تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 محض امتحان

یک دو سه امتحان میکنیم..... ببینم  آپ میشه یا نه...

  + نوشته شده دردوشنبه 30 دی1387  ساعت 23:41  توسط حنا گلی 


 

چرا گیر کرده؟ آپ نمیشه

  + نوشته شده دردوشنبه 30 دی1387  ساعت 0:7  توسط حنا گلی 


 191

منتظر بودم یه شبی بیام اینجا بنویسم که پر انرژی و شاد باشم که دوستایه گلم و انقده ناراحت نکنم!

الان خوبم...ولی پر انرژی نیستم..سرم درد میکنه و مشتریهام پدرم و درآوردن....

باز هم دسته نیاز به بابام دراز کردم!.....از اون لحظات و اون مکالمات بیزارم.....ولی چه کنم ...زندگیه......باید یه کاری کرد ....باید کلی کار که دلت نمی خواد انجام بدی....یادمه که چقدر تیریتی از تلفن زدن بیزار بود....خودم هم همینطور بودم...ولی نه به این شدت....این روزا صدایه تلفن و یا اسم تلفن میاد دلم میریزه...دوس دارم هر طور شده از زیرش در برم....به شاگردم میگم به شوهرم میگم..به هر کی که بتونم میگم تلفن کنه و خودم زنگ نمیزنم.....چه کنم.....این هم میراث بزرگ پدر و مادرمه...

مسافرتمان به خوشی گذشته نبود...به دلایلی.....یکی خشکسالی وحشتناک...که من تا به امروز ندیده بودم...تمام خشک بود..همه جا ...حتی کناره رودخونه.....غر غرهایه سپیده و خسیس بازی هاش و تنبلی هاش.....مهمانه غریبه که آدم میموند چطوری رفتارکنه ....خودمونی بشه؟ نشه ؟...(که هم شدیم و هم نشدیم!) مهتابی که تو خودش بود......کاره خودم که تمام دقایق شبانه روز به فکرش بودم و استرسش رو کما بیش به همراه میکشیدم... دست رهایه بیچاره که ورم کرد و تاول زد.....  شوهره عمه ای که دوسش داشتم و دارم و نمیتونم دیگه به راحتی گذشته برم بهش سر بزنم... رودابه دختر عمویم که چپ و راست میگفت چاق شدی!  ....عمه  روانی ام که هرچی پرستار پیدا میکنیم واسه اون عمه ام که مریضه٬ قبول نمیکنه و  میگه نه ...خرابه!...و بعدش هی نق میزنه که من خسته شدم از این نگهداری کردم... نامه ای که از بابام پیدا کردم که فرستاده بود واسه یه دختره ج.ن.ده .  ما کی قراره از این ج.ن...د... خلاص بشیم خدا میدونه ...الان دقیقا ۵ ساله که با ایناست و اینا تا میتونن ازش پول میکشن ... چه کنم؟! .. اینه روزگارمان در سفر!

میگن تا جوونی باید کار کنی و بجنگی و به جایی برسی..... خوب پس کی خوش بگذرونیم؟...

کاش زندگی آدم از پیری شروع میشد!...که اون موقع کار میکردی و جون میکندی ..بعد جوونیتو حال میکردی!

دیر شده واسه بچه دار شدن....شوهرمان ۳۳ سالشه ....ولی هرچی به موعده بچه دار شدن نزدیک تر میشیم ..باز هم به تعویق میندازمش......سخته برام.... همش فکر میکنم وای چقدر باید صبر کنم تا شوهر کنه بره!!!!!!... از اون طرف اون روزی تویه مطب دکتر یه دختر ۶ ساله دیدم....دلم رفت براش...تمامه مدت مثه این مسخ شده ها..داشتم نگاش میکردم...تویه دلم قربون صدقه اش میرفتم...دلم خواست بدزدمش!.....بعد دلم خواست خودم بیارم بچه....بعد گفتم وای کلی باید صبر کنم که انقدی بشه که!...پس بی خیال شدم!...( به این میگن دیزایر!)

مامانم یه هفته است که سردرد داره و خوب نمیشه! نمیدونم چرا......تازه میخواستم موضوعه اون دختره  که بابام بهش نامه داده بود و ما رسید پستیشو دیدم رو بهش نگم...امروز یه چیزی ازم پرسید ٬ فکر کردم بهاره بهش گفته..(آخه بهاره هم دید) من هم بهش گفتم...بعد گفتم بهاره بهت گفته بود؟..گفت نه!!!!!!!!!!!! باز نتونستم دهن لق امو جمع کنم!...البته بهش نگفتم که کیه...ولی خودش حدس زد.....

اگه میخواید احیانا کسی چیزی رو ندونه به منو شوهری بگید!!!!!!!!!!!

  + نوشته شده درسه شنبه 24 دی1387  ساعت 0:6  توسط حنا گلی 


 اومدم

سلام..من اومدم! خوبم...خیلی بهتر از اون شبه آخری که براتون نوشتم.....اون شب انقد استرس داشتم که بالا اووردم!.. حالا بهترم....اوضاع همونه ها..ولی من استرس ام کمتر شده...میام مینویسم...هنوز وقت نکردم...خوش باشید.بای

  + نوشته شده دریکشنبه 22 دی1387  ساعت 0:32  توسط حنا گلی 


 190

دارم میرم سفر.....جمعه انشالا....مریض٬ خسته٬ تب آلوده٬ با مغزی پر از فکر و دستی پر از چک!

خدا کنه تعطیلات رو بتونم راحت بگذرونم.....دعاکنید دوستان ام باسه کار ام! مرسی...میدونم یه ذره هم بچه ننه ام! ولی در افتادم با گنده تر از خودم...واسه همینه که دهنم سرویس شده...ولی میجنگم....حالا ببین...کور خوندن ....کوتاه نمیام....شده از کار بیکار بشم ..ولی دیگه ازشون چیزی نمیخوام و بهشون احتیاج امو نمیندازم....

حتی اگه یه ماهه پیش هم بود و پشت تلفن اینجوری باهام حرف میزدن..ناراحت میشدم و شاید هم بغض ام میگرفت.....ولی دیروز....انصافا کک ام هم نگزید....یه جورایی خنده ام هم گرفت!..آدمهایی با این همه کبکبه و دبدبه ...با این همه مال و منال و برو بیا....واسه من....یه ضعیفه خرده پا! انقدر حسودی میکنن!...برام جالبه ! که چی فکر میکنه؟!....که چرا انقده  تند به من عکس العمل نشون میده...که هی میخواد منو مسخره کنه...هی میخواد منو ضایع کنه! خب که چی؟..من که کاری بات ندارم !....ولی جالبه که اون با من کار داره!چرا؟...هزار و یه مدل عقده و حرص و مریضی!...

یعنی آخره شبی مشتری مو یه جورایی بیرون کردم! حوصله ام سر رفته بود....چشمام و سرم داشت از درد میترکید بسکه از صبح سرفه هایه ناجور کردم......و خسته بودم.....خانومه میگفت ببخشید توروخدا مزاحمتون شدیم! من هرچی به خودم میگفتم یه لبخند مصلحتی بزن لطفا....اصلا این نیش باز نمیشد!...مثه سگ بودم! فکر کنم برن دیگه پیداشون هم نشه!

امشب فقط تونستم یه سره کوچیک تویه راه پله ها به مامانم بزنم...تا دیدمش زدم زیره گریه!..بغلش کردم و گریه کردم!  اونم بهم خندید و بوسیدم!قربونش بشم....آخره محبت و لطفه خداونده.....واسش غر زدم....گفتم دیگه رس ام کشیده شده.....میخوام برم عروسک فروشی بزنم!!! فکر کنم بهتره!...

مامانی عزیزم....پس فردا میرم سفر..مامانیم نمیاد..دلم براش تنگ میشه.....مسافرت بدونه مامانم یعنی هیچ.....الان هم دارم گریه میکنم.....دلم واسش تنگ شده....دلم میخواد برم بغلش...۵ ساعت  تو بغلش باشم..نه بیشتر ۱۰ ساعت...خیلی بیشتر از اینا....موهایه خوش بوش  رو بو کنم و صورت عزیزش رو ببوسم...دسش بکشم رویه بازوهاش....وای مامانی ......دوست دارم...خیلی به خدا.....خیلی ....میدونم که اونقدی که اصرار میکنی نمیام دیدنت....سختمه.....ولی به خدا خیلی دوست دارم....عشق ای مامانم....به خدا یه روز جبران میکنم.....نمیدونم کی...ولی میکنم....کاش بتونم..

شوهرمو هم خیلی دوسش دارم....دیشب واسه اون هم گریه کردم!...چرا؟ چون خیلی دوسش دارم..چون همه بارمو به دوش میکشه..بدونه یه ذره شکایت....برایه اینکه به خاطره من از خیلی از عزیزانش گذشته...برایه اینکه تا ناراحت میشم بهم دلداری میده و کمک ام میکنه و نمیزاره غصه تو دلم بمونه....انقد میخندونت ام که اشک از چشمام در میاد....و من آخرش گریه ام میگیره که خدایا شکرت...شکرت ازاطرافیانی که بهم دادی....از همش ممنونم...از همه محبتی که دورو برم پراکنده کردی ممنونم....

دیگه نمیدونم چی بگم...همینطوری دارم اشک میریزم و مینویسم...دست خودم نیست..از بچگی زر زرو بودم! خسته هم که میشم بیشتر گریه ام میگره...

خدا جونم کمک  ام کن ..بتونم به قول هام عمل کنم..مرسی...

من آخره هفته بعدی میام..دعا کنید با دل خوش بیام...

این جوری مینویسم به خودم شک میکنم! مثه اینا که بویه ارحمان میدن شدم! خدا نکنه! دور از جونم باشه!
بای....مواظب خودتون باشید! بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 12 دی1387  ساعت 0:41  توسط حنا گلی 


 189

۱ـ سلام....امشب بهترم...تب دارم٬ ولی نه به  زیادی دیشب و پریشب.. والبته همونطور که فریدای عزیز نوشته بود! به عصبانیت دیشب هم  نیستم.....واقعیت اش این جماعت مردم دیوانه ام کردن....هر لحظه یه حرف میزنن....شوهرم میگه نباید به حرف اونا پیش بری باید فقط به حرف خودت باشی که اونا به دنبالت بیافتن..اما چه کنم که این کارو اصلا بلد نیستم.....حوصله نوشتنه این جفنگیاتی که این سه روزه بر من گذشته رو ندارم ..... انقد دیروز پشت تلفن داد و بیداد کردم که دیشب صدام اصلا در نمیومد....امروز هم از ۷ ونیم صبح شروع کردم به تلفن کردن و داد و بیداد کردن!....تا به الان تمامی این زنگ زدن و داد بیداد کردن ها به عهده شوهری بود ...ولی نزدیک به ۲ یا ۳ هفته است که به خودم گذاشتتم ....البته حق داره..واسه اینکه کاره خودش از این هم صد پله بدتره و همین مشکلاتو تازه بیشترش رو خودش هم داره و یه عالمه استرس و پریشانی....بعد میاد سراغه کاره من هم همینطور.....خودم ازش خواستم بزاره بیشتر رویه پایه خودم بیاستم.....و به جرات میتونم بگم تویه این سه هفته سه سال بزرگتر شدم.....هرچه بیشتر پیش میرم بیشتر میفهمم که به حرف هیچ احدالناسی نباید اطمینان کنم..تمامی آیه ها و قسم ها قول ها امضا ها و چک ها  و همه  و همه پشم میباشد!....به تمامی معنا از صبح تا شب با مردمان دارم به قوله فرنگیها چلنج میکنم .... تا ببینیم که چقدر میتونم دووم بیارم....امروز باز هم داشتیم بار میزدیم پریدم پشت وانت که کمک کنم به بار کردن ...یهو دیدم همه وا رفتن و موندن! گفتم بابا چتونه کار کنید دیگه کمرم شکست! بعد بهت شون بر طرف شد و ادامه دادن...واقعا پریدن یه خانوم پشت وانت انقده تعجب داره؟......وولک ما بچه وانت ایم!

۲ـ دیشب که رفتم دکتر بعد از حدود ۱۰ سال بود واسه همین همه چی یادم رفته بود!! آخرین دکتری که رفتم...یعنی تنها دکتری که تویه این چند سال رفتم  دندان پزشکی بود  و اورتوپد واسه در رفتگی مچ پام که این قضیه  ماله ۳ ساله پیشه ٬واسه همین یادم نمیومد که آدم تویه مطب دکتر چی کار میکنه!...نشستم براش توضیح دادم و به سئوالاتش پاسخ دادم ...بعد دیدم این گوشی دکتری رو برداشت.....آخرین خاطره ای که داشتم این بود که بالاتنه رو باید یه ذره باز میکردی که دکتر بتونه با گوشی اش گوش بده به ضربان قلب...خلاصه من هم از اونجاییکه خیلی تب و لرز داشتم مثه خر پوشیده بودم دو ساعت هی دکمه باز کردم  لباس زدم کنار و اینا دکتره هم فقط نگاه میکرد هیچی نمیگفت ....خلاصه همه دکمه هارو باز کردم موند یه لا پیرهن گفتم دیگه بسشه!!! دیگه بیشتر از این خیلی خوش خوشانش میشه! و با کمال احترام دیدم دکتره گوشی اش رو گذاشت رویه کمرم رویه تمام لباسایی که تنم بود!!!!!! و به ضربان ام گوش داد . خیلی مشعوف شدم!  از  این همه توجهی که لباس کندن من کرده بود!یکی نبود بگه  خوب میمردی بگی باز نکن؟! با مانتوم ۵ تالباس پوشیده بودم! دلم باسه خودم هلاک شد!...خلاصه بعدش بهم پنیسیلین داد و رفتم که بزنم....یه خانوم مسن و خیلی مهربونی بود....من تا به حال ۱۲۰۰ نزده بودم .....خلاصه خانومه گفت آماده شو .....من هم یادم نمیومد که باید چی کار کنم .....تنبون و کندم رفتم دراز کشیدم!!!!!!! خانومه برگشت...منو دید ...یهو وارفت!!!!! اونجا بود که فهمیدم سوتی دادم!...بعد شروع کرد به درست کردن آمپول ..و زیر لب میگفت الا همه صله الا محمد وآله محد!!!! هی پشت سر هم صلوات میداد ! برگشتم نگاش کردم ببینم میخواد ذبح  ام کنه یا آمپول ام بزنه؟!!! بعد که آمپولو آورد سمت ام گفت: بسمه اله رحمان رحیم  و آمپولو فر کرد! و باز هی صلوات فرستاد!!! چشمتان روز بد نبینه...خیلی سعی کردم صدام در نیاد ...ولی آه از نهادم بلند شد! فکر کن یه تیکه چوب کبریتو بزور بخوان بکنن تویه باسنت! خوب بابا نمیره!.....پدرم درومد...یکی دیگه هم زد اون بر ام...دیگه فلج شدم! یه ربع خوابیدم اونجا تا تونستم بلند بشم!...

امشب رفتم ....عین آدمیزاد یه ذره تنبونو کشیدم پایین !یه پرستاره دیگه بود ٬خانومه نه صلوات داد نه بسمه اله کرد ....دردش نصف دیشب هم نبود!!!....

وایییییییییییییییییییییی  فردا دوباره روز از نو روزی از نو.....لامصب پول نقد نیست....له یه ذره نقدینگی ام...

خدایا پول...(پول که میگم منظورم نقده بیزحمت...چک نمیگم!)

شب خوش بای

  + نوشته شده درسه شنبه 10 دی1387  ساعت 1:12  توسط حنا گلی 


 188

دوشبه که دارم از تب میسوزم.چنان سرمایی خوردم و چنان تبی کردم که سالهاست با چنین بیماری برخورد نکرده بودم...این هفته که شوهری نبود نه غذایه درستی خوردم و نه محض رضایه خدا یه قاچ میوه....همینه که درمقابل این بیماری آنفولانزایی که مکه ایهایه عزیز آوردن کاملا بی دفاع شده بودم...مغازه لعنتی هم که یخ.....باز هم هی جنس پس دادیم و تحویل گرفتیم و تحویل دادیم...و این در هی باز و بسته شد و من به سلامتی آنفلانزایی شدم که بلاخره بعد از ۱۰ سال رفتم دکتر! خوده یارو مسئول درمانگاه تعجب کرده بود که ۱۰ ساله پنیسیلین نزدم!... امروز با اینکه یک عالمه کار داشتم نتونستم برم مغازه...از سرماش میترسیدم....از صبح مثه خروس جنگی..افتادم به جون این خریدار و فروشنده و وانتی و  کوفت و زهره مار..انقد که شب هیچ صدام درنمیومد....۲ کیلو شلغم خوردم تا اینکه تازه یه ذره صدام درومده....آمپولا و قرصها و شربتها رو هم خوردم ولی تا ثیری نداشته ....چون ویروسیه...بدبختی داداشم هم گرفته.....دیشب تا صبح تیمار داری خودمو کردم! هی پاشدم خودمو پاشویه کردم و دستمال خیس گذاشتم رویه پیشونیم  و آب نمک درست کردم و قرقره کردم  تا کمی تب ام اومده پایین که تونستم بخواب ام...شوهری هم هی میگفت بیام کمک ات؟...واقعیت اش خیلی دلم میخواست بیاد..که با این استخون درد نخوام برم لگن و پر آب کنم و پام و بزارم توش و دنبال قرص  بگردم تویه تاریکی.....ولی دلم نیومد.....شاید اگه مامانم بود دلم میومد.....دوس داشتم مامانم میومد برام سوپ درست میکرد...هرچند شوری برام کرده بود همه این کارا رو وقتی بیدار بود...ولی مامانی یه چیزه دیگه است...اونو میشه سرم و بزارم رویه شکم اش و آرامش بگیرم ....حیف که خودش داشت تیمار داری داداشی رو میکرد...دیدم چه سخته که آدم مریض بشه و یه عالمه مسئولیت رو دوشش باشه...خودت پارچه نم بزنی و بزاری رویه پیشونیت و خودت هی حواست باشه که پتو رو زیاد نپیچونی دورت که تبه لعنتی نره بالا...و تمام مدت استرس کارت و مشتریت و کارخونه دار لعنتی و شریک و  ...همه و همه رو داشته باشی....امروز به خودم گفتم صد رحمت به کارمندی!!! لااقل یه زنگ میزنی میگی من مریض ام نمیام!....ملی اینجوری تو قبر هم باشی باید جواب تلفن بدی.....به بابام داشتم میگفتم یاده دوران بیکاری  به خیر!!!! چه حالی میداد!.

مهمونی که گرفته شد خیلی سخت بود...کنترل این همه جوون واقعا مشکله....هیچ جوری نمیشه جولوشونو گرفت....هی یه پام تویه کوچه بود که ببینم اینا که تو کوچه وایسادن چه میکنن ..یه پام تویه حیاط بود...که یه وقت صدایه زیادی ندن..یه پام تویه اون واحد خالیه که لباساشونو عوض کردن بود که از جا خالی سواستفاده نشه.....آخر سر هم نزدیکه ۴ تاشون تگری زدن! و گند زدن به در ودیوار دستشویی...هر چی بهشون میگی بسه ..گوش نمیکنن....بعدش هم اینطوری میشه....خیره سرمون دنگی بود ..خیلی ها پول ندادن..گفتن میدیم ولی هنوز ندادن...تا به اینجا مامانه بیچاره ام ۳۰۰ هزار تومن از جیب داده!..

همه خانواده هم با ما سرو سنگین شدن که چرا اونا دعوت نیستن!..ملا گفتیم بابا به ما چه..ما فقط اینجا حمال ایم....همین!...هزاری خودشون مهمونی میدن و ما توش نیستیم ....حتی به فکرمون هم نمیرسه که شکایت کنیم....حالا اینا ....واسه ما قیافیه میگیرن!

خلاصه اینکه دعا کنید زودتر خوب بشم..کلی کار دارم که باید انجام بدم تا آخره هفته...

حالا فهمیدم چرا زیاد نمیخورم....واقعیت اش اصلا از مستی و عدم تعادل خوشم نمیاد! از این قسمت عدم تعادل خوشم نمیاد...درسته خودم و میزنم به بیخیالی و خوشی...ولی هیچ وقت  نشده که تعادل نداشته باشم و یا نفهمم چی دورو برم میگذره.....فکر کنم برایه اینه که همیشه خودم و مسئول حس میکنم.... نمیتونم فکر کنم زمانی رو که کسی بخواد مسئوله من بشه و یا نتونم از پس خودم بر بیام..

خوش باشید...شبه همه خوش

 

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 9 دی1387  ساعت 0:6  توسط حنا گلی 


 187

دادشم و پسر داییم میخوان که این ۵ شنبه رو به این دلیل که آخرین ۵ شنبه قبل ازماه محرم و صفره٬ رو جشن بگیرن....از اونجایی که نه تولده کسی هست و نه عروسی کسی نه نامزدی نه سالگرد ...هیچ و هیچ ...مناسبتی نداره...میخوان جشن بگیرن دنگی!..از همین تریبون اعلام میکنم هرکی میخواد بیاد به صرف میوه و شیرینی و شام و رقص و ...... زهره ماری و لیزر و  بخار و  اکو  و ...... اینا .....ولی دنگش یادش نره...

دلم میخواست من هم مثه رها اینهمه رفیق ریز و درشت میداشتم که هی زنگ میزدم دعوت کنم....لامصب اصلا رفیق ندارم....رفیق هایه کلاس زبان ام هم نه بهشون شماره دادم و نه شماره گرفتم!....خیلی روابط عمومی ام قویه...نه؟....داشتم فکر میکردم  نه دانشجو ام که بخوام چند تا همکلاسی داشته باشم ...نه کارم جوریه که بتونم همکار دعوت کنم....اصلا دو زار رابطه ندارم....خوشم نیومد از خودم....باید بگردم رفیق پیدا کنم...انقده هم سخت میگیرم....دلم میخواد یارو شعور داشته باشه....که کم پیدا میکنم!(البته نه در محیط مجازی....شما همه رفیق ناب اید!...ته مرام اید....اند معرفت اید! ..دمه خودتونو همه بچه محلاتون گرم!)

امروز از یه کارخونه خرید کرده بودیم ...یارو اومد که مغازه رو ببینه و اینا که ببینه میتونه به ما اعتبار بده یا نه...انقد طولش داد واسه اومدن که تازه ساعت هفت و نیم رسید...تا یه ذره حساب کتاب کردم شد ۸..یهو گفت بزارید کانال سه ...میخوام جومونگ ببینم!..بااجازتون ما تا ساعت نه و نیم مغازه بودیم تا یارو جومونگ ببینه و بره.... تو این فاصله این شاگرد ما هم مثه این مار گزیده ها به خودش میپیچید...میخواست زود بره ...من هم نمیتونم کر کره رو بکشم پایین باید خودش باشه...خلاصه خون خونش رو میخورد....

تازه امروز یه پولتیک هم زدم که یارو بهمون اعتبار بده.....قبلش رفتم ماشین سیاوش و گرفتم گذاشتم دمه مغازه ..بعدش هم که اومد گفتم بیزحمت من یه دقیقه برم براتون چک و پول بیارم که حساب کتاب کنیم!...و جولو چشمش با ماشین رفتم ...و بسیار موثر واقع شد...چون بعد تویه صحبت اش یه جایی یه مثال خیلی بیربط زد...گفت ..ببینید شما باید همه  قیمت جنسی داشته باشید...مثلا من پژو ۲۰۶ دارم  شما پژو پارس ای ال ایکس!!!!!!!!!....ربطشو شما میفهمید؟!!! من نفهمیدم...ولی فهمیدم که ماشینو گرفت!!!

خواستم همکارا رو دعوت کنم...شاگرد ام! داداشه ....خل اش!...همسایه هایه مغازمون....یکیش نمایشگاه ماشینه یکیش سایپا دیزل! کامیون  و اتوبوس میفروشه!...محیط کار کاملا زنونه....لطیف...احساسی!.....دیگه حسابداره ان مون!...جناب شریک دودره باز!....

هیکی منو دوس نداره!

شوهری جونم فردا میاد! آخ جون...دلم باسش یه ذره شده....تازه دیشب بهش زنگ زدم گریه هم کردم!

  + نوشته شده درچهارشنبه 4 دی1387  ساعت 1:28  توسط حنا گلی 


 یلدا

یلدای ما هم گذشت.

طبق معمول خونه بابابزرگ ام....همه...گل گفتیم و گل شنفتیم..هزار سال عمر بابازرگ ام باشه.....آجیل خوردیم و میوه....هندونه ولی نداشتیم:(.... عوضش  آدامس هندونه ای خوردیم!

شوهرم رفت! ....

وقتی میره یه چیزی که خیلی آزار ام میده ...بعد از دوریش٬ اینه که نمی تونم باهاش تلفنی درست صحبت کنم...در تمام لحظات کسی پیششه و نمیشه دو تا جمله عاشقانه گفت...و این بینهایت رویه اعصاب من تاثیر میزاره ...به قدری که وقتی برمیگرده باهاش قهر ام!

این چند روزه خیلی کار داشتم....انقده جنس فروختن سخته و دردسر داره که  مشتری جدید که میاد میگم وای باز هم مشتری!!!! (انرژی مثبت رو دارید؟!)

دیگه داره حالم از شریک ام به هم میخوره.....خیلی دودره بازه !....شوهرم هم کلی پیشه من باسش خط و نشون میکشه...

اخیرا حرکتی از نوع بشر دیده ام که به همه چی شک کردم....شخصی آمد مغازه...شروع کرد از من آمار کار رو گرفتن...که چی شد که نمایندگی گرفتی.....چقدر سرمایه گذاشتید...چقدر اجاره میدید و  از این حرفها...بعد که براش کما بیش توضیح دادم گفت  چرا اصلا کاره مبلمانه اداری میکنی...این که خیلی سودش کمه...بیا تو کاره مبلمانه خانگی(خودش هم فروشگاه مبل خانگی داشت)..خیلی سودش بیشتر ه و خیلی خوبه و اصلا بیا با من شریک شو...فکراتو بکن برایه شراکت...سره سال از این جدا شو و به من بپیوند ...و هزار تا حرف دیگه...بعد  گفت من مبل هم تولید میکنم٬ بزار براتون بسازم بعد به صورت امانی میزارم تویه مغازتون و اینا..خلاصه ما هم گفتیم آخ جون....باشه....۵ شنبه ای جناب شریک  آمد مغازه و قرار شد تا من به حساب کتابا میرسم با شوهری برن که مبل هایه یارو رو ببینن.....وقتی برگشتن  از شوهری پرسیدم خوب چی شد؟ خوب بود برایه شراکت و اینا...گفت میدونی چی گفته؟ گفتم نه....گفت که یارو به شریک جان من گفته  من  میخوام از کاره مبل منزل بیام بیرون و برم تو کاره اداری!! چی کار کنم یه نمایندگی هم به ما بدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیدم الحق شوهرم حق داره میگه به هیچ احدالناسی اطمینان نکن!

زندگی میگذره.....

و سرما کشته منو...دیروز انقد سرما رفته بود تو جسمم که شب تا صبح از درد کلیه نخوابیدم!...فکر کنم کلیه هام سرما خورده بود....

۱۷۰ متر مغازه است و یک عدد بخاری گازی ناقابل....این در هم ازصبح هی باز شده بود و جنس برده بودن و آورده بودن و فکر کن که نشسته بودم وسط خیابون....آفتاب هم اصلا نمیگیره.....

بگذریم....

گدا ها هم کم شدن! از تغییر نیت ام خبر دار شدن! بسکه دلم پاکه...اسوه طهارت و صداقت و شرافت و جهالت و خباثت و کثافت و ......  ام!

شبه همه خوش.......


 

  + نوشته شده دردوشنبه 2 دی1387  ساعت 0:22  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM