تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 186

شاگردمان برادری دارد که وانت دارد ...و ما بارهامونو میدیم بهش که ببره...که کمکی هم بهشون کرده باشیم..این برادره ........رویه  اعصاب من  پشتک واروو میزنه...یعنی انقده چندشم میشه ازش ....که تا میبینمش تمام ماهیچه هایه صورتم میریزه پایین! طرف عشق لاتی ست... قیافه جاهل!پشت مو....نه اینکه تازگی مد شده بزاره ها! از ساله ۶۹ یا ۷۰ هجری این پشته مو رو داره...شلوار شیش جیب و کفش ورزشی سفید بزرگ!در ضمن برایه حرکت کردن از راه رفتن استفاده نمیکنه ...از جهیدن کمک میگیره!مثلا قدمه اول و اینجا برداره قدمه بعدی دمه آشپز خونه است!مثه خره شرک هم ٬ یه بندحرف میزنه و باور کنید تویه ۱۰۰ تاجمله اش ٬ ۰۱/ اش راسته!وای......اینش منو میکشه که راجع به هر چیزی حرف بزنی ...مثلا هسته  اتم....آشنا داره!!!یکی از رفیق هاش تویه اون کاره! اتفاقا دیشب هم پیشش بوده! هر مشکلی هم پیش میاد این آدم از قبل میدونسته ولی نخواسته بگه که جسارت نشه!!!( اینا رو که دارم مینویسم دارم موهامو از شدت انزجار میکنم!)بعدش هم که مشکله اتفاق افتاد هی میگه ..خواستم بگم ها...من خواستم بگم ها.....!

مثلا قراره که صبح زود بیاد یه سری جنس رو بار بزنه ببره یه جایی بعدش برگرده  بیاد یه سری دیگه هم ببره..... ساعت ۹ میرسم مغازه ..بهش زنگ میزنم ..میای؟ آره میایم.....ساعت ۱۰ شد....زنگ میزنم ..کجایی؟ میای؟ آره دارم راه میافتم...الان میرسم....ساعت ۱۱ ...زنگ میزنم...پس کجایی؟ نمیای به یکی دیگه زنگ بزنم؟ نه نه ..الان رویه پل ام ۳ دقیقه دیگه اونجام.....ساعت ۱۱ و نیم....چی شد پس این سه دقیقه ...کجایی؟ وای خانم ر...تصادف شده...یه کامیونه یه پرایده رو له کرده ..فکر کنم چند نفرهم له و لورده شدن!...حالا تو کجایی؟ دارم میام نزدیک ام!...ساعت ۱۲.....سلام من اومدم!!!! و شروع میکنه..نمیدونی چه ترافیکی بود! چند نفر مرده بودن و خون همه جا ریخته بود و .....بعد به شاگردم میگه بپر واسم یه چایی بیار! ...جناب جاهل وسواس هم داره... میره  دستشویی و دقیقا ۴۵ دقیقه بعد در حالیکه از تمام سر و صورت و دست و پا و کفشش آب میچکه میاد بیرون! بعد سردشه دیگه...میره رویه بخاری خودشو گرم کنه...و در تمام این لحظات با یه تن صدایه کاملا لاتی ...عینهو خره شرک حرف میزنه!...در مورده چی؟ در مورد استعدادها و خلاقیت هایه خودش و خاطرات اش و البته رفیق ها و آشناهاش! بعد آقا میره که جنس بار بزنه...مثلا یه میزه با یه صندلی....بار زدنش ۱ ساعت  تمام طول میکشه ...بعد طناب کشی اش میکنه...بعد میره از دور نگاه میکنه و برمیگرده طنابه رو باز میکنه!!!! به نظرم تویه این فکره که یکی از دور ببینه چه فکری میکنه ؟!! لابد ازش خیلی خوشش میاد و ... بعد که طناب کشی اش تموم میشه شروع میکنه این طنابها رو کشیدن....این میز ا و صندلی ها جیر جیر میکنن و این آقا  از طناب آویزون میشه!!!!هی میکشه! این طنابش روزه اول که اومد نیم متر بود...الان شده ۷۳ متر!!! آقا٬ پایه صندلیه که در میره!...صفحه میزه که از وسط میشکنه....پیچ و مهره است که  از ماشین میریزه بیرون.....بعد دست میزنه برا خودش  و میگه خوب ..تموم شد!!! بعد آقا میره.....ساعت چنده؟ ۱ ظهر....قراره تا قبل از ۳ اونجا باشه....ساعت ۲ بهش زنگ میزنم...کجایی؟ دارم ناهار میخورم!!!!(گلوله بخوری!....تو دلم مونده بود!)..الان کم کم میرم..نزدیک ام تا ۱۰ دقیقه دیگه اونجام!...ساعد ۲ و نیم ...زنگ میزنم...کجایی؟ الان میرسم! ......و را س ساعت سه که مشتری داره دره شرکتش رو میبنده و ۱۰۰ دفعه به من زنگ زده که پس این باره ما چی شد......آقا میرسه!.....ساعت ۴ بهش زنگ میزنم کجای؟ سریع بیا که این یکی بار رو هم ببری....باشه ..اومدم.....ساعت ۷ شب میرسه!...وای وای وای ..چقدر خسته شدم! مردم...خیلی سخته...هوا گرمه...کی میشه سرما بیاد٬٬...هوا سرده ...کی میشه گرما بیاد!!!چایی برام بیارید..من برم دست و رومو بشورم!!! شرحشو هم که دادم..دوباره همون اتفاقا میافته و ....میاد از شرکت و کارخونه طرف میگه...وای نمیدونید چه آدمهایه قالتاقی بودن!!! خیلی ناجورن...چک شون برگشت نخوره؟ من از همون اول که دیدمشون فهمیدم قالتاقن! از من میشنوی...بهشون جنس نده...پس بیار....به نظرم آدمهایه عوضی هستن..من آدم شناسم...حالا از ما گفتن بود و ......دله منو میریزه و ...هی بد میگه و بد میگه.....که دلم میخواد جیغ بکشم سرش که ...خفه شوووووووووووووووووووووووووووووووو.......

ولی من چه میکنم؟ به نظرتون بهش چیزی میگم؟..آره!. بهش میگم برو خونه استراحت کن! اون یکی بار رو هم فردا ببر! به یارو زنگ میزنم و دو ساعت منت اش رو میکشم که ببخشید و فردا برات میارم و میفرستمش بره خونه و فردا ش هم عین یه خر واقعی ..دوباره باش  تماس میگیرم که سلام٬  کجایی؟...!!!!!!!( و این داستان همچنان ادامه دارد.....)

دیروزی این جناب جاهل! چنان دله من ریخت به هم . استرس ریخته بود تویه دلم و منی که تا ۱ دقیقه قبلش از سرما رویه بخاری نشسته بودم ....رفتم چسبیدم به سنگ هایه دیوار که خنک بشم!....پدرسگ....اجدادمو آورد جولو چشمم!...بسکه گفت چرا به اینا جنس دادی..اینا خیلی مشکوک ان...کلاهبردارن....من از همون اول که دیدمشون فهمیدم..درغگو ان...اینا پول نمیدن که...کاش دیده بودمشون...اگه دیده بودم براشون جنس  نمیبردم..اینا پولتونو میخورن..وای دیر کرده...نمیاد ..این  نمیاد ..من میدونم.....بعد از ۲۰ دقیقه یارو اومد که حسابش رو بده....مرده داره چونه میزنه که حساب رو کم کنه...این هم چسبیده بهشون و به من میگه ..خانوم فلانی ..واسشون کم کن!!!! آشناست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شما جایه من بودید کله تونو نمیزدید به دیوار؟!!

من چه میکنم؟...همون دیگه٬  فرداش بهش زنگ میزنم وادامه داستان!

دله لامصب ام براش میسوزه....

این چند روزه گفتم یه صدقه ای بدم...از لحظه ای که این نیت و کردم ...نکه خیلی دلم پاکه و مظهر صداقت و عفت و عصمت و طاهره و مرضیه ام!......جولویه در مغازه آدمه که صف کشیده و گدایی میکنه!یکیش گیر داده کاپشنت رو بده!!! سردمه!! بهش میگم این و نیاز دارم...بعدش هم تو که این واست کوچیکه....میگه نه بده دیگه ...خیلی سردمه...رفتم براش یه بلوز نو آوردم(قبلا گذاشته بودم کنار که بدم به کسی) با یه کیف.....میگه حالا نمیشه این کاپشنت رو بدی؟....تازه پول هم بهش داده بودم...گفتم که نه ... سردمه٬ ندارم!!!یکی دیگه اومده بهش پول دادم ...میگه چایی میخوام! برا ش آوردم...شکلات تعارف کردم...همه شکلاتا رو برداشت! یکی دیگه اومده بچه است دماغش مثه لبو سرخ شده از سرما..من هم دلم هلاک شد یه ۵ هزار تومنی بهش دادم!

من کاسب خیلی خوبییم مگه نه؟!!

کاری باری؟...برم لالا...

  + نوشته شده درسه شنبه 26 آذر1387  ساعت 0:25  توسط حنا گلی 


 از همه ممنونم

سلام....

همه شرمنده ام کردن!...

خیلی....

دوستان ام اومدن...محبت کردن....و برام کادو هایه جیگیلی اوردن....

بعدش رفتم خونه بابابزرگ ام...همه بودن و امید برام یه کادو خوشگل اورد...و مامانم هم که بهم کادویی داد که اشک ام درومد!!!بهم ۱۰۰ تومن داد...تویه این بیپولی که داره خیلی زیاد بود.....واسه خودش هیچی نمیخره ....خیلی چیزا خونش نیاز داره و نمیخره....و همه رو میده به من...وای که چقد شرمنده ام....خیلی .....وای ...نمیتونم اصلا بهش فکر کنم....

به سیاوش هم گفتم ...کادو تولد بهم ماشینت رو بده!!!
چون از بس تحویل ام گرفته بودن گوه شده بودم!
برم که شوهرم میگه کامی و بیش ازمن دوس داری....ولی نمیدونه که ...من هیچ کی رو به اندازه اون دوس ندارم!
شب خوش....

از همه ممنونم....از همه تبریکات...خوشحال ام کردید فراوان.....

مرسی بای

  + نوشته شده درشنبه 23 آذر1387  ساعت 0:8  توسط حنا گلی 


 تولدم مبارک

۲۶ ساله پیش در چنین روزی دختری...مه رخی...شیرین سخنی....سیمین بری...به دنیا آمد و جهانیان را  در شادی و سرورو افکند.....

بله...بلاخره من هم دنیا اومدم...۲۲ آذر ۶۱......وای که من چه ماه ام!

خواهش میکنم.....

شماره حساب میدم که هدیه هاتونو برام بریزید به حساب!

دلم یه گوشی موبایل میخواد....پول بریزید ....من برم بخرم!...

اینو هم گفتم چون هی میگید چی بخریم برات و اینا!

کسی تا به حال ان ۸۱ داشته؟نوکیا؟

چجوریه؟

دیگه برم که تازه به دنیا اومد م و سخته تایپ کردن!

 

  + نوشته شده درجمعه 22 آذر1387  ساعت 2:41  توسط حنا گلی 


 185

شوهر جونم امروز هم نرفت سره کار! چه حالی میده ...شوهره همین دورو برا باشه!...دم به دقیقه بهش میزنگم! امروز ۲۰ دقیقه پشت تلفن با هم حرف زدیم! اون مغازه من بود و من خونه!...

سرما خورم....انقدر این مغازه من یخه که نگو...وقتی میشینم بغل بخاری اون قسمتی که سمت بخاریه خوبه و اون یکی بر ام یخ میکنه ...هی جامو عوض میکنم...ولی یه هفته هم بود که میوه نخورده بودم...شب هم اومدم خونه رفتم حموم بعد که خواستم بخوابم ساعت ۲ صبح بود ...دلم نیومد همه همسایه ها از صدایه سشوارم بلند شم با کله خیس خوابیدم و این شد که صبح با یه گلویه دردناک و صورت تب دار از خواب بیدارشدم....

هر وقت از هرچیزی حرف میزنم و عیان اش میکنم ٬ نمیشه...گفتم شوهری یه معامله میخواد بکنه شاید مقداری پول گیرش بیاد.....هیچی دیگه نشد!...به یه دلیله خیلی مسخره نشد!...در کل زندگی ام همیشه همین بوده...هرچیزی رو که قرار بوده بشه و خیلی خوشحال بودم بابت اتفاق افتادنش..وقتی واسه دیگران میگم ..اتفاق نمیافته!

اخیرا مورد لطف و عنایت خداوند قرار گرفته ایم...دایی م ! بابایه سپیده برایه اولین بار در تمام عمرش و عمرم من و شوهری رو دعوت کرد!....و شب قبلش نوید پسر دایی عزیزمان که با احدی رابطه ندارد و مثه تارک دنیا ها و یا بودایی هایی که ریاضت میکشند زنگی میکند با یک جعبه شیرینی به منزلمان آمد!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه کف شان بریده بود! حتی موقع خداحافظی  گفت شما هم پیشم بیایید!!!!

دایی ام مامانم و دعوت نکرد ...دلم واسه مامانم سوخت...چپ و راست میاد از مامانم پول قرض میگیره و بهش پس نمیده...هرچی میخواد از مامانم میگیره...زنش جیب تمام لباسهایه مامانمو زده! ...بعد میاد منو دعوت میکنه! بیچاره مادرم....

البته میدونم از کجا آب میخوره! به هرحال زمستان شده و بعدش عیدی در راهه! و همه با ما در زمستان مهربان میشن که برنامه عیدشون به راه باشه! خیلی دوس دارن بیان ۱۸ روز تمام بخورن و بریزن و بپاشن و بعدش همیه لگد بزنن و برن....انقد دوس دارن که نگو....ولی تازگیها نمیدونم چرا دیگه دمه مامانمو نمیبینن! زندایی ن . ام به بابام گفته ما بهمن ماه میایم جنوب! حتی دیگه به مامانم نگفته!یه راست با بابام مطرح کرده....و این یکی داییم هم که دمه منو دیده! بیچاره مادرم! همه حمالیها رو اون میکنه همه محبت ا رو اون میکنه بعد هم همه دورش میزنن!

خلاصه اینکه فردا هم تعطیله .... پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه عزادارنه عزیز تبریک عرض میکنم!

جرات نمیکنم از سرما برم مغازه!

حالم خوبه!

شبه همه خوش...

 

  + نوشته شده درسه شنبه 19 آذر1387  ساعت 2:4  توسط حنا گلی 


 184

سلام!

هیچ حرفی ندارم که بزنم ! هویجوری اومدم اینجا! بعدا دیدم که خیلی وقته که آپ نکردم گفتم یه چیزی بنویسم واسه خالی نبودن عریزه(قریضه؟...عریضه؟!! اریزه؟..والا نه کلمه اش رو بلدم نه املاشو !)

خلاصه....اندر احوالاتمون بگم که دوباره شبها خوابم رسیده به ساعت ۳ یا ۴ صبح.....و از این موضوع خیلی زجر میکشم....چون تمام برنامه هامو خراب میکنه .....نمیدونم شاید شروع کنم به قرص خواب خوردن....ببینیم.

دیروز دلم باسه خودم تنگ شده بود...دوس داشتم تویه خونه بشینم و آهنگ گوش بدم....ولی نشد...به سله رحم پرداختم!

دیزور نشستم واسه یکی که اصلا بهش اطمینان ندارم داستان قومالضالمین و گفتم ! میدونم که به ضرر ام تموم میشه ..ولی دلم میخواست با یکی حرف بزنم....واسه همین نشستم و گفتم! انقده بعدش راحت شدم! چه حالی میده غیبت!!! وای ....

دیشب حسابداره اومد....قبل از اینکه بیاد من اومدم خونه.....والا ساعت ۷ ونیم بعد از ظهر تازه میاد ...باید تا ۱۰ شب بشینم! تا آقا کاراش رو بکنه!..گفتم خودت حساب کتابت رو بکن من بعدش چک میکنم!....باز هم میخواست فاکتور ها و سند هامو ببره....من هم گفتم نه...نمیتونم بدم!(دارم پررو میشم!)گفتم اگه خواستی برات فکس میکنم ..دیگه نمیخوام سند هام از مغازه بره بیرون.....انقد هم مردک کنده که نگو....وای یه ساعت میکشه که یه چیزی رو شورع کنه..مثه مگس میمونه...از اونا که سرما هم بهشون خوردن!...انقده هم لاغره که داره میمیره...دماغش هم دراز ...یه عینک ته استکانی!...فکرشو بکن...باز خوشتیپ بود یه چیزی:))....اه اه.....شاگرد بیچاره ام تا ساعت ۹ نشسته بود تا آقا کاراش و بکنه.....

سره این مغازه ضرری دادم     پلنگ!!!!!

پوستم کلفت شده!

اولین سر رسید چکمون نشستم ۳ ساعت عر زدم! ولی حالا!!! مثه قارچ بیخیال شدم!

خولاصه......اینم از ما.....خوب شد حرفی نداشتم!

پریشبی دوستانه سربازی شوهری اومده بودن خونمون.....خیلی سخت میگذره اینا میان! نه من با زنشون حرفی دارم و نا شوهری با اینا!..میان میشینن باهم تلوزیون نگاه میکنیم! خدا این تلوزیونو از ما نگیره...(نه که ال سی دی هم هست!!!!..مثه ماله شماها نیست که اول خودش میاد بعد پشتش با یه کامیون باید بیاد!)خلاصه توروخدا حمله بر خود ستایی نشه!....من فقط خواستم شرح وقایع بدم!خلاصه بچه انی هم داشتن که نگو....انقده انگشت تویه همه جایه ما کرد که نگو!من هم حوصله نداشتم بشینم پیششون....هی با این بچه این ور و اون ور میرفتم....آقا تمام این کشوهایه ما رو ریخت بیرون...هرچی مداد رنگی و آبرنگ و کوفت و زهر ه مار داشتم پهن هال کرد!...بعد گفت برام ماشین لباسشویی روشن کنید!!!!! فکر میکنید من دیگه زدم تو گوشش و رفتم نشستم؟ نه! اشتباه نکنید ...ستاره نه نمیتونه بگه!...بله ماشین لباسشویی رو با دو تا جوراب روشن کردم! بعد بچه کرم اش خوابید اومد نشست رویه پاهام من براش نقاشی کردم!...بعد یه بچه کشیدم براش ...واسه بچه هه ناف و میمی گذاشتم....یهو زده زیره خنده...بلند بلند....ه ه  خاله جی جی کشیده! .(منظورش می می بود!)خلاصه من هم سرخ و سفید شدم..نمیشه توضیح بدی که این جی جی همون میمی ه!....

یه حرفی هم زدن شوهرم ازشون دلگیر شد! نشست اون ور واسه خودش ۹۰ نگاه کرد!...بعد اینا پاشدن برن...کاپشناشونو پوشیدن....من گفتم کجا؟ زوده که؟(ساعت ۱۲ بود!  آخه نمیشه که یارو بره هیچی نگه آدم!) بعد همشون با این حرف من کاپشناشونو دروردن و نشستن! :|   من خیلی هم اصرار نکردم ها! شوهری یه چشم غره ای رفت که نگو!!!...خوب چی کار کنم؟!!! خلاصه تا یک ونیم شب نشستن!...بعد که خواستن برن باز هم با ترس و لرز گفتم " کجا؟ میموندین!!" گفتن نه شما کاسب این و صبح تا ۸ و ۹ میخوابید! ما باید ۵ صبح پاشیم!!!!!!!!!!!!!! تویه دلم گفتم شما چه خر هایی هستین!!! بابا برین خونتون بخوابین دیگه! از ساعت ۸ شب تا یک و نیم صبح داشتیم همدیگرو نگاه میکردیم! بابا برید به یه کاری برسید! لا اقل بخوابید!

خلاصه این هم از احوالات این چند روزه ما!

کاری ندارید؟ میخوام برم پیشه مامانیم!

بای

  + نوشته شده درچهارشنبه 13 آذر1387  ساعت 13:8  توسط حنا گلی 


 183

شمارش معکوس باز هم شروع شد!

۱۲ روزه دیگه تولدمه!...هووورررررراااااا......تولدمه ...و ۲۶ ساله میشم.....مبارک ام باشه ایشالا ...بترکه چشم حسودام!...

شوهری میگه برات تولد بگیرم..میگم حس اش نیس.....بی خی...

واسه این مراسم که فامیل ما فوت کرده بود...قوم الضالمین همیچ کدام نه اومدند و نه زنگ زدند....وقتی بهشون میگه که خیلی  کاره بدی کردید نیومدید..میگه....ما که رابطه ای نداریم...انقده از این حرف ک..ن ام میسوزه که نگو...چطوره که وقتی رابطه ندارید..ما همه خدماتی باید ارائه کنیم و من به هیچ کس از فامیل ام به غیر از مامانم نگفتم که چه اتفاقی افتاده و همه رفتاره عادیشونو با شما دارن...ولی شما ها رابطه ندارید؟....هی.....اگه این شوهری میزاشت و کلا تموم اش میکردم ..که اگه چیزی خواستن چه مادی چه معنوی ..چه رابطه ...ازمون بخوان تا بهشون بدیم...انقده که به همه جولو جولو تعارف میکنیم..نمیزاریم یارو بفهمه بابا این هم کاری کرده...انقده خودمون می پریم وسط که یارو میگه نه اینا حتما یه چیزی گیرشون میاد که انقده لطف میکنن.....

چندی پیش با خاله ن ام دلخوری پیش اومده بود.....اون ناراحت شده بود..از بابت چیزی که اصلا به ما ربطی نداشت....دلخور شدم و اندکی قهریدم....بیچاره انقد اومد و برام گذاشت و دعوتم کرد خونشونو و برام (چک داشتم) پول جور کرد و تلفن کرد و هرجا منو دید برام سنگ تموم گذاشت  که نگو.....خوب آدم میفهمه که دارن منت شو میکشن..من هم نمیگم بیان بگن گوه خوردیم.....نه ....فقط از دلم درارن...خوب میفهمم که خاله ام دوسم داره....و من هم سعی میکنم هیچ وقت از دستم ناراحت نشه....یا مثلا سیاوش...من کلا با سیاوش کل کل زیاد دارم...ولی هر موقع منو ناراحت میکنه حتما بعدش با یه تلفن و احوال پرسی گرم و یه محبت از دلم در میاره...خوب من هم شمر نیستم که بگم الا و بلا بیا پامو ببوس......همون قدر که بدونم بابا رابطه  با من براتون مهمه...یا از اینکه من دلم بشکنه ناراحت میشید و نمیزارید اینطور بشه....بسه برام

تویه این دلخوریها ...هرچه زمان میگذره کار پیچیده تر میشه......چون آدم زودتر از این حرفها امید دلجویی داره......آره بعدش هم میشه که مشموله زمان بشه....ولی غبار غلیظی رویه محبت آدم میشینه...

اینک اینه احوالاته ما...

مقداره زیادی دلخوری!.....و البته مقداره زیادی هم عشق!!....اینو نباس نادیده  گرفت....

از پسر عمه گوه  ام ٬اس ام اسی واسه سیاوش اومده بود.....که کنایه ای به من و اون قضیه پول زده شده بود...سیاوش هم اس ام اسی براش نوشت که یارو فوری بعدش نوشت من که حرفی نزدم نخواستم ناراحتت کنم(یعنی گوه خوری)...و همینطور هم چقولیشو به بابام کرد و بابام هم ۴ تا فحش گنده بهش داد که دلم خنک شد!:))..(من به اینا میگم عشق!)

شوهرم هم شهره عام و خاص شده!...تمام درو همسایه میشناسنش!..چنان آقایه ر. آقایه ر . راه میندازن که نگو....با همه آشناهه..با همه سلام علیک داره...(لامصب آخره روابط عمومیه!)..دیشب چیزی شنیدیم که تا ۱ ساعت داشتیم میخندیدیم....:

دوسته شوهری یه واحد آپارتمان تویه ساختمانه ماداره...(مادرم هم یه واحد دیگه داره که با ماله ما میشه ۳ تا...همه اموره این ۳ تا آپارتمان رو با ما درمیون میزارن....در واقع هرچی پوله از ما میگیرن تا ما بعدا از اینا بگیریم...در کل هم ۱۷ واحده اینجا)...حالا گذاشته واسه فروش...شوهری رو هم مسوولش کرده...مشتری اومده...قیمت دادیم...رفته که بنگاههایه اطراف رو هم بگرده که قیمت بگیره....رفته یه بنگاهی تا گفته میخوام تویه ساختمانه آ... میخوام بخرم ..یه نفر اونجا نشسته بوده گفته آره اونجا خیلی ساختمانه خوبیه ..از واحد هایه آقایه ر... میخواین بخرین؟!!!!!!!!! فکر کن اسم شوهره ما تویه همه این بنگا هها هست!...حالا جالبه ...بمیرم واسه شوهرم هیچ کدوم از این واحد ها هم به اسمش نیست!...گفتم احتمالا چندی بعد اسم اینجا رو عوض میکنن میزارن شهرک آقایه ر....!

به قوله خودش هرچی ندارم اعتبار که دارم!...

آقا یه طرحه اقتصادی جدید کشیده...به خاطرش یه چند روزی حدود ۳۰ میلیون نیاز داره!.....روش هم باز شده....خودش به بابام زنگ زده ..براش توضیح داده.....گفته میتونی برام جور کنی؟بابام هم گفته باشه برات از این ور و اونور میگیرم!...بابام تویه عمرش از هیچ کس پول قرض نکرده...بیبچاره تویه این سن و سال ما انداختیمش دنباله وام و پول و قرض و این حرفها!!!!

دلم واسش میسوزه...بیچاره هر موقع ازش میخوام نه نمیگه.....دسش درد نکنه....

حالا موضوع اینجاس که انقده ریسک این کاره زیاده که نگو....بعدش هم چیزه زیادی گیرش نمیاد که بخواد انقد دنگ و فنگ بیافته...ولی چه کنم....وول وولک داره!.....انقد هم پیگیریش میکنه که دلم نمیاد بگم نکن.....چی کار کنم......فقط  میترسم نشه جولو بابام آبروم بره....

خدا جونم کمک!
کاری نداری؟

بای

  + نوشته شده دریکشنبه 10 آذر1387  ساعت 17:58  توسط حنا گلی 


 بای

فکر کنم فردا تلفونمون به علت عدم پرداخت بدهی قطع بشه..خلاصه نیومدم وب ناراحن نشید!

شبه همه خوش

  + نوشته شده درچهارشنبه 6 آذر1387  ساعت 23:2  توسط حنا گلی 


 182

سامولک.

من اومدم....اوضاع اقتصادی چنان داغونه که به عرضات برسانم ۳ هفته است هیچ نفروخته ام!هیچ...شده یه صندلی بچگونه....مردم پول دستشون نیست...هرچی در میارن فقط خرج خورد و خوراک میکنن...دیگه به میز و صندلی نمیرسه...

شبا وقتی میخوایم بخوابیم به شوهرم میگم فردا هم میری سره کار؟! اون هم چشماش گرد میشه ..میگه واسه چی نرم؟..میگم چون دوست دارم تو خونه باشی!...همش ازش میپرسم کی بازنشسته میشی؟!(تازه ۳ ساله که سره کاره!) .. تا که میره سره کار هی بهش زنگ میزنم میگم کی میای؟..وقتی راه میافته بیاد ۱۰ دفه بهش زنگ میزنم میگم کجایی؟...بعد که میاد من میام اینجا مشینم پایه کامپیوتر! ...دلم میخواد پیشم باشه...وره دلم باشه...بهش میگم ...ایشالا یه کاره نون و آب دار راه میندازم..خودم استخدامت میکنم !...ماهی بت کلی حقوق میدم بشینی پیشه خودم!...فکر کنم اگه مرد بودم از اونا میشدم که نمیزارن زنشون بره سره کار!...

یه خاطره از بچگیم دارم که این حس امو خیلی نشون میده...قبل از اینکه برم مدرسه یه دوست داشتم اسمش محبوبه بود...همسایه دیوار به دیوارمون بود....صبح به صبح ساعت ۸ صبح میومد خونمون که با هم بازی کنیم...از ۸ صبح بازی میکردیم تا ظهر....ظهر که میشد صدایه اذان که میامد غصه من هم شروع میشد...چون محبوبه میخواست بره خونشون ناهار بخوره..مادرش اجازه نمیداد ناهار خونه ما بمونه...از اینجا جریاناته ما شروع میشد...(شاید واسه اینه که از صدایه اذان بدم میاد)..میگفت من برم ..من میگفتم نه نرو ...بمون..میگفت باید برم اگه نرم بابام کتک ام میزنه..(یک بابایه شمری داشت..واقعا میزدشون)..میگفتم نه....خلاصه اون راه میافتاد که بره من هم دستشو میگرفتم میگفتم نه نرو....اون گریه اش درمیومد و میگفت بزار برم...من هم همینطور که دستش رو گرفته بودم گریه میکردم میگفتم تورو خدا نرو...بعدا اون سعی میرد دستش رو از تویه دسته من در بیار و فرار کنه و بره من هم محکم میگرفتمش و رویه زمین میکشیدمش و میگفتم نه نرو تورو خدا نرو...... با صدایه گریه و زاری ما مامانم میومد تویه حیاط ...و ما رو از هم جدا میکرد و میزاشت محبوبه بره ناهار بخوره.....و به من میگفت بزار بچه بره ناهار...بد بختی ام این بود که ناهار که میرفت تا ساعت ۵ نمیامد...و من انقد زیر آفتاب توبه حیاط میگشتم تا ساعت ۵ بشه و محبوبه بیاد بازی...بین دیواره ما و اونا یه سوراخه کوچولو بود...بهش میگفتم بعد از ناهار بیا از اون سوراخه با هم حرف بزنیم..اون هم میومد...و میشستیم از تویه سوراخه با هم حرف میزدیم و تند و تند  میرفتیم ساعت و نگاه میکردیم و برمیگشتیم.....

هیچ وقت یادم نمیره که بیچاره رو چقدر رویه سنگا  میکشیدم و گریه میکردیم و نمیزاشتم بره خونه...

نمیدونم چه حسیه ...

با بابام هم همینطور بودم...وقتی میرفت سره کار انقدر ناراحت میشدم که نگو....وقتی سواره ماشینش میشد تا ماشینش گرم بشه من وایمستادم دمه در و گریه میکردم....بعد یادمه مامان و بابام اومدن باهام صحبت کردن که من نباید گریه کنم..بزرگ شدم و از این حرفا...از فرداش میرفتم دمه در آروم آروم اشک میریختم و به بابام میگفتم بابایی خدافظ...بابایی...بای بای..... بابایی ...بای بای یعنی خداحافظ!..و تند و تند دست تکون میدادم..بابام هم برام دست تکون میداد و خدافظی میکرد....بعد کلی منتظرش میموندم تا برگرده...هیچ صدایی عزیز تر و خوشحال کننده تر از صدایه دره حیاط نبود .وقتی که ظهر برمیگشت خونه واسه ناهار..اون صدایه در معنی اش این بود که بابام برگشته...انگار که تمام دنیا رو بهم دادن..... هنوز که هنوزه وقتی تویه اتاق ام و صدایه در حیاط میاد خوشحال میشم!...اولین حسی که بهم دست میده خوشحالیه...بعدش میگم ..وای بابام اومد!...الان میاد گیر بده!

حالا این حس و نسبت به شوهری دارم....امروز نگهش داشتم خونه!...چرا؟ نمیدونم! دوس ندارم بره!...صبح که بهم گفت نمیره سره کار انقده خوشحال شدم....پریدم ماچش کردم!...انقده بهم خندیده که نگو....بهش میگم نمیدونم چیه....دلم نمیخواد بری....کاش انقده پول دار بودم حبست  میگردم تویه خونه!..

جمعه باز هم مراسمه...نمیدونم برم یا نه....قوم الضالمین هم قراره که بیان....دوس ندارم روبرو بشم..خصوصا جولو خونواده خودم دلم نمیخواد کسی بدونه که مشکلی هست...حالا موندم چه کنم..

چند روزه از بابام بیخبرم....

یه ملک گنده میخواد بفروشه که قیمت بالایی داره..باید برم پا بوس!!!!...:))

شوخو کردم! ما که این حرفا رو نداریم..!
دیروز به خواهرم گفتم بهم پول قرض بده گفت باشه...بعدش گفتم نه شاید از جایه دیگه جور کردم و پوله تو رو نخواستم...گفت باشه به هر حال این پول ماله توئه...هرموقع خواستی بگو......اشک تویه چشمام جمع شد...دوره خواهرم بگردم..از من ۸ سال کوچکتره....واسه من دنباله پوله....قربونش بشم....حرف نداره..فرشته است....بهار منه...عشق منه....انقده مهربونه که نگو..انقده هوایه منو داره که نگو...

انشالا بتونم جبران کنم..

بای

 

  + نوشته شده درسه شنبه 5 آذر1387  ساعت 13:54  توسط حنا گلی 


 181

بهترم....طوفان گذشت....

وبلاگ ام هم عوض نمیکنم.....میتی گفته هرجا بری بر میگردی همین جا.! به هر حال ۴۰ تا پیرهن بیش از من پاره کرده! الکی که نمیگه....

شوهرم سرش شلوغه و دلش گرفته...من هم که این چند روزه غیر از آه و ناله و اشک و زاری براش چیزی نداشتم..و بیش از پیش عصبی اش کردم...دلم براش تنگ شده....باید یه ماهه عسل دیگه بریم!

به کاره دنیا شک کردم....نشستم با مامانم صحبت کردم که چرا چنینه؟...چرا وقتی لطف میکنم بعدش باید به گوه خوری بیافتم؟...دیگه جرات نمی کنم واسه هیچ کس هیچ کاری بکنم...

۳۰ آبان تولده اون شوهر خاله ایم بود که پدرش روزه قبلش فوت کرده بود...بعدا من بهش تبریک گفتیم...خوب برخورد کرد...همون روز تولده سپیده دختره داییمان هم بود ..براش شب کیک گرفتیم و بردیم خونشون...بعد دلمان سوخت گفتیم کاش برایه شوهره خاله هم گرفته بودیم ...واسه همین فردا شبش که دعوته بابابزرگ ام بودن ..براش یه کیک خوشگل خریدیم با یه کادو کوچیک...بردیم پشیش....وقتی که آخره شب که همه مهمونا رفته بودن کیک رو اوردیم ...شوهر خاله ام انقد ناراحت شد که نگو!!!...منو بگو فکر کردم که چقد خوشحال خواهد شد...بعد از یه مقدار حرف و اینا گفت ببخشید ناراحت شدم...ولی من از دلم نرفت...انقد بغض ام گرفته بود که چندین بار رفتم توالت و یواشکی گریه کردم...ولی باز هم نمیتونستم یک کلمه صحبت کنم که ازش بپرسم چرا ناراحت شدی...بهاره بیچاره  وقتی فهمید که اوضاع خیته خودش به عهده گرفت وگفت من رفتم خریدم...و من هرچه زور زدم که بگم نه همه اینا کاره خودم بوده نتونستم...نه اینکه بترسم...اگه دهن باز میکردم تا صبح گریه میکردم...چون قضایای دیگری هم این اواخر بوده که خیلی دلخور ام کرده و اون هم تویه همین مایه ها بوده....پس اصلا حرف نزدم....موقع خدافظی ..اومد بدرقه مون...دمه در ه خونه گفت ببخشید اگه ناراحت شدید...من حتی نتونستم بگم خواهش میکنم....بغض گلومو فشار میداد....فقط دویدم..تا دمه حیاط دویدم . نشستم تویه ماشین ساعت ها گریه کردم...که چرا؟..چرا عزیزان و اطرافیان ام با من چنین میکنن؟..چرا فکر نمیکنن که من ناراحت میشم..که من هم آدم ام و دل دارم ..بهم برمیخوره دوستی بهم میگه:دوس نداری پاتو نزار خونم ٬ دل خور میشم  وقتی انرژی میزارم و خرج میکنم که کسی رو از کمی از ناحتی دور کنم ...از دست ام عصبانی بشه ..من هرچه کردم واسه خوشحالی طرف ام ...و البته وقتی طرف ام خوشحال بشه من هم خوشحال میشم...میدونم که عزا دار بود...ولی اون روز خواهرش که اون هم عزا دار بود از صبح تا عصر که خدافظی کردیم انقده خندیده بود که همه چشماشون گرد شده بود!!! خاله ام میگفت شاید قرص ایکس خورده!!! بسکه میخندید....ولی شوهر خاله ام اصلا بهش بر نخورد و ناراحت نشد از خواهرش...ولی من که خواستم از دلخوری درش بیارم .....اینطور ضایع شدم.....

واسه همین دیروز نرفتم مراسمشون....چون فقط و فقط به احترام شوهر خاله ام میرفتم...مامانم رفته بود گفت باز هم موقع خدافظی گفته از بچه ها معذرت خواهی کن...خودم بهشون زنگ میزنم و معذرت خواهی میکنم ...ولی تو هم بگو....

نمیدونم....دوس ندارم کسی بهم بگه ببخشید...انقد خودم معذب میشم و خجالت میکشم وقتی کسی از عذر خواهی مکنه که نگو...ولی دوس هم ندارم که کاری که انقده سرش انرژی گذاشتم انقد بی ارزش بشه .......

خلاصه با زهم دلمان شکست.....

اینو به چی حواله بدیم؟

اون شب همون شبی بودکه انقد گریه کردم که از دماغ ام خون اومد.....منه خر خیلی حساس ام...

این جور مواقع شبها تا صبح خوابم نمیبره و مدام فک رمیکنم و گریه میکنم....

کلا ادم نباس به کسی و چیزی دل ببنده......د رنهایت همه اش  یه لگد حواله آدم میکنن...

یه بار از یه سریاله بیمزه چینی ژاپنی چیزی یاد گرفتم که خیلی تویه زندگیم تاثیر داشت.....

مرگ

مرگ خیلی چیزا رو حل میکنه....منظورم این نیست که کسی بمیره یا من بمیرم...منظورم اینه که وقتی از اینکه چیزی رو از دست بدی میترسی..نمیتونی درست تصمیم بگیری و درست عمل کنی....ولی وقتی مرگش رو واسه خودت انجام بدی ...چنان ساد ه  است همه عمل و عکس العملی که نگو....

وقتی میترسی که کسی رو از دست بدی...هیچ وقت جولوش عکس العمل درستی انجام نمیدی ...ولی وقتی بگی تموم...دیگه نمیخوامت...دیگه بهت وابسته نیستم........میتونی دقیقا کاری ور که لازمه انجام بده...

سختی قضیه همین نه گفته به چیزایی و کسایی که دوس داری....

به هر حال اینه احواله ما...

من خودم وبلاگ هایی رو دوس دارم که همه چیشونو میگن و به راحتی همه چیو توضیح میدن....

ولی خودم اینطور نیستم...خیلی حرفهاست که با سانسور میگم...شاید واسه اینه که میگم میخوام عوض کنم وبلاگ مو.....البته شاید بهتر باشه که خومو عوض کنم...منی که همیشه میترسم ناراحتی مو عصبانیت مو و دلخوریم رو نشون بدم....حتی تویه این وبلاگ هم همین ام.....

شاید عوض بشم....

شب خوش

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 3 آذر1387  ساعت 23:27  توسط حنا گلی 


 180

آی دلم گرفت....یه دله سیر گریه کردم.....انقد که از دماغ ام خون اومد!!

من آدمه حساس ای ام......خیلی بدم میاد کسی تحویل ام نگیره........درسته که سریعا مقابله به مثل و یا شاید بیشتر المثل بکنم......ولی ته دلم....دلم میشکنه...عقده میشه تویه گلوم...بغض ام میگیره ..جمع  میشه...و یهو یه شبی مثه امشب بغض ام میترکه......

این که کون نشسته ای بیاد به من کم محلی بکنه واسم ثقیله.... اینکه به دعوت هر کسی و یا به خاطره هر کسی برم جایی و اطرافیانشون تحویل ام نگیرن و بخوان بهم بی محلی بکنن .....حالم رو بهم میزنه.....و من رو زده میکنه.....

شاید یه وبلاگه دیگه زدم....

دردم رو این چند روزه سانسور کردم...نمیخوام سانسور کنم....میخوام اینجا بنویسم که تخلیه بشم...

خانومها و آقایون محترم...که دلم رو شکوندید....دارم واسه همتون......من خیلی آدمه خوبی ام...خیلی دلم میخواد محبت کنم و لطف کنم...همینه که همتونو ک...و...ن... ای کردم ......ولی به عرضتون برسونم....فکر نمیکنید که شما هم به من نیاز دارید؟...چی؟ ندارید؟.....جهنم...ک...و..ن ..ه لق ه همتون.......دارید؟...من هم دارم....ولی باید دلم و به دست بیارید......

و وقتی یه دلی میشکنه....هیچ وقت درست نمیشه.....

وقتی ادم سالها واسه یه چیزی انرژی میزاره ...دوس نداره به آسونی از دستش بده.....ولی اجباری هم به بقا نیست....وقتی طرف دلش به رفتنه.........نمیشه جولوشو گرفت....بفرما...... و به سلامت

گریه میکنم...دلم میشکنه.....ولی سره حرفم هستم.........

این روزها در حاله خونه تکونی ام.....باید داشته هامو جمع کنم ...یه باره دیگه حساب کنم.....ارزش هاضد ارزش هام همه با هم قاطی شده...باید از اول درجه بندی کنم.....

میدونم بی ربط نوشتم....از اون جهته که دارم سانسور  میکنم...خودم هم از این بابت عذاب میکشم...

شاید اساس کشی کردم و از اینجا رفتم...دلم یه وبلاگه دات کام میخواد...

شب خوش

  + نوشته شده درشنبه 2 آذر1387  ساعت 0:54  توسط حنا گلی 


 بابابزرگ تهرانی

پدر بزرگ ام نبود ولی بابابزرگ صداش میکردم.به دلیل وصلت هایه زیادی که خانواده مادری ام  با بچه هاش داشتند خیلی خونشون میرفتیم ...خیلی خونمون میومدند..و من هم واسه همون بابابزرگ صداش میکردم...اسمش بابابزرگ تهرانی بود ... تویه بچگی عشق ام این بود که بریم خونشون...یادم نمیاد منو خیلی دوس داشت یا نه...نمیدونم تحویل ام میگرفت یا نه...من به عشق بازی با نوه هاش میرفتم خونشون... بزرگتر که شدم...واسه دیدن خاله ام که میرفتیم...چون تویه یه ساختمان زندگی میکردن ...پیشه اون هم میرفتیم...اون موقع میفهمیدم که خیلی تحویل ام میگیره و خیلی بهم محبت میکنه..واسه همین من هم خیلی دوسش میداشتم....یادمه میومد واسه سیما دختره خاله ام میرقصید!..انقده میخندیدم که نگو....عادت داشت موقع اخبار صدای تلوزیونو انقده بلند میکرد که صداش تا طبقه بالا هم که مابودیم میومد...صبح تا ظهر میشست کنار تلفن تا شاید کسی بهش زنگ بزنه...کسی هم زنگ نمیزد...هیچ کدوم از ۶ تا بچه اش باهاش خوب نبودن...همه یه جورایی باهاش بد بودن...انگاری که اونو مقصر میدونستن که چرا مادرشون مرده و اون زنده است...بعد کم کمک پیر و پیر تر شد...انقد که دیگه از پس اومور خودش بر نمیومد...بچه هاش تصمیم گرفتن دوره ای نگرش دارن...هر دو هفته پیشه یکی...۲ سال این کارو کردن...اون موقع ها که میدیدمش گریه ام میگرفت...به نظرم عزت و احترامش میبایس بیش از این میبود که هی با بقچه اش بکشنش این ور ..هی بکشن اونور....خودش هم دوس داش تویه خونه اش باشه...همیشه تویه خونه اش از همه جا سره حال تر بود...واسه همین این آخریا واسش پرستار گرفتن....ماهی حدوده ۷۰۰ هزار تومن میدادن! که یکی براش غذا بپزه و جمع و جورش کنه...در صورتیکه هنوز که هنوزه پسرش و عروسش باهاش زندگی میکردن...و روز به روز ضعیف تر و پیر تر شد....

از پارسال زمستون به بعد ندیدمش....از عید به این ور میخواستم برم دیدنش نرفتم...بیشتر واسه خاطره اون عروس و پسرش نرفتم....ماهه پیش که دیگه قطعی تصمیم گرفتم که برم..فهمیدم دیگه کسی رو نمیشناسه...باز هم نرفتم....هفته پیش رفت تویه کما....چهارشنبه هم فوت کرد.....

دیگه بابابزرگ تهرانی ندارم...

هیچ کس براش گریه نکرد.....دلم سوخت....بیش از اینا ارزش داشت که کسی یه قطره اشک هم نریزه..

فقط مامان و خاله و دختر خاله و بهاره خواهرم بودن که گریه میکردن....بچه هاش....هیچ...نوه هاش...هیچ.....

افسوس از این بی احساس ای....افسوس....

شاید پدره خوبی نبود....ولی بلاخره پدر بود...

شاید پدربزرگ شاهکاری نبود....ولی پدر بزرگ بود.....

من زیاد از این مراسم هایه عزاداری خوشم نمیاد...مشکی نمیپوشم....قران نمیخونم....به جایه فاتحه به فارسی برایه آمرزش روحش دعا میکنم.......

ولی هیچ وقت تویه عمرم مراسمی به این سردی ندیده بودم و تاحالا فکر نکرده بودم که چقدر دردناکه که حتی یه قطره اشک از چشم بچه آدم در نیاد وقتی میبینه که پدرش رو کفن پوش میزارن تویه قبر....

واسه من سیاه نپوشید....از شادی هاتون نگزرید ....آرایش تونو بکنید ...ولی جانه من یه قطره اشک بریزید...(البته هزار سال عمرم باشه ها!)

بابابزرگه خودم تمام دیروز رو گریه کرد........و دریغ از یک قطره اشک در گوشه چشم دختران مرحوم...

حالم از همشون بهم خورد....خیلی تنفر بهم دست داد...با نوه هاش که همبازی هایه تمامی سالهای بچگی و نوجوونیم بودن ٬ دیروز که سلام کردم ..بزور جواب سلام ام رو دادن....من هم امروز از بغل تمامی شان رد شدم و نگاه هم بهشون نکردم.....گوره پدرشون...

من خیلی بزرگ تر از اونی هم که این کون نشسته ها بخوان تصمیم بگیرن که منو تحویل بگیرن یا نگیرن...چه اینا چه کسانه دیگه ای که اخیرا به من بی محلی کردن....کوه بهکوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.دارم واسه همشون...

حالم خوبه تقریبا...این هفته سرم شلوغ بود..باز هم حسابرسی داشتیم ومن چنان حالی از حسابداره گرفتم...کردمش تویه قوطی...درسته که من حسابداری نخوندم ولی منطق که حالیم میشه...مچ اش را گرفتم...

هفته پیش تولده امید پسر داییم بود...منه بیجنبه دوپیک خوردم.....به جانه خودم تا همین دیروز مست بودم!!!! خیلی من بیچنبه ام.....واقعا ضایع است..

شب خوش.....صبح بخیر! (ساعت ۴ صبحه)..

راستی تولده سپیده بود...واسش کیک خریدم بردم خونشون....دلم سوخت تولدش تویه عزا بود....ار دلش درورودم ....رقص خرکی هم براش کردم! که شاد بشه!
بای

  + نوشته شده درجمعه 1 آذر1387  ساعت 2:57  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM