تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 یک

امروز رفتم رتبه خودمو دیدم تویه این نظر سنجیه...انقدر خوشحال شدم که نگو...آدم خودشو تویه چنین جایگاهی ببینه خیلی خوبه...فکر نمیکردم به این زودی به اینجا ها برسم.. میدونستم که منو دوس دارید ولی نه انقد...اصلا حدسش ام نمیتونستم بزنم که چقدر طرفدار دارم...خصوصا از وقتی که این آمار گیر رو هم از رویه وبلاگ ام برداشتم ....دیگه  متوجه نبودم که چقدر برو بیا هست اینجا...

دوستان عزیز با افتخار اعلام میکنم رتبه ام در نظر سنجی یک بود! او.ن هم خودم به خودم رای داده بودم!

نمیدونید چقدر شیرین بود اون لحظه که آمار رو دیدم....اشک شوق تویه چشمام حلقه زده بود...نمیتونستم جولومو بینم..همینطور رفتم جولو...هی جولو تر رفتم....یه آن به خودم  اومدم دیدم بین زمین و آسمون ام...بله دوستان....من از طبقه چهارم  خودمو پرت کردم پایین!...

ببینم کسی از من کمتر هم رای داره؟!!

متشکرم از همگی! شرمنده کردید منو....

پس فردا تولده امید پسر داییمه ....باهاستی از فردا بریم کمک...من هم که همیشه وقت جنگ ریدن ام میگیره...الان ...... آره!

شبه همه خوش...

راستی من خوش ام!

  + نوشته شده درسه شنبه 21 آبان1387  ساعت 23:54  توسط حنا گلی 


 179

نمیدونم چم شده این دو روزه عصبیم.... دیشب از عصبانیت خوابم نمیبرد... و ا مروز هم دلم میخواست یه دعوای مفصل با یکی داشته باشم...

قبلا عادت داشتم آقای م (شریک جان) را تحویل بگیرم...امروز که زنگ زد اصلا حوصله نداشتم احوالش رو بپرسم...

۱ـ دایره ام داره تنگ تر میشه....چه کار باید بکنم؟ 

۲ـ دلم شکست.

۳ـ زمان خیلی موقع ها همه چیو حل میکنه.....یه موقع هایی هم همه چیو بهم میریزه

۴ـ خدایا شکرت

  + نوشته شده دریکشنبه 19 آبان1387  ساعت 22:5  توسط حنا گلی 


 178

بلاخره بعد از اندی و چندی سال ....خداوند اونی رو که من طرفدارش بودم رو رئیس جمهور کرد...

ظهر به بابام زنگ زدم که بپرسم کی برنده شده انتخابات را..میگه مک کین!..من و میگی...ضعف کردم ..داشتم مغازه رو تعطیل میردم و دنبال یه کاره کارگری و کارمندی ساده میگشتم که یهو گفت...ها؟ نه!...اوباما!...اشک تویه چشمام حلقه زد!( البته نه تا این حد!)

ولی یه حسی بهم میگه که حسین شهید میشه!.....از الان به نظرم بویه الرحمان میده!....هی خدا کنه لا اقل تا خرداد ماه زنده بمونه....

چون ما این ور خاتمی رو خواهیم  داشت...... و من با سر میرم بهش رای میدم....درست نیست که بگیم به وعده هاش عمل نکرد..الان با این ا.ن... دیگه بایستی به نتیجه برسیم که خاتمی  واسه ما نعمت بود...

خیلی ها گفتن نرید رای بدید...بزارید یه آؤغالی مثه این ا.ن بیاد و همه شاکی بشن و قیام کنن و ریشه اینا رو بکنن!... آنچه که بعد از ۴ سال انجام شد...خفقان شدید  و تریکون به مملکت و نفت و ذخیره ارزی  بود...کاری که سالها طول میکشه جبرانش.... پس کاش دیگه کسی نگه را نمیدم.....این نتیجه رای ندادنه....کاش میشد از اونایی که رای ندادن و گفتن بنیاد اینا بر کنده میشه  بپرسم....کی میخواد بنیاد بکنه؟ شما؟ که تویه خونهاتون  رفتید ؟ یا این بچه مزلف ها که تویه خیابون میگردن؟....نه انقلابی نخواهد بود....دورانش گذشته... از مد افتاده....میشه با دمکراسی  هم به جاهایه بهتری رسید...

اینه!

به هر حال به خودم و شوهرم و خانواده ام!و اهالی محلی محل اعم از بقال و چقال....تبریک میگم....ممکنه که نتونه به همه وعده هاش عمل کنه...که حتما نمیتونه...ولی مطمئن ام وضع به از این خواهد بود و من فروش خوبی خواهم داشت!

کاری ندارید؟

بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 15 آبان1387  ساعت 23:23  توسط حنا گلی 


 177

دلم میخواد فردا تعطیل باشه...ولی یه عالمه کار دارم...

دلم میخواد فردا دیر از خواب پاشم....واسه خودم ول بگردم ..بعد یه قهوه داغ بریزم و برم دمه پنجره بشینم و کتاب بخونم و خودم و بزرام جایه قهرمانه داستان و یه زندگی دیگه رو هم لمس کنم ..عاشق بشم..بچه بیارم ...جنگ بشه...تویه بهبوهه جنگ رت باتلرم یه لب بهم بده...

دلم میخواد همه دلش ون خوش باشه ..تا من هم غصه ام نگیره.......چون غصه اونا ...غصه من هم هست...

دیگه مهتاب وقتی پشت تلفن صداش تو دماغیه بهم میگه سرما خوردم...کاش بگه گریه کردم...

دلم میخواد درس بخونم...دلم میخواد محصل باشم.....بدونه تحصیل احساس پیری میکنم...شاید هم از تحصیل نیست...شاید دلم پیر شده...

زمان تویه زندگی ام کم میاد.....

شوهرمو کم میبینم...

اون موقع که مبل نداشتیم ..همش پیش هم دراز میکشیدیم و تی وی نگا میکردیم ....حالا نه٬ رویه مبل دونفره هم که میشینیم ...از هم دوریم انگار....

دلم چی میخواد؟ نمیدونم.....

لابد  میخوام ۵ ساله دیگه هم بشینم اینجا و بنویسم که کاش اون روزا برگرده...روزایی که واسه پر کردنه حساب له له میزدیم.....و یه شبی مثه امشب که از در و دیوار قرض کردیم تا چک فردا رو بدیم و جولو چشمم میارم و میگم کار اون روزا برگرده!...وای نه توروخدا!

بابام ناهار میپزه و دعوت میکنه بریم اونجا...!! این ماسه بابام خیلی بعیده....خوشم میاد خواهرم خودشو زده به اون راه..بابام اصلا بهش کا رنمیده!

کاش وقتی مامانم هم بود از این کارا میکرد

کاش

کاش

همش کاش!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 14 آبان1387  ساعت 23:13  توسط حنا گلی 


 176

سلام...چقده سرده..منه بیچاره هم هیچ وسیله گرم کننده ای نداشتم تویه این چند روز و هر شب رسیدم خونه تب داشتم...

دیشب جایه همگی خالی رفتیم خانه مهی اینا و تولدش رو جشن گرفتیم...آدم زیاد بود ..همساده شون هم مریض بودو اومد اعتراض کرد ما هم خفه شدیم!.

امروز هم دوست دختره سیاوش اومد مغازه و شروع کرد باهام حرف زدن....کلی هم از خودش تعریف کرد ...کلی هم از داداشه ما بد گفت...و من چنان جولوش ایستادم که یارو با گریه رفت خونشون!...بهش هم گفتم من مخالف ام ...و همین جا بهت میگم ...تا لحظه آخر هم سره حرف ام هستم ...چون من دوس ندارم که برادرم بیچاره بشه.....داداشه من سنی نداره که بخواد واسه زن گرفتن تصمیم بگیره...وقتی هم با شما دوس شده فقط ۱۸ سالش بوده...خلاصه دختره از هر راهی وارد شد دید نمیشه....انگ بسط به داداشه ما که میخواسته بره خونه تیمی  و من نزاشتم!!!!!! من هم گفتم من مطمئن ام که چنین قضیه ای نبوده ولی بهت بگم حتی اگر بخواد رابطه فیزیکی با کسی داشته باشه من به نظرم هیچ ایرادی نداره....چشم و گوش بسته جولو رفتن از همه چی بد تره....بعد گفت داداشت فوق لیسانس قبول شده مشوق اصلی اش من بودم!!! (خوبه من ۲ ماه خونمو دربست د راختیار داداشم و دوستاش گذاشتم که درس بخونن...من  چنین منتی نمیزارم ولی این میگه چون سیاوش خیلی استرس درس آمارشو داشت من بهش گفتم اشکال نداره میرسی بخونی!!!!!!!  و اون هم آروم شد و درس خوند و به موفقیت رسید! ماده من چنین منتی سره برادرم نمیزاره..این گوزو هنوز از راه نرسیده میگه فوق لیسانس قبول شدنش به خاطره منه!)...بعد میگه سیاوش گفته من نمیخوام زن بگیرم ولی من بهش گفتم نه چون تو تک پسری خونوادت نمیزارد مجرد بمونی!!!!!!!!! گفتم اصلا چنین نیست ...فکر نکن که ما به خاطره بقا نسل بخوایم سیاوش و زن بدیم!!! 

آخر سر که هرچی گفت به دره بسته خورده میگه شما که مخالف بودی واسه چی از اول دوستی ما جولویه سیاوشو نگرفتی ..؟ واسه چی مادرت جولویه پسرش رو نگرفت که با من دوس نشه!!!! کف کردم....گفتم مگه برادره من بچه است؟ نینی نیست که...تازه ما همیشه گفتیم که مخالف ایم..بعدش یعنی چه که من زنگ بزنم به شما بگم با برادره من دوس نشو!...

دختره خیلی کتی بود..... قبلا باهاش مخالف بودم ولی الان  انقدر دلیله محکم دارم که نگو....زنیکه میگه من با همه کارایه سیاوش ساختم..بهم گفته برو رفتم..گفته برگرد برگششم.....گفتم دقیقا اشکاله کارت همینه....من یکی از دلایل مخالفت ام با تو همینه ..که تو هیچ جولوش واینمیستی...چطور میتونی در آینده کمک حال و مشوق اش باشی...و یا چه بچه ای تو میخوای بزرگ کنی....

خلاصه نزدیک به ۳ ساعت حرف زدیم و آخر هم با قهر و گریه رفت...ونه لقش....پفیوز انتظار داشت همون جا ازش خواستگاری کنم.....

من هم دم رفتن باز هم برایه ۲۰ امین بار تاکید کردم....ببین..من مخالف ام!
 خلاصه همین

یخ زدم

کار ی ندارید؟

 راستی این فردوسی پور هم بد جور انگشت کرده به ماتحت این پرسپولیس ها!
شب خوش

 

  + نوشته شده دردوشنبه 13 آبان1387  ساعت 23:0  توسط حنا گلی 


 175

سامولک....

دوربین ام دسته خواهرمه و واسه همین عکس هارو حتی هنوز خودم هم ندیدم ..

این چند روزی که گذشت یه مقدار انرژی ام زیاد بود واسه همین پررو شده بودم ...با همه پر برخورد میکردم ...حتی یه ماشینه بود که جولویه دره خونمون پارک بود و قدیمی بود و یارو واسه بنزینش خریده و گذاشته تویه کوچه رو با ماشین بابام هل دادم بردم جولو دره خونه خودش!...البته قبلش دو بار زنگ خونشونو زدم و توجهی نکرد....و اینکه انقدر پررو شدم که امروز نرفتم فاینال بدم! والا میزارن هشت صبح جمعه که آدم هم شبش مهمون داره هم ظهرش....خوب نتیجه این میشه که ساعت زنگ میزنه و آدم میگه گووووورررررهههه پدر زبان سرا!...یه ترم دیگه مونده..تموم بشه موسسه مو عوض میکنم ..واسه ادامه میرم یه جایه دیگه...اینجا دیگه به پیشرفت من کمک نمیکنه که هیچ باعث پس رفت ام هم شده ..ا.لبته فردا زنگ میزنم میگم که نتونستم امتحانو شرکت کنم...حالا چی کار کنم؟!..اونا هم میگن یه روز بیا امتحان بده! (این مراحل رو از بر ام)!
دیروز یکی از اقوام مهتاب اینا فوت کرد یه پیرمرده بیوه بود.....آدم خاصی نبود ولی خیلی حضور داشت...انقد از شنیدن این اتفاق ناراحت شدیم خودم و شوهری که نگو...شوهرم  کلی گریه کرد!!! زنگ زدم مهتاب گفتم بگید اولیایه دم  (صاحبان عزا) بیان شوهره منو هم دلداری بدن!!

دیگه اینکه دوسته شوهری دیشب اومد خونمون با دوست دخترش....دختره ظریف مریف و خوبی بود..بعد حرفه سنه وسال شد ..حدس بزنید متولد چند بود؟...۱۳۵۵!!! کف کردیم همگی...ولی خیلی خوشم اومد که با اعتماد به نفس  سن واقعی شو گفت....تازه از دوس پسرش ۳ سال هم بزرگتر بود.... ولی انصافا خیلی خوب مونده بود..کلا آدمهایی که پوست خوبی دارن و ریزه میزه ان رو هیچ وقت نمیشه تشخیص داد که چه سنی هستن ..مگه نه؟

بعد از مدتها فسنجون درست کردم ....ولی متاسفانه از لحظه ای که آماده شده تا الان یکبند دارم میخورم!! اصلا یه ثانیه هم نبوده که در حال فسنجون خوردن نبوده باشم!

دیگه اینکه .. دیروز صبح بابام اومد خونمون تا حدود ظهر اینجا بود ..بعد گفت برم..گفتم بمون خب...گفت نه برم واسه بچه ها یه غذایی درست کنم!!(مامانم رفته شهرستان!) واسم خیلی عجیب بود...بابام به فکر ناهار بچه هاباشه!!! واسه من که اولین بار بود این جمله رو میشنیدم.....خواهرم سنه خره پیرو داره ها...ولی انقد راحت از زیر مسولیت هایه چنینی در میره که نگو...بابام میگه مثلا فلان چیزو بپز ...خیلی راحت میگه من بلد نیستم...حالا اگه من بودم که چنین جوابی میدادم ..انقد مورد تحقیر و باز خواست اش قرار میگرفتم که چرا بلد نیستی ...خوب  یاد بگیر....ولی واسه بهاره هیچ وقت چنین مواردی وجود نداره...واسه همه جا افتاده که بهاره کاره خونه هیچ انجام نمیده..هیچی.... حتی با اینکه میدونه مامانم انقد به کمک اش احتیاج داره ...باز هم هیچ حرکتی نمیکنه...

دختر هم دخترایه قدیم!
شبه همه خوش

انشالا که فرداروزه پر پولی واسه همه باشه!

 

  + نوشته شده درجمعه 10 آبان1387  ساعت 21:0  توسط حنا گلی 


 بازگشت

سلامون علیکم....خوبین؟؟ آره من هم خوبم!....خداروشکر که خوبم!...از ولایت باز همی گشته ام و بسیار مشعوف!..جایتان همگی خالی

یه خبر هیجان انگیز بدم؟

نخونه بابا بزرگ امو دزد زد! بگم چطوری؟ شب وقتی همه خواب بودن اومده  از بالا سرشون موبایل و پولو  بر داشته  و رفته!
بعدا براتون عکس  میزارم و تعریف میکنم.

سوری

بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 8 آبان1387  ساعت 23:45  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM