تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 مسافرت

فردا با هم میریم سفر با هم میریم ماه عسل !...( از اونجایی که گنجینیه شعر ام واسه نوشتن خیلی کوچیکه همین یه شعر و بیشتر یادم نیومد! درسته که ماه عسل اش خیلی مصداق نداره ولی سفرش خیلی با حالات الان ام جوره!)

فردا میرم ولایت...آخ جونم ولایت ام...ده ام زادگاه ام.....زمین ام....زمین  پهناور و مسطح ام با افق محدود به دریاش...دلم واسش تنگ شده...دلم واسه گندمزار اش واسه دریاهاش...زمین ماسه ایش...واسه همش تنگ شده....دارم برمیگردم به اصالت ام..باسه همینه که شاد ام...گوووووره پدر چک و پول و فروش و حسابدار و آقای م! گوه بگیره همتونو....جون ...میرم یه جایی که حتی فکر شما ها هم نمیتونه منو پیدا کنه.....راس میگید بیایید منو بگیرید.... (آیکونه نشان دادنه انگشت وسط!!)

آخ که چقده دلم مسافرت میخواست....صبح ها بزور از خواب بلند میشم..نه که خوابم بیاد ها..نه اصلا..انقده با خودم کلنجار میرم تا خوابم ببره که نگو....واسه اینه که دلم رو شکوندن....هی جولو خودم و میگیرم که به این موضوع اعتراف نکنم...ولی باید اقرار کرد که ریدن به انرژیو  و حال و روزم....آخ که دوز و کلک دارن ..آی دودوزه بازن...آی دورو  ان.. آی زبون نفهمند....برن گم بشن همشون...گل بگیره خودتونو ایل و تبارتونو به حق سید الشهدا!!!!!!!!!!!!!....:)))))))(من هم مذهبی و حساس!)

نمیدونم چرا هیچ وقت نفرین ام نمیگیره!:((....بسکه دله لامصب ام پاکه!.....شاید ام واسه اینه که یادم میره! حافظه ام یه مقدار ضعیف کا رمیکنه! واسه همین یادش میره انرژی منفی بفرسته!

جون قربونه دل پاک و صادق خودم بشم.....دوره خودم بگردم!

وایی.....رهایی!

عزیزانه بیننده و شنونده به مدت ۳ روز میخوام برم مسافرت این همه هیاهو هم واسه ۳ روزه ....ولی اگه بدونین چقده بهش احتیاج داشتم ...

به شما هم این عزاهایه عزیز خوش بگذره!

واسه چی این همه انرژی میفرستم ..اون قانونه فیلم راز اثر نمیکنه؟....تو هم گوره پدرت!

بای بای

  + نوشته شده درسه شنبه 30 مهر1387  ساعت 23:52  توسط حنا گلی 


 174

سلام...حالم خوبه...رفتم بعد از یه سال دیدمشان...سخت نبود خیلی....البته قبلش یهو زد به سرم بی خیال شدم!..و خیلی هم با اعتماد به نفس و کم محلی رفتم...به هر حال وظیفه ای بود بر گردنم و انجام دادم...آخیش..خدا یا شکرت که تموم شد!
بعد ازآن به مهمانی فامیل ازاون ور آب برگشته رفتیم...خوش گذشت...انقده خندیدیم همه سالن رو گذاشته بودیم رویه سرمان....بیشتر فامیل بودن...فامیل هایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشان..کسانی که زمانی که مامان بزرگ ام زنده بود ٬ هر هفته میدیدمشان....ولی الان از آخرین باری که دیدمشان سالها میگذرد....دوست دارم ببینمشان..ولی نه همسن منند و نه هم بازی ام!...ولی همیشه از دیدنشان خوشحال میشم. مادر بزرگ ام زن بزرگ ای بود....چون خونه شونو ساخته بودن اون زمانا هیچ پولی تویه دست و بالشان نبود..طی هفته غذایه درست حسابینمیخوریدم ...ولی هر هفته مهمونی میداد...زیره ۵۰ نفر هم نبودند مهموناش...وای که کودکی ام بهشت ای بود....برایه منی که نه از خرج و پول سر درمیوردم و نه از زحمت مهمون داری٬ این گردهمایی هایه فامیلی شهربازی بود! انواع و اقسام دوست و رفیق و بازی..و البته غروب جمعه و مشق ننوشته و گریه و برق رفته!

حالا بزرگ شدم...از صبح تا به شب فکر و حساب و استرس و ...خوشی هم دارم ها....وقتی میام خونه سعی میکنم همه این آت و آشغالات رو بندازم دور..واسه شوهرم مسخره بازی در بیارم!!! حرف الکی بزنم و غش غش بخندم....ولی لامصب از ته دل خندیدن یه دل خوش میخواد!که منی که میلیونی چک دارم نمیتونم داشته باشم!

یاده بیکاری و بیعاری به خیر!

دلم واسه رفیق آم تنگیده...ولی قسمت نمیشه ببینمشون!

شب همه خوش

انشالا که فردا روزه خیلی خوبی واسه همه باشه و اول هفته ای توپه توپ

 

  + نوشته شده درجمعه 26 مهر1387  ساعت 23:44  توسط حنا گلی 


 173

دستم چلاق شده!!!. واسه همین نمتونم بنویسم!..نمیدونم چی شده ییهوو..مچ دست راست ام درد گرفته شدید!
شما خوبین؟

جناب غریبه آشنا..من از هیچکدوم از نظراتت ناراحت نمیشم...همه رو هم میخونم..این نظرات هم ماله منه پس به کسی مربوط نیس! اوکی؟

کاری با من ندارید؟

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 22 مهر1387  ساعت 22:25  توسط حنا گلی 


 172

گلشیفته رو دیدید؟...آفرین!...بسیار خوشحال ام که رفت.....امیدوارم که موفق بشه...

زیاد از بازیش خوشم نمیومده....خصوصا از اون صدایه کلفتش اصلا خوشم نمیومده...ولی الان خوشحال ام از این موفقیت اش...

شاید یاد آور آرزو ها و رویاهایه گذشته ام باشه..

همچنان زنده ایم!

دعا میکنیم....افکار مثبت در سر میپرورانیم.....و .....کار ی از پیش نمیبریم!
شب خوش

 

  + نوشته شده درشنبه 20 مهر1387  ساعت 22:15  توسط حنا گلی 


 171

سلام علیکم...تلفن مان به علت عدم پرداخت بدهی قطع بود..باسه همین هم نمیتونستم کانکت بشم....چیزه زیادی هم ندارم که بگم...

قراره هفته آینده برادره آقایه شوهر رو ببرن عمل کنن تا اون پلاتینه رو در بیارن ..من هم باید برم ملاقات..از الان عزا گرفتم...چی بگم؟ چطور رفتار کنم؟..چی نگم؟..وای بهش که فکر میکنم از پاس کردن چک هم بد تره!...انقده این کارا برام سخته که نگو....وای میمیرم....ولی چه کار کنم ٬ اصلا حالو حوصلشو ندارم ..میدونم اصلا انرژی نمیزارم براشون..ولی جواب ام هم اینه که خوب تقصیره خودشونه هیچ وقت واسه من هیچ انرژی نزاشتن...کوچکترین زحمتی برایه حتی یک دیداره ساده من نکشیدن...من گذاشتم ..زیاد هم گذاشتم ...حتی اگر اون اتفاق نمی افتاد باز هم ادامه میدادم رفتارم رو ..در حد یک ارتباط ساده ...ولی اون اتفاق دلم رو از همشون چرکین کرد...انگار که یه پرده از رویه تمامه چیزهایی که سعی داشتم نادیده بگیرم برداشته شد....و یهو کم اووردم...

مامانم رفت مشهد! هویجوری ..یهوویی!..رفت که به بابابزرگ ام بپیونده و بعد از یکی دو روز باهم برگردن..اون اوایل که بابابزرگ ا م ازدواج کرده بود اول مهر که میرفت مشهد بعد از حدود ۱ماه و نیم برمیگشت...ولی الان دیگه کشش نداره ۲ هفته ای حوصله اش سر میره و بر میگرده....البته کرایه سوییت هم گرون تر شده...شاید به اون دلیل هم باشه..

به هر حال من که به مامان مگفتم توروخدا واسم دعا کن..خیلی..خیلی دعا کن...تا برج ۱۲ خیلی چک داریم و بدبختی داریم....خداکنه که بازار راه بیافته و ما از این وضعیت اسفبار نجات پیدا کنیم..

میدونم حوصله همه سرمیره بسکه نق میزنم...ولی خوب دارم راجع به زندگیم مینویسم و الان هم زندگیم شده همین ها!
شب همه خوش....تعطیلات خوش بگذره...بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 18 مهر1387  ساعت 22:34  توسط حنا گلی 


 170

دیشب یه تست روان شناسی جالب یافتم...برین ببینید...از من که خیلی تعریف کرده بود....واسه شوهری هم گرفتم ٬خیلی باحال بود..انقد با هم خندیدم چون به مطالب جالبی اشاره کرده بود..

این هم تست روانشناسی

چی بگم؟ سر رسیده چک هایم نزدیکه! روز شمار آغاز شده...فقط ۷ روزه دیگه!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 مهر1387  ساعت 2:7  توسط حنا گلی 


 169

دیشب رفته بودیم خونه سپیده اینا....(دوستان اگه برید خونشون چشماتان میترکه بسکه تغییر و تحول صورت گرفته!! من که بعد از ۴ روز میرفتم کف کردم چه برسه به مهی و رها که از اردیبهشت تا به حال نیومدن!) خلاصه...ساعت ۱ ونیم نصفه شب بود و شوهرانمان در حال پلی استیشن بازی کردن و من هم در حاله نصیحت کردن سپیده در رابطه با جاری جدیدش  بودم که مامانم زنگ زد گفت سیاوش اونجاس؟(خونه مامانم و سپیده یه کوچه فاصله دارن) گفتم نه!...گفت یکی کلی زنگ در و زده و سیاوش دویده رفته پایین و بعد هم صدایه تیک آف یک ماشین اومده و سیاوش هنوز مراجعت نکرده .مبایل اش هم از هول اش نبرده!...من رفتم از ایوون سپیده اینا نگاه کردم دیدم ۱۵ تا ۲۰ نفر تویه کوچه ایستادن و همه این ور و اون ور و نگاه میکنن!..حالا چی شده ؟ معلوم نیس...زودی شوهری اینا رو صدا کردم و گفتم برید ببینید چه خبر شده؟ که همون موقع هم دو تا ماشین ۱۱۰ رسید....ولی نه کسی داد میزد نه فحشی بود نه کتک کاری ...عجیب بود خلاصه.....

چند دقیقه بعدش هم منو سپیده از رویه کنجکاوی رفتیم ببینیم چی شده...دیدم که چهار تا پسر نوجوون رو ۱۱۰ گشت و هم ماشینشونو هم خودشونو داره میبره ..همین که داشت میرفت مامانم اینا رفتن بهش گفتن جناب سروان ببخشون و گنا دارن و این حرفا...من هنوز نمیدونستم چی شده...شوهری رو کشیدم کنار که برام مطلب رو تعریف کنه....گفت: اینا ۴ نفر بودن سواره یه پژو جی ال ایکس...از سره کوچه شروع کردن زنگ خونه همه رو زدن و اومدن جلو....زنگ هرکی رو هم زدن پریدن تویه ماشین و با در باز رفتن سراغ مجتمع و خونه بعدی...بعد هم پاشونو میزارن رویه گاز و میرن...منتها یه مورد کوچولو رو نادیده گرفته بود...کوچه مامانم اینا بن بسته!!!! و همینطور تمام کوچه هایه فرعی اش!سیاوش میگه اومدم تویه کوچه که ببینم چی شده ...داشتم به سمت جنوب نگاه میکردم که این ماشینه به اون سمت رفته بود ...یه آن سرم و برگردوندم دیدم از سره کوچه آدمه که داره میاد!!! همه به همین سمت!..اون پسرایه احمق هم داشتن تک تک کوچه هارو امتحان میکردن که ببینن کدومش راه فرار داره..ولی نمیدونستن که جاهایی وجود داره که تمام کوچه هاش بن بسته...البته یه کوچه باز بوده ها ولی شمالی ترین کوچه بوده که اونا نمیتونستن خودشونو بهش برسونن!...خلاصه پیرمرد و پیرزن ریخته بودن بیرون...یه پیرمرده رفته بود رویه پشت بوم و ماشین گنده اینا رو رصد میگرد!!! : آها دیدمشون!(حالا همه دو ساعته اینا رو دیدن ها!) اوناهاشن! بگیریدشووووووووون!  داره دور میرنه.....بگیریدشون!!!! ...اینجاست..رسید رسید...وایساده...داره یکی ازش میاد بیرون!...بگیریدشون!!.... مردم کم کم بهش حالی کردن که خوب حاج آقا یارو از ماشین پیاده شده و ماهمه داریم باها ش حرف میزنیم! تو واسه چی انقدهاز اون بالا انقده  داد بیداد میکنی؟بعدمردم محله رفتن طبقه چهارم و یارو رو اووردن پایین!

  ولی همه مرده بودن از خنده...بیچاره پسرها سنی نداشتن و تمام هیکل شون از ترس میلرزید!واسه همین مامانم اینا گفتن ما شکایتی نداریم ..ولی جناب سروان که خوراک سادیسم آن شب شان رسیده بود  گفت نه ما باید حتما اینا رو ببریم ..و در نهایت هم بردنشان...ولی ما انقده خندیدیم که دل مان درد گرفته بود..

خلاصه عده ای نوجوان قصد تفریح ناسالم داشتن که به لطف و حکمت الهی نقشه هایشان نقش بر آب شد و میهون عزیزمان از شرش نجات پیدا کردو دوستان و آشنایانه محترم میتوانید از این به بعد راحت و آسوده بخوابید...

نتیجه ۱: کلا سعی کنید تریاک بکشید..هیچ سرگرمی بی دردسر تر از تریاک نیس!

نتیجه ۲:اگر احیانا به سرتون زد که مسخره بازی در بیارید و بچه باحال بازی راه بیاندازید...لطف کرده تمامی کوچه ها را از ابتدا به انتها بروید چرا که به علت ساخت و سازهایه بی رویه و بدون مجوز امروزه اکثر کوچه ها بن بست میباشند!و شما در کمال نا باوری به دست نیروهایه  همیشه در صحنه انتظامی میافتید ..

نتیجه ۳: نتیجه ۱ و ۲ !

نتیجه ۴ : هیچ کدام!

راستی ما هم یه چیزایی  داریم که بعضیها نمیدونن!

بیاین ببینید خوب!
بای

 

  + نوشته شده دریکشنبه 7 مهر1387  ساعت 1:34  توسط حنا گلی 


 168

کلی نوشتم ....کپی هم کردم ..هم کپی ایم هم نوشته ام پرید!
نوشته بودم که خوبم....از مهمونی رها اومدم...

کلی هم راجع به اوضاع بازار زر زده بودم!
به هر حال...

خوابم میاد...شبه همه خوش..

۱ـ غریبه آشنا جان ..ممنونم از نظراتت...اگه نمیام ببخشید...صفحه ات خیلی دیر باز میشه...بعضی وقت ها هم اصلا باز نمیشه....والا من له خوندنم! داداشی!
بای

  + نوشته شده درجمعه 5 مهر1387  ساعت 2:42  توسط حنا گلی 


 167

یه چیزی داشتم...گذاشتم برا فروش..شاید که فرجی بشه...

دیشب که داشتم حساب  کتاب  می کردم...نزدیک بود قلب ام از حرکت بایسته! تویه سینه ام داغ شد..نفس نمیتونستم بکشم...خونه مامانم اینا بودم ....هی از چشمام اشک اومد...ولی نزاشتم کسی بفهمه...بعد کم کم ...به خودم امید دادم...بهتر شدم....شاید ضعیف ام...ولی وقتی فکرش رو میکنم که پسرعمویه عزیزم زمین بابایه منو فروخته و جن تو  پروتون سوار میشه و اون هم وضع خونه و زندگیشونه ..کفر ام در میاد ...پس این بابایه من واسه چی نباید به من کمک کنه؟ که من آبدیده بشم؟ که رویه پایه خودم بیاستم؟..خوب بابا لعنتی پیر شدم.....دیگه کی؟ ...۱۰ ساله دیگه این پولا به چه درده من میخوره؟ تازه من که نخواستم پوله رو بردارم و عیش و نوش کنم..من میخوام که یه کار راه بندازم..کار کنم ....دست ام تویه جیب خودم باشه...تویه خونه نشین نباشم...من هم واسه خودم استعدادهایه زیادی دارم ..نمیخوام تلف بشه...چرا به نیت این چیزا نباس به من کمک بشه؟ ..نمیگم کمک ام نکرده...چرا کرده ..این چند وقته چندین میلیون ازش گرفتم..ولی چه کنم..باز هم احتیاج دارم...دست بهش هم نزدم..نخوردمش هم..همش رو گذاشتم تویه کارم و کاره شوهری .....نمیدونم درست نیست هم که تماما اونو مقصر بدونم...ولی حالم از قرض کردن و قرض گرفتن به هم میخوره...حالم بهم میخوره...عقام میگیره..زندگیمو داغون میکنه...فکرش ...استرس اش ..شبانه روز دس از سرم بر نمیداره...لامصب کم هم نمیشه که هی روز به روز بیشتر میشه....نمیدونم چه کنم؟ هی میگم صبر کن...صبر کن اوضاع بهتر میشه ....حتما میشه...امسال ..ساله دیگه ..دو ساله دیگه...پس کی؟...کی بهتر میخواد بشه؟...اوضاع اقصادی گه مرغی رو هم که دو زار نمیشه بهش اعتماد کرد....آخ که دنیا داغونه...داغون.....

بغض ام تویه گلومه..نمیدونم بابت چی گریه کنم؟..از دسته کی و چی؟ از کی خرده بگیرم؟...خودم کم نزاشتم...به وله کم نزاشتم ...۵ ماهه که نه روز داشتم و نه شب...سرو ته امو میزدی مغازه بودم...هفته به هفته وقت نکردم که غذا بپزم....نهایت زحمت ای که کشیدم این بوده رفتم کلاس زبان و دکتر!...

مامانم میگه نترس من کمک ات میکنم...آخه به خدا شرمنده اش هستم...چقدر ازش بگیرم و یه ریالشو نتونم پس بدم....دارو ندارشو میده دست من...یه ذره نه به خودش و نه به خونش میرسه..همه و همه اش رو میده دست من....خدایا به خدا شرمنده شم...هی میگم..باشه کمک  اش میکنم...ولی آخه کی؟...خدا جونم بهم فرصت میدی؟...

دلم خونه....... این بویه اول مهر هم حالمو بهم میزنه....یاد دبستان و مشق ننوشته و غروب و برق رفتن ها و دعوایه معلم میندازه منو....

صبح که پا میشم .میگم الهی به امید تو...خدایا کمک ام کن.......سعی میکنم به شوهرم لبخند بزنم قبل از اینکه بهش بگم صبح ات بخیر...همه و همه رو انجام میدم...به دردسر ها فکر نمیکنم...سعی میکنم با کتاب خوندن سره خودمو گرم کنم......و باز هم قلب ام ریش میشه....دلشوره مثه آب جوش میریزه تویه دل ام... و دست و پام و بیجون میکنه....

اینا تویه زندگی همه هست....هر کس یه جوری داره با یه چیزی سرو کله میزنه....ولی به خدا طاقت مسایل مالی رو ندارم ..خسته شدم...بسه دیگه ....تا کی؟.

بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 مهر1387  ساعت 18:50  توسط حنا گلی 


 166

بلاخره به دیدن مهی جان  رفتیم...بهمان خوش گذشت...جایه همه خالی! (این جمعه همه دعوتید خونشون!)..

جمعه ظهر قبل از اینکه بریم پیش مهی اینا٬ شوهری دفتر ثبت اسناد و چک هایش رو نشونم داد...یهو زدم زیره گریه...از بس که تا ۱۵ ام چک داریم و یه ریال هم نداریم...غصه ای خوردم این چند روزه که باز هم نصف دیگه موهام سفید شده....بسکه اوضاع این مملکت خراب شده خرابه...رویه هیچ چی نمیشه حساب کرد...

از بی پولی شاید این ترم کلاس زبان مو هم نرم...یه از طلبکارام ۹۰۰۰ تومن ازم میخواد ٬ نمیتونم جورش کنم!!! هی هر زور پول میزارم تویه صندوق تا قبل از اینکه یارو بیاد خرج میشه و میره!!یارو میاد من پول ندارم بهش بدم!

سگ به روح این دولت....همه حساب کتاب هایه همه رو خراب کرده...

حال ام بد نیست ها! ولی دلشوره دائم تویه تنمه...میدونم که کاری که انتخاب کردم اینها رو هم داره...ولی نباید انقد بی انصافی بشه در حق منی که تازه دارم یه کاری راه میاندازم و ایجاد اشتغال میکنم ...

بابام هم از اون ور زنگ میزنه میگه قسطت عقب افتاده ...از بانک هی بهش زنگ میزنن میگن بیا قسط بده..چون وام رو به نامه خودش گرفته...نمیتونم بدم قسطش رو...پیش بابام هم بد حساب میشم..

هی حرف نزنم بهتره...

کاری ندارید؟ من برم؟؟

بای

  + نوشته شده درسه شنبه 2 مهر1387  ساعت 0:24  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM