|
یه چیزی بگم ؟ نمیزنینم؟..خوب چی کار کنم..باز هم دعوا شد!!
انقده امروز در استرس بسر بردم که نگو...تمام تارهایه عصبی ام کش میومد. انقد که دست و پام بی جون شده بود....هرچه به خودم میگم عصبیت نداره..باید عادت کنی به خشونت به حرف بی راهه به چرت و پرت ملت به تمامی مریضیهایه روانی آقایون و خانوما یی که باهاشون سره کار داری....هی ریز ریز اینا رو با خودم تکرار میکنم. ولی سخته...باز هم میریزم به هم...پیشه خودم میگم آخه مردک! من با تو چه صنمی دارم؟( سنم ؟صنم؟!!)..ها؟من که کاریت ندارم...دیگه واسه چی برا من جفتک میندازی؟و متاسفانه جفتک هایشان میره تویه مخ ام...بهشون فکر میکنم..به حرفها و رفتارها....در اینکه مگه من چه هیزم تری فروختم؟ من که هرچی گفتید رو پیروی کردم...(شوهری میگه ایراده کار همینه که هرچی گفتن پیروی کردیم)..و امروز بعد ازیه مشت اجراجیف که تحویل ما شد ...شوهرمان زنگ زد به آقای م. کبیر و هر آنچه چرت و پرت که گفته بود رو عیننا تحویل اش داد! من میدونستم که میخواد این کارو بکنه واسه همین میترسیدم که شمارشونو بهش بدم..بعد به خودم گفتم ترسیدن تا کی؟ میخواد نهایتا بهش بگه این حرفا چیه ؟ و یا اینکه همین ها رو بهشون بگه...خوب بزار بگه...چرا همش این من و ما باشیم که شنونده ارجیف مردم باشیم..بزار یه بار جواب بدیم....ولی با تمام این جرات دادن ها به خود ..از استرس مردم...مهم این بود که دلم نمیخواست شغل امو از دست بدم...کارم سخته...خیلی سخته...ولی دوسش دارم..ماله خودمه...بچه امه ..دارم بزرگ اش میکنم...دلم نمیاد یتیم ولش کنم...
میخوام که این ها رو از شوهری بیاموزم...مثه جرات رو ....جرات خراب کردن رو....جرات حرف زدن رو ...و خیلی دیگر...ولی خیلی سخت ام است....در تمامی این چند روز و دعوا هایه قبلی سعی کردم که کم نیارم و تلفن کنم و حرف امو بزنم...توانستم هم ...ولی امروز کم اووردم..وقتی شوهری گفت به م. زنگ بزن ..نتونستم..فکرش هم اعصاب امو میکشید..گفتم نمیتونم...باز بعدا ..شاید یه وقتی دیگه بتونم..ولی الان توان ندارم ....
همیشه از اینکه تویه محیطی بزرگ شدم که هیچ دعوا و داد و بیداد و استرس و ناامنی وجود نداشت ٬ احساس خوشحالی و رضایت میکردم . به مادرم میبالیدم که علارغم مشکلاتی که با پدرم داشت ٬ هیچ لحظه ای نذاشت ما احساس نا امنی کنیم...خاطرات کودکی ام نمونه زمینی از بهشت وعده داده خداوند است .... بهشت...لذت خوشی...بازی...امنیت ...عشق....این تمامی چیزیست که از کودکی به خاطر دارم ....شاید همین دلیلی است که از هیچ دوره ای در زندگی ام به اندازه کودکی احساس رضایت ندارم.
این روزها فکر میکنم شاید والدین ام اشتباه کردن. شاید من هم باید دعوا میدیدم...یا حرف بد میشنویدم . یا حرف بی منطق رو به زور به خوردم میدادن...نه اینکه بایستم جولویه بابام و بگم یه دلیله منطقی برایه کارت بیار و اون نتونه بیاره و من احساس پیروزی کنم....و حالا وقتی حرفه بی منطق میشنوم از گوشام دود در میاد....شروع میکنم به داد زدن طوری که صدام اصلا از گلوم در نمیاد...و جالب اینکه هیچ ندارم برایه گفتن..بجز اینکه : این چه حرفیه؟ این چه حرفیه که میزنید؟!!!! این کلمات آخرین چیزیه که در اوج خشم به ذهنم میرسه...فحش؟!!! آه اگر میتونستم فحش بدم....حتی در دل هم احساس شرم و گناه میکنم و لعنت بر این احساس ام.
حال مانده ام ..چطور به بچه ام جرات دعوا کردن رو بدم..چطور بهش یاد بدم که جولویه حرف زور بایست...من نه بخشش مادرم رو دارم که بتونم همگان را با هر عملی ببخشم..و نه جرات و جربزه روبرو شدن با مشکلات و بدیهایه آدمها....مادرم کارش راحته..چون تکلیف اش روشنه..میبخشه..همه رو ...همیشه .هم جا...بزرگترین بدی ها رو ...تمام کسانی رو که زندگیش رو ازش گرفتند رو تمام کسانی رو که جوانی و زیبایی و هنر و علم اش رو ازش گرفتن رو بخشید..نه فقط بخشید .که رفت مریض داریشان رو هم کرد وتر خشکشان کرد و ماهها در بیمارستان کنارشان ماند. تا ساعات آخری کنارشون بود و وقتی ازش حلالیت خواستند بوسشان کرد گفت قبلا بخشیدم!..ولی من؟....من نمیتونم ببخشم.و البته نمیتونم هم انتقام بگیرم. کارم زار است! کار ام درگیری مدام با خودم است..سبک سنگین کردن..فکر کردن....
امروز آموختم فحش موهبتی است که من خیلی ازش دور و بی بهره بودم.یاد گرفتم یه داد اثرش خیلی بیش از ساعت ها گفتمان منطقی است..خیلی..
خاک بر سره انسانها! بسکه کریه اند.
بگذریم.
برادرمان چنان ریخته به هم که نگو...فکر کنم دوس دخترش دوباره یه عشوه خرکی اومده...با بهاره شرط بستم که حتما دختره بهش گفته خواستگار دارم! دکتر هم هست!! بابام گفته زنش شو...ولی من عاشقه تو ام!!! شرط میبندم .
۵شنبه تولدشه...جشن اشه...ولی آقا برج زهره ماره!...کار زیاده...نمیرسم هم برم کمک مامانم..بهاره هم از صبح تا ۱۰ شب کلاس داره..فقط واسه ناهار۲ ساعت میاد خونه....سیاوش هم که تعطیله...بیچاره مامانم یه تنه باید این همه کارو انجام بده...نزدیک ۹۰ نفر هم دعوت کرده.
انشالا که به خیر بگذره.
۱۰ روزه از ته دل نخندیدم! از اون خنده هایه الکی...از اونها که نمیتونم حرف امو ادامه بدم و غش میکنم و ولو میشم از خنده......دلم واسه خنده خودم تنگ شده!
قربونه خودم بشم!
|