|
دارم میرم سفر.....جمعه انشالا....مریض٬ خسته٬ تب آلوده٬ با مغزی پر از فکر و دستی پر از چک!
خدا کنه تعطیلات رو بتونم راحت بگذرونم.....دعاکنید دوستان ام باسه کار ام! مرسی...میدونم یه ذره هم بچه ننه ام! ولی در افتادم با گنده تر از خودم...واسه همینه که دهنم سرویس شده...ولی میجنگم....حالا ببین...کور خوندن ....کوتاه نمیام....شده از کار بیکار بشم ..ولی دیگه ازشون چیزی نمیخوام و بهشون احتیاج امو نمیندازم....
حتی اگه یه ماهه پیش هم بود و پشت تلفن اینجوری باهام حرف میزدن..ناراحت میشدم و شاید هم بغض ام میگرفت.....ولی دیروز....انصافا کک ام هم نگزید....یه جورایی خنده ام هم گرفت!..آدمهایی با این همه کبکبه و دبدبه ...با این همه مال و منال و برو بیا....واسه من....یه ضعیفه خرده پا! انقدر حسودی میکنن!...برام جالبه ! که چی فکر میکنه؟!....که چرا انقده تند به من عکس العمل نشون میده...که هی میخواد منو مسخره کنه...هی میخواد منو ضایع کنه! خب که چی؟..من که کاری بات ندارم !....ولی جالبه که اون با من کار داره!چرا؟...هزار و یه مدل عقده و حرص و مریضی!...
یعنی آخره شبی مشتری مو یه جورایی بیرون کردم! حوصله ام سر رفته بود....چشمام و سرم داشت از درد میترکید بسکه از صبح سرفه هایه ناجور کردم......و خسته بودم.....خانومه میگفت ببخشید توروخدا مزاحمتون شدیم! من هرچی به خودم میگفتم یه لبخند مصلحتی بزن لطفا....اصلا این نیش باز نمیشد!...مثه سگ بودم! فکر کنم برن دیگه پیداشون هم نشه!
امشب فقط تونستم یه سره کوچیک تویه راه پله ها به مامانم بزنم...تا دیدمش زدم زیره گریه!..بغلش کردم و گریه کردم! اونم بهم خندید و بوسیدم!قربونش بشم....آخره محبت و لطفه خداونده.....واسش غر زدم....گفتم دیگه رس ام کشیده شده.....میخوام برم عروسک فروشی بزنم!!! فکر کنم بهتره!...
مامانی عزیزم....پس فردا میرم سفر..مامانیم نمیاد..دلم براش تنگ میشه.....مسافرت بدونه مامانم یعنی هیچ.....الان هم دارم گریه میکنم.....دلم واسش تنگ شده....دلم میخواد برم بغلش...۵ ساعت تو بغلش باشم..نه بیشتر ۱۰ ساعت...خیلی بیشتر از اینا....موهایه خوش بوش رو بو کنم و صورت عزیزش رو ببوسم...دسش بکشم رویه بازوهاش....وای مامانی ......دوست دارم...خیلی به خدا.....خیلی ....میدونم که اونقدی که اصرار میکنی نمیام دیدنت....سختمه.....ولی به خدا خیلی دوست دارم....عشق ای مامانم....به خدا یه روز جبران میکنم.....نمیدونم کی...ولی میکنم....کاش بتونم..
شوهرمو هم خیلی دوسش دارم....دیشب واسه اون هم گریه کردم!...چرا؟ چون خیلی دوسش دارم..چون همه بارمو به دوش میکشه..بدونه یه ذره شکایت....برایه اینکه به خاطره من از خیلی از عزیزانش گذشته...برایه اینکه تا ناراحت میشم بهم دلداری میده و کمک ام میکنه و نمیزاره غصه تو دلم بمونه....انقد میخندونت ام که اشک از چشمام در میاد....و من آخرش گریه ام میگیره که خدایا شکرت...شکرت ازاطرافیانی که بهم دادی....از همش ممنونم...از همه محبتی که دورو برم پراکنده کردی ممنونم....
دیگه نمیدونم چی بگم...همینطوری دارم اشک میریزم و مینویسم...دست خودم نیست..از بچگی زر زرو بودم! خسته هم که میشم بیشتر گریه ام میگره...
خدا جونم کمک ام کن ..بتونم به قول هام عمل کنم..مرسی...
من آخره هفته بعدی میام..دعا کنید با دل خوش بیام...
این جوری مینویسم به خودم شک میکنم! مثه اینا که بویه ارحمان میدن شدم! خدا نکنه! دور از جونم باشه! بای....مواظب خودتون باشید! بای
|