تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 156

باز هم دعواه!..داره کم کم پوست ام کلفت میشه..البته فوری به شوهری چقلی کردم و اونم شست گذاشتشون کنار! حال کردم..اونا هم زنگ زده و معذرت خواستند..(اینا که میگم کاریه!..تویه مسایله خانوادگی شوهری خیلی دست به اعصاست!)این حسابداره مشترک اولین فتنه اش رو  امروز بنا گذاشت! گفتم من عضو مشترک نمیخاما...ببینید!! بعد از دقیقا ۱۴ روز اولی اش رقم خورد. ببینیم باقیش چی میشه.! چک مشتریمونه هم برگشت خورد! خبر خوش زیاد دارما! نمیگم!!

زندگی مبارزه دائم است....ایستادن معنی نداره...وقتی میاستی کم میاری عقب میمونی...

کلاس زبان ام شروع شده.بلاخره معلمم دالخواه ام اومد.انقده من این دختره رو دوس دارم که نگو...ماه  ماه پر از اطلاعات و فوق العاده مهربان و دلسوز...حالی میکنم باهاش

شبه همه خوش.

  + نوشته شده درسه شنبه 29 مرداد1387  ساعت 23:45  توسط حنا گلی 


 155

شمال نرفتیم! شوهرم دوس نداشت.. میگه هرچی تو بگی....ولی من میدونم وقتی که کاری رو که قبول نداره رو من مجبورش کنم انجام بده ٬ و خدایی ناکرده اون وسط یه اتفاقی بیافته که باب میل ایشون نباشه! چنان از دماغ آدم در میاره که نگو !!.

همه خاله ها با دوتا از دایی ها رفته بودن ...همه خوش و خرم میرن که ناهار رو دیلمان بخورن...که ..ناگهان...شوهر خاله مان جناب آقای دکتر پ. سکته مغزی میکنن!!

شانسی که اورده تازه ماشین رو پارک کرده بوده و داشته اساس ها رو از ماشین میاورده پایین که یهو میافته و صورتش کج میشه و زبونش شل میشه و خاله مان هم با جیغ  و داد بقیه رو خبر میکنه ..باز هم از شانس ٬ دیگر شوهر خاله مان قرص زیرزبونی در جیب شلوارک اش داشته است و در زیر زبانش میگذارند و فوری به بیمارستان لاهیجان منتقل اش میکنن!...

دیگر خاله مان یاد خاطراتش میافتد و میگوید: دوستی داشتم که شوهرش بیماری قلبی داشت ٬ روزی همه با هم به مسافرت رفته بودن که شوهر پشت فرمان سکته زده و همه به قعره دره رفتته و تنی چند کشته شدند!!   

بعد از این سخن جمعیت تکبیر گویان خاله مان را مورد لطف قرار میدهند!

اندک ساعاتی بعد دختر داییمان میگوید من پیاده میروم تا ویلا!!!!!!! فاصله حدود ۸۰ کیلومتر میباشد!

دقایقی بعد زن داییمان میرود به دنبالش!  ساعتی میگذرد و دختر دایی نمایان میشود! ( تو بگو که چرندی بیش نبافته بوده!) پسر دایی را میفرستند با ماشین به دنبال زن دایی برود! نگو زن دایی بعد از طی مسافتی خسته شده و گوشه ای مینشیند که ماشینی پر از خانواده! به ایشان پیشنهاد میدهد که به شهر برساند اش! در این حین وبین پسر دایی از ایشان میگذر و نمیبیندشان! 

در بالا همه خسته میشوند و میخواهند که به ویلا باز گردندد...وقتی که سواره ماشینها میشوند میبینند که یک عدد سوییچ کم است!! تو نگو پسره دایی سوییچ دیگر ماشینی در جیب اش است و در پیچ و واپیچ هایه کوههایه دیلمان به سان هاچ زنبوره عسل  به دنباله مادرش میباشد!!!!و  در اینجابه قسمت  اوج تراژدی میرسیم! اینکه ...در این کوهها موبایل آنتن نمیدهد!!!!!!!

دیگه نپرسیدم چی شد!!!! گفتم بسه ! حالاه همه ویلایید؟ گفتند آره!...

در تمام مدت به این فکر میکردم که اگر من به زور شوهری رو به این مسافرت برده بودم ...چه روزگاری داشتم!!! سیاه!!

 

المپیک تریکون ها رو دارید؟! اول خیلی انرژی داشتم . بعد یه خورده دلم لرزید. بعد گفتم نه هنوز دیر نیست ...بعد دعا کردم . بعد هم بیخیال شدم...حالا امیدوارم این دوسه نفره مونده هم هیچ غلطی نکنن. سنگ اول را چو معمار بنهاد کج تا ثریا میرود دیوار کج.....باید این دیواره بریزه.. با خاک یکسان بشه.بعد شروع کنن از اول بسازن.  با مدیریت هایه به این تخمی نمیشه کاری از پیش برد. از این ناراحت ام که ورزش قسمتی از وظایف این مدیرانه. که خیلی زود نتیجه اش عینه میشه....فکرشو بکن..اقتصادمون از این بدتره...دیانت مون رو که حرفشو نزن...سیاست مون وامصیبتا...تولیدات مون وا اسفا...آینده مملکتمون...اله اکبر!!....

خوبیش اینه که ا.ن یه چیزایی میدونه و ما نمیدونیم! گفته فقط اون میدونه و برخی علمای ق*م!!یعنی ممکنه چی باشه؟! نکنه راجع به ا.م.ا.م ز* م* ا* ن  وای!!! داره میاد؟ یعنی اونم میدونه؟ حتما یه چیزایی میدونه که با این تخمیت مملکت رو میگردونه!!! نکنه اون بش گفته بشاش توش!

کاش ایشون با ما هم مثه آمریکایه جهانخوار قهر بود!

قضیه اون کهکشانا که گفتم؟ اینجا یاده آدم میاد!

فردا اولین روزه بعد از تعطیلاته همگی مبارک!

  + نوشته شده دردوشنبه 28 مرداد1387  ساعت 1:5  توسط حنا گلی 


 154

سلام. برگشتم. از کجا؟ نمیدونم هیچ جا نبودم ولی اینجا هم نبودم. نیستم. خسته شدم. خسته هستم. از همه چی.ازهیچ چی. شاید روانی ام!یا دیونه!.کسالت دارم. حالم از ب.... ها به هم میخوره.

زندگی همه همینه؟...شما هم تا حالا یه روزه به تمامی خوش ندارید؟..چی میشه مگه؟ یه روز از طلوع تا غروب خوشه خوش باشه؟

از غر غر هایه سیاوش دل پیچه میگیرم..هرچه با خودم کلنجار میرم که انقد به خشم اش حساس نباشم ..نمیتونم.

شاید فردابریم شمال.

شاید هم نریم شمال!

یعنی ممکنه که برم خستگی ایم در بره؟.

دلم خارج میخواد. از این مملکت کوفتی خسته شدم. ا.ن هم خیلی تعطیلی دوس داره زرت و زرت تعطیل میکنه..فکر کنم بچه که بوده تویه مدرسه اصلا غیبت نداشته..حالا داره تلافی شو در میاره!

همه مریض ان! مگه نه؟...

چندی پیش کسی داشت تعریف میکرد از عکسی که تلسکوب هابل گرفته از دنیا و کهکشانهاش...تویه اون عکس ۲۵۰ تا کهکشان دیده میشده!و کهکشانه ما بخشه خیلی کوچیکی از اونه...بعد از این حرف به فکر فرو رفتم ...عظمت خدا رودیدم و شانس تخمی خودمو! فکر کن لایه این همه کهکشان  زارت بافتی رویه زمین ..بعد هم فرت بافتی تویه ایران ..بعد بهترین دورانه زندگی و جوونی ایت مصادف بشه با جمهوری ا. بعد هم دوره ا.ن !!! خیلی شانس تخمی میخواد ها! خوش به حال کهکشانایه دیگه...حاضرم از اون یه چشمی هایه بدونه دماغ باشم که رنگشون سبزه و از دهانشون آب لزج میچکه ! اگه ما شانس داشتیم!

از روز یکه اومدن حسابرسی کردن انقده دپرس شدم که نگو...انگاری که تمامی انگیزه ام و از دست دادم..خیل حالم گرفته شد...اون دوسه روز پشتسره هم اومدن و هی حساب کردن و اینا و اینکه آقایه م . با باباش اومد ...ناراحتم کرد..مردک ۳۰ سالشه..هی با باباش میاد حساب کتاب..بسکه خودش نمیتونه حرفشو بزنه.نمیدونم ا..یه جورایی دل شکسته شدم..نمیدونم چرا...باید فکر کنم که چرا..

جان شیفته خلاص شد! میدل مارچ آغاز شد!

این چند روز خیلی چشم درد داشتم.

بای

  + نوشته شده درجمعه 25 مرداد1387  ساعت 1:14  توسط حنا گلی 


 153

آخیش ٬ قلنج ام شکست! بلاخره  یه مهمونی توپ رفتیم! جیگر ام حال اومد.....انقده از مهمونی قبلی که نامزدی م . بود دلخور بودم که نگو....این مراسم جدا  به شدت میرینه تویه اعصاب ام....اصلا به نظرم توهین به شعور آدمه..یعنی چی؟...بعد از عمری و روزگاری فک و فامیل و دوست آشنا جمع میشن دوره هم میخوان همو ببینن..بعد زنها رو از مردا جدا میکنن! بهترین زمان مهمونی جولویه در انجام میشه! موقع سلام علیک و موقع خداحافظی! تویه خیابون وایمیستیم و فک و فامیل رو میبینیم....خب عزیزانه من٬ عین آدام لباس بپوشید که وقتی داماد و یا یه مرد میاد مجبور نشید هزار سوراخ قایم بشید...و شیش لا خودتونو بپوشونید....اه اه....عوض اش دیشب حسابی صفا کردم....جمعی دوستانه..همه شاد ..با محبت...و من هم تا تونستم رقصیدم....رها...مثه پروانه رقصیدم...دیر زمانی بود انقده راحت نرقصیده بودم....آخیش....دلی از عزا در آوردم....دستشان درد نکند....ولی لامصب انقده همه لاغر کرده بودن که نگو...کف کرده بودم!! مگه میشه اون همه گوشت آب بشه؟!! باورم نمیشد!

ه. ه از م پرسید تنبک ات چی شد؟!!!!! دیدی  گفتم میپرسه!!...گفتم معلمم رفته سربازی..خودم هم سره کار! بعد بدو بدو رفت یه تنبک اورد و گفت بزن ببینم چقدر یاد گرفتی؟! اشک ام درومد ..گفتم به خدا فقط یه مقدار تق و توق بلدم!!.

دوشنبه ای هم عقده علی گله است! این گل موند ه روش!....از بچه گی بابابزرگ اش گل  میزاشت  آخره اسمش..حالا هم ۲۵ سالشه ولی همه بهش میگن علی گله!!....اونم هم جدا ست!! اه اه....البته من دعوت نیستم!مامانم اینا هم به نشانه اعتراض به دعوت نشدنه من میخوان نرن!! آخ جون چقده من مهم ام!...

یه زمانی که من بچه بودم..دقیقا کلاس اول بودم..علی مدرسه نمیرفت...از من فقط ۱ ماه کوچکتره ولی من شناسنامه امو بزرگ گرفته بودن که زود برم مدرسه ..واسه همین اونوعقب مونده بود .....خلاصه...عاشق هم بودیم!!!!!! قول داده بودیم به هم که وقتی بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم! این حرف مثه یه راز بزرگ بینمون بود...و قول داده بودیم که فقط بینه خودمون بمونه و به هیچ کس نگیم! بعد  تر ها که بزرگ تر شدیم یعنی حدوده ۲ ساله بعد که هر دو ۸ ساله بودیم ..به همه اعلام کردیم!!! منظ.رم به سیاوش و شبنم و سارا اینا...اون ها هم حسابی واسم خواهر شوهر بازی درووردن!!! همون موقع ها بود که دعوایی خانوادگی در گرفت و رابطه مان قطع شد ..و همدیگر را ندیدیم تا زمانی که ۱۳ یا ۱۴ ساله بودیم!...دیگه عشق و عاشقی از سرمون افتاده بود ..ولی همیشه انگاری که یه رازی بینمون بود!..من همیشه اون قولمون یادم بود...و دائم میخواستم طوری رفتار کنم که انگار نه انگار!!!!باز هم گذشت و زمانی رسید که هردو دیپلم گرفته بودیم و رفتیم پیشه دایی اون که میشه شوهره خاله من کار کردیم....روزگاره خوشی رو گذروندیم.....دیگه اصلا هیچ کششی بین مان نبود....یعنی واسه من که نبود...مدتها پیش مرده بود....اون میل...شاید از همان ۶ سالگی...ولی شاید دلیلی که تویه ۸ سالگی به سیاوش گفتم واسه این بود که یه قولی داده بودم باید بهش عمل میکردم!!!!...

من واسه عروسیم دعوت اش کردم....اون واسه مراسم اش دعوت ام نکرد!..اینه روزگار!...زمانی واسه هم دوستانه خوبی بودیم ....تویه دانشگاه هم همو میدیدیم....ولی تویه دانشگاه خیلی باهام سرد بود!و روز به روز از اون هم سرد تر بود......چقده بده که آدمها همه چیو با هم قاطی کنن...قهر مادره اون با خانواده من هیچ وقت هیچ ربطی به منو اون نداشت.....من جدا کردم ..اون نتونست!..بهم برخورد؟ نمیدونم..شاید برخورده....من  به خاطر دوستی کودکیم  دعوت شان کردم..همه شونو...ولی اون این کارو نکرد..ازش انتظاری نداشتم...تویه زندگی من نبود...نیست ..نخواهد بود....ولی اگه یه ذره جنم میداشت بد نبود! هرچند که اگر هم دعوت میکرد نمیرفتم...چون با اینکه من دعوتشان کردم اونا نیومدن..من هم به تلافی میخواستم نرم که اون پیشدستی کرد و دعوت نکرد!!!! چقده همه ازم من زرنگ تر ان!!!!

شوهری رفته بلاده کفر!!! برایه اولین بار ..بعد از این همه مسافرتی که رفته گریه نکردم!..همیشه دمه رفتن اش اشک ام در میومد..این بار پوست ام کلفت شده!

دیشب بعد از رفتن شوهری ساعت ۳ شب تازه نشستم یه فیلم وحشتناک  ای رو که یه بار هم قبل دیده بودم  رو نگاه کردم! ساعت ۵ صبح تموم شد ...از تپش قلب خوابم نمیبرد..به زور خوابیدم ولی مجبور بودم ساعت ۹ پاشم....رفتم مغازه و ظهر خیره سرم گفتم یه چرت بزنم...انقده آدم مربوط و غیر مربوط اومد و رفت و زنگ زد و ...که مردم ...گفتم گوه خوردم نمیخوام بخوابم!..بلند شدم و دست و رومو شستم نشستم ...دیگه کسی نیومد زنگ هم نزد!!!!! خیلی ممنونم

پریشب خونه بابابزرگ ام بودم...بچه مچه هم  زیاد بود..خلاصه همه را بردم  ته باغ و زهره همه شان را ترکاندم ..گریه چندی شان را دراوردم و خوش و خرم از لایه درخت ها درو مدم!!!!!! سادیسم؟ نه ...فکر نکنم!...یه خورده شوخ ام! و نسبت به بچه هایه ترسو یه حسه بخصوصی دارم!!..خداییش خیلی دیگه اینا ترسو ان..میبینن من دارم میرم پشت درخت..بعد که صدایه هاپ هاپ در میارم همه فرار میکنن میرن دست ننه و بابا و پدر بزرگ شونو میگیرن میارن که سگه وحشی لایه درخت هاست!!!!!!! ا:  جالبه که دو تا هاپ هاپ کردم و سه تا میومیو ...اینا باز میترسن!!!! خدایش ..اینا ترسوندن ندارن؟...سگه وحشی؟!!!نمگن چه جور سگیه که هم میو میو میکنه هم هاپ هاپ؟!!..

نریمان بین شان نبود.....و الا اون از یه چیزایی نمیترسه که من هم ازش میترسم...اختلاف سن اش هم با اونا ۲ ساله...خدائئیش اونا بی عرضه ان..

کاری ندارین؟

بای

 

  + نوشته شده دریکشنبه 20 مرداد1387  ساعت 0:15  توسط حنا گلی 


 152

وای که چه سخته تسویه حساب!..اومدن خفتمون کردن و تا قرون آخر رو ازمون گرفتن!..بلاخره اول و آخر باید میدادیم ولی کاش میشد دیرتر بدیم!..

امروز هم اومدن و یه حسابدار با خودشون اوردن که تند و تندو بیاد به حساب کتابا برسه ... من راضی نبودم به این موضوع..چندین بار هم اعلام کردم که من حسابدار ی که مشترک باشه دوست ندارم ..من میخوام که اگه کسی هم باشه جدا باشه...ولی فعلا که کسی بهم گوش نمیده..

روزه تسویه مثه قرقی شده بودم! همچین هی تند و تنود سره بزنگاه مچ شان را میگرفتم که نگو...انقده که امروز که آقای م اومده بود هی به حسابداره میگفت خانم ص. خیلی دقیقه! خیلی حواس اش جمع ..حساب هزار تومن شو هم داره! :))..آره؟ من اینطوریم؟! البته با اینا اینطور کار کردم ا...هم چیو هم مینویسم ...حرفاشونو هم یادداشت میکنم که بعدش نگن ما اینو نگفتیم! یه لحظهیه اختلاف حسابی پیش اومد ..من چنان ترسیدم و رنگ ام پرید که نگو..یه چیزی حدود ۸۰۰ هزار تومن بدهکار شده بودم!! وای قلب ام اومد تویه کف پام..چه گوهی خوردم من با این ۸۰۰هزار تومن؟... بعد مشخص شد که نه ..یه چیزی حدود ۲۰ هزار تومنه! ...مردم!..ولی آقای م یهو چنان چشماش برق زد که نگو...از اون برق چشماش انقده ناراحت شدم...یعنی که خیلی خوشحال شد ه که تونسته مچ منو بگیره!. و دلیل مخالفت من با حسابدار هم حتما همین بوده!..بعد که ثابت شد خیالم حسابی راحت شد..

باز هم جنس هایه شوهره بیچاره ام گیر کرده!...این دفعه دهمه!...بیچاره میشیم هر دفعه با این گیر کردن جنس هاش.... دعا کنید آزاد بشه....داره ۲ ماه میشه..

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 17 مرداد1387  ساعت 16:2  توسط حنا گلی 


 151

وای فردا روزه تسویه حسابه..میان که خفتمون کنن!

جمعه تولت دعوت شدیم!بعد از ماهها بلاخره یه مهمونی درست و حسابی به پستمون خورد..مردم از بس کسی مهمونی نمیده! والا یاده ساله ۸۵ به خیر...هر هفته یه عروسی و پاتختی و جشن و ...دعوت بودیم ..انقد که کسی میگفت مهمونی بالا میوردیم! خلاصه ییهو خودمونو چشم زدیم و چنان کسادی به بازار اومد که نگو...شانس ماهرکی هم که امسال زن میگیره و شوهر میکنه مذهبیه و مهمونیشون جداست!..به غیر از جشن پسر عموم..بقیه جدا بودن...حال این یکی هم قاط و پاطیه...خوبیش اینه که بساط سازو آواز هم به راهه!..وای که به من گیر میدن تنبک چی شد!تقصیره خوده خرمه که میگم ...هوشنگ خان تا به حال میپرسید ویولونت چی شد؟..حالا باید بگه ویولون و تنبک ات چی شد؟!!

میخوام کادو یه میزه کامپیوتر ببرم!!!! ضایع است؟!

دیشب موقع خواب میخواستم حرف بزنم ..هی شوهری میگفت خوابم میاد..فردا حرف میزنیم..من هم رومو به حالت قهر برگردوندم و یهو خنده ام گرفت! بعد زیر زیرکی خندیم...چقد یواش خندیدن مثه یواش گریه کردنه!!! انقده هم شوهری از این که یواشکی گریه کنم بدش میاد و عصبی میشه که نگو..دیدم عکس العمل نشون نمیده! هی به این فکر میکردم که الان بفهمه من دارم میخندم چه قیافه ای میشه!واسه همین هی بیشتر خنده ام گرفت...و هی تویه دلم خندیدم...هی شونه هام تکون میخورد ..انگاری که دارم گریه میکنم...یهو دیدم شوهری عصبانی شد و رفت تویه اون یکی اتاق بخوابه!! من هم صداش کردم...از عصبانیت جواب ام نداد..بعد رفتم تویه اتاق ولو شدم از خنده!!! اهم خنده اش گرفته بود هم عصبانی بود!..بعد هم  دو تایمون مردیم از خنده!! ولی هی یادش میاد هی بدو بیراه بهم میگه!!..البته بد و بیراه ما میشه لوس و بیمزه و مسخره!!چون ماها خیلی مثبت ایم..

دیگر عرضی نیست!..

هر شب میرم پیشه مامانیم! انقده خوبه ..تویه حیاط میشینیم ..آب پاشی میکنیم و آتیش روشن میکنیم و چای ذغالی دم میاریم...البته همه این کارا رو مامانم میکنه! مانگاه میکنیم!!با نگاهمون حمایت اش میکنیم!

خدا جونم ......(خواستم غر بزنم! دلم نیومد!) شکرت!!

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 15 مرداد1387  ساعت 0:51  توسط حنا گلی 


 150

تلفن مون قطع بود! باسه همین من هم نبودم!..بسکه لامصب قبض هاش سر به فلک میزاره...شوهرمان خودش را تلفن میکشه!....

احوالاتم بد نیس....عصبی بودم چندی...دلم میخواست گیریه کنم!..این ترم زبان تاپ نشدم! پسرکی شیرین سخن دل از دامان معلممان برده بود! بااختلاف ۳ نمره من رو تاپ نکردن..اشکال نداره...من به آرزوم که تخفیف شهریه بود رسیده بودم....ولی ترم بعدی خودم تاپ میشم...حالا ببین...دیگه به سنی رسیدم که نباس اجازه بدم یه مشت بچه مزلف!! از من پیشی بگیرن....کاش ترم بعدی معلممون مرد باشه !!! که من تاپ بشم!!!!...

یه چیزی رویه اعصابمه از مهتاب!...داری زنه کارمند میشی ها!...از اون روزه پدر!..مهتاب خانومی تو چنین نبودی...روزه شادی کمه....ولی قضیه داستان چهره غمگینه منه......وقتی قرارداده که بخندی تو هم باید لبخند بزنی...و یه روزهایی هم تعریف شده واسه اینکه چهره ات غمگین باشه....زمانی از این داستان هر دو بینهایت لذت برده و خوشمان اومده بود...و جنابعالی زود در روزه خنده ٬خنده بر لب اوردی...انتخاب با خودته ها...بخند ....ولی اون وقت به سپیده که زنگ میزنه و روزه زن رو تبریک میگه نبایس خندید....در ضمن این اوله راهه....اول از  همه لبخند میزنی...بعد هم روزه گریه کمی لب و لوچه ات آویزوون میشه و یهو میبینی روزه عاشورا داری علم رو دوش وسط میدون ه شهر میگردی!...

منتظر جوابت ام.....من حاضر جواب نیستم..به حرفهایه دیگران هم زیاد فکر میکنم...واسه همین هیچ وقت زود جواب نمیدم....و از این خصلتم ..دوستان عزیز ..خوب بهره میبرید!..

جان شیفته به درون برده منو...دلم نمیاد تمومش کنم...کتابهایه زیادی فی مابین خوندم...دلم نمیاد تمومش کنم...دلم برایه آنت تنگ میشه....دلم برایه جانه شیفته خودم تنگ میشه ..جانه عزیزم...خودم ...

خیلی ضعف ها دارم...ولی بزرگترین اش بزدلی مه...اگر میتونستم بر این بزدلی غلبه کنم...چه بزرگ میشدم....شاید از خودم بیشتر هم خوشم میومد.....شوهر م با کله میره وسط دیوار!..چنان همه رو به مبارزه میطلبه که تحسین اش میکنم...خوب میدونه کجا ماجرا رو خاتمه بده...ولی من ؟..من همیشه یه چیزی هست که بخوام به خاطرش ملاحظه کنم...شاید چون زن ام! نه برادرم هم از من شجاع تر نیست..همه از دعوا می هراسیم...و نمیدونیم دعوا هم جزوی از زندگیه...بدی اینکه همه دوست داشته باشن همیه...هیچ طاقت بد اخمی و بی محلی ندارم...دوس دارم همه دورم بچرخن...و به به بگن...

باید بزرگ بشم...هرچه سریعتر.....باید بزرگ بشم.

برادرمان را انداخته ایم به جریاناتی!...در دانشگاهشان خاطر خواهانی پیدا کرده..ما هم هواخواه خاطرخواهان! (بسکه از این دختره بدمان میاید! همه را بر  او ترجیح میدهیم ..ندیده !) دیشب پارتی بود! کلی با شوهری دیزاین اش کردیم و از زیره قران رد اش کردیم و به دست خدا سپریدمش..که بره پارتی!.و تویه پارتی دخترکان زیادی دل ازش ربودند! انقدر که امروز میگه من نمیخوام هیچ وقت زن بگیرم!!!!..( یا از این ور پشت بام میافتد یا از آن ور!)...چند روز پیش بهش گفتم برادرم ...تو هم ترسویی! چرا نمیری سراغ موقعیت ها و انسان هایه جدید...گفت دخترکانه پولدار بی غم اند!(گفتمش یه نمونه اش من!!! این همه پول دارم و انسانی بسیار شریف ام!!)..گفتم برو جولو ...ببین...بعد نظر بده..ندیده که نمی توان قضاوت کرد...خلاصه در دامه دختری کمر باریک!(به قوله ساسوشا یاره کمر باریک!) انداختیمش....بزار برادرم ندیده نباشد...دنیا را ساخته اند محض تجربه.....بزار تجربه کند....(همه جوره حالش رو ببره!)

خواهرم را خیلی دوس دارم.....در دورا نه کودکی اش بسکه پدرم ناز اش میکرد ٬ از هم دور بودیم..والبته دلیل بزرگ اش به هم پیوستگی زیاد من و سیاوش بود..فرصتی نبود که دیگری را بین خود راه دهیم..همیشه خیلی دوستش داشتم...ولی بهش نزدیک نبودم.....راطه ام با سیاوش هیچ خلاباقی نمیگذاشت که بخواهم با دیگری پر اش کنم....بزرگ تر که شدیم نزدیک تر شدیم..و حالا که خواهرک عزیز من است....عزیز...خواهر...چه نعمتی است خواهر...

جمعه در استخری شنا کردم که از سرما رنگ ام سبز شده بود!...ولی چنان این ۳ هفته گرما کشیده ام که حاضر بودم در آبهایه قطب هم شنا کنم....

دوباره بازار کساد شده!....هی میگم شاید این ماه اجاره در بیاد و هی نمیشه! انگاری که باید ضرر رو حسابی داد!! اشکالی نداره.......این رو هم باید تجربه کرد!.....این رو هم میپذیریم..

خداوند نگهدار همه باشد

  + نوشته شده دردوشنبه 14 مرداد1387  ساعت 2:7  توسط حنا گلی 


 149

سلام..حالم بهتره...پوله یارو رو دادم ..بدونه اینکه ازم معذرت بخواد....

فهمیدم ایراده کارم کجاست...من فوری بر میگردم میگم یالا بدویید بیاین معذرت بخواین و من هم حتما میبخشمتون.....یعنی پیشاپیش بخشیدمشان....این کارم اشتباهه...باید بگم تا ابد دهر نمیبخشمتان...تاکه بیان التماس کنن و من با منت فراوان ببخشم..من بعد چنین میکنیم..نمیبخشیم..به خاطره بابام بخشیدم...البته در واقع به خاطره شوهری....هم به هم به یه لحاظاتی مربوطن....

داییم وقتی حرف میزنه نگام نمیکنه! من خوب میزنم تویه پرش!..به روش نمیارم که دلخورم...هی بهش تیکه میندازم! اونم اصلا نمیخنده!!! ولی بقیه همه میخندن! من هم گوه میشم مثه این بچه ها یه تیکه بیمزه دیگه میندازم و اونادوباره میخندن!..ولی شوهری اصلا نمیشینه پیشمون..هی با نریمان میرن به قوله معروف ریاضی کار کنن با هم!(میرن پلی استیشن بازی میکنن!)...من هم تا داییم معرکه میگیره مرم میشینم پیشه خاله س.. پچ پچ میکنم! درمورده اون حرف نمیزنم ها...ولی میفهمم که اون عصبی میشه! قشنگ میریزه به هم! هی بلند بلند حرف میزنه! البته خداییش به خاطره اون نیست که پچ پچ میکنم...من کلا با خاله س غیبت پارتی داریم!...ولی فکر کنم دایی ن به خودش شک داره!

امروز رو فقط ۳ ساعت سره کار بودم!شوهره بیچاره ام سره کار بود همش! میگه تو از من بیگاری میکشی! ..من هم ماچ اش میکنم که خستگیش در بره!:))...

به همه کس توصیه میکنم ...اگه میخواید کسی رو بشناسید..مثلا واسه ازدواج..شراکت...هرچی...باهاش یه معامله بکنید..کوچیک ....

باید برم بقیه سخنرانی بعدا..بای

  + نوشته شده دریکشنبه 6 مرداد1387  ساعت 2:9  توسط حنا گلی 


 درد!

آدمها!!! مقوله ای بسیار پیچیده....

تویه این چند روزه چنان حرصی خوردم که تمام دستم کبود شده!! دست چه ربطی به اعصاب داره؟..خوب آدم وقتی عصبانی میشه محکم دستش رو بکوبونه رویه میز ..چند بار خیلی محکم..کبود میشه  دیگه...

طی یه سری مسائل که حوصله تعریف اش و یاداوری شو ندارم٬ با پسر عمه عزیزمان دعوامان شد..و کار به فحش و فحش کاری کشید..البته من معمولا تویه این موقعیت ها شنونده تمام ام ! ..تمام بدن ام میلرزید ..من اصلا تحمل ندارم کسی بهم بدو بیراه بگه..خیلی بهم میریزم..واقعا از فحش بیزارم..طاقت نمیارم..به بابام زنگ زدم گفتم که چنین گفته..کفت..آره اون مریضه روانیه...ولش کن..ارزش نداره خودتو ناراحت کنی...!!گفتم بابا ولش کن نکشش!!... بعد هم خودمو آروم کردم و شروع کردم نقشه کشیدن که چطور بر سرش تلافی کنم!..دل تلافی هم ندارم..از قدیم گفتن بچه زدن نداره!..گفتم حد اقل اش اینه که لطفی رو که در حقش کردم رو نمیکنم و میرم پس میگیرم......بابام زنگ زده امشب که فلانی تماس گرفته باهاش و عجز و لابه و ناراحتی و گریه که توروخدا بگو ستاره پوله رو به من بده...گفتم بهش بگو نه...دستگاهشو براش پس می فرستم ..پول رو هم میدم  به خریدارش....بابام حالا با من دعوا که نکن! اذیت اش نکن!..میگم مرتیکه الدنگ..کلی ناله کرده تا دلم براش سوخته ..دستگاهشو براش اوردم اینجا..مشتری پیدا کردم براش ..با مشتریش چونه زدم...فروختمش براش ..حالا بهش میگم بابام گفته بیا این پولی رو که به من ۲ ساله  بدهکاری بده...میگه من از اول هم میدونستم که تو  واسه این دستگاه رو اوردی که  پوله بابات رو زنده کنی!!!! گفتم مگه من خبر داشتم که تو به پدره من بدهکاری؟!..به من چه ..گفتم مرده حسابی این چه حرفیه میزنی؟..ما نون و نمک هم و خوردیم...و با اجازتون سه تا فحش نوش جان نمودیم و تلفن رو به رویمان قطع کردند!...به بابام گفتم که چنین کرده گفت خودتو ناراحت نکن .به من هم زنک زده گفته ستاره ال کرده شوهرش بل کرده...اینا این پولو برداشتن به تو هم نمیدن!!!..خلاصه یه زیراب آنچنانی هم از ما پیشه بابام زد و ...به مامانم زنگ زد و به خریدار که همسایه ما باشه زنگ زد ه که اینا پولو از تو گرفتن به من نمیدن و گروکشی میکنن.برو پولو بگیر و خدت برام بفرست!..خلاصه تریکونی زد به اعصابه ما در پنجشنبه شب...به مامانم گفتم که این حرفو زده خیلی دمغ شد...

امروز بابام زنگ زده که پولو بریز به حسابش و کاری نداشته باش...بهش میگم من پولو میریزمولی زنگ بزنه معذرت بخواد..بعدش....میگه اون احمقه غرور داره!!!! میگم اون احمق غرور داره منه عاقل ندارم؟!!!!ببینم شما ها که منو دیدید..احیانا گوشهایه خیلی درازی دارم؟..یا گرده زیادی پهنی؟..یا نکنه چیزی رویه پیشونیم با مضمونه خره حمال  نوشته شده؟....خلاصه به بابام گفتم که من نمیگم که بیاد پاهامو ببوسه..میگم زنگ بزنه..اظهار پشیمونی کنه..بابام میگه تو بزرگتر از این حرفهایی که به این چیزا احتیاج داشته باشی!!!..میگم بابا یارو دستگاهی که رویه دستش مونده بود رو فقط و فقط از رویه ترحم بردم براش فروختم پولشو نقد گرفتم  ..فحش ام هم خوردم ....چون آدمه خوبیم؟..یا نه خره خوبیم؟...بهش میخوام بگم بیا دستگاهتو ببر من هم پوله یارو رو پس میدم...بابام میگه نه گنا داره عذابش نده!! میگم پدره من یارو بدو بیراه گفته..میگه اشتباه کرده تو هم اشتباه میکنی..میگم من اشتباه کنم .حداقل کاری که بتونم برایه جبرانش بکنم اینه که برم معذرت بخوام....تازه من انقده بهش لطف درام باز هم که اگه بگه ببخشید من میبخشم...هر کسه دیگه بود نمیبخشیدش...هرچند که تا آخره عمرم از زندگیم میزارمش بیرون..بابم میگه چرا اصلا به حرفش فکر میکنی؟!!! میگم پدره من یه ولگرده خیابونی که بهم بیراهه نگفته! پسر عمه امه! کلی با هم رفیق بودیم..با زنش ..با بچه اش...حالا یهو چنین حرفی بزنه اونم واسه پولی که به من ربطی نداره..واسم سنگینه..بابام میگه پس هنوز بزرگ نشدی که این طور فکر میکنی!..در نهایت هم با اخم و ناراحتی گفت کاری نداری و خدافظ!! 

اگه یه بار ..محض رضایه خدا یه بار بابایه من جولویه هر کسی..هر ناکسی...هر عوضی..هر آشغالی طرفه مارو میگرفت ....من یه ذره احساسه امنیت میکردم..روم میشد به کسی که فحش ام میده بگم خودتی!...به کسی که آزار ام میده بگم پدرتو در میارم..وای که چه احساسه زیباییه آدم بتونه بگه پدرت رو در میارم...یا بابایه آدم بگه حق با توه.....میگه حق با توست...ولی تو عاقلی و بزرگ...اون احمقه و جاهل!..پس تو گردنت رو خم کن بزار کون نشسته ای مثه م  بیاد رو گردنت سوار شده!..اینه معنایه بزرگی؟....

پدرم سفسطه بازه بزرگیه...هرچی گفت جوابش دادم...قهر کرد.....من و به همه کس میفروشه....

هی خدا....

دایی ن اومده...اصلا نمیبینمش!...با اون جثه عظیمش..اصلا به چشمم نمیاد....

شوهری دوست نداره ببینتش...

حالم از همه به هم میخوره.....اسم پول که میاد ..آدمها چنان قیافه  کریهی پیدا میکنن که از آدم بودن بیزار میشم....

خداوندا..۲ تا چیز ازت میخوام..یکی سلامتی..دوم اینکه روزی روزگاری محتاج چنین رذیلانی نشوم...

ببخشید که ریدم به اعصابه همگی!

شبه همه خوش

امروز شاد بودم ها...

 

  + نوشته شده درشنبه 5 مرداد1387  ساعت 1:37  توسط حنا گلی 


 148

سلام. از اون هفته بود که گفتم چقده تراول خوشگله؟....دیگه هیچکی خرید نکرد!!..هیچکی به اندازه خودم ٬ خودمو چشم نمیزنه .....فردا میشه دو ماه..دو ماهه که شروع کردیم...خداوند کمک کنه ...

شوهریه بیچاره ام انقده امروز کا رکرد و تویه خاک و گرد چوب و... چرخید که تماما خاکی شده بود...شوهره عزیزم فنیه...واسه اینکه میزایی که امروز برامون فرستاده بودن جا هایه پیچ هاشون اشتباه بود...جون کندیم و بلاخره توانستیم درست اش کنیم...آقایه م میگفت بزارید آقایه د بیاد درستش کنه .۴۰ هزار تومن هم میگیره!..ما خومون رفتیم یه دریل خریدیم و شوهرم همشو درست کرد!!...

بابابزرگ ام فردا ناهار دعوت کرده....میخوام براش کادو ببرم...

مامان ام و خاله س اومدن....انقده دلم واسه شایان تنگ شده بود که نگو...دیدمش یه فص زدمش!..آخ که جون میده بزنیش...ترسیده بودم بزرگ شده باشه! ولی خوشبختانه هنوز بچه است ...سالهاست تویه خانواده مون بچه نیست..دقیقا به سن شایان که آخرین نوه است....و دلم نمیخواد بزرگ بشه!..اونوقت دیگه کسیو نداریم که بچه گی کنه!..

امروز کلاس نرفتم..خیلی گرمم بود و از صبح هم حمالی کرده بودم ...انشالا از شنبه....

تا حالا بعد از دوغ ٬ شیر قهوه خوردید؟!!... ما خوردیم! یه پامون بیرون از دستشوییه یه پامون توش!...گلاب به رویه حضار محترم ...شبه حصبه شدیم!....

نتیجه گیری: هیچ وقت بعد از دوغ ٬شیر قهوه نخوریم! اگر هم میخوریم به شوهر هایمان ندهیم!..اگر هم میدهیم بعدش در خانه نباشیم! یا آنکه بلافاصه بعد از نوشیدن شیر قهوه از بیماریهایه واگیر داری که اخیرا جامعه را به خود مبتلا کرده است صحبت کنیم...و وقتی او رفت دستشویی ما نرویم! که فکر کند فقط خودش است!..و مدام بر در دستشویی نکوبیم و بگوییم :بدو بدو بدو ....همین!
دلم واسه مامانم یه ذره شده بود..خدایا شکرت....چقده واسم عزیزه..

صبح به خونه مامانم اینا زنگیدم هیچ کس گوشی رو بر نداشت...خیلی عجله داشتم میخواستم یه پتویه قدیمی کهنه بگیرم که بپیچیم دوره بارهامون...خلاصه کاشف به عمل آمد که مامانم حیاطه و بهاره خانوم خوابه...شوهری رفت زنگ داییم رو زد و اوناهم درو باز کردن ...رفت از تویه کمد اتاقه سیاوش پتو برداشت و واسه خودش میوه خورد  و صبحانه هم خورد و اومد....ظهر بهاره زنگ زده..راستی صبح زنگ زده بودی چه کار داشتی؟! میگم انجام شد و براش توضیح دادم...با تعجب میگه همه این اتفاقا افتاده و من بیدار نشدم؟؟....گفتم بله خانوم ...فکر کن  دزد بود! همه چیو برده بود ..صبحانه و میوه اش رو هم میخورد و با خیاله راحت میرفت!...خواهرم از هفت دولت آزاده...

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 3 مرداد1387  ساعت 0:46  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM