|
دیشب بعد از مدتها باز گریه کردم. گریه ایی عمیق...واسه هیچی...واسه همه چی....
دیشب وان تی وی فیلم برباد رفته رو نمایش داد...اسکارلت اوهارا....رت باتلر....تارا..ملانی..اشلی...آلن
یاد جوانی هام افتادم...نوجوانی هام....چه شب هایی که با تخیل در باره رت باتلر! به صبح رسوندم...چقدر خودم رو جای اسکارلت گذاشتم و خطاهاش رو جبران کردم...چقدر به رت عشق ورزیدم..همه و همه شاید فقط یه سری تفکرات بچه گانه و پوچ بود...ولی من با اینها زندگی کردم...سالی یه بار کتاب اش رو خوندم....جزو معدود کتابهایی بود که با شخصیت اصلی داستان که اسکارلت بود ٬احساس یکی بودن بهم دست نداد...ولی دوسش داشتم.....نمیتونستم اسکارلت بشم..من نه انقدر حسود بودم..و نه هیچ وقت دلم خواسته از جاذبه های جنسی ام سواستفاده کنم..و نه خودخواه بودم...ولی یه چیزی رو میفهمیدم.....تارا!....اون سرزمینی که بهش عشق میورزید و حاضر بود به خاطرش همه کار بکنه....این یکی رو خوب میفهمیدم..و حاضر بودم باهاش همراه بشم...
دیشب با دیدنه فیلم گریه کردم...تا آخرش رو ندیدم..نخواستم که ببینم....اونجایی که روزگار خوششون بود خاموش کردم ....بس ام بود...دوست داشتم فکر کنم...هر دو عاشق اند....هر دو به عشقشون رسیدن...هر دو در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنن تا روزی که مرگ از هم جدا شون کنه...
انقدر برام سخت بود همیشه آخر داستان که..سالها بعد که کتابی به نامه اسکارلت اومد با این مضمون که دنباله برباد رفته است..رفتم فوری خریدم و یه شبه خوندم...ولی نه....اون ادامه اش نبود...با اینکه همه چیو به خوبی و خوشی پایان داده بود...و دو دلداده رو به هم رسونده بود....ولی اصلا به دلم ننشست..به نظرم یه دروغه بزرگ بود...جدا از افتضاح ادبی که داشت...(چون خودشو دنباله اون جا زده بود و هیچ سنخیتی با و شباهتی از نظره ادبی باهاش نداشت)..میشد گفت کتابی است که فقط از اسم شخصیت های اون مجموعه کمک گرفته و نه هیچ چیزه دیگه ای.....
و دیشب یاده روزگاره پیشین افتادم.....روزگاری که با یان داستان عشق میکردم....زندگی میکردم...روزگاری که برنامه های زیادی واسه زندگی ایم داشتم....برنامه های خیلی خیلی زیادی ...روزگاری که آینده یه موجود دوست داشتنی و مبهم بود .....پر از اتفاقات و هیجانات تازه....
دیشب به این فکر کردم که من کجا این جا کجا؟ این بود برنامه هایی که واسه خودم ریخته بودم؟..این بود اون آینده ای که اسمش میومد دلم غنچ میرفت؟...کجا رسیدم؟...اصلا دیگه یادم نمیاد که کجا میخواستم برم.....روزمرگی داره داغون ام میکنه....و آنچه که بیشتر کمرم رو داره خم میکنه مشکلاته مالیه...باورم نمیشه که روزی برسه که به کسی مدیون نباشم...آه....بگذریم....
تویه رویاهایه نوجونی من رت باتلر همه مسایل رو حل میکرد...دیگه لازم نبود من هم به چیزی فکر کنم...لازم نبود که بابت مسئله ای خودم رو نگران کنم.....اون خودش با دنیا میجنگید تا من روزگاره خوشی داشته باشم......ناشکری نمیکنم.....روزگاره خوشی دارم....ولی از اونجا که هیچ وقت به بدهی عادت نداشتم..احساس میکنم که دارم رویه یه سطه شکننده ورجه وورجه میکنم....سطحی که هر آن احتمال داره فرو بریزه ....
خلاصه حس بدیعی بود..مدتها بود که اون روزگار رو فراموش کرده بودم ..روزگاری که جزو زندگی من بود ... رو زگاری که من درش زیسته ام ....
.....................................................................
مامانم اومد...هنوز نرفتم ببینمش!!!....بابام باز هم بهم زنگ زد!....فکرکنم دیگه روابطمون داره زیادی خوب میشه!!!.......
......................................................................
جان شیفته رو که داشتم دیشب میخوندم ...قهرمان داستان که زنی است به نامه آنت ...به مرحله ای رسید که واسه من هم پیش اومده بود....اتفاقی برش افتاد که وقتی بر من افتاد زندگی ام رو تغییر داد...
ولی اگر بتونم اعتراف کنم..باید بگم...وقتی اون سطور رو از داستان میخوندم و اون جریان رو لمس میکردم....عصبانی نشدم....گریه ام هم نگرفت...حتی نتونستم باهاش هم دردی کنم!....
چرا؟...دارم به چراش فکر میکنم...چرا عوض شدم؟..مگر نگفتم که هیچ وقت نمیبخشم؟...مگر نگفتم که فراموش میکنم ولی نمیبخشم؟....پس چرا بخشیدم؟...چرا حتی دلم میخواست این قسمت داستان زود بگذره و من حوصله زنده کردن اون خاطرات و اون لحظات رو نداشتم ............به این دلیل که ناخوشایند بود؟..نه من این اواخر متجه شده بودم که حتی خیلی دوس دارم راجع بهش حرف بزنم....دوس دارم از پستویه خاطرات ام درش بیارم ...و حالا....بعد از دیر زمانی که یه نفر (شخصیت داستان) رو پیدا کردم که با هم بشینیم و همدردی کنیم و درد دل کنیم.....من به راحتی ازش گذشتم و حتی دلم نخواست بهش فکرکنم....
به این دلیله که روابطمون خوب شده؟....به این دلیله که سعی کرد من ببخشمش؟...و من هم بخشیدم؟..بعد از اون همه قولو قرار و شرط و شروط در مورد نبخشیدن؟...
آه نمیدونم چم میشه....نمیدونم...یعنی بعدا هم همه اینها که واسشون نقشه کشیدم رو میبخشم؟....
هی روزگار...روزگار.....عجب....آدم رو میچرخونی و میچرخونی.....عجب....!
باید راجع به این موضوع فکر کنم..چرا ؟...
.......................................................................
شب قراره هم دوستان دور هم جمع بشیم....رها هم میاد....
خدایا .....خودت کمک ام کن...
|