|
یه چیزی داشتم...گذاشتم برا فروش..شاید که فرجی بشه...
دیشب که داشتم حساب کتاب می کردم...نزدیک بود قلب ام از حرکت بایسته! تویه سینه ام داغ شد..نفس نمیتونستم بکشم...خونه مامانم اینا بودم ....هی از چشمام اشک اومد...ولی نزاشتم کسی بفهمه...بعد کم کم ...به خودم امید دادم...بهتر شدم....شاید ضعیف ام...ولی وقتی فکرش رو میکنم که پسرعمویه عزیزم زمین بابایه منو فروخته و جن تو پروتون سوار میشه و اون هم وضع خونه و زندگیشونه ..کفر ام در میاد ...پس این بابایه من واسه چی نباید به من کمک کنه؟ که من آبدیده بشم؟ که رویه پایه خودم بیاستم؟..خوب بابا لعنتی پیر شدم.....دیگه کی؟ ...۱۰ ساله دیگه این پولا به چه درده من میخوره؟ تازه من که نخواستم پوله رو بردارم و عیش و نوش کنم..من میخوام که یه کار راه بندازم..کار کنم ....دست ام تویه جیب خودم باشه...تویه خونه نشین نباشم...من هم واسه خودم استعدادهایه زیادی دارم ..نمیخوام تلف بشه...چرا به نیت این چیزا نباس به من کمک بشه؟ ..نمیگم کمک ام نکرده...چرا کرده ..این چند وقته چندین میلیون ازش گرفتم..ولی چه کنم..باز هم احتیاج دارم...دست بهش هم نزدم..نخوردمش هم..همش رو گذاشتم تویه کارم و کاره شوهری .....نمیدونم درست نیست هم که تماما اونو مقصر بدونم...ولی حالم از قرض کردن و قرض گرفتن به هم میخوره...حالم بهم میخوره...عقام میگیره..زندگیمو داغون میکنه...فکرش ...استرس اش ..شبانه روز دس از سرم بر نمیداره...لامصب کم هم نمیشه که هی روز به روز بیشتر میشه....نمیدونم چه کنم؟ هی میگم صبر کن...صبر کن اوضاع بهتر میشه ....حتما میشه...امسال ..ساله دیگه ..دو ساله دیگه...پس کی؟...کی بهتر میخواد بشه؟...اوضاع اقصادی گه مرغی رو هم که دو زار نمیشه بهش اعتماد کرد....آخ که دنیا داغونه...داغون.....
بغض ام تویه گلومه..نمیدونم بابت چی گریه کنم؟..از دسته کی و چی؟ از کی خرده بگیرم؟...خودم کم نزاشتم...به وله کم نزاشتم ...۵ ماهه که نه روز داشتم و نه شب...سرو ته امو میزدی مغازه بودم...هفته به هفته وقت نکردم که غذا بپزم....نهایت زحمت ای که کشیدم این بوده رفتم کلاس زبان و دکتر!...
مامانم میگه نترس من کمک ات میکنم...آخه به خدا شرمنده اش هستم...چقدر ازش بگیرم و یه ریالشو نتونم پس بدم....دارو ندارشو میده دست من...یه ذره نه به خودش و نه به خونش میرسه..همه و همه اش رو میده دست من....خدایا به خدا شرمنده شم...هی میگم..باشه کمک اش میکنم...ولی آخه کی؟...خدا جونم بهم فرصت میدی؟...
دلم خونه....... این بویه اول مهر هم حالمو بهم میزنه....یاد دبستان و مشق ننوشته و غروب و برق رفتن ها و دعوایه معلم میندازه منو....
صبح که پا میشم .میگم الهی به امید تو...خدایا کمک ام کن.......سعی میکنم به شوهرم لبخند بزنم قبل از اینکه بهش بگم صبح ات بخیر...همه و همه رو انجام میدم...به دردسر ها فکر نمیکنم...سعی میکنم با کتاب خوندن سره خودمو گرم کنم......و باز هم قلب ام ریش میشه....دلشوره مثه آب جوش میریزه تویه دل ام... و دست و پام و بیجون میکنه....
اینا تویه زندگی همه هست....هر کس یه جوری داره با یه چیزی سرو کله میزنه....ولی به خدا طاقت مسایل مالی رو ندارم ..خسته شدم...بسه دیگه ....تا کی؟.
بای
|