تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 133

این که آدم یه روز در هفته فقط تعطیل باشه خیلی کمه..واقعا کمه...برام سخته...صبح ۱۰۰ بار  با استرس بیدار شدم..بعد هی به خودم نهیب زدم که نترس امروز جمعه است...بخواب...بخواب... تا تونستیم تا ساعت ۹  ونیم بخوابیم...بعد هم برامون باز اومد..رفتیم مغازه..بعد هم رفتیم مغازه آقای م.کبیر که اجناسشونو ببینیم و سفارش بدیم وو ساعت ۳ رسیدیم خونه مامانم..ناهار خوردیم...بابام یه رفیق اش اومد که من خوشم نمیاد ازش...واسه همین خستگی روبهانه کردم و اومدم...خوابیدم  تا ساعت ۸..بعد هم بزور شوهری رو بلند کردم که کمک ام کنه خونه رو تمییز کنم...تا الان!...دوست داشتم برم پیشه مهی اینا..ویا برم خرید...برم تو کوچه خیابون..ولی نمیشد....این نامرتب بودن خونه خیلی میره رویه اعصاب ام...خیلی احساس بدی نسبت به خونه ام بهم دست میده واسه همین بهتر دیدم که به این مورد برسم...

جمعه همه مبارک!

  + نوشته شده درجمعه 31 خرداد1387  ساعت 23:6  توسط حنا گلی 


 132

از اون شبی که مهتاب اینا اومدن ..چون پا قدمه مهتاب خیره!(پاچه خواری!)..مشتری هامون بیشتر شد...درستهکه خریدی نبود ..ولی همین که بیان ببینن هم آدم رو خوشحال میکنه!..ولی وقتی میخرن ..انقده خستگی از تن آدم در میره که نگو...خیلی خوبه...

دوست پسره بهاره رو دیدم!!!..با اینکه دلم نمیخواست ازش خوشم بیاد....به نظرم بچه بدی نرسید...چون من دوس دارم بهاره ٬زنه امید بشه!!!! هر چه هم این دختر میگه من از امید خوشم نمیاد..من میگم غلط کردی!! ..تویه خونه ما دموکراسی کامل برپاست!...

شوهری میاد کمک ام ..خیلی میاد..انقد که این هفته اصلا سراغه کاره خودش نرفته....

من هیچ وقت خیلی تو قیده غذا درست کردن نبودم...از وقتی هم که میرم سره کار  با ساعت کاریه زیاد٬ دیگه زیادی از قیدش درو مدم..انقد که شوهرم چند کیلویی کم کرده..یه بار هم رفته زیره سرم بسکه فشارش اومده  بود پایین!!..باید هرطور شده واسه خونه هم یه شاگرد بگیرم...از این گنگ هایه حرم سرا!!..چون دوس ندارم فضول باشه!میخوام به من هم به چشمه خواهری نگاه کنه...کسی نیست؟.باید آگهی بدم...

بابام هر روز میاد مغازه...از یه طرف خوشم نمیاد که هی میاد..دلم میخواد مستقل باشم..ولی اون یه جوری رفتار میکنه که انگار اون هم توش دخیله..درسته که وامی که کار رو باش راه انداختم رو خودش برام گرفته...ولی قسط شو لابد من باید بدم دیگه؟!..از یه طرف دیگه هم  میگم بزار احساس مسئولیت بکنه که اگه من یه وقت کارم نگرفت و خواستم جمع بکنم  اونم یه ذره خسارت بده(یه ذره یعنی که همه وام رو خودش پس بده!)..وقتی هم که بابام شهرستانه...هر روز زنگ میزنه...قبلا اصلا حاضر نبود به من زنگ بزنه....من هم که اصلا عادت به زنگ زدن ندارم...همه هم ازم گله میکنن..ولی چه کنم تلفن ام ضعیفه...واسه همین چپ و راست به مامانم پیغام میداد که به ستاره بگید یه زنگ به منبزنه از من احوال بپرسه!..من هم با تمامه این فشاری که میاورد٬ چه از رویه لجبازی و چه از رویه بی حوصلگی ماهی یه بار به زور بهش یه زنگ میزدم...این اواخر سیستم رو عوض کردم...چون از دره دیگه ای وارد شد..به جایه غر زدن ٬بهم محبت کرد..من هم در جوابش بهش زنگ میزدم و احوال میپرسیدم..ولی خودش اصلا زنگ نمیزد..من هم شاکی شدم یه روز صدام رو بردم بالا...که اگه دوس داری من بت بزنگم..تو هم بهم یه زنگ بزن دیگه...اون هم روش اش رو تغییر داد و بهم هی زنگ زد...این اواخر که سر ام شلوغ بوده...شده روزی ۳ بار هم زنگ میزنه!!! حال مو میپرسه ...از کارم میپرسه!!

این مشکلات مالی هم که این اواخر داشتیم رو کلی اش رو بابام  حل کرد..خودش اصلا پیگیر شد....با اینکه از وام گرفتن خیلی بدش میاد و اصلاحاضرنیست به کسی رو بندازه که بیاد ضامنش بشه...دونفر برد واسه ضمانت یه وام هم برام گرفت... من هم هواش رو دارم!..کلا بابام همیشه تویه رابطه من و مامانم حسادت به خرج میداد...همیشه وقتی میدید منو مامانم خوبیم و حرف میزنیم و میخندیم و ...حسودی اش میشد...از اونجایی  هم که آدمه موذییه ...همون موقع خالی نمیکرد...ولی یه جا چنان حالی هم از من هم از مامان ام میگرفت که نگو....از وقتی من ازدواج کردم...من رو با مامان ام کم میبینه...و البته مامانم هم خودشو از رابطه منو بابام کشیده بیرون...و من خودم مستقیم باهاش ارتباط دارم..در هر رابطه ای که باشه..دیگه به مامانم نمیگم که تو بهش بگو....سعی میکنم که حرف ام رو خودم بهش بزنم...این باعث شده که رابطه مان بهتر بشه.....

الان هم خودش و سیاوش رفتن کنسرت شجریان!!!

من هم با اینکه طرفداره موسیقی سنتی ام..ولی چشم ندارم شجریان و ببینم...قضیه اش مفصله شاید یه روز نوشتم....بسکه این بابایه ما تویه بچهگی شجریان به خورده ما داده بود که من وقتی برایه اولین بار (فکر کنید ۵ سالم بوده!) صدایه یه خواننده زن(دلکش) رو شنیدم انقد ر ذوق کرده بودم ..که هی به بابام میگفتم ..بابا تورو خدا اون شجریان زنه رو بزار!..اصلا چیزی به نامه خواننده و ضبط و نوار رو نمیفهمیدم...فکر میکردم که همه اینا یعنی شجریان!....وقتی بزرگتر شدیم...وقتی که زورمون رسید...دیگه نزاشتیم شجریان بزاره...حداقل وقتی که ما تویه ماشین بودیم.....هر اراجیفی رو حاضریم گوش بدیم...ولی صدایه این مرد رو نشنویم...بسکه بابایه عزیزمان ما رو با این صدا شکنجه داد!..

یادمه حتی از یه آهنگ هاییش که خوشش میومد به ما میگفت بچه ها پاشید ..وای ببینید چه آهنگه قشنگه؟...پاشید برقصید!!!ما همهمدیگه رو نگاه میکردیم سر تکون میدادیم....البته به کسی نگیدا...من اولین رقص هایی که کردم با شجریان بود!!! با نی و تارو ستار  و چهچهه شجریان!! نمیدونستم که از تویه ضبط ممکنه صدایه دیگه هم در بیاد که!!واسه همین یا مامانم میزد رو قابلمه میرقصیدم یا باید به همین شجریان اکتفا میکردم!....

این روزها با یاداوری این خاطرات تویه جمع خونوادگی خیلی میخندیم!...من و سیاوش تا میتونیم بابام رو دست میندازیم! خودش هم خیلی میخنده...ولی خدائیش زجری کشیدیم ها..

دعا کنید شنبه خوبی داشته باشیم....از آحاد ملت عزیزه همیشه در صحنه میخوام که برن تحصن کنن ...نماز شب بخونن و اینا که ما فروش داشته باشیم!!..

یه ملاهه هم اومد کتابخونه خواست...قرمز!!!!..سلیقه ای هم دارن این شیوخ!

 

 

  + نوشته شده درجمعه 31 خرداد1387  ساعت 0:26  توسط حنا گلی 


 131

دیشب ساعت ۳ ونیم خوابیدم ...صبح ساعته ۸ بیدار شدم تا الان هم بیدارم! چشمام خون گرفته! هرکی میبینه منو ٬ میگه چته؟...نمیتونم بگم که چمه! آخه آبروم میره! میدونید چمه؟..امروز بعد از تقریبا ۵ روز یه مشتری اومد!!!! تازه شانس اوردم هیچی نخرید..و الا من سکته رو زده بودم!!..از هیجانه این مشتریه ظهر نتونستم بخوابم!  انقد واسم مهم بود  که نگو...بسکه هیچکی ما رو دوس نداره!!....شانس اووردم که یه جایی مثه شهروند ورفاه کار نمیکنم! میدونید اونا روزی چقده مشتری دارن؟...من نهایت ۴۵ دقیقه اونجا زنده میموندم! اونم تا فرم مربوط به اون شغل و بخونم و امضا کنم!....خیلی ندید بدید ام....

ظهر ساعت ۱۲ یه مشتری داشتم...اونم از من ندید بدید تر بود...دیدم یه پراید دمه مغازه پارک کرد...بعد کم کم آدم ازش پیاده شد..هی پیاده شد  ..هی پیاده شد....من نشسته بودم پشته میز دیدم کم کم داره مغازه پر میشه!(مغازه ۱۵۰ متره!) پشت هر میزی رو که نگاه میکردی یه آدم نشسته بود ....هر کتابخونه رو که میدیدی یکی داشت باش ور میرفت..کشوهاشو میکشید ...درب هاشو باز و بسته میکرد....بعد بینه این هیاهویه جمعیت که همه از اون پرایده درومده بودن! مشتری ای رو که چند روز قبل اومده بود و صندلی میخواست رو شناختم! سلام علیک کردیم و گفت اینا خانواده خودم و شوهرم و خاله ام و ...هستن اومدن صندلی ای رو که پسندیده بودم رو ببینن  که خوبه یا نه!! از این همه مشورت خواهی و محبت خانوادگی و عشق به فامیل درجه یک و دو و سه و ... اشک تویه چشمام حلقه زد! ...وقتی هم نشسته بودن که فاکتور رو بنویسم ....همهمه ای شده بود..جا نبود. رویه مبلها و صندلی هایه روبروم پره آدم بود..همه یکصدا تخفیف میخواستن!.(صدای جمعیت: تخفیف تخفیف  تخفیف....)! بعد من بعد از یه سخرانی غرا !!! همه رو آروم کردم و ۴ عدد صندلی + یه میزه شیشه ای وسطش رو فروختم! تازه هنوز هم نفرختم ..بیعانه گرفتم!...

تویه این حین و بین ..بابام هم اومد!! تا منو دیده ماچ و بوسه و بغل و ....روزه عادی از این کارا نمیکنه ها! حالا اینا هم همه حزبل..چادری و ریشو ...چپ چپ منو نگاه میکنن که این کیه که من دارم باش روبوسی میکنم؟!..بابام هم که از شما پنهون نباشه وقتی از مسافرت میاد با تارزان مو نمیزنه!..موها تویه هوا!...سیبیل کلفت و سفید...لباسا چروک!(البته امروز بالاتنه اش خوب بود! بلوزش اتو داشت!)شلوار خاکی...کفش که اصلا رنگ و سایز و مدل اش قابله تشخیص نیست!!.خلاصه ..با این تفاسیر اومده تویه مغازه......داشتم واسه بابام توضیح میدادم از اوضاع کاری و کسادی بازار و ... ...(مشتریم و خانواده پرجمعیت اش هم داشتن صندلی ها روبررسی میکردن) یهو بابام زده زیره خنده ٬شترق میزنه تویه کله من! ..باز هم رگه شهرستانی ا ش گرفته بود!! میگم بابا جان من الان اینجا واسه خودم کسی هستم! این شوخی شهرستانی ها رو با من نکن...میگه هر کاری کنی دهاتی هستی ..سعی نکن از اصله خودت دور بشی!!! میگم پدره من بحثه فلسفی رو ول کن ...من مشتری دارم!...خلاصه به یه زوری راهی اش کردم بره خونه!...عصری راسه ساعته ۴ اومده نشسته تا یه ربع به ده شب!!!! گیری کردم ها! خیلی از من خوشش امده!..هی هم میگه اینجا رو اونجوری کن..این ر و اینجوری کن..اینا بزار اونجا .اونو بردار!!!!کشته منو!!!..تازه ماشینشو ندیدین ...بهاره بردتش کارواش...یارو گفته بابا ۶ ماه یه بار بیارش ...من مجانی برات میشورمش !نزار اینجوری بشه!..

شبی یه مشتری اومد...یه خانومه تپل با یه آقا..تا اومد تو برام آشنا بود..بعد از چند ثانیه شناختمش...کلاس چهارم دبستان هم کلاسی ام بود!..بهش نگفتم که شناختم...بعد که داشت میرفت گفت ما اینجا همسایه هستیم ها...گفتم بله من با شما هم کلاس بودم!! جالبش اینجا بود که فامیلش رو هم حفظ بودم..گفتم شما خانومه بهم...نیستید ؟ چشماش گرد شد گفت چرا!!! من شمارو ولی یادم نمیاد! بعد که اسم و فامیلو گفتم ..گفت آره شناختم ...ولی میدونم که نشناخت!...ولی گفت حتما ازتون میخرم! کاش بخره!...به بابام اینا و شوهری و سپیده و علی که اونجا بودن گفتم..کف کردن..! بسکه من باهوش ام..بسکه من بااستعداد ام..چقد من خوبم...وای چه فرشته ای هستم!

با شوهری حرف زدم..یعنی بیشتر شوهری بام حرف زد!.. ۳ ساعت تموم...بهم گفت که منو از هووم بیشتر دوس داره!من هم انقده خوشحال شدم که نگو!...تازه وقتی با هوو ام خارجه بودن..خیلی حالش رو گرفته! من هم بسیار مشعوف شدم! هرچی...یه خورده هم که حالش گرفته بشه خوبشه! من به همینش هم راضی ام!..

مهی اینا اومدن خونه مون واسمون دلمه اوردن! انقده خوردم که داشتم میترکیدم!

امروز مدیر ساختمون مون اومده ساعت یه ربع به هشت صبح  زنگ زده بیدارمون کرده یه نون بربری داده بهمون که صبحانه بخوریم و یه ربع بعد پایین باشیم تا ما رو ببره سره کار!!! خیلی خوبه ها!!!انقده نون بربریش حال داد که نگو!..کاش تویه خونه هم شاگرد داشتیم! هر روز صبح میفرستادم بره نون بخره!

  + نوشته شده درچهارشنبه 29 خرداد1387  ساعت 0:42  توسط حنا گلی 


 130

هردفعه که شوهرم میره خارجه..برکه میگرده تا چند روزی بیماره! فکر کنم از دوریه منه که اینطور میشه!امروز تشریف بردن زیره سرم!...و من به جاییکه برش دل بسوزونم از دستش عصبانی میشم! خیلی..هرچه هم سعی میکنم که جولویه این خشمه مسخره روبگیرم نمیشه!...از لحنه صدام کاملا مشهوده....امروز کلی باش صحبت کردم...بهش نزدیکتر شدم..(چند روزیه که احساسه دوری میکنم)عادته بدی که داریم اینه که موقع خواب به یاده حرفها و گله ها و خاطرات و ....میافتیم! واسه همین اگر مثلا ساعت ۱۲ شب بریم واسه خواب ٬ امکان نداره که زودتر از ۳ بخوابیم! و یا مثلا ظهر یکیمون میخواد بخوابه ..(مثله امروز ظهر) از ساعت ۱ ظهر تا ۳ حرف زدیم!..تا بلاخره دست از سرش برداشتم و اون خوابید!... ..امشب هم وقتی داشت پلی استیشن بازی میکرد! باهاش صحبت کردم...هی من حرفه جدی میزدم و اون میپرید هوا میگفت ای ول! و ماچ میفرستاد واسه مانیتور! من هم بسیار خوشبخت از این همدلی و همراهی!...بعد رفت تویه هال تلوزیونو روشن کرد..من به حرفهام ادامه میدادم و شروع به تفاسیر معنوی کرده بودم و حرفه فلسفی میزدم و اون میگفت ای ول جمهوری چک! این کوهلر خیلی سنش بالاست ها..ولی عجب گل هایی میزنه!...با خودم فکر میکردم که چرا عصبانی نمیشم؟!! و جواب اش خیلی ساده بود: مگر فرقی میکنه؟ همینیه که هست..هرکارش بکنم همینه ...کم عصبانی شدم؟ نه به بخدا خیلی شدم...حتی گریه کردم و قهر هم کردم که باباجانه من وقتی دارم حرف میزنم لااقل از رویه ادب هم که شده نشون بده که گوش میکنی...ولی فکر کنم حتی این جملات رو هم نشنیده...واسه همینه دیگه عادت کردم! گوش نمیکنه! ...گوش میکنه ها..ولی در کل آقایون خیلی وقت ندارن که به همه حرفها و تفاسیر و وسواس هایه زن ها گوش بدن...واسه همینه که صبح علی طلوع که سواره مترو میشی..هرچی زنه داره حرف میزنه...حتی توجه نمیکنن که مخاطب شون کیه و چه سنیه و از چه فرهنگیه...(عادت دارن که گوش داده نشوند!) یه بند حرف میزنن.....روزگاری نه چندان ٬ من هم به زمره این زنان میپیوندم! اگر که شوهرم یه فکر اساسی برام نکنه!...

بگذریم...

امشب یه ماهیی پختم ..انقدر خوشمزه و لذیذ بود که دلم براش سوخت!..چقده خوشمزه بود حیوونی!

بابا ملت...این  کتابخونه بیریختا و اون میز بیخوداتونو بریزید دور٬ بیان از من نو و خوشگل اش رو بخرید!

شبه همه خوش

  + نوشته شده دردوشنبه 27 خرداد1387  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 129

   دیشب ساعت ۵ صبح شوهر عزیزم آمد...با سیاوش و دوستش رفتیم فرودگاه دنبالش....انقد مسخره بازی درووردیم که اشک از چشمانمان روان شده بود.من هم یه ذره سرد بودم...بعد شوهر ه بیچاره ام تند و تند احوالم رو میپرسید و هی سعی میکرد توجه نشون بده...آخره شب هم هی معذرت خواهی که ببخشید خسته ام نمیتونم بیشتر بهت بپردازم....بهش گفتم مرد...تو هنوز نمیدونی من چی میخوام؟..الان خیلی خوبی...کلا من با تو رودررو کمتر به سوتفاهم بر میخورم ..من از لحن سرد تویه تمامی این روزها ناراحت شده ام...خیلی...انقدر که عقده اش هنوز باقی است....قول داد دفعه بعد بهتر باشه!!!.من هم زدمش و گریه کردم و بغلش کردم و زدم و گریه کردم!.بعد  هم بخشیدمش....البته امروز!

   ساعت ۵ خوابیدم ..ساعت ۸ و نیم رفتم سره کار...ظهر هم از ۳ تا ۴ خوابیدم و الان هم که اینجام!! من ای که از یه ذره کمبود خواب  به هزار مرض دچار میشدم حالا انقدر اذیت نمیشم!..همه اش از هیجان امه...وای به روزی که هیجان ام از بین بره!!کی منو بیدار میکنه؟!!....

قراره که فردا شوهری جام بره مغازه تا من حدی استراحت کنم!...بسکه من کاری ام!

از روزی که بابایه شریکمان اومد و منو دیده لحنه صحبت تمامی کارکنان و شریکانشان با من تغییر کرده!! همه انقده با من مهربون شدن که نگو!! من هم با اینکه یه جاییم عروسیه..ولی میترسم...ترجیح میدم اول از من بدشون بیاد تا بتونم خودمو بهشون ثابت کنم....تا اینکه از اول به دلشون بشینم و بعد یه تر بزنم و از چشمشان بیوفتم! ...و حالا دائم نگرانم و خودمو میپام که دیرتر تریکون بزنم!...چون خود را شناخته ام

با شاگردمان امروز مسابقه چرت زنی داشتیم! من کله ام میرفت پایین ٬ ماله اون میامد بالا....ماله اون میرفت پایین کله من میومد بالا!!...به این میگن کاسبی!

تمامی جمعه را در خواب گذروندم! اصلا نفهمیدم که جمعه است! واسه همین دلم جمعه میخواد!

پنجشنبه شب ساعت حدوده ۲ شب مبایل ام زنگ خورد۱ ترسیدم...چون تویه اینترنت بودم گفتم شاید اتفاقی افتاده زنگ زدن بهم و اشغال بودم...نگاه کردم دیدم شماره سپیده و علی است! برداشتم ..علیه ..بعد ار کلی احوال پرسی میگه زنگ زدم حالت رو بپرسم!!تنها نمون بیا خونه ما!! میگم دستت درد نکنه!الان ساعت ۲ بیام خونتون؟!گفتم از کجا فهمیدی که بیدارم؟  میگه  مطمئن بودم که بیداری..چون قبلش زنگ زدم دیدم خونتون اشغاله فهمیدم که بیداری و تویه اینترنتی!!! پرسیدم و اگر اشغال نبودم چطور؟!!! اگر خیره سرم خواب بودم چی؟...در جواب میخنده!

تویه دلم میگم همین کارا رو میکنی که هی شوهری من بهت میگه ترک خر!!!اون خودش همینجوری چپ و راست مسخره ات میکنه..حالا تو هم هی آتو بده دستش!...

 

  + نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387  ساعت 0:31  توسط حنا گلی 


 128

وقتی کسی از پیش ام میره...مامانم ٬ بابام٬ برادرم٬ خواهرم...دوستم....شوهرم...هر کسی...٬ دلم نمیخواد بهش زنگ بزنم. میخوام انقد زنگ نزنم تا برگرده...یعنی حاضرم صبر کنم تا برگرده....نه ...صبر نه...میخوام هرچه بیشتر خودمو با چیزی غیر از اون سرگرم کنم تا برگرده.تا لحظه ای که دوباره ببینمش.

به شوهرم زنگ میزنم...منتها نیمدونم چرا باش سرد حرف میزنم...میدونم چرا....چون رفتاره من دقیقا عکس العملیه به رفتاره خودش....طبقه یه قرارداده ناگفته وقتی که میبینم لحنه صداش عادیه میفهمم که کسی پیششه و من  باید صحبت کوتاه کنم و قطع کنم.....و این چند روز از طلوع خورشید تا بوقه سگ! کسی باهاش بوده و این کفره منو در میاره ....لازم نیست که هوو یه آدم جنسیت خاصی داشته باشه....هوو اونی ست  که شوهره منو از من میگیره .....شده این گرفتن ٬ همون تغییر لحن شوهرم باشه..و یا عدم اظهار کلماته عاشقانه...به هر حال...من دل گیر میشم...غر میزنم..نق میزنم...بهانه میگیرم...ولی خواسته من هیچ کدوم از اون بهانه ها نیست...خواسته من فقط شوهره خودمه...اونی که به من نزدیکه...نه اونی که (به هر دلیلی ) شوهره همیشگیه من نیست....من نسبت به کوچکترین تغییر در صداش و حرکاتش حساس ام ...تا حدی میتونم بگم میشناسمش  هفت سال.  ..

از وقتی رفته نتونستم باهاش حرف بزنم...خیلی تماس گرفتم ها ...خیلی٬ دمه دقیقه زنگ زدم...هر ساعتی و هر وقتی از شبانه روز (خدا به داده قبض تلفنمان برسه!) و هر بار از دفعه قبل ناراضی تر قطع کردم...و هر بار آنچه را  که میخواستم ٬ بدست نیوردم...اه....واسه اینه که با وجوده  اینکه ظاهرا آروم ام...ولی در درون ام انتظار و خشم بیداد میکنه...اوف...چی میخوام؟ خیلی ساده....شوهره خودمووووووو نه اون آدمی رو که سلام علیک رسمی میکنه و هرچی بهش میگم که دوسش دارم میگه: مرسی ...خوب....حالا میام...باشه.......... ٬  نه اینا اونی نیست که من میخوام ......اه گندت بزنن ای هوویه من...تا کی تو تویه زندگی مایی؟ خدا میدونه...تا کی من باید بات بسازم؟...خدا میدونه...بعد از سالها تونستم تا حدی دستت رو کوتاه کنم ...ولی متاسفانه ...قدرت ات بیش از منه....نه اینکه خیلی آدمه قوی باشی ها ...نه به عکس...(چه اگه قوی بودی همون روزه اول دستت رو کوتاه کرده بودم) این ضعفت است  که ترحمه شوهره منو جلب میکنه ....همین ضعفها و صد البته گریه هایه به موقع و بغض های شکسته و  نشکسته (میگن زنا از گریه به عنوانه سلاح استفاده میکنند....نه...اخیرا به من ثابت شده که آقایون صد بدتر این سلاح رو میشناسن)بسیار به جاته که این دله شوهر ه منو به رقت میندازه و اراده شو سست میکنی......نفرینی میکنم منصفانه و عدالت پذیر.....امیدوارم خداوند عین عملت رو به خودت برگردونه...

دعا میکنم قوی بشی هوویه من ٬هویی که خیلی از ساعات زندگی من رو شوهرم  و عشق بینمون رو تسخیر کردی٬!....قوی بشی...هم نفرین نکردم...(بلکه دعایه بسیار مهربانانه ای هم کردم) هم تو میری و گورت رو گم میکنی....! به سلامتی ات و به امید توانایی ات و به آرزوی داشتن استطاعت مالی ات ................ نوش!

*کمی نگرانه کارم هم هستم..باز هم سوتو کور شده........خدایا مددی..

شبه همه خوش

  + نوشته شده درجمعه 24 خرداد1387  ساعت 0:22  توسط حنا گلی 


 127

امروز خبری نبود...هیچ کس نیومد!...فردا باید با انرژی بیشتری برم سره کار....تا مشتری بیاد.فردا سیاوش ماشین اش رو میخواد...هرچی هم بهش گفتم بهت نمیدم قبول نکرد!!

فکر کنم من خر ام! ...میشینم واسه خودم تخیل میکنم و حسابی دعوا راه میندازم و کلی آدم آخرههر دعوام کشته و زخمی میشه و حسابی آدمهارو سره جاشون میشونم و ...کلی تخیله دیگه....بعد خیلی  ساده ..خیلی ساده تر از اونی به ذهن هیچ بنی بشری برسه...با یه تلفنه ساده همه چیو فراموش میکنم! ذوق میکنم ...گریه ام میگیره....دست و پامو گم میکنم...رعشه میافته به جونم...که چی؟...که یه نفر بعد از ۷یا ۸ باری که شوهری رفته بلاده کفر٬ زنگ زده حالمو پرسیده!!!!حالا چی؟..من خودمو کشته بودم که بگم ..باباجونه من من هم آدمم...خوبه که وقتی شوهرم نیست بهم یه زنگ بزنید حالمو بپرسید...تازه از این هم ساده تر ..من همین هم نخواسته بودم ....وقتی بهم گفتن که چرا مثلا هر هفته زنگ نمیزنم و حال و احوال نمیکنم ...جواب داده بودم که من زنگ هایی که وظایفمه رو انجام دادم...(مریضی٬ بیمارستان٬...) تازه با وجودیکه اصلا از تلفن کردن خوشم نمیاد ....زنگ زده و کاره صحیح رو انجام داده ام...ولی شما همین را هم نکرده اید...اعتراض ام در همین حد بود...که بهم گفتن ما فکر میکردیم تو قوی تر از این حرفایی!!!!! اگه کاری داشتی خوب خودت زنگ میزدی!!!...و از این اراجیف...

امروز بلاخره زنگ زده شد بهم....انقده هیجان زده شده بودم که یاده بچه یتیم هایی افتادم که هیچ محبت ندیده اند با یه ذره محبت چنان بهت توجه میکنن که حوصله ات رو سر میبرن...امروز در این مقام بودم....فوری شماره شوهری رو گرفتم ولی عجیب اینکه حتی شماره اش هم از یادم رفته بود از هیجان!..با صدایی لرزان بهش گفتم باهام تماس گرفتن!! باورت میشه؟....بهش گفتم که من هم خیلی تحویلش گرفتم که بدونه وقتی کاری صحیح میکنه ٬هرچند که وظیفه اش است٬ من بسیار بسیار از اونی که خودش و خودم فکرمیکنیم سپاسگزار تر ام....باور کنید من خر ام...حاضر بودم بدو بدو برم خونشون!!بهش گفتم دلمان برایتان تنگ شده...حوصله نداشتم جولویه احساساتم رو بگیرم...هرچند وقتی از این احساسات ام سو استفاده میشه از عصبانیت و قهر و خشم به مرز جنون میرسم...ولی از اونجایی که گفتم خر ام....باز هم جولوش رو نگرفتم....بهش گفتم که خیلی خیلی خوشحال شدم...انقده ازش تشکر کردم که خودم دلم به خاله خودم سوخت....بیچاره محبت ندیده!  بیچاره حاضره همه چیو ببخشه ولی کسی بهش دروغ نگه..کسی دورویی نکنه...بیچاره

امروز بابابزرگ امو بردم شیر بخره....بابابزرگ ام علاوه بر شیر رب گوجه هم خرید....نمیدونم چرا خجالت کشیدم ...به نظرم درحدش نبود که رب گوجه بخره! دلم سوخت براش....نمیدونم چرا..اصلا نمیدونم...جولویه مغازه داره و پسرش گفتم بابابزرگ نخرید من دارم بهتونم میدم!...بابابزرگ ام یه خورده بهش برخورد!!..بعد درستش گردم گفتم ماله من زیاده بمونه کپک میزنه!! نمیدونم شاید  با این حرف خراب ترش هم کردم!...ولم کنید...بابا جان خوب حرف زدن بلد نیستم...

بابابزرگ ام اینطور نیست که مثلا دراز کش باشه ..کارهاشو انجام میده و....تمام فعالیت های عادی زندگی شو انجام میده ..ولی قلب اش رگ هاش همه بسته اند....دکتر گفته که دیگه جراحی فایده نداره و به صلاح اش نیست...تا حالا هم چند بار آنژیو و جراحی قلب باز کرده...ولی به قول خودش شانس اش فگره!.....

دوست دارم که به شوهری زنگ میزنم قربون صدقه ام بره..ولی از اونجایی که همش کسی باهاشه نمیتونه..منم کفر ام درو مد و چند تا نیشه زبون بهش زدم و خدافظی کردم ...باز طاقت نیوردم و بهش زنگ زدم گفت داشتم تورو میگرفتم.....گفت خودتو ناراحت نکن..جونه منو قسم بخور که فکر نمیکنی و ناراحتی نمیکنی...خواستم لجش و در بیارم و یه خورده گریه کنم ...ولی دلم نیومد...گفتم باشه!! ای به چشم....البته خسته هم بودم و واسه همین غر غر میکردم ...

از شنبه هفته بعد کلاس زبان هام شروع میشه..نمیدونم چطوری مغازه رو ول کنم برم ..ساعت اش ۶ تا ۸ است..و این اوج ساعت شلوغی مغازه است....

دیشب خواب دیدم که خاله س حامله است!

بای!

  + نوشته شده درپنجشنبه 23 خرداد1387  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 126

شوهرم رفت. جمعه میاد. پریشبی یهو یادم افتاد که میخواد بره..یهو زدم زیره گریه..انقد گریه کردم که خودم هم علاوه بر شوهری تعجب کردم!..به هن هن افتاده بودم....آره خیلی وابسته شدم..و آدم همیشه وقتی که نبود طرف رو احساس میکنه است که یهو یادش میفته چقدر دوستش داره...من همیشه میدونم ها..ولی از اینکه کسی از پیش ام بره ناراحت ام ...ترجیح میدم اونی که میره من باشم.

انقدر خسته ام که نا ندارم چشمام رو باز نگه دارم ...گیج شدم...کشو باز بود ..دستم هم روش ..یهو با پام بستمش!! چنان جیغی کشیدم که نگو ..بسکه دردم گرفت....دیشب چنان خونه رو زیرو رو کردیم که بامژورم نمیشد تمییز بشه...واسه همین شب ساعت یه ربع به ده که از سره کار اومدم شروع کردم به جمع کردن خونه...تا ساعت ۱۱...ولی حوصله گردگیری ندارم ...از وقتی تویه مغازه شاگرد گردگیری میکنه دست و دلم به گردگیری خونه نمیره!! میخوام واسه خونمون هم یه شاگرد بگیرم!

بابابزرگ ام باز هم حالش بد شده...داشته تویه باغچه سبزی کاری میکرده که یهو قلبش میگیره و همونجا میخوابه تا زنش میاد بهش قرص زیر زبونی میده....خیلی غصه ام گرفت ولی سعی درام که بهش فکر نکنم...و تا میتونم انرژی مثبت میدم..

دیشب رفتیم نامزدی داداشه علی...تا رسیدیم ارکستر خدافظی کرد رفت!..بعد یه شامه بیمزه خوردیم بعدش هم خدافظ!!!!! خیلی خوش گذشت !!!! باسن هامون تاول زد بسکه نشستیم!...بعد رفتیم تویه ماشین که بریم خونه...به سلامتی دیدم که آقایه شوهری قفل فرمون زده ....ولی کلیدش رو نداریم!!!بسیار مشعوف شدیم از اتفاقه افتاده و همه با هم شروع کردیم به فکر کردن و حدس زدن و ...در نهایت از یه افغانی کمک گرفتیم و یه اره بهمون داد که ببریمش!...همین که در حال بریدن بودیم..خودش اومد و با یه دست اون قسمت لبه قفل را خم کرد و قفل باز شد!!!!!!!!!!! به این میگن قفل ضده سرقت !! و همچنین به این میگن افغانی بربری خورده !!! کف نمودیم و برگشتیم منزل....خوبش این بود که رها رو هم دیدیدم ....به نظرم خوشحال تر از قبل بود...

این چند روز ماشین داداشی دستم بوده و واسه خودم راحت رفتم سره کارو اومدم...حالا اومده و ماشینش رو میخواد..نمیدونم از این به بعد چطوری هی برم و بیام...واقعا ماشین لازمه....کمبودش رو دارم خیلی احساس میکنم..مثلا امروز بار جدید برامون اوردن ..پیج هاش نبود..بدو سواره ماشین شدم و رفتم خریدم اوردم ...تا تونست نصب کنه...

خوابم میاد ..ولی هیجان دارم...از دیروز که جولویه رئیس کارخونه تر زدم! هیجان دارم ...هی میخوام بدونم که نظرشون راجع به من چیه...

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 21 خرداد1387  ساعت 23:48  توسط حنا گلی 


 نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی فوت کرد. از درد رها شد.

بعد از سه روز امروز تویه همشهری دیدم.ضایعه نیست که مرگ چنین آدمی رو بعد از سه روز بفهمی؟

چطوره که بعد از ۱۴۰۰ سال نمیدونیم واسه کی و چی ..و هی میزنیم تویه سرو مغزمون ...بعد نادر ابراهیمی میمیره و ما بیخبر!

  + نوشته شده دریکشنبه 19 خرداد1387  ساعت 20:44  توسط حنا گلی 


 125

ممنونم از همه دوستانی که دعا کرده بودن ما تویه ترافیک گیر نکنیم..واقعا لطف کردن...فقط یه سئوال داشتم قبلا هم که ازتو ن خواسته بودم دعا کنید ٬ همین مدلی دعا کرده بودید؟!!!تورو قرآن ؟...میشه یه خواهشی کنم؟....واسه من دیگه دعا نکنید!...واسه اینکه ساعت ۵ صبح حرکت کردیم ۵ عصر رسیدیم لاهیجان!حدودا ۱۲ ساعت !...یه راهه ۴ ساعته رو تویه ۳ برابر زمان  رفتیم....(شوخی کردما...بازم برام دعا کنید!) هی بهاره هم غر زد که من میخوام برگردم...من نمیام....چرا بر نمیگردید؟.. با شوهری میخواستیم تویه یه حرکت سریع ٬ تا مامانم پشتش به ماست٬ گردنش رو بشکونیم بسکه غر زد...ولی هرچه بود رفتیم ...خدا رو شکر خوش هم گذشت ..هوا ابری و بارانی بود....خنک بود ...و واقعا لذت بردیم .ارزش داشت به خاطرش ۱۲ ساعت تویه راه بودیم...از ترسمون هم دیشب برگشتیم ...چون ساله پیش هم همین اتفاق برایمان افتاده بود ....پوسته من و شوهری کلفت بود ..ولی دیگران میترسیدند. ما هم که تابع جمع بودیم...

فردابعد از چندین روز باید برم سره کار!...خدائیش ساعت کاریم زیاده...ایشالا اگه کارم بگیره شاید مهی رو استخدام کردم( هی ! تو باید برام چایی بریزی ها!) بیاد کمک!...حتی حاضرم بهش حقوق هم بدم!.

******** بابابزرگ ام رفت دکتر .یه عالمه آزمایش براش نوشت. جوابش رو گرفت. تمام رگ هایه قلبش گرفته..همه اش...هیچ رگی باز نیست..حتی اون سه تا رگ ای که ۸ ساله پیش پیوند زد از پاش به قلبش. همشون گرفت. دکتره بیمارستان که آزمایش داده بهش گفت که باید بستری بشی. قلبت هیچ رگی نداره. ولی دکتره خودش که در جریانه بهش میگه بستری بشی  که چی؟ تا کی؟....

بیچاره بابابزرگ ام...سالهاست که پرهیز میکنه سفت و سخت...همه و همه هم رعایت اش میکنن . همیشه ورزش میکنه و میکرد...هر روز ساعتها پیاده روی میکرد.تا اینکه این نیم سکته آخری رو که زد ..دکتر گفت ورزش نکن...چون رگهایه قلبت گرفته..احتمال داره با ورزش هم سکته کنی.

دلم گرفت. قلبم گرفت...من فقط یه بابابزرگ دارم...مامان بزرگ هم ندارم...مامان احترامه مهتاب ..آخرین مامان بزرگ ام بود...هنوز هم دلم براش تنگ میشه. چند روزه پیش مهتاب عکس قبر مامان احترامش رو نشونم داد ....یهو جا خوردم!....اصلا انتظار نداشتم...هیچ وقت فکر نمیکنم که فوت کرده...

و حالا بابابزرگ بیچاره ام.....خداوند عمره هزار ساله بهش بده....دوست ندارم چیزیش بشه...همه ماها بهش وابسته ایم....از اینکه میدونم چقدر الان دلش شکسته بیشتر ناراحت میشم....چون بابابزرگ ام آدم خیلی مرتب و دقیق ایه...میدونم سالهاست تمامی دستورات دکتراش رو مو به مو انجام میده....ولی بنده خدا ارثیه دارن. بدن شان کلسترول سازه. و رگهاشان میگیره....حتی با پرهیز شدید هم میگیره.

خدایا خود ت نگهدارش باش.

شب خوش

  + نوشته شده دریکشنبه 19 خرداد1387  ساعت 0:39  توسط حنا گلی 


 124

چندی پیش برنج مون در حاله تمام شدن بود ..خواستیم بریم برنج بخریم یهو گفتن که برنج ٬ قیمتش دیوانه شده!..ما هم از خیرش گذشتیم گفتیم میسازیم یه جوری..مامانم گفت من دارم بهت میدم ..بابام گفت بزار برات بخرم...هیچ کدام هم عملی نشد!..از ته مانده هایمان داریم میخوریم...هفته پیش بود دیدم پودر نداریم..اومدیم بریم پودر بخریم دیدم ای بابا ...چه خبر شده...قیمت که بالاهه هیچ...اصلا نیست که بخری....از خاله مان قرض کردیم!...امروز به شوهری گفتم چای مان داره تموم میشه... زنگ زدیم به کسی که خودش وارد کننده بوده و همه فامیل این سالها از اون میخریدن....گفت دارم کیلویی ۳۰ هزار تومان!!!! گفتیم ۳ هزار ؟گفت نه ۳۰ هزار!!..ایرانی نامرغوب دارم ۱۰ هزار تومن!!!!کف نمودیم و گوشی را گذاشتیم....خدا بهتون رحم کنه که مثلا حبوبات من ته نکشه....یا مثلا آرد سوخاری چه میدونم....صابون.....یهو میبینی که  قیمت اش سر به فلک کشیده.....چطور اون موقع که دارم و انبار کردم و جاش و هم ندارم هی پیش خودم و شوهری غر میزنم که جام کمه..اینها رو کجا بزارم و اینا قیت اش سر به فلک نمیکشه که دلم خنک بشه؟....هرچی ایم تموم میشه یهو عطیقه میشه ...گرون میشه هیچی....پیدا هم نمیتونی بکنی....به مبارکی و میمنت میگن قند و شکر هم شده کیلوی ۲۵۰۰ تومان(قبلا ۷۰۰  بود)  ....هی هی ....ک....تون بسوزه!!!! ما قند و شکر نمی خوریم جاش خرما و مویز میخوریم...آخ جون ضایع شدید سره این یکی.....نتونستید حاله منو بگیرید...هی هی ...دولت نهم شکست خورد تویه این برنامه ضایع کردنه من!...

مملکت گل و بلبل! از شادی تویه پوست خودم نمیگنجم....حالم دقیقا مثه اون روزهایی که  کیک زرد پیدا شده بود!...ما قبلش همش کیک ها مون قهوه ای بود ! ..این معجزه  واقعا ما رو غافلگیر کرد....حتی میگن هندونه اش هم اومده...بهش میگن آناناسی...من از بچگی عاشق رنگ زرد بودم....واسه همین هرچی که بشه زرد ..من خوشحال میشم.چه کیک اش چه هندونه اش... الان جوادا هم ست زرد میکنن دیدید؟...خیلی جواد و قشنگه...

از هی رفتیم که بریم شمال ...بسکه اتوبان شلوغ بوده برگشتیم!.. آخرین دوری که زدیم دیدم بازه...قرار شد که ساعت ۴ بریم...با امید اینا ...

دوست شوهری بعد از ۲ سال و دو ماه و دو روز اومد!...چون که بعد از عروسی نیومده بود....لامصب تکون نخورده بود..به شوهرم گفت که بزرگ شدی!..منظورش این بود که پیر شده ...هی شوهرم هم غصه اش شد ...چه کنم؟..دردسر زیاده....زندگی سخته..تازه اون موقع ها هنوز تاید گرون نشده بود!..هی روزگار..ولی انقده از دستش خندیدیم که نگو.....به سپیده اینا هم گفتیم ..اونا هم اومدن...خوش گذروندیم ....شوهرم هم دمغ بود....یخورده حالش بهتر شد....

دعا کنید ما تویه ترافیک گیر نکنیم....

شبه همه خوش تعطلات بر هم خوش

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 15 خرداد1387  ساعت 1:24  توسط حنا گلی 


 123

سلام.... خوبین همه گی؟..من هم خوبم..منتها مثه خرررررررررر خسته میشم!..تازه شوهری بیچاره خیلی کمک ام میکنه...میاد جایه من وای میسته که من برم بخوابم..منتها انقد ه که دلهره دارم  همش خوابهای آشفته میبینم.....لامصب هواهم خیلی زود روشن میشه..این هم اذیت ام میکنه....امروز ظهر خواب دیدم بدنم کرم کرده!!!!! زیره پوستم کرم بود!..نمیدونم تعبیرش چی میشه.....بعد اصلا درست تنفس نمیکنم تویه خواب...بد تنفس میکنم...اکسیژن بهم نمیرسه خوابه چرند و پرند میبینم..

شاگردمان باز هم آیین نامه رد شد!!!! ..

از بالا داشتم به خونه یکی از همسایه ها نگاه میکردم...لامصب یه کامیون ماکارونی خالی کرد تویه خونش!...یارو مسول پخش زر ماکارونه فکر کنم چون رویه ماشیه زده بود زر ماکارون....بعد هم کلی وانت اومد و ماکارونی خالی کرد!...قراره که ماکارونی گرون بشه....فکر کنم یارو تا ۷ پشتش هم بتونن هر روز ماکارونی بخورن.....داره احتکا رمیکنه.....شوهری میگه زنگ بزنیم تعزیرات.....ولی نمیدونم کاره درستیه یا نه....میگم این همه آدم احتکار میکنه که ریش و پشم داره و با تعزیراتی ها دستشون تویه یه کاسه است و هیچ کس بهشون تو هم نمیگه ..حالا ما بریم اینو لو بدیم؟..نمیدونم...

به سلامتی تاید هم که چندین برابر شد...خدایا شکرت....ما که غممون نیست ...پوله نفت سره سفمونه ...بر میداریم میریم باش تاید میخریم!...نشد ماکارونی میخریم....اصلا چه کاریه رژیم میگیریم..ما هم که همه چاق!....

چندیه دوباره روزنامه میخونم...بعد از یه دوره قهر طولانی که با دولت نهم  و مشکلاتی که برایه روزنامه شرق پیش اومد شروع شد.....دوباره میخونم....سعی میکنم که زیاد بهش فکر نکنم...ولی فکر میکنم....خداییش  قراره چی بشه؟....حالا باز اگه ملت میز و کتابخانه میخریدن یه چیزی!!!! من هم یه پولی تویه جیبم میرفت!...ولی اینجوری...همش از پوله نفتی که سره سفمونه دارم خرج میکنم ..ممکنه تموم بشه...شاید دولت بعدی به این مهربونی نباشه...اون موقع تکلیف چیه؟..

فردا میریم شمال...کسی نمیاد؟..یه جا زیاد داریم!..خواستیم بازم بریم شیراز...شوهری نکشید..گفت خسته میشم...اون سری که رفتیم  خودکشی بود!!..هنوز خسته گیمون در نرفته!

خوش باشید همه گی....تعطیلات بر همه خوش.

 

  + نوشته شده دردوشنبه 13 خرداد1387  ساعت 23:39  توسط حنا گلی 


 122

امروز هم تموم شد!..خوش گذروندیم خونه مهی اینا....دلم واسه رها تنگیده بود..دیدمش...

پیشه مامانم اینا نرفتم....بیچاره ها تنها هم بودن...فقط مامانم و بهاره بودن....ولی چهکنم که یه ترجمه گرفتم از کسی براش انجام بدم...اول گفتم ۲ روزه تحویل میدم ..بعد گفتم نه ..چهار روزه....حالا به شکر خوری افتادم!! باید فردا تحویل اش بدم ....۵ صفحه و نصفیه انگلیسیش شده ۴۰ صفحه فارسی من!..تازه هنوز ۲ صفحه و نصفی مونده!....کور شدم!..گردن ام داره میترکه از درد!...خدا کنه ۱ میلیون بده بابت این ترجمه!!...والا  پدرم درو مد!..

یه خشم شدید تویه وجودمه !..نمیدونم از چیه و از کیه..اصلا نمیفهمم  که چمه ..فقط میدونم که پاچه شوهری رو چپ و راست میگیرم!...هی به خودم نهیب میزنم که آروم تر باشم ..نمیشه...هی بهم میگه چته چرا اینجوری شدی ؟..خودم هم نمیدونم چمه که بخوام براش توضیح بدم که بتونیم درمانش کنیم!..چه کنم...مشکلات زیاده....خداوند هم بزرگه ها..ولی خوب....ما هم دردسر های ه خودمونو داریم.

به بابام زنگ زدم....یعنی به خاطرم اومد که بهش زنگ نزدم و بعد زنگیدم!...پیشرفت در روابط رو دارید؟.

شوهری میگه بریم مسافرت......باورم نمیشه که پارسال بود رفتیم شمال همین ایام تعطیلی رو ...و از ساعت ۳ نصفه شب تا ۱۱ صبح تویه جاده ثابت ایستاده بودیم و بعد هم که حرکت کردیم مورچه مورچه رفتیم و ساعت ۴ بعد از ظهرش رسیدیم شمال!...ساعت ۲ شب حرکت کرده بودیم...خیلی خسته کننده بود..ولی انقده که جوونی بودیم و همسفران شاد بودند که هیچ کدوم آخ هم نگفتیم ..تازه کلی هم خندیدیم و شادی کردیم......آدم وقتی روحیه اش شاده ..تویه سخت ترین شرایط هم میتونه بخنده و شرایط رو تحمل کنه و از یه چیزی خنده پیدا کنه....ولی امان از روزی که رویه مود نیستی....میتونی از تمام عالم و آدم ایراد بگیری و دلخور بشی و یه چیزی واسه گریه کردن پیدا کنی....

فردا صبح باید پاشم..وای جمعه تموم شد!....شبه همه خوش

  + نوشته شده درشنبه 11 خرداد1387  ساعت 1:35  توسط حنا گلی 


 121

پنجشنبه ها هم تعطیلی ندارم.خودم انتخاب کردم این کارو.....آقا بالاسر ندارم!..ولی قسط و اجاره و هزینه و تنخواه و ....هزار کوفت دیگه دارم!...بودن یا نبودن مسئله اینست!...

چقده خسته گی داره!!

خوبه هفته دیگه کلی تعطیلی داریم...

باشگاه رفتم!...نمیرسم برم...وقتی میرم هم از وقت استراحت ام میزنم ..خیلی بیشتر خسته میشم..

دیشب خواب دیدم با این سیاوش راجع به دختره دعوام شده...داشتم سرش داد و بیداد میکردم که یهو از خواب پریدم...انقده دستهام رو تویه خواب فشار داده بودم که سر شده بود....امان از دست این دخترای مردم....دهن مان را سرویس نمودند...

دوستان همه دیشب جمع شده بودن ..ما نبودیم!!

فردا خونه مهی اینا ایم...هورا جمعه!

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 9 خرداد1387  ساعت 23:44  توسط حنا گلی 


 120

امروز خسته شدم.یه جورایی انگار  سرما هم خوردم..سردم میشه ..بعد یهو گرمم میشه...عطسه هم میکنم ولی معمولا تویه این فصل از سال به خاطر آلرژی که دارم عادیه.

هیچ کی امروز خرید نکرد...بیمزه ها.....بیاین بخرید دیگه....هرکی ازدمه مغازه رد میشه من تویه دلم بدو بیراه بهش میگم..میگم بیا بخر دیگه میمون!..مگه چی میشه یه خورده از پولای تویه جیبت خرج کنی؟..خر!...

شاگردمان نابغه است. دارم میگم خرمای بوشهر...میگه من یه بار بوشهر بودم. ..ولی خیلی بچه بودم..داشتیم میرفتیم مشهد ازش رد شدیم!!!!!گفتم شما چه جوری رفتید مشهد که از بوشهر رد شدید؟!!...یه خورده فکر کرده میگه....آها بوشهر نه نیشابور!!!!..شبیه ان؟....این کجا و اون کجا....پیشه خودم گفتم ببین چرا هی آیین نامه رد میشه....دلم براش میسوزه...پسره خوبیه...دلم میخواد یه جوری کمک اش کنم..خیلی جولو یه خودمو میگیرم که احساسات ام تراوش نکنه...واسه اینکه تصمیم گرفتم لطف زیاد نکنم....هنوز یه ماه نمیشه که این تصمیم رو گرفتم....ولی چنان دل ام میلرزه وقتی میبینمش که نگو...آدم بدبختی نیست...ولی خیلی مناسبه کاریه که ما ازش میخوایم .. ..وسواس هم که داره...پدره ما رو دروورده....بزاریش از صبح تا شب آب بازی میکنه!.....امروز داداشش اومد برایه ما بار اوورد..داداشش وانت داره....چنان دادی کشید سرش که نگو...دلم خیلی سوخت براش....

هی...

خوابم میاد...

چه حال میده شوهر آدمی باهاش بیاد مغازه هو برگرده..خیلی خوبه...کاش ماشین داشتیم!

  + نوشته شده درسه شنبه 7 خرداد1387  ساعت 22:57  توسط حنا گلی 


 یه میز فروختیم!

وای خواهر چقده خسته ام!.امروز بلاخره طلسم شکست  و ما بلاخره یه جنس فروختیم! ..یه میزه دانش آموزی به قیمت ۷۰ هزار تومن ...۲ تا کشو داره با یه کمد زیرش با یه جایه کیبورد....وای چقده خسته شدم یه جنس فروختم...

این شاگردمان باز هم امروز امتحانه آیین نامه رد شد!...خیلی دپرس شده بود...بهش دلداری دادم..اون هم منو دلداری میداد که مشتری میاد نگران نباش!...پسره وسواس داره..از صبح که میاد انقد دمه درو آب پاشی میکنه و هم جا رو تی میکشه ...یه دفعه صبح تی میکشه یه دفعه ظهر!...یه دفعه صبح آب پاشی میکنه یه دفعه بعد از ظهر...میگه وایتکس بگیرید من همه جارو برق بندازم!...

از یکی از آشنایان یه متن گرفتم ترجمه کنم...میخوام خرجمو در بیارم ...آخه وقت دارم.دل ام نمیاد ارزون حساب کنم باهاش..از یه طرف هم میگم زیاد بگم ٬ یارو میره پشتش هم نگاه نمیکنه!

بعد از یه هفته بلاخره رفتم باشگاه!...انقدر شلوغ شده که جا نیست راه بری چه برسه که ورزش کنی...باید یه ساعته دیگه ای برم....

دیگه خوشحال ام یه میز فروختیم!....بیاید بخرید دیگه...این میز قدیمیای زشتتونو بریزید دور بیاین از این ام دی اف جدید ا بگیرید....والا...خسیسها!

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 6 خرداد1387  ساعت 23:30  توسط حنا گلی 


 119

امروز هم روزی دیگر را پشت سر گذاشتم.

داره از این شغل خوشم میاد..میدونی چرا؟..واسه اینکه وقت دارم کتاب بخونم ...انقده وقت درام واسه کتاب خوانی...خیلی خوبه...

امروز یه شاکرد جدید اومد....ببینیم این چطوره...انقده خنگه!!  داره امتحان آیین نامه رانندگی میده تا حالا ۴ دفعه رد شده!....

ولی بچه خوبیه..خدا کنه که قابل اطمینان باشه ..حاضرم بیمه اش هم بکنم...چون دوست دارم کار رو اصولی انجام بدم. شوهره بیچاره ام یه پاش اینجاست یه پاش مغازه خودش...صبح با من میاد دره مغازه رو باز میکنه یه یک ساعتی میشینه ..بعد میره ...بعد از ظهر برمیگرده میاد میشینه پیشم..که تنها نباشم و کمک ام بکنه...دستش درد نکنه..خداوند نگهدارش باشه...

دیگه اینکه حالم خوشه فعلا....تا حالا هیچی نفروختیم!...

وقت ام کمه واسه اینکه وبلاگ دوستان رو بخونم..بعدا میام.

  + نوشته شده دردوشنبه 6 خرداد1387  ساعت 0:50  توسط حنا گلی 


 

 خوشا شیراز و وصف بی مثال اش....(بقیه اشو هم بلد نیستم!)

 سلام.من اومدم..

پنجشنبه ساعت ۵ ونیمه صبح حرکت کردیم..ساعت ۶ بعد از ظهر رسیدیم بدو بدو حاضر شدیم رفتیم مهمانی..یه باغه خیلی خوشگل..ب ایه ویلا وسط اش..عروس پیر بود! به نظر چندین سالی از پسر عمویه ما بزرگتر بود....خوش گذشت رقصیدیم و قر دادیم و خوش گذراندیم و تیپ زدیم و چشم همه را از حدقه خارج کردیم و ...

شب ساعت ۳ برگشتیم خانه عمو جان. خوابیدیم تا ساعت  ۱۲فرداش...ساعت ۴ عصر حرکت کردیم برگشتیم و ساعت ۳ صبح رسیدیم اینجا خوابیدیم ساعت ۸ پا شدیم رفتیم سره کار!..من هم نه که  مدیر ام باید زود برم!.

شغله شریفمان اداره فروشگاه مبلمان اداریه . هرکی کتابخانه و مبلمان اداری و میز کامپیوتر و از این چیزا میخواد بگه براش میفرستم.

الان هم باید بخوابم چون فردا کار دارم.

حال ام بهتره...خیلی بهتره ...انقده شیراز خوشگل و قشنگ بود که دلم نمیومد برگردم...

یه عکس از گندم زار هاش گرفتم براتون میزارم ...

شب ه همه خوش...

 بای

  + نوشته شده دریکشنبه 5 خرداد1387  ساعت 0:38  توسط حنا گلی 


 شیراز

سلام..ببخشید ناراحتتون کردم...ببخشید واقعا..چاره نداشتم...دلم خواست خودمو خالی کنم..

اگه گفتید تعطیلات آخره هفته کجام؟.....بله درست حدس زدید شیراز!!!

پسرعمویمان داره میزنه!....یعنی داره زن میگیره!!...ما هم میریم نامزد کنانشان!.

حالم خوشه...دارم میجنگم...و کوتاه نمیام.....آدم تا شوهرش همراهشه میتونه بجنگه

 

جمعه یا شنبه میام.

اولین روزه کاریم امروز بود..داشتم میمردم...قند ام افتاده بود کفه پام..از ۸ صبح تا ۸ و نیمه شب!

  + نوشته شده درپنجشنبه 2 خرداد1387  ساعت 1:46  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM