تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 165

یکی از تی وی ها به مادرمان فروخته شد....دیگری را همبه حراج نهاده ایم...شوهری جانمان دم به دقیقه بازش میکنه و میبنده ..خیلی دوس داره!!(خودم هم همینطور!)...بیاین ببرینش تا ما خودمون برش نداشتیم!!(مثه این مادرا که میگن به بچه که دس نزن خاله دعوا میکنه!!)

جایه همه تان رفتیم شمال.....خیلی خوش گذشت...خلوت..سگ و میزدی از خونش در نمیومد!! خیلی حال داد...رفتیم دریا...آی که سالهابود چنان شنایه دلپذیری نکرده بودم...آب ولرم و هوا ابری....دریا موج آلود....از ساعت ۲ شنا کردم تا ۷ شب...انقدر پریدم رویه موجها و خودمو پرت کردم رویه موجها که نگو...به یاد زمان جوانی و کودکی....آخ که چه موج بازی کیف میدهد...جان...

خسته گیم در رفت....ذهن پر بود...خالی شد...آخیش....

فردا فاینال دارم...هیچ هم نخوانده ام...! میخونم!
بابام خیلی آدم موذییه....اصلا روراست نیست....  این موذی بودنش آدمو آزار میده..اینکه وقتی حرفی میزنه نمیدونم واقعا منظورش همونه یا نه...یا اینکه سره یه چیزایی همون موقع نظر نمیده و عصبانی نمیشه ولی بعدش چنان تلافی میکنه که نگو...خداروشکر که زمان کمتری باش سر میکنم...خیلی ازم انرژی میگرفت...تمام هم و غم ام میشد اینکه الان این حرکت و این حرف اش چه معنی داره؟...

حالا دیگه برام مهم نیست...مهمه ها...ولی نه به قدر پیشین...

الان دو هفته است  که مهی رو ندیدم!...از بعد از عروسیمون کمتر پیش آمده بود ....روزگاره دیگه...اون روزها ٬روزهایه خوشه دوستیمون بودند...شاید از این هم سختر بشه ....آدم باید از زمان حال اش حسابی استفاده کنه .. ما هم استفاده کردیم...برایه همینه که چیزی برایه حسرت خوردن ندارم...فقط دوریه که آدم رو ناراحت میکنه که اون رو هم زمان حل میکنه..و البته برنامه ریزی واسه دیدار هایه بیشتر ...

رها هم میخواد بره...میگه چند وقتی....ولی چند وقتی رو کی تعیین میکنه؟ شرایط؟ یا رها؟..

از اینکه از دوستام دور بشم ناراحت میشم..ولی یه اعتراف کنم؟ اصلا دوس ندارم اونی که میخواد بره من باشم....پارسال که قصد مهاجرت داشتیم ...چنان سختی کشیدم که در حال حاضر ترجیح میدهم به جای مانده من باشم تا رونده..

باباهه فردا میره...انقده خوشحاله موقع رفتن که همیشه بهش میگم توکه انقد خوشحال میشی بری واسه چی میای؟

اینم از بابایه ما..میاد میرینه تویه اخلاق سیاوش و میره...

عصره هم خوش

من تا به امروز که چند ماهی به پایان ۲۵ سالگی ام نمانده....روزه نگرفتم! حتی یک روز! محض امتحان!

 

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 28 شهریور1387  ساعت 19:59  توسط حنا گلی 


 164

اون یه میلیونه بود که برگشت میخورد؟ خوب؟ یادتونه؟ یه ۳۰۰ هزار تومن هم بهش اضافه کنید!!..خواهش میکنم کاری نکردم که یه مقدار تر زدم که برطرف میشه انشالا..والا...چیزی نیس که...چیزی که زیاده پول!! ریخته همین جور...

رفتیم جایه پول از یارو دوتا تلوزیونه ال سی دی برداشتیم! یه ۳۲ اینچ یه دونه هم ۳۷ اینچ...جانه مادرتون کسی تلوزیون نمیخواد....عوض کنید این لگن هارو!!..چیه ؟ پشتش قده یه اتوبوسه!! بیان از این ال سی دی ها بخرین ...خوشکل ..مامان ....نازک...سبک...

ای خدا کسی تلوزیون نمیخواد؟؟

بگذریم!!

حرفه دیگه ای هم ندارم!

پس شب بخیر و لالا

  + نوشته شده دریکشنبه 24 شهریور1387  ساعت 1:53  توسط حنا گلی 


 163

انقدر دورورو برم و مردا گرفتن که فکر کنم بعد از مدتی ریش سیبیل در بیارم و صدام دورگه بشه ....شریک ام ..شاگرد ام...مشتری هام...کسایی که از من میخرن...کسایی که من ازشون میخرم...همسایه هام...صاحاب ملک ام...همه و همه مرد ان! نر ان!....با اینکه عادت دارم و یه جورایی خودم هم پسرونه بزرگ شدم به خاطر رابطه تنگا تنگ ای که با سیاوش داشتم.....ولی دارم کم میادم! مملکت٬ مملکت مرداس....

امروز رفتم یه کارخانه خیلی بزرگ میزو صندلی رو از نزدیک دیدم ...یه جایه پرتی بودکه نگو....ولی یه چیزی بهم انقده حال داد که نگو......امدیر فروششون خانم جوانی بود و چندین خانم جوان کارمند داشتندو جالب تر از همه اینکه کارگرهایه خانم هم زیاد داشتن....خیل یخوشحال شدم...کارگر زن و مرد پیش هم کار میکردن! احساس خوشحالی کردم...درسته که کارم مردونه است..ولی خانومایه زیادی هم پیدا میشن که این کارو میکنن....اون هم چه جایه پرتی....بعد از اینکه نشستیم ٬ خانوم مدیر گفت ازمون پذیرایی کنن....شوهری گفت یعنی انقد تابلوست که ما روزه نیستیم؟!! و کلی برامون میوه و شیرینی و آب میوه و ... اوردن ...ولی بیچاره ها نتونستن جایی ناهار پیدا کنن! همه جا تعطیل بود...

بابام  وسیاوش رفته ان  جاده چالوس..بعد از جاده یوش رفتن نور! خیلی بهشون خوش گذشته...میگن بیاین بریم...ولی نمیتونم ...لعنتی کارم زیاده...وقت هیچ ندارم...امسال آخرین مسافرتی که ر فتم ۲ ماه پیش بود....

اون چک بود که گفتم گرفتیمش!!..باز هم برگشت خورد....اشک ام درومد....باز هم گفته شنبه میارم..اگه بیاره...لامصب ۱ میلیونه...

شب همه خوش..

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 20 شهریور1387  ساعت 1:30  توسط حنا گلی 


 162

آخیش بلاخره چک رو از یارو گرفتیم ....یه بار بزرگ از رویه دوشم برداشته شده....هرچقدر هم که میگم حل میشه و اشکال نداره ...باز هم نمیشه که ناراحت نباشم...یه هفته بود با ترس و لرز میخندیدم..

دیشب بدونه مهتاب خوابیدیم! شهرمون مهتاب نداشت!

آقا جانه من یکی بگه من واسه فوق چی بخونم؟!! یه رشته بدین دست من!..ملت همه دارن خر میزنن ..من تازه دنبال رشته میگردم!
حرف دارم ..از تجارب جدبدم...حال نوشتن ندارم!

میخوام یه سری کتاب راجع به تربیت کودک بخرم و شروع کنم به خوندن...امروز طی صحبتی که با دوستم داشتم چیزهایه زیادی آموختم که برام خیلی تازگی داشت....

یه موقع هایی چیزهای راجعبه بچه و یا آسوده گذاردن بچه که به مهتاب میگم  ٬حرفم و باور نداره....دیدم که همش علمی و راس بود...

راستی فلفسه ما ها از بچه دار شدن چیه؟ واسه چی میخوایم بچه دار بشیم؟....فکر کنم ما هم تا حدی همون بقای نسل در ذهنمون هست....بچه میاریم چون باید بیاریم دیگه..همه میارن..همه بعد از چند سال که از ازدواجشون میگذره بچه میارن....پس ماهم میاریم!....دنبال یه دلیل محکم میگردم در درونه خودم...شاید به خاطر نبودنه چنین دلیلیه که هنوز نیوردم.....یه چیزیکه هست دوس دارم مادری کنم...واسه بچه خودم....منتها آیا این دلیله محکمی هست واسه خلق یه موجوده بیگناه جدید؟ نمیتونم بگم که این دنیا ارزش ورود رو نداره...چون داره...اگر نداشت همه دودستی بهش نمیچسبیدیم...دنیایه دوس داشتنیه...

دوس دارم بچه ای بدنیا بیارم که آرزویه من برایش ...نه رسیدن به مقامات بالا و دکترا و پول و ثروت باشه ....که شاد زیستن باشه...میتونم بچه خنگ  ای داشته باشم ..ولی اگر شاد زندگی کنه دیگه چه فرق میکنه دکترا داشته باشه و سیکل؟....

خودم هم بزنم به تخته .... زندگی خوبی داشتم و دارم ....دلیل اش هم آژادی که والدین ام درزندگی بهم دادن....خیلی از استرس ها و کلیشه ها رو بر من اجبار نکردند...در کل آسون گرفتن به من...و من همالان تویه زندگیم دارم آسون میگیرم....اگر سخت بگیرم میدونی چه جهنمیه که دارم توش زندگی میکنم؟..و یا چه کلیشه هایه زیبایی هست که زندگی من باهاش جور در نمیاد؟.....ولی در نظر نمیگیرمشون...میگذرن....مهم من ام و شوهرم و شادی زندگیمون...

یکی از چیزایی که قبل از بچه دار شدن باید بخرم ...کتاب دایره المعارف نام هست.....تویه اینترنت که سرچ کردم دیدم حدودا ۳۵ هزار تومنه...به نظرم زیاد اومد...ولی فکر میکنم که لازمه....

اسم هایه  که تویه ذهن امه دقیقا اون چیزی نیست که من بخوام برایه بچه ام انتخاب کنم..سامهایه قشنگی ان..ولی اونی نیستن که من میخوام...باید که بررسی جامع انجام بدم...

نه ..حامله نیستم!

شب همه خوش بای

  + نوشته شده درسه شنبه 19 شهریور1387  ساعت 2:6  توسط حنا گلی 


 161

تویه این ۶ سال اخیر فقط یک بار سرما خورده بودم...این هم دومیش!..منتها این بار پدرم ام درومده..خوب نمیشم...گلو درد تب...پدرمو دروورده...همه هم ازم گرفتن! انقده ویرووسش قویه که نگو..

مهی جان هم رفتنی شد...فردا اسبابشان را میکشند و میروند...به سلامت ...خداوند به همراهشان.این دوشبه مهمان مهتاب بودیم ..هر دوشب به خاطره حقوقی که گرفته شام داد...ما هم تلپ...وسط هر مهمانی بودیم...

کولرمان سوخت! عوضش کردیم ۶۵ هزارتومان! ...ن ام سوخت!

تابستان...تابستان عزیز و خاطره انگیز...داره تموم میشه....دیگه خاله س برمیگرده اهواز...دیگه کم پیش میاد همه دوره هم جمع بشیم..کم ..خیلی کم...جمع میشیم ها...ولی همیشه جایه خاله س ام خالیه.تابستونو با همه گرماش دوس دارم..عاشق اش ام...تابستون یعنی همه جمع بشیم تویه حیاط بابابزرگ ام و هندونه و بلال بخوریم ..گل بگیم و گل بشنویم...مسخره کنیم و بخندیم...تا پاسی از شب برگردیم خونه هامون...دوباره فردا هم بریم...هر شب بریم ...پشت سره هم...من با خاله س بشینم پشت سره چ.ب. ها حرف بزنیم....بعد آ. رو بلند بلند مسخره کنیم و بخندیم..بعد خاله ام پاشه ادایه رقصیدنش رو در بیاره ...بعد خاله ن که همیشه دیر میرسه بگه چی شد؟..و ما بگیم وای خاله!!! کجایی؟

بعد از خاطرات بگن..از قدیم ...از جنگ... از کودکی...از روزهایه سختی...از مامان بزرگ عزیزم که همیشه دلمان برایش تنگ است.... 

این روزهابرنمیگرده....هیچ روزی برنمیگرده.....نمیشه جولویه گذرشان رو گرفت...همش میره ....فقط میشه تویه اون لحظه..نهایت استفاده رو برد...لدت برد..خندید خوش بود......وای زندگی...چی میگذری...ساعت..روز  .ماه...سال...بدوبدو داری میری....

خداوندا به همه سلامتی بده و دل خوش....

بابام اومده.

فردا دوباره جنگ شروع میشه...جنگ کار و زندگی....وای که چقدر کار بیرون ام با فضای داخیلی زندگیم متفاوته! اوایل پوست ام دم به دقیقه ترک میخورد.....الان کلفت تر شده...مثلا یه میلیون چک مون برگشت خورده و هنوز معلوم نیست یارو بده یانه .....ولی انقدی مغز امو به خودش مشغول نکرده....این یعنی پیشرفت؟ یا بیعاری؟!
امروز مهی جان جریانی رو از رها جان گفت که تا ساعتها منو به خودش مشغول کرده بود.یه سئوال...چرا؟....آخه چرا؟....بگم تف تویه ذاتت؟..ذات ات با رها و س انقد متفاوته؟..بگم لعنت بر تربیت ات؟...مگر نه اینکه کسی تورو تربیت کرد که رها رو هم تربیت کرد ؟..پس چی؟ چی بگم؟....اگر ندیده بودمت ..اگر صدات رو نشنیده بودم ..اگر از نزدیک بردادریت رو نچشیده بودم....فقط میتونم بگم من این س.ل رو نمیشناسم...من این مرد رو تا بحال ندیدم...تویه زندگیت مشکلاتی بوده که به اینجا رسیدی؟خوب تویه زندگی همه هست...همه همینطور جفتک میندازن؟ والدین ات کم گذاشتن برات؟ همه همین ایم...آره عزیزم ..کمال مطلق وجود نداره ..برایه من هم کم گذاشتن...من هم حسرت ها خوردم ...من هم کمبود ها چشیدم ..اشک ریختم...خودمو زدم ...گریه کردم و ......گذروندم......

خواهرت چه کرده با تو....آخ لعنتی......خواهرت؟ عزیزت...پاره تنت.....تو بزرگ اش کردی....هم بردادر بودی براش هم پدر هم مادر....با اون چرا.....با اون چرا.....اگر بدونی که چه نابجا و نا بهنگام پشت اش رو خالی کردی...اگر بدونی چه کردی در حق اش....نه ..نمیخواستم پدری کنی....وظیفه تو نبود پدری کردن....ولی بی انصاف برادری هم نه...دوستی که میتونستی بکنی.....انقدر سخت بود؟.....

خیلی موقع ها دلم میخواد یه زنگ بهت بزنم....فقط بهت بگم....چرا؟...راستش رو بخوای هرچقدر که  فکر میکنم حتی یه نصفه جواب غیر منطقی و بی انصافانه هم نمیتونم پیدا کنم.....

باید بشینیم تا پسرت تلافی سرت در بیاره؟ یعنی نمیشه که خودت یه ذره زودتر کله ات بخوره به سنگ؟

خدایا ...سره عقلش بیار...

بگذریم...

شبه همه خوش

  + نوشته شده درجمعه 15 شهریور1387  ساعت 23:50  توسط حنا گلی 


 160

سلام. حالم خوبه. خستگی ام در رفت. داریم امید رو مجبور میکنیم که اون هم تولد بگیره! بسکه تولته بهمون حال داد...امید از هر ۵ تا کلمه اش ۷ تاش راجع به باند و ظبط و آهنگ . میکسر و..... ایناست! بچه که بود باباش براش یه موتور خریده بود...تابستونو رفت تویه یه چاپخونه کار کرد اولین حقوقشو رفت واسه موتورش ظبط خرید! اون موقع هم که سیدی اینا نبود که...یه ظبطه به چه گندگی بسته بود رویه موتورش از صبح میومد در خونه ما میگفت نون نمیخواید؟! پنیر؟..عمه توروخدا کاری داشتی بده من انجام بدم...بعد واسه یه دونه نون میشست پشت موتورو ظبط و روشن میکرد میرفت نون میخرید و میوورد!

جوونی کجایی؟!

در تمام این مدت که برق همه میرفت ٬ هیچ وقت برق ما نرفته بود..باور کنید ما امسال از همه سال کمتر برق رفتگی داشتیم ...در تمام این مدت شاید رویه هم رفته ۱ ساعت هم برق نرفته....امشب ساعت ۸ شب حسابدارمان آمد که حسابرسی رو با هم انجام بدیم ...زارت برق رفت! بهش گفتم طلسم شده این حسابداری ما...هرچی نشستیم هم نیومد! باور کردنی نبود..هر موقع میرفت نهایت ۱۵ دقیقه ای میومد..ولی حدد ۱ ساعت نشستیم و نیومد!...بلاخره دست از پا درازتر برگشت و رفت!
بابا میخوام واسه فوق بخونم....اخه چی بخونم؟!! خیلی مسخره است که هنوز نمیدونم چی میخوام بخونم!توروخدا یکی به من راهنمایی کنه...

چند روزیه فکر نکردم! راجع به هیچی!!! واسه همین چیزه زیادی واسه نوشتن ندارم!
شبه همه خوش

 

  + نوشته شده دریکشنبه 10 شهریور1387  ساعت 23:15  توسط حنا گلی 


 159

آخیش! ترکوندیم! حال نمودیم! جشن به پا کردیم عظیم! فطیر! طویل! نظیر!

چقدر باند خوب و فلشر و میکسر و رقاص! چیزایه خوبین! حالم جا آمد.

کمر از وسط داشت میشکست!

..........................

گوه مهتاب داره میره.دلم گرفت به روم نیوردم! اول و آخر باید میرفت....ازش دور شدم که زندگیامون از هم دور بشه و بتونه که بره.....به سلامت ...هرجا که هستی موفق باشی. امیدوارم همیشه خوش باشی و خرم و سلامت ...دوست خوبم..خواهر عزیزم دوست دارم....دله منو شوهری براتون تنگ میشه ..خیلی...

ولی اتفاقی بود که باید میافتاد....مدتهاست راجع بهش فکر کردم و تصمیم و گرفتم...مهی خانم باید بره ..

دوس ندارم بیشتر راجع بهش حرف بزنم و فکر کنم....

از فردا دوباره روز از نو روزگار از نو....

انشالا که هفته خوب و روز هایه خوشی داشته باشیم...

شب  بخیر

  + نوشته شده درشنبه 9 شهریور1387  ساعت 1:23  توسط حنا گلی 


 158

یه چیزی بگم ؟ نمیزنینم؟..خوب چی کار کنم..باز هم دعوا شد!!

انقده امروز در استرس بسر بردم که نگو...تمام تارهایه عصبی ام کش میومد. انقد که دست و پام بی جون شده بود....هرچه به خودم میگم عصبیت نداره..باید عادت کنی به خشونت به حرف بی راهه به چرت و پرت ملت به تمامی مریضیهایه روانی آقایون و خانوما یی که باهاشون سره کار داری....هی ریز ریز اینا رو  با خودم تکرار میکنم. ولی سخته...باز هم میریزم به هم...پیشه خودم میگم آخه مردک! من با تو چه صنمی دارم؟( سنم ؟صنم؟!!)..ها؟من که کاریت ندارم...دیگه واسه چی برا من جفتک میندازی؟و متاسفانه جفتک هایشان میره تویه مخ ام...بهشون فکر میکنم..به حرفها و رفتارها....در اینکه مگه من چه هیزم تری فروختم؟ من که هرچی گفتید رو پیروی کردم...(شوهری میگه ایراده کار همینه که هرچی گفتن پیروی کردیم)..و امروز بعد ازیه مشت اجراجیف که تحویل ما شد ...شوهرمان زنگ زد به آقای م. کبیر و هر آنچه چرت و پرت که گفته بود رو عیننا تحویل اش داد! من میدونستم که میخواد این کارو بکنه واسه همین میترسیدم که شمارشونو بهش بدم..بعد به خودم گفتم ترسیدن تا کی؟ میخواد نهایتا بهش بگه این حرفا چیه ؟ و یا اینکه همین ها رو بهشون بگه...خوب بزار بگه...چرا همش این من و ما باشیم که شنونده ارجیف مردم باشیم..بزار یه بار جواب بدیم....ولی با تمام این جرات دادن ها به خود ..از استرس مردم...مهم این بود که دلم نمیخواست شغل امو از دست بدم...کارم سخته...خیلی سخته...ولی دوسش دارم..ماله خودمه...بچه امه ..دارم بزرگ اش میکنم...دلم نمیاد یتیم ولش کنم...

میخوام که این  ها رو از شوهری بیاموزم...مثه جرات رو ....جرات خراب کردن رو....جرات حرف زدن رو ...و خیلی دیگر...ولی خیلی سخت ام است....در تمامی این چند روز و دعوا هایه قبلی سعی کردم که کم نیارم و تلفن کنم و حرف امو بزنم...توانستم هم ...ولی امروز کم اووردم..وقتی شوهری گفت به م. زنگ بزن ..نتونستم..فکرش هم اعصاب امو  میکشید..گفتم نمیتونم...باز بعدا ..شاید یه وقتی دیگه بتونم..ولی الان توان ندارم ....

همیشه از اینکه تویه محیطی بزرگ شدم که هیچ دعوا و داد و بیداد و استرس و ناامنی وجود نداشت ٬ احساس خوشحالی و رضایت میکردم . به مادرم میبالیدم که علارغم مشکلاتی که با پدرم داشت ٬ هیچ لحظه ای نذاشت ما احساس نا امنی کنیم...خاطرات کودکی ام  نمونه زمینی  از بهشت وعده داده خداوند است .... بهشت...لذت خوشی...بازی...امنیت ...عشق....این تمامی چیزیست که از کودکی به خاطر دارم ....شاید همین دلیلی است که از هیچ دوره ای در زندگی ام به اندازه کودکی احساس رضایت ندارم.

این روزها فکر میکنم شاید والدین ام اشتباه کردن. شاید من هم باید دعوا میدیدم...یا حرف بد میشنویدم . یا حرف بی منطق رو به زور به خوردم میدادن...نه اینکه بایستم جولویه بابام و بگم یه دلیله منطقی برایه کارت بیار و اون نتونه بیاره و من احساس پیروزی کنم....و حالا وقتی حرفه بی منطق میشنوم از گوشام دود در میاد....شروع میکنم به داد زدن طوری که صدام اصلا از گلوم در نمیاد...و جالب اینکه هیچ ندارم برایه گفتن..بجز اینکه : این چه حرفیه؟ این چه حرفیه که میزنید؟!!!! این کلمات آخرین چیزیه که در اوج خشم به ذهنم میرسه...فحش؟!!! آه اگر میتونستم فحش بدم....حتی در دل هم احساس شرم و گناه میکنم  و لعنت بر این احساس ام.

حال مانده ام ..چطور به بچه ام جرات دعوا کردن رو بدم..چطور بهش یاد بدم که جولویه حرف زور بایست...من نه بخشش مادرم رو دارم که بتونم همگان را با هر عملی ببخشم..و نه جرات و جربزه روبرو شدن با مشکلات و بدیهایه آدمها....مادرم کارش راحته..چون تکلیف اش روشنه..میبخشه..همه رو ...همیشه .هم جا...بزرگترین بدی ها رو ...تمام کسانی رو که زندگیش رو ازش گرفتند رو تمام کسانی رو که جوانی و زیبایی و هنر و علم  اش رو ازش گرفتن رو بخشید..نه فقط بخشید .که رفت مریض داریشان رو هم کرد وتر خشکشان کرد و ماهها در بیمارستان کنارشان ماند. تا ساعات آخری کنارشون بود و وقتی ازش حلالیت خواستند بوسشان کرد گفت قبلا بخشیدم!..ولی من؟....من نمیتونم ببخشم.و البته نمیتونم هم انتقام بگیرم. کارم زار است! کار ام درگیری مدام با خودم است..سبک سنگین کردن..فکر کردن....

امروز آموختم فحش موهبتی است که من خیلی ازش دور و بی بهره بودم.یاد گرفتم یه داد اثرش خیلی بیش از ساعت ها گفتمان منطقی است..خیلی..

خاک بر سره انسانها! بسکه کریه اند.

بگذریم.

برادرمان چنان ریخته به هم که نگو...فکر کنم دوس دخترش دوباره یه عشوه خرکی اومده...با بهاره شرط بستم که حتما دختره بهش گفته خواستگار دارم! دکتر هم هست!! بابام گفته زنش شو...ولی من عاشقه تو ام!!! شرط میبندم .

۵شنبه تولدشه...جشن اشه...ولی آقا برج زهره ماره!...کار زیاده...نمیرسم هم برم کمک مامانم..بهاره هم از صبح تا ۱۰ شب کلاس داره..فقط واسه ناهار۲ ساعت میاد خونه....سیاوش هم که تعطیله...بیچاره مامانم یه تنه باید این همه کارو انجام بده...نزدیک ۹۰ نفر هم دعوت کرده.

انشالا که به خیر بگذره.

۱۰ روزه از ته دل نخندیدم! از اون خنده هایه الکی...از اونها که نمیتونم حرف امو ادامه بدم و غش میکنم و ولو میشم از خنده......دلم واسه خنده خودم تنگ شده!

قربونه خودم بشم!

  + نوشته شده درسه شنبه 5 شهریور1387  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 157

چند شبه پیش خواب دیدم که عمویه بزرگ ام فوت کرده..مادربزرگ ام هم فوت کرده بود تویه همون خونه(مادر بزرگ ام سال ۸۲ فوت کرده) مادر بزرگ ام زنده شد ولی عموم فوت کرد.بعدش خبر آوردند که شوهر خاله سکته زده..بعد هم امروز خبر دار شدیم که عمو اسکندر مادرم سکته قلبی سوم رو زده! (همه زنده اند) امروز عصر سعید ف. اومده بود خونه مامانم کلی وزن کم کرده بود.فکر کردم رژیم گرفته ولی گفت نه یه مشکلی پیش اومده .(شغل اش نصب آسانسوره).به شوهری گفته چند روز پیش یکی از کارگر هاش عقب عقب رفته و از ساختمان پرت شده پایین. تویه بغل سعید جون داده. خیلی دردناکه.خودش داغون بود..خیلی...عجب خوابی دیدم!

بعد از ۸ روز رفتم خونه مامانم! تویه کوچه دایی و زندایی مو دیدیم کلی بغل ام کردن و بوسیدنم و گفتند کم پیدایی؟ کجایید؟ گفتند اتفاقا داشتیم میگفتیم اینا چرا پیداشون نیست؟!! خیلی لوس شدم!

بعد هم رفتم خونمون مامانم اخم کرد ..من هم همچین پریدم ماچ اش کردم که نگو ..۱۰۰ ماچ پشت سره هم کردمش بعد یهو پخی زد زیره خنده! قربونه خندش بشم.

خوشحال شدم که ساعی برد..یه برنده به تمام معنا بود . باظرفیت یه برنده.

پنجشنبه تولده سیاوش و داره میگیره. کلی آدام هم دعوتیده...

دیروز خاله پ با اهل و  عیال اومدن مغازمون! دکتر جان تعادل نداشت! از بس که داروهایه خواب آور بهش داده بودنو

باز هم اشتباه نموده و قدم در سینما گذاشتیم! این بار هم گوله کمال تبریزی رو خوردیم...با این فیلمه که نامش هست همیشه پایه یک زن در میان است. نمیدونم ..یعنی هیشکی نیست بیاد یه فیلمنامه درست بنویسه؟ که انقد آدم حرف تکراری و جوک هایه عقب افتاده رو نشنوه؟...

خلاصه اینکه هر از چند گاهی میرم سینما و توبه میکنم که دوباره برم..ولی نمدونم چرا هی گوله این دوستان و میخورم و میرم و مثه سگ پشیمون میشم. از دره سینما که اومدیم بیرون فیلم دایره رنگی رو خریدیم ...اومدیم خونه گذاشتیم  اش...خیلی حال کردم ..فیلمنامه پر. کارگردانی عالی...و اینکه یارو وقتی نشسته بود اون فیلم و نوشته بود یه ذره به اون مغز فشار آورده بود...درسته جاهایی اعصاب آدم خرد میشد از این همه ماجرایه تودر تو و ریز..ولی جایه تبریک داره که بلاخره یکی به سلول هایه مغزش فشار اورده!

بعد هم یه فیلم خارجی! دیدیم به نامه AWAKE که باز هم بسیار مشعوف شدم..من خیلی خوشم میاد که نتونم حدس بزنم قراره چی بشه و یا اینکه داستان اصلا اون چیزی نباشه که من فکر میکردم...

بلاخره ساعت ۴ و نیم صبح خوابیدیم !

صبح هم پاشدم دیدم سپیده ظرف هایه دیشبو شسته و علی هم رفته نون و خامه و کره و پنیر خریده و اومده!! چقدر مهمونای خوب ...خوب ان!!

بای

  + نوشته شده درشنبه 2 شهریور1387  ساعت 2:9  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM