهش.....بیشتر....شاید وقتی دیگر!!....(.بگو چرا این نویسنده ها و شاعر ها اکثر ان معتاد ان....مواد سکر آور چه طبع آدم رو شاعرانه میکنه!!!...)

 

وام جور نمیشه....همه چیه این مملکت ریخته به هم...ای خدا میخوام آروم زندگی گنم...کی را باید ببینم..آروم....زیاد نمیخوام..کم خیلی کمتر از اونی که همه میخوان....یه دل آروم میخوام....بدونه استرس قسط و پوله خرجی و آخر ماه و ...این چرندیات...زیاده؟.....آخره چرا این خراب شده هیچ وقت رو به جلو نمیره..هخمش رو به زواله...آی که پیر شدم....

من برم لالا.....نه داره یه فیلم وحشتناک نشان میده برم ببینم شاید زهله ام بترکه...بای

 

  + نوشته شده درشنبه 21 اردیبهشت1387  ساعت 1:30  توسط حنا گلی 


 109

از صبح درحال این برو اون بر رفتن ام.....دلم هم واسه مامانیم تنگ شده.....شب مریم و سعید زنگیدن ما هم رفتیم خونشون....خیلی مهمان نوازی کردن.....هانی کره خر انقده عاقل شده بود....بچه رو هم من همیشه چشم میرنم ..انقد گفتم وای چه عاقله که زد سه تا بشقاب و ترکوند!!....خلاصه الان هم دارم وب میگردم....فردا یه عالمه کار دارم...دیروز رفتم کلاس ورزش به خیال خودم زرنگی کردم ۲ ساعت و بیست دقیقه ورزش کردم.....از صبح هم هیچی نخورده بودم به غیر از دو عدد سیب....به دلیله آنکه تویه منزله ما قانون جنگل حکم فرما است...هرکی زود تر برسه و زورش بیشتر باشه بیشتر گیرش میاد...و من هم دیر از خواب بیدار شدم شوهر عزیزمان هر چه مواد غذایی در خانه بود را صرف نموده بودند!...خلاصه در انتهایه کلاس به حالت مرگ افتاده بودم.....زیره چشمام سیاه شده بود...لبم رنگ نداشت....تلو تلو میخوردم مثه مست ها....شل و ول حرف میزدم.....یه حالی شدم.....رسیدم خونه مثه خر شکلات و آب قند خوردم که کم قندی ام جبران بشه!!  این هم از ورزش کردنه ما!.....

همه هی گیر میدن به مامانم که کی میای...نمیخوای بیای؟....من هم اعصاب ام خورد میشه ....به مامانم میگم نمیخواد بیای....والا ...به کسی چه.....دلش میخواد بره مسافرت...مگه بچه کوچیک داره؟...سه تا نره خر!!!!...یکیش خوده من!....درسته دلم تنگیده ولی دوس دارم که مامانیم خوش باشه...بهش گفتم راحت باش...ما میگذرونیم...

سیاوش دوباره داره به دختره رجعت میکنه......وای خدا ....تا کی بکشم از این دختره.....اه ...یه جریاناتی اتفاق افتاده که دیشب تا صبح نخوابیدم....

یه سئوال.....زری همون زهرا   است؟...یعنی کسی تویه شناسنامه اش زری نمیزاره اسم؟...بعد سئوال دوم آدم به کسی بگه زری خانم یعنی توهین کرده؟...

من ۲ یا سه ساله پیش فهمیدم زری همون زهراست.....به خدا راست میگم....ولی فکر نمیکردم که کوچک کردنه اسم باشه....ما اصلا تویه دوروبریامون از این اسم نداشتیم....من هم هیچ آگاهی نسبت بهش نداشتم....حالا میگن  خوبه با غلام بگیم قلی!!!!؟.. هی خداوندا.....

سعی دارم میکنم جوره دیگه ای برخورد کنم....سعی میکنم که بتونم از دیده دیگه ای نگاه کنم....دیدی که آرامش ام حفظ بشه...هر شب قبل از خواب یه فص مفصل دعوا میکنم تویه ذهن ام بعد میخوابم...واسه همینه که کلا خواب ام ریخته به هم....آرامش ام با قیمت زیادی به دست اومد...نباید به این آسونی از دستش بدم...مامان ام و بابام دارن تمام تلاش شون رو میکنن که من آرامش داشته باشم...۳ تا بجه دارن...من و هم خیره سرشون شوهر دادن ..ولی باز هم جور تمام غصه های منو میکش.....به خاطره اونا هم که شده نبایس آرامش ام و از دست بدم....واسه همین امروز که تلفن شد..من واینستادم گوش بدم....رفتم تویه حیاط....نشستم پیش بانی و پگی....به مرغ ها غذا دادم....(چقدر اطعام لذت بخشه!)..آروم شدم....بانی رو بغل کردم..به چشماش نگاه کردم ...چه چشمای قشنگی داره....باهاش حرف زدم.....و بهش گفتم که با هیچی تویه دنیا عوض اش نمیکنم....خیلی آروم شدم....حیاط هم خیلی قشنگ شده...یاس ها باز شدن...رز رونده افتاده رویه یاس...ترکیب سبز و سفید و زرد و قرمز.....همه رنگ زندگی.....با اینکه هر وقته دیگه ای بود از این حرفها دلخور میشدم...ولی امروز اصلا زیاد بهش فکر نکردم..مهم من ام...من از همه چی مهم ترم....به خاطر مامان و بابام هم که شده ....باید آرامش داشته باشم....

امروز راجع به زندگی خیلیها از زنداییم پرسیدم.....به نظرم رسید تویه زندگی باید خیل پخته تر از این حرفها بود .....خداوند به خیر کنه.....ولی زندگی کردن آسون نیست...باید هنرمند بود ...باید اهل زندگی بود...

خدا جونم .....شکر....

  + نوشته شده درجمعه 20 اردیبهشت1387  ساعت 1:55  توسط حنا گلی 


 108

من تویه همون قسمته که مینویسه توضیحات...خوب؟ نوشتم که غلط غولوط زیاد دارم....مگه نه؟...برام سخته برگردم درستش کنم...کلا از عنوان کودکی از اینکه برگردم دوباره بازخوانی کنم هر متنی رو که مینوشتم ...چه نامه چه انشا ...چه هرچی...بیزار بودم ...هیچ نامه ای رو دوبار نخوندم ......واسه همین هم ...اینجا هم بازخوانی نمیکنم..مینویسم و ثبت میکنم.....چه گیری دادید ها!!

شوهرمان از این کاری که میخوام راه بندازم میترسه.....میگه میترسم بیشتر مدیون شیم..نمیدونم چه کنم....منو هم به شک انداخته....

از اینکه به یه عده بی دریغ محبت میکنه...وهیچ وقت یک هزارم اونی که میده رو دریافت نمیکنه و هزار تا حرف هم پشته سرشه ...من یکی کلافه شدم...ولی خودش باز هم همان راه هزار بار رفته رو تکرار میکنه....قلب اش رئوفه و همین نقطه ضعف بزرگی براش...

فردا باز هم باید برم کلاس...پشت ساقه پام چنان دردی گرفته که لنگ لنگان راه میرم.....خداکنه فردا زنه نبینه بگه دیدی گفتم!...

کتاب   خانه ارواح رو از نصف هم بیشتر رد کردم..۴۰۰ صفحه خوندم......در این کتاب خیلی رده پای گابریل گارسیا مارکز مشهود بود...حال هوای صد سال تنهایی رو داره...و شاید بهتره بگم حتی شخصیت های داستان هم شبیه شده....خواندنش کتاب دیگه ای رو هم به نظرم اوورد..اون هم کتاب زوال یک خاندان.بودنبرگها  بود...شباهتهای در شخصیت داشتان ها وجود داشت...البته تا به اینجا که خوندم...

یه روزهایی خیلی دلم بچه میخواد....خیلی ...بچه های مردم  رو که میبینم دلم غنچ میره...دوست دارم الان حداقل یکی دوتا داشته باشم...شبها تا دیر وقت میرم وبلاگ خانومهایی که بچه دارن رو میگردم پیدا میکنم..میخونم ...لحظه به لحظه بارداری شونو دنبال میکنم......ولی روزهایی میرسه که به خودم میگم مگر ممکنه من بتونم بچه داشته باشم؟ من؟ با این سن و سال؟ با این همه ناپختگی و مسخره بازی؟...بچه هه چی بشه....ولی بعد نگاهی میندازم و میبینم که اطرافیان خیلی هم از من پخته تر و عاقل تر نیستن...شاید یه چیزی که دلم نمیاد از دست بدم خلوتیه که با شوهری دارم...روزهایی که به هم نزدیکتریم و حرف دیگران! وجود نداره که آرامش مون رو بهم بزنه  به خودم میگم...اصلا آدم بچه هم نداشته باشه مهم نیست...ولی دشته مردم که میبینم خیلی دهنم آب میافته ...کلا از بچگی هم بچه ها رو دوست داشتم...

خلاصه اینم مشغولیتیه....فعلا که تا ساله ۸۸ به تعویق انداختمش و خیالم بسیار آسوده است!

  + نوشته شده درچهارشنبه 18 اردیبهشت1387  ساعت 1:9  توسط حنا گلی 


 107

امروز به کلاس ورزش رفتیم با سپیده جان دختره داییمان...صبح الی طلوع ساعت نه و نیم حرکت کردیم به سمت باشگاه...رسیدیم تسویه رو انجام دادیم چون بدونه تسویه راهمان نمیدادند...و شروع کردیم..تایم کلاسمان ۲ ساعته است...خلاصه من و سپیده مثه خر تمرین کردیم.....معلمه میگفت بستونه واسه جلسه اول زیاده...ما نیم نگاهی به ساعت انداختیم دیدیم نه ...به جانه تو اصلا راه نداره...تازه شده یک ساعت و نیم....بهش گفتیم آبجی ما خودمون ورزشکاریم ها!.. بعد از کلی من و من گفت باشه...ما هم باز هم مثه خر ورزش کردیم.....هر دوتامون سردرد گرفته بودیم...قرمز شده بودیم...ولی باز هم ول نمیکردیم....گفتم سپید فکر کن یهو غش کنیم دوتامون...مثه قضیه اون ترکه میشه که میخواسته پنی سیلین بزنه....بعد که بهوش میایم ازمون میپرسن مگه نگفتید ورزشکارید..ما هم میگیم آخه هر دفعه همینجور میشیم!!...خلاصه خانمهای شادی در کلاس وجود دارد...بزن و برقص!....خودشونو خفه کردن....میرفتن بالا میومدن پایین....نگو تولده یکیشون بود!....به ما هم با تمسخر نگاه میکردن...میگفتن جلسه اولید نه؟..همونه اشتیاق دارید!...گفتم به جانه تو پول دادم ...باید جنازه منو از اینجا ببرید بیروم!...

خانه ارواح رو شروع کردم...به همون دلچسبی بود که انتظار داشتم...مرسی ایزابل آلنده....مرسی...به اون لذتی که دلم میخواد میرسم...

دن آرام  ترجمه م.آ به آذین   رو من خوندم...که خودش شاهکاریه در عالم ترجمه...

مهی اینا و سپیده اینا اومدن..بلاخره بعد از دیر زمانی اومدن....

دیگر عرضی نیست خدا نگهدار...

 

  + نوشته شده درسه شنبه 17 اردیبهشت1387  ساعت 1:14  توسط حنا گلی 


 106

این چند وقت کتاب هایی که خوندم زیاد نبود....شوهری رفته بود انقلاب...یه جا بوده حراج کتاب بوده!!! بعد بعضی هاش بودن که ۱۰۰۰ تومن بودن! شوهری ۲ تا هم برام خریده ...کتاب هایی به غایت چرند!! منتها من که نمیتونم بگذرم...نشستم خوندمشون....هم داستان چرند بود...هم ترجمه...ترجمه که واسه خودش عطیقه ای بود...کتابی از نویسنده ای آمریکایی به نام زندگی پسر   را ترجمه کرده بود پر از اصطلاحات و ضرب المثل های قدیمی ایرانی!!!! یه ضرب المثل هایی که من هم نشنیده بودم..ماله زمانه پدره پدر بزرگ ام بود!...دیگه وقتی کتابی ۱۰۰۰ تومن میخری انتظار بیشتر هم نباید داشته باشی!....مهم اینه که میشه خوند!..

قبل از عید کتابی خوندم از ایزابل آلنده به نام دختر بخت....خیلی زیره زبونم مزه داد...درسته که کتابی مثله مرشد و مارگاریتا کتابی پربار تر و ...پرمحتوا تر و قابل اندیشه تر بود ولی دختر بخت خیلی به دلم نشست....سبک روایت داستان بیطرفی نویسنده تویه تمام لحظات... جاذبه تاریخی اش و جاذبه رمان بودن و شخصیت هایه واقعی داستان خیلی به دلم نشست....انقدر که دلم خواست تمام داستانهاش رو بخونم...

امروز کتاب خانه ارواح ایزابل رو شروع کردم.....خیلی تعاریف ازش شنیدم....امیدوارم که مثله دختر بخت باشه...

جان شیفته رو هنوز شروع نکردم...به دنبال زمان مناسب ای میگردم که از نظرسطح انرژی٬ بالا باشم برایه خوندنش......قبلا که مامانم میخوندش بر میداشتم و یه ذره ذره ازش میخوندم....

دلم میخواد دوباره نه بهتره بگم...۸ یا ۹ باره دن آرام رو بخونم....از کلاس اول راهنمایی خوندمش..از همان اول هم عاشق اش شدم....هر بار که میخونم انگار که یه کتاب جدید دارم میخونم...هربار یه عالمه چیزه جدید یاد میگیرم...احساس جدید......من همیشه گفتم دن آرام باید جزو کتب مقدس به شمار بیاد....نوبل براش خیلی کمه.....پر از زندگیه....انقدر زندگی تویه داستان های شولوخوف جریان داره که با خوندن هر صفحه از هر داستان اش به اندازه  هزار موعظه طولانی مدت  در مورد زندگی ..به زندگی امیدوار  میشی....

احتمالا سوربز را هم دوباره خواهم خواند... ..

دلم میخواد  شوهر آهو خانم از محمد افغانی رو باز هم بخونم....ولی میترسم....انقدر اون باره اول روم تاثیر گذاشت که یه ماه با سیاوش قهر بودم!(هنوز شوهر نداشتم والا کارم به طلاق میکشید!)

دلم میخواد یه کتابخانه بزرگ داشته باشم که کتابام جول چشمم باشه...آرزوم براورده میشه؟..

فردا میرم کلاس ورزش..

نمیدونم چرا سردمه..دست و پام یخ گرده...

حالم خوبه...فقط شل ام!

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387  ساعت 22:46  توسط حنا گلی 


 105

آخیش درست شد وبلاگ ام..چنان پهن شده بود که خودم هم خوشم نمیومد بیام ببینمش...

روزگا رمیگذرانیم..

امروز رفتم سر کوپن بگیرم! خیلی احساس بزرگی و زن خونه و کانون گرم خانواده و از اراجیف بهم دست داد..یه صف بود از اینجا تااااااا اونجا!...بعد همه هم زن....گفتم بیام با یه عده رفیق شم! همه داشتن با هم حرف میزدن.....لامصب منو واسه صحبت کردن نساختن....هی گوش دادم هی گوش دادم....حرفم هم میومد ها..ولی نمیتونم حرف بزنم...نهایت کاری که میکنم اینه که یه لبخند بزنم!...تمامه مدتی که وایسادم یه جمله پرسیدم:آخرین نفر کیه؟!....بعد هم کوپن!!آخیش خیالم راحت شد..دیگه تمام مشکلات مالی مان برطرف شد...میتونیم مثه خر بخوریم...دیگه همیچ مشکلی نداریم....خدایا شکرت ....الحمداله پول نفت سره سفره همه هست و مملکت گل و بلبله...آخیش.....

یارو ا.ن گفته باید مثله جنگ صرفه جویی کنید!! جانه من جنگ شده؟ توروخدا ...به من بگید من طاقت شو دارم...خواهش میکنم حقیقت رو به من بگید.....الان بگید بهتره تا بعدا از مردم بفهمم......مردک ریده...میگه مثه جنگه!...

فایناله رو دادم....تویه مصاحبه نفر اول شدم! تویه رایتینگ هم نفر اول شدم قراره که مقاله مو بزنن به دیوار....(ش ش ش ش ش ش ش:صدای کف زدن جمعیت!) خواهش میکنم کاری نکردم که...

بابیه بیچارمو پدرشو درووردم بسکه فرستادمش این بانگ و اون بانک که برام وام بگیره!...زنگ زده میگه میخوای زمینه رو بفروش استرس نداشته باشی یه ماشین هم بخرید!!!بمیرم واسه بابام..انقد بهشون نق زدم که بین منو سیاوش فرق نزارید ...دختر و پسر یکسان اند....بیچاره فکر میکنه ماشین ما هم وظیفه اونه!....تلقین خیلی تاثیر داره!!...بنده خدا استرس گرفته ...میگه بفروش راحت باش!...گفتم تو وام و بگیر..من زمین هم میفروشم....بسکه اوضاعمان خیطه....

جنس های شوهرمان هنوز نیامده..معلوم نیست یارو بالا کشیده!...خلاصه ۲۰ میلیون جنسه!!...دارو ندارمانه.....خداوند رحم کنه....

خداجونم توروخدا کمکمان کن!(ادبی گفتم تویه رودربایستی گیر کنه!)

خلاصه ....رفتم اسم بنویسم کلاس ورزش.....کرخت شدم..باید از کرختی دربیام...

چه خشکسالیه؟...وای...مصیبته....

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387  ساعت 15:2  توسط حنا گلی 


 کمک

واسه چی انقده وبلاگ ام پهن شد؟! کمک  کمک آی آی کمک

  + نوشته شده درسه شنبه 10 اردیبهشت1387  ساعت 1:0  توسط حنا گلی 


 ماهه عسل نامه

دوشنبه ۱۲ ام فروزدین ساعت ۲ بعد از ظهر اینجا رو به مقصده  کاشان ترک کردیم ....فکر میکردیم که میتونیم شب رو مدرسه بگیریم ولی برایه احتیاط چادر هم با خودمان برده بودیم ....با خودمان تمام وسایل مورد نیاز را برداشته بودیم ...با ماشینه بابام رفتیم ...هی اصرار کرده بود که ماشینو بردارید و برید مسافرت! خواستیم با دوستانه مسخره مان برویم ولی هیچ کدام پا ندادند! ما هم گفتیم به هر حال میرویم ...ماهه عسل! ..نزدیکه غروب بود که رسیدیم به کاشان ..رفتیم مرکزه شهر و خریدمون رو کردیم ...بعد پرسیدیدم برایه اجاره کردنه کلاس ..گفتند که فقط به فرهنگی ها میدهیم!..ماهم آدمهای با فرهنگی بودیم ولی باید حتما از آموزش و پرورش نامه میداشتیم .به هر حال تصمیم گرفتیم کاشان را بگردیم ...من قبلا دیده بودم ولی شوهری نرفته بود...رفتیم خونه بروجردی ها  و عباسی و ...گشتیم معماری بسیار زیرکانه و زیبایی داشت بعد از دیدنه این آثار باستانی.تصمیم گرفتیم که شب را در نیاسر بگذرانیم...پس راهه اومده رو برگشتیم و رفتیم به نیاسر...بسیار بسیار زیبا بود....بهشت است این نیاسر...از همه جایه شهر آب میریخت بیرون...در دله کویر چنین مکانی بهشته ....خونه ها مثله ماسوله رویه هم بود..کوچه هاباریک...و آنچه بیش از همه برایه من عزیز و جالب بود ...نبودن صدا بود!...تصور کنید که تویه شهری هستید که هیچ صدایی از هیچ جا نمیاد!...با هم به بالایه کوه رفتیم و آتشکده زرتشتیان رو دیدیدم...هیچ کس نبود...دست هم رو گرفتیم (من و شوهری.) و با هم دعا کردیم که ساله خوبی داشته باشیم...خیلی بهمون انرژی داد ...بعد رفتیم در ابتدایه شهر در یکی از باغها چادر را بر پا کرده و کبابی به راه انداختیم.....طبقه آنچه که میدانستم تمامی آشغال غذا و هر آنچه که بو بده و ممکن باشه جونور دورش جمع بشه را تویه یه پلاستیک کردم و گذاشتم کنار..منتها یادم رفت بندازم دور!...شب رو تویه چادر خوابیدیم...خیلی سرد بود...با وجود کیسه خواب و یه عالمه رختخواب خاب به چشممان نیومد از سرما ...شغالها از دور صدا میدادند...و هی صداشون نزدیک و نزدیک تر میشد...داشت چشممان گرم میشد که یهو یه صدایه خرناس از بغله چادر به گوشمون رسید! هر دو یهو پریدیم!نفس جفت مون بنداومده بود..مرده بودیم از ترس..بابام همیشه میگه مگه گراز و شغال ترس داره! دختر خجالت بکش!...ولی به ولاه ترس داره!۱اونم بغله گوشت یهو خرناس بکشه....شروع کردیم به جیغ و داد و بیداد و صداهایه وحشتناک درو وردن!...وحشت برمون داشت ...نتونستیم بخوابیم..بلند شدیم و چادر رو کشان کشان بردیم نزدیکه جاده که یه وقت توسط گراز ها و شغالها کشته نشیم!...بدست همنوع کشته بشیم بهتره! لا اقل میشه رفت دنبالش!...خلاصه نشون به اون نشون که اذان را گفتند و نخوابیدیم ...هواروشن شد از سرما کاسته شد و ما خوابیدیم !!ساعت ۸ از سرو صدایه مردم بیدار شدیم !! جاییکه ما تا صبح دور از انسانها با شغالها سر کرده بودیم..دیدم دومون غلغه است از آدام!...جیغ داد ..بچه ونگ و ونگ....نگو سیزده بدره ...ماشین مون لایه ماشینا گیر کرده بود..ازشون خواستیم که جابجا کنن ماشیناشونو تا ماشینه ما در بیاد...از کاشان گلاب و عرق نعنا و ...خریدیدم...ولی من باز هم نیاسر خواهم رفت حتما ...میزارم این اردیبهشت تموم بشه که شلوغ نباشه...ولی باید رفت باید دید...و صد البته باید مواظب بود که تخریب نکنیم..

راه افتادیم و رفتیم به سمته یزد... از شهرستانه اردستان گذشتیم...نائین ناهار خوردیم کناره یه آب انباره قدیمی و مخروبه و متروکه اتراق کردیم..چه آرامشی تویه تمام این شهرهایه کویری جاریه..تویه تما م شهرهاش آرمش و امنیت حکم فرماست...بعد از ناهار شوهری رو مجبور کردم که یه چرت بزنه ...بغله همون آب انبار خوابیدیم ..بعد حرکت کردیم ...تویه نائیین چند تا فرش فروشی رفتیم ...نقشه  فرش      نائین نقشه خیل قشنگی بود...من حتما ازش خواهم خرید..(وقتی بزرگ شدم!)..بعد رفتیم اردکان...دیگه اینجا شهر ها به هم نزدیک شدند..البته به نسبت ساعتها راندن و هیچ ابادانی ندیدن...تویه اردکان سراغه آثاره باستانی و زرتشتی رفتیم ..با ز هم به یه آتشکده رفتیم.باید کلاهه سفید مردها بر سر میگذاشتند..سنگ بزرگی اون وسط بود که میگفت در زمان هایه قدیم همیشه روشن بوده..البته الان هم چیزی روشن بود ...ولی در حد یه شمع بود...آقایی اونجا بود که خیی سخت شروع کرد به حرف زدن...خسته بود...و خیلی پیر...و خیلی خوشحال نبود از بازدید کنندگان...ولی بعد که باهاش صحبت کردیم یخ اش کم کمک باز شد و شروع کرد به حرف زدن و برایمان از دینشان و سخنان زرتشت گفت...و بعد من آشناییت با تی ری تی را دادم و او شناخت!! پدر بزرگ تیریتی را میشناخت...

تویه کوچه هایه باریکی که به آتشکده ختم میشد چند پیرزن نشسته بودن...همون روسری هایی که تویه عکس های تیری تی اینا دیده بودم پوشیده بودن و لباسی با دامن بلند...ولی بسیار جالب بود  که شلوار پاشون نبود...من دهات هایه زیادی تویه ایران رفتم ولی همگی زیره دامن شلوار به پا دارند...البته به غیر از زیره تنبان(قر ترکی..) ولی هیچ جا ندیدم که زنها پاهایشان معلوم باشد...ولی در اینجا چنین میپوشیدن...بهمان هم آجیل مشکل گشا تعارف کردند ..بسیار خوشرو بودن...ولی انصافا کوچه هایه باریکی داشتن!..

 دم دمای غروب به میبد رسیدیم ...در تما م شهرها در هما ن ابتدا نقشه شهر را میدادن که در تمام  آنها آثار تاریخی و باستانی نامبرده شده بود و راهنما داشت...میبد جاهایه زیادی واسه دیدن داشت...خواستیم بمونیم..ولی تجربه شبه قبل ترسونده بودمون...رفتیم آموزش و پرورش..گفتن که میدادیم مدرسه..ولی امروز ۱۳ بود و مدراس فردا باز میشن...ما هم با شوهری شرط بسته بودیم ..من میگفتم میدن او میگفت نمیدن ..خلاصه یه خورده خواهش کردم گفتن باشه یه سوئیت هست و بیان ببینید که خوشتون میاد!ما هم از خدا خواسته رفتیم..دیدم به به یه سوئیت با آشپزخونه و اتاق خواب و حمام و توالت...واسه ما یه رویا بود!! بودو پریدیم حموم و لباسهامونو شستیم خسته گی در کردیم ورفتیم شهر بگردیم...خیلی نشد بگردیم چون خیلی زود تعطیل میکنن...ولی بستنی خوردیم دونه ای ۳۰۰ تومن!!!! باورتون میشه ..چیزی بشه با ۳۰۰ تومن خرید!..برگشتیم خونه و یه فیلم دیدم و خوابیدیم ...صبح بلند شدیم و رفتیم به سویه مراکز تاریخی..                           چاپارخانه  رو دیدم و     قلعه نارین که بسیار قدمت داشت...و طبق آخرین تحقیقات به ۴ الی ۶ هزار سال پیش تعلق داشت!( ارگ بم ۲۵۰۰ ساله است) ولی فراموش شده بود...و از این ارگ ۵ طبقه فقط ۲ طبقه دیده میشد بقیه تلی از خاک بود...از دیوار بسیار بلندی که به دوره این قلعه بود قسمتی باقیمانده بود...همه اینها احساس حیرت به آدم میده ولبته دردی که به دنبالش میاد...چرا چرا؟ چرا چنین شد؟..چرا به اینجا ختم شده!!!؟..چندین آب انبار و یخچال قدیمی دیکر رو هم دیدم ...بعد رفتیم از این کارخانه هایه سفال تا جاییکه پول داشتم ظروف سفالی خریدیم...بعد به سمت یزد حرکت کردیم...آها یادمان رفته بود که شناسنامه با خودمون ببریم!! دوتا گواهینامه داشتیم و یه عکسه عروسی!!! مقداری از راه رو من روندم !! همه آدمو نگاه میکنن!!! مگه من چمه؟! زن وانت برون ه عجبیه؟...حتما هست دیگه...خداوند رحم کرد که وانته دو کابینه!! تا خر خر پر کرده بودمش...صندلی هایه عقب که هیچ جا نداشت...قسمت بار هم چمدون و رختخواب و چادر و منقل و ذغالو...خلاصه پر بود!..تویه شهره یزد بعد از ناهار به سراغه مسافر خونه رفتیم ...اولی بهمون ندادن..گفت برید اداره اماکن نامه بیارید!..ما هم رفتیم .منتها چون بلد نبودمی و هیچ کسه دیگه ای هم بلد نبود و همه آدرس اشتباه میدادند..با اجازتون به تمام کلانتریها و اداره مبارزه با مواد مخدر و اداره مباره با مفاسد اجتماعی و زندان و ...رفتیم تا آخر سر که اماکن را یافتیم دیدم که تعطیله! خلاصه از خیره اون مسافر خونه گذشتیم و واسه خنده یه زنگ زدیم هتل گفت شبی ۶۰ هزار تومن! ما هم دهشت برمان داشت! ما این پولا کجامونه!! ما چادر داریم!...شوهرمان هم آیه یاس که دیگه جایی نمیریم بپرسیم که بخوان بگن نه...نمیدونم این آقایون با سئوال پرسیدن خصوصا آدرس پرسیدن چه مشکلی دارن؟!!!! بابام اینطوری نیست ولی خیلی از آقایون رو دیدم که اینطورین...تویه یه کتاب هم خوندم ه مردا از آدرس پرسیدن بدشون میاد..چرا؟.... خلاصه با هزار زحمت راضی شد که یه مسافرخونه دیگه رو هم زنگ بزنم بپرسم ...زنگیدم گفت بیان ببینموتن!!اگه محرم بودید باشه!!!ما هم رفتیم..مسافرخونه ای در میدان امیرچقماق به همین نام...آقاهه گفت باشه.عکس عروسی رو نشون دادیم...   گفت باشه...عکس رو هم برداشت واسه خودش! گفت بچه اش تهران میخواد زن بستونه ...  بره این عکاسی!!!!خسته  وکوفته  بودیم ..دوش گرفتیم و رفتیم شهر رو گشتیم..جاهای تاریخی ..بازار...شمد خریدم و دستماله یزدی...قند و باقلوا...خلاصه صبح بعد از اتمام خرید هامون تصمیم داشتیم که بریم به سمت شیراز و اونورا..ولی من دلم میخواست جایه جدید تری بریم...یهو با یه مشورتی که با بابام کردیم تصمیم مان عوض شد و راهه کرمان رو درپیش گرفتیم!...راهی خیلی خسته کننده ..چرا که بیابیان بود بیابیان بود و پسته!برایه رانندگی خسته کننده بود...من هم روندم و شوهر ی چرت زد...بعد تویه رفسنجان یه دویه هویجوری زدیم...بعد از ظهر بود که رسیدیم کرمان .اولین مسافر خونه  پریدیم تو..یارو بهش گفتیم شناسنامه نداریم گفت باشه اشکال نداره...باز هم استراحتی کردی م و پریدیم تویه شهر..بازارش رو رفتیم ..از مسگرهاش کلی خریدیم...تویه کله مسیر ارزان ترین شهر کرمان بود..هم چی..گوشت گوسفند کیلویی ۵ هزار تومان!!!حمام گنجعلی خان و قلعه دختر و ..یخچال قدیمی و ...رو گشتیم...شوهری میگفت بعدش هم بریم بندر عباس! من گفتم نه بم و جیرفت رو ببینیم و بعدش برگردیم..شوهری بندر عباس نرفته..من با خانواده خودم ساله ۸۰ که ایران گردی کردیم از همین مسیر بندر عباس هم رفتیم...ولی همون موقع بابام زنگ زد که کاری براش پیش اومده و میخواد برگرده و ماشین اش رو میخواد...ما هم گفتیم باشه فردا علی الطلوع حرکت میکنیم... ..مردمانه یزد و شهرستاهای اطراف اش با اینکه مذهبی بودند ...ولی اصلا نگاهه ناجور بهت نمیکردن..ولی تویه کرمان اینطور نبود..حتی یه موتوری داشت خلاف میومد ما براش بوق زدیم ...یارو یه موچ کشید برامون!!! خیلی بهمون برخورد شوهری که با ماشین افتاد دنبالش که گیرش بیاره زیره ماشین له اش کنه!! ولی شانس اوردیم پیداش نکرد!...ولی واقعه ای بود که بسیار عصبانی مون کرد...شب رو خوابیدم و صبح ساعت ۸ صبح حرکت کردیم...خوبیش اینه که تا کرمان اتوبانه!! به غیر از ۶ کیلومتر...همه اتوبان است...برگشتنی...آهنگ خدایا از ابی رو گذاشتیم و فریاد کشیدیم ..من کویرم ای خدا در حسرت یه قطره آب....تویه کویر داد کشیدن خیل حال میده...انقده داد زدیم که صدایه دوتامون گرفت...ناهار رو تویه راه در حرکت خوردیم ...اصلا نایستادیم...یه سره اومدیم...تا این قم نفرین شده....داشتیم میومدم ساعت حدود ۶ بود...شوهری یه نفس عمیق کشید و گفت آخیش ..خوش گذشت ااا...دونفری هم خیل یحال میده ها....یهو ماشین گفت پت پت پت پت ...خاموش شد!!!

رفتیم کنار اتوبان یه جرثقیل اومد گفت پمپ بنزین تون سوخته...گفت میبرمتون...۱۰ کیلومتر اول ۱۵ هزار تومن بعدش کیلومتری ۶۰۰ تومن...ما هم چاره نداشتیم گفتیم باشه..بعد که نشستیم یه خورده حساب کردیم دیدم تا خونه ببریم میشه نزدیکه ۲۰۰ هزار تومن...زورمون اومد...به یه استراحتگاه رسیدیم گفتیم آقا ما رو پیاده کن...فوقش شب میخوابیم تویه چادر صبح بابام با تعمیر کا رمیارد..هرچی باشه ارزون تر میشه...خلاصه بزور مارو گذاشت پایین و بابت ۲ کیلومتر را میخواست ۳۵ تومن بگیره و ما ۲۵ دادیم آخر به هزار زحمت...بعد چند تا از این بچه هایه سایپا و ایارن خودرو بودن و اومدن سارغه ماشین...پسرهای جوونی بودن.. اولین چیزی که گفتن اینکه پمپ بنزین نسوخته..اونوقت جرثقیله چشم غره میرفت یعنی که نگو نسوخته! که مارو ببرن...تازه پمپ اش رو میگفت برات میارم ۲۰۰ هزار تومن..بابام زنگ زدیم فوری قیمت گرفت گفت ۱۲۰ هزار تومن  .عینه  لاشخورا ریخته بودن دورمون که ماشین درست نشه ما رو ببرن..امداد خودرو ها  هم جوون بودن و کم تجربه   . تجربه داشتن   ولی به قوله خودشون پراید یا پژو...ولی تویه عمرشون پیک آپ باز نرکده بودن...خلاصه ۲ ساعت و نیم باهش ور رفتن تا بلاخره درست اشون کردن ..۵۰ هزار تومن هم دستمزد گرفتن....ماشین بیچاره هم هیچ اش نبود فقط فیلتره بنزینش آشغال گرفته بود...شب ساعت ۱۲ رسیدیم خونه....مرده بودیم از حستگی...

خوش گذشت..جایه همگی خالی....برام تجربه خوبی بود...دوست دارم بازم با شوهری تنها برم مسافرت...با دوستها هم خیلی حال میده ...ولی این هم تجربه ای بینظیره...

این عکسهای خانه عیاسی ها و بروجردی و ...در کاشان

 آب انبار در نائین آتشکده در اردکان

 سویت که در میبد اجاره کردیم! واسه ما رویا بود!

اینها همگی عکس هایه قلعه نارین در میبد است که قدمت اش به ۴ الی ۶ هزار سال پیش از میلاد میرسد!

 آب انباری در میبددیوار قلعه ای در کرمان

 حمام گنجعلی خان کرمان

 

کویر: اونجاکه آواز من کویر ام ای خدا در حسرت یه قطره آب رو میخوندیم:

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 10 اردیبهشت1387  ساعت 0:42  توسط حنا گلی 


 104

سلام...سفر نامه رو نوشتم ...منتها هنوز عکس ها رو نتونستم بچسبونم بهش...بزودی میچسبونم و میام و نشونوتون میدم..

روزگار میگذره...جمعه فاینال دارم...آخرین فاینال...دیگه دیپلم بهم میدن! ولی میخوام ایلست هم بگیرم...باز هم خواهم خوند..منتها همرزمان ام! هم کلاسیهام هیچ کدوم ترم بعد نمیان..پس من هم مجبورم بایستم تا اونا بیان....از این همرهان سست عناصر دلم گرفت....

خیلی حرفها دارم راجع بهشون....نسل های بعدیمان خیلی بیقابلیت اند....نه میفهمند نه حاضرند بفهمند..نه میزارن کسی بفهمه...چه آینده ای در انتظاره ...خدا به خیر کنه...با شوهری حرف میزدم...گفتم هر ترم کلی درس میخوندم با شوق...این ترم هم معلم هم هم کلاسیها دلمرده ام کردن..به قدری که خیلی کم درس خوندم...

درس مون راجع به خانم پیری بود که در سن ۷۸ سالگی دکترای زبان روسی رو گرفته و از سن ۶۰ سالگی شروع کرده به خوندن ....از مشکلات این خانم این بود که شوهرش در سن ۲۵ سالگی به بیماری مغزی دچار میشه که حافظه رو از دست میده و توان سخن گفتن نداره و نصفه سمت راست بدنش فلج میشه.....این خانم ۲۸ سال ازش نگهداری میکنه چون شوهرش تویه این بیماری هیچ تقصیری نداشته...بعد از این ۲۸ سال به خودش میگه که من هم تقصیری ندارم!...شوهر را ول میکنه به دنبال علایق اش میره...به چیزایی که دوست داره میپردازه...اشعار پوشکین رو ترجمه میکنه ...جایزه طلایی پوشکین رو هم میگیره...دکترای زبان روسی رو میگیره ...و به زبان یونانی باستانی مسلط میشه...در واقع درس در این باره بود که هیچ وقت برای کاری پیر نیستید...

این سئوال شد برام که اگه این خانم شوهرش رو ول نمیکرد به اینجا میرسید؟..البته که نه....

اگه این اتفاق برای شما بیافته همسرتونو ول میکنید؟....

پس تکلیف عشق چی میشه؟

خوده آدم مهمتره یا خانواده و زندگی که تشکیل داده و براش قسم خورده؟

آدم باید خودشو قربانی کنه؟

اونایی که قربانی کردن خودشونو ....جواب مطلوبشونو دریافت کردن؟

اونی که قربانی نمیکنه چیزی از دست میده؟

.....خیلی سوالات دارم .....

نمیدونم من بودم چه میکردم...همه  آقایون تویه کلاس جواب دادند که این خانم خیلی بیرحمی کرده!...کاری که فکر میکنم اگر یه آقا انجام میداد بسیار بسیار پذیرفته بود و حتی خوده خانومها هم میگفتن که آخی الهی زنش فلجه ...باید زن بگیره..نمیشه که پایه یه آدمه افلیج بشینه....گناه داره...نیاززززززز داره!!!!...ولی انجامش توسطه یه خانم بسیار عجیب و دور از ذهن و غیر قابل بخشش است....

شما بودید چه میکردید...جوابتون به این سئوالا چیه؟...

   مامانم و بابام  هنوز اندر مسافرت اند  دلمان بسیار تنگیده....

دیروز رفتم واسه بهاره و سیاوش غذا درست کردم...دوتاشون سنه خره پیر رو دارن هیچ کدوم الحمداله آشپزی بلد نیستن....(۱۹ و ۲۴)....امروز ظهر بهاره زنگ زده میگه مرسی که غذا زیاد درست کردی ..گفتم نوشه جان...گفت نه هنوز نخوردم ولی همین الان از دانشگاه اومدم بیرون از این فکر که برم خونه غذا داریم به وجد اومدم زنگ زدم ازت تشکر کنم!!!....فکر کنم اگر یکی بخواد دله این دوتا رو بدست بیاره فقط با یه آشپزی خوب میتونه دارو ندارشون رو ازشون بگیره!...

یه جورایی وبلاگ نویسی از سرم افتاده..و اسه همین دیر میام!  به زودی به اعتیادم رو میارم ....

خودم خوبم شوهرم هم خوبه...رابطمون هم خوبه ...پول هم کم داریم! جنس هاش نیومده!....ولی در حاله حاضر امیدواریم....

خدایاشکرت...

به خدا اعتقاد دارید؟

  + نوشته شده دریکشنبه 8 اردیبهشت1387  ساعت 2:17  توسط حنا گلی 


 بعد ار مدتها اومدم

سلام.بلاخره اومدم...تلفن مان به علت پرداخت نکردنه بدهی قحط بود!...

خیلی دلم باسه نوشتن تنگ شده بود....ولی تحمل کردم....امروز هم که وصل شد فوری اومدم نشستم  که بخونم...البته هنوز وبلاگهایه همه رو نخوندم...ولی کم کم به روز میشم...

مسافرت مان را شرح خواهم داد...یه ذره هم عکس میزارم! هوراا....

خبر خاصی ندارم....همه چی همونجوریه که قبلا بود......

میام بعدا تعریف میکنم...

کاری ندارید؟ بای

  + نوشته شده دردوشنبه 2 اردیبهشت1387  ساعت 15:16  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM