شمال نرفتیم! شوهرم دوس نداشت.. میگه هرچی تو بگی....ولی من میدونم وقتی که کاری رو که قبول نداره رو من مجبورش کنم انجام بده ٬ و خدایی ناکرده اون وسط یه اتفاقی بیافته که باب میل ایشون نباشه! چنان از دماغ آدم در میاره که نگو !!.
همه خاله ها با دوتا از دایی ها رفته بودن ...همه خوش و خرم میرن که ناهار رو دیلمان بخورن...که ..ناگهان...شوهر خاله مان جناب آقای دکتر پ. سکته مغزی میکنن!!
شانسی که اورده تازه ماشین رو پارک کرده بوده و داشته اساس ها رو از ماشین میاورده پایین که یهو میافته و صورتش کج میشه و زبونش شل میشه و خاله مان هم با جیغ و داد بقیه رو خبر میکنه ..باز هم از شانس ٬ دیگر شوهر خاله مان قرص زیرزبونی در جیب شلوارک اش داشته است و در زیر زبانش میگذارند و فوری به بیمارستان لاهیجان منتقل اش میکنن!...
دیگر خاله مان یاد خاطراتش میافتد و میگوید: دوستی داشتم که شوهرش بیماری قلبی داشت ٬ روزی همه با هم به مسافرت رفته بودن که شوهر پشت فرمان سکته زده و همه به قعره دره رفتته و تنی چند کشته شدند!!
بعد از این سخن جمعیت تکبیر گویان خاله مان را مورد لطف قرار میدهند!
اندک ساعاتی بعد دختر داییمان میگوید من پیاده میروم تا ویلا!!!!!!! فاصله حدود ۸۰ کیلومتر میباشد!
دقایقی بعد زن داییمان میرود به دنبالش! ساعتی میگذرد و دختر دایی نمایان میشود! ( تو بگو که چرندی بیش نبافته بوده!) پسر دایی را میفرستند با ماشین به دنبال زن دایی برود! نگو زن دایی بعد از طی مسافتی خسته شده و گوشه ای مینشیند که ماشینی پر از خانواده! به ایشان پیشنهاد میدهد که به شهر برساند اش! در این حین وبین پسر دایی از ایشان میگذر و نمیبیندشان!
در بالا همه خسته میشوند و میخواهند که به ویلا باز گردندد...وقتی که سواره ماشینها میشوند میبینند که یک عدد سوییچ کم است!! تو نگو پسره دایی سوییچ دیگر ماشینی در جیب اش است و در پیچ و واپیچ هایه کوههایه دیلمان به سان هاچ زنبوره عسل به دنباله مادرش میباشد!!!!و در اینجابه قسمت اوج تراژدی میرسیم! اینکه ...در این کوهها موبایل آنتن نمیدهد!!!!!!!
دیگه نپرسیدم چی شد!!!! گفتم بسه ! حالاه همه ویلایید؟ گفتند آره!...
در تمام مدت به این فکر میکردم که اگر من به زور شوهری رو به این مسافرت برده بودم ...چه روزگاری داشتم!!! سیاه!!
المپیک تریکون ها رو دارید؟! اول خیلی انرژی داشتم . بعد یه خورده دلم لرزید. بعد گفتم نه هنوز دیر نیست ...بعد دعا کردم . بعد هم بیخیال شدم...حالا امیدوارم این دوسه نفره مونده هم هیچ غلطی نکنن. سنگ اول را چو معمار بنهاد کج تا ثریا میرود دیوار کج.....باید این دیواره بریزه.. با خاک یکسان بشه.بعد شروع کنن از اول بسازن. با مدیریت هایه به این تخمی نمیشه کاری از پیش برد. از این ناراحت ام که ورزش قسمتی از وظایف این مدیرانه. که خیلی زود نتیجه اش عینه میشه....فکرشو بکن..اقتصادمون از این بدتره...دیانت مون رو که حرفشو نزن...سیاست مون وامصیبتا...تولیدات مون وا اسفا...آینده مملکتمون...اله اکبر!!....
خوبیش اینه که ا.ن یه چیزایی میدونه و ما نمیدونیم! گفته فقط اون میدونه و برخی علمای ق*م!!یعنی ممکنه چی باشه؟! نکنه راجع به ا.م.ا.م ز* م* ا* ن وای!!! داره میاد؟ یعنی اونم میدونه؟ حتما یه چیزایی میدونه که با این تخمیت مملکت رو میگردونه!!! نکنه اون بش گفته بشاش توش!
کاش ایشون با ما هم مثه آمریکایه جهانخوار قهر بود!
قضیه اون کهکشانا که گفتم؟ اینجا یاده آدم میاد!
فردا اولین روزه بعد از تعطیلاته همگی مبارک!