|
پدر بزرگ ام نبود ولی بابابزرگ صداش میکردم.به دلیل وصلت هایه زیادی که خانواده مادری ام با بچه هاش داشتند خیلی خونشون میرفتیم ...خیلی خونمون میومدند..و من هم واسه همون بابابزرگ صداش میکردم...اسمش بابابزرگ تهرانی بود ... تویه بچگی عشق ام این بود که بریم خونشون...یادم نمیاد منو خیلی دوس داشت یا نه...نمیدونم تحویل ام میگرفت یا نه...من به عشق بازی با نوه هاش میرفتم خونشون... بزرگتر که شدم...واسه دیدن خاله ام که میرفتیم...چون تویه یه ساختمان زندگی میکردن ...پیشه اون هم میرفتیم...اون موقع میفهمیدم که خیلی تحویل ام میگیره و خیلی بهم محبت میکنه..واسه همین من هم خیلی دوسش میداشتم....یادمه میومد واسه سیما دختره خاله ام میرقصید!..انقده میخندیدم که نگو....عادت داشت موقع اخبار صدای تلوزیونو انقده بلند میکرد که صداش تا طبقه بالا هم که مابودیم میومد...صبح تا ظهر میشست کنار تلفن تا شاید کسی بهش زنگ بزنه...کسی هم زنگ نمیزد...هیچ کدوم از ۶ تا بچه اش باهاش خوب نبودن...همه یه جورایی باهاش بد بودن...انگاری که اونو مقصر میدونستن که چرا مادرشون مرده و اون زنده است...بعد کم کمک پیر و پیر تر شد...انقد که دیگه از پس اومور خودش بر نمیومد...بچه هاش تصمیم گرفتن دوره ای نگرش دارن...هر دو هفته پیشه یکی...۲ سال این کارو کردن...اون موقع ها که میدیدمش گریه ام میگرفت...به نظرم عزت و احترامش میبایس بیش از این میبود که هی با بقچه اش بکشنش این ور ..هی بکشن اونور....خودش هم دوس داش تویه خونه اش باشه...همیشه تویه خونه اش از همه جا سره حال تر بود...واسه همین این آخریا واسش پرستار گرفتن....ماهی حدوده ۷۰۰ هزار تومن میدادن! که یکی براش غذا بپزه و جمع و جورش کنه...در صورتیکه هنوز که هنوزه پسرش و عروسش باهاش زندگی میکردن...و روز به روز ضعیف تر و پیر تر شد....
از پارسال زمستون به بعد ندیدمش....از عید به این ور میخواستم برم دیدنش نرفتم...بیشتر واسه خاطره اون عروس و پسرش نرفتم....ماهه پیش که دیگه قطعی تصمیم گرفتم که برم..فهمیدم دیگه کسی رو نمیشناسه...باز هم نرفتم....هفته پیش رفت تویه کما....چهارشنبه هم فوت کرد.....
دیگه بابابزرگ تهرانی ندارم...
هیچ کس براش گریه نکرد.....دلم سوخت....بیش از اینا ارزش داشت که کسی یه قطره اشک هم نریزه..
فقط مامان و خاله و دختر خاله و بهاره خواهرم بودن که گریه میکردن....بچه هاش....هیچ...نوه هاش...هیچ.....
افسوس از این بی احساس ای....افسوس....
شاید پدره خوبی نبود....ولی بلاخره پدر بود...
شاید پدربزرگ شاهکاری نبود....ولی پدر بزرگ بود.....
من زیاد از این مراسم هایه عزاداری خوشم نمیاد...مشکی نمیپوشم....قران نمیخونم....به جایه فاتحه به فارسی برایه آمرزش روحش دعا میکنم.......
ولی هیچ وقت تویه عمرم مراسمی به این سردی ندیده بودم و تاحالا فکر نکرده بودم که چقدر دردناکه که حتی یه قطره اشک از چشم بچه آدم در نیاد وقتی میبینه که پدرش رو کفن پوش میزارن تویه قبر....
واسه من سیاه نپوشید....از شادی هاتون نگزرید ....آرایش تونو بکنید ...ولی جانه من یه قطره اشک بریزید...(البته هزار سال عمرم باشه ها!)
بابابزرگه خودم تمام دیروز رو گریه کرد........و دریغ از یک قطره اشک در گوشه چشم دختران مرحوم...
حالم از همشون بهم خورد....خیلی تنفر بهم دست داد...با نوه هاش که همبازی هایه تمامی سالهای بچگی و نوجوونیم بودن ٬ دیروز که سلام کردم ..بزور جواب سلام ام رو دادن....من هم امروز از بغل تمامی شان رد شدم و نگاه هم بهشون نکردم.....گوره پدرشون...
من خیلی بزرگ تر از اونی هم که این کون نشسته ها بخوان تصمیم بگیرن که منو تحویل بگیرن یا نگیرن...چه اینا چه کسانه دیگه ای که اخیرا به من بی محلی کردن....کوه بهکوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.دارم واسه همشون...
حالم خوبه تقریبا...این هفته سرم شلوغ بود..باز هم حسابرسی داشتیم ومن چنان حالی از حسابداره گرفتم...کردمش تویه قوطی...درسته که من حسابداری نخوندم ولی منطق که حالیم میشه...مچ اش را گرفتم...
هفته پیش تولده امید پسر داییم بود...منه بیجنبه دوپیک خوردم.....به جانه خودم تا همین دیروز مست بودم!!!! خیلی من بیچنبه ام.....واقعا ضایع است..
شب خوش.....صبح بخیر! (ساعت ۴ صبحه)..
راستی تولده سپیده بود...واسش کیک خریدم بردم خونشون....دلم سوخت تولدش تویه عزا بود....ار دلش درورودم ....رقص خرکی هم براش کردم! که شاد بشه! بای
|