|
دلم میخواد فردا تعطیل باشه...ولی یه عالمه کار دارم...
دلم میخواد فردا دیر از خواب پاشم....واسه خودم ول بگردم ..بعد یه قهوه داغ بریزم و برم دمه پنجره بشینم و کتاب بخونم و خودم و بزرام جایه قهرمانه داستان و یه زندگی دیگه رو هم لمس کنم ..عاشق بشم..بچه بیارم ...جنگ بشه...تویه بهبوهه جنگ رت باتلرم یه لب بهم بده...
دلم میخواد همه دلش ون خوش باشه ..تا من هم غصه ام نگیره.......چون غصه اونا ...غصه من هم هست...
دیگه مهتاب وقتی پشت تلفن صداش تو دماغیه بهم میگه سرما خوردم...کاش بگه گریه کردم...
دلم میخواد درس بخونم...دلم میخواد محصل باشم.....بدونه تحصیل احساس پیری میکنم...شاید هم از تحصیل نیست...شاید دلم پیر شده...
زمان تویه زندگی ام کم میاد.....
شوهرمو کم میبینم...
اون موقع که مبل نداشتیم ..همش پیش هم دراز میکشیدیم و تی وی نگا میکردیم ....حالا نه٬ رویه مبل دونفره هم که میشینیم ...از هم دوریم انگار....
دلم چی میخواد؟ نمیدونم.....
لابد میخوام ۵ ساله دیگه هم بشینم اینجا و بنویسم که کاش اون روزا برگرده...روزایی که واسه پر کردنه حساب له له میزدیم.....و یه شبی مثه امشب که از در و دیوار قرض کردیم تا چک فردا رو بدیم و جولو چشمم میارم و میگم کار اون روزا برگرده!...وای نه توروخدا!
بابام ناهار میپزه و دعوت میکنه بریم اونجا...!! این ماسه بابام خیلی بعیده....خوشم میاد خواهرم خودشو زده به اون راه..بابام اصلا بهش کا رنمیده!
کاش وقتی مامانم هم بود از این کارا میکرد
کاش
کاش
همش کاش!
|