|
فکر کنم دیگه حالش خوب شده....داشتم کم کمک اسباب کشی میکردم...
رفت به دیدنشان دوباره....یه هفته بود که گیر داده بود برم ببینمشون....من هم چیزی نگفتم...گفتم برو... هرچند که ته دلم هزار تا نه بود...ولی به رویه خودم نیاوردم...تا اینکه یه روز بی خبر رفت...باباش نبود ...رفت دمه مغاازه مادرش و انو اونجا دیده بود...اونم تا دیده بودش راجع به گردن درد و دیسک و جراحی و ...خلاصه فیلمو حسابی هندی کرده بود و آّه از نهاد آقایه ما براورده بود.......من هم به شوهری گفتم ..من تا یاد دارم ایشون باید میرفت جراحی و همیشه درد داشت و اینا.... چطوره که وقتی میخواد بره شمال زنگ نمیزنه تعریف کنه برات؟...دردش فقط ماله ماست؟....اون روز که رفته بود ....حسابی سرم شلوغ بود و اعصابم داغون....خیلی کلافه بودم....خودش هم همینطور ...دو تا از مشتریهامون چک هاشون برگشت خورده بود و نه تلفن و جواب میدادن و نه در محل کارشون بودن وقتی رفتیم محلشون....دیگه داغونه داغون بویدم...رسیدیم خونه....میدونستم که امشب که انقده خسته و کلافه ایم نباید راجع به این چیزا صحبت کنیم..... کمکی نرمش به خرج دادم و از بغل این قضایا خزیدم که نخواهیم بزنیم به پر هم....ولی یه دفعه همه چی ریخت به هم...سره یه مسئله کوچک...البته نه کوچک....(میخواد اونیکی داداشو هم بیاره پیشه من کار کنه که کار یاد بگیره!!!!!!!!!!! ای خدا...من کی از دسته اینا خلاص میشم؟)..من هم کفری شدم و گفتم تو میدونی من بدم میاد با یه آشنا کار کنم....(بارها گفتم ..حتی اگه این آشنا مثلا پسر دایی خودم و یا خواهر خودم باشه...) دوست ندارم از همه زندگیم کسه دیگه ای خبر داشته باشه...چون اون چیزی که منو از خانواده ام سوا میکنه ..همون چند ساعتیه که مثلا من سره کاره خودم هستمه.... و یا آن چیزی که منو از یه همکار سوا میکنه اون ساعاتیه که من با خانواده ام میگذرونم ......دوست ندارم کسی این وسط باشه که در تمام این موارد مشترک باشه...و از همه چیه من خبر داشته باشه....همیشه هم همین ور بودم....خلاصه ما اون شب گفتیم دوست نداریم یه آشنا با ما همکار باشه و جرقه زده شد و چون هیزم هامون هم خشک خشک بود......شعله کشید تا به آسمون.......زیاد طول نکشید.....ولی دلم ناراحت شد....خصوصا از این بابت که هنوز که هنوزه هرچی سعی میکنم این موضوع رو توضیح بدم.....حرفم رو نمیپذیره...و این کفرم و در میاره....
دیروز هم نشستم در ۱۰ دقیقه یه چشم اندازی از آینده خانواده ر . رو براش تصویر کردم... ..تصویره قشنگی نبود ...ولی ....باید میگفتم....که هر دم از این بادها نلرزه......واقعیت اینه ....آدم نتیجه عملش رو باید ببینه....و اونا هم خواهند دید....نه آنچه که با من کردن....اون زیاد مهم نیست....چون بخش کوچکی هستم ....آنچه که با خودشون کردنه که بزودی شروع میشه تقاص (تقاس؟ طقاث؟...) دادنشون...
دیروز هم برادره بزرگش انقد زنگ زد ...و زد بهش که نجارمان گفت آقایه ر. صدایه زنگ موبایلت میاد کلافه میشم...حدس بزنید چند تا تماس بهاش گرفته شده بود؟...حدس بزنید....به برترینها یه سفره مکه جایزه میدم!....دقیقا ۷۶ تماس!!!!!!!!! باورتون میشه؟ فقط به موبایلش...حدودا ۳۰ تا هم به تلفن ثابت....از ساعت ۷ ونیم صبح تا ۱۲ شب این تماسها ادامه داره....
بهش امشب میگم..تو با این مدل کار ..سکته میکنی....میگه کارمو به زودی عوض میکنم....میگم مشکل کارت نیست....باور کن....مشکل دیسیپلینی که باید به کارت بدی...من هم دارم کاره آزاد میکنم....ولی تماس هایه مربوط به کارم از ساعت ۱۰ شروع میشه و نهایت تا ۷ بعد از ظهر.....ماله تو هم باید چنین باشه.....تو هم مشتریت نیست که ساعت ۱۲ یا۱ شب زنگ میزنه.....برادرته...که یهو یه فاکتری رو میبینه و میتونه فردا باهات صحبت کنه ولی همون موقع زنگ میزنه....۱۵ بار واسه یه کارزنگ میزنه و نهایتا هم موکول میشه به فردا که برید مغازه و با هم صحبت کنید....فقط آزار زیاد به من و محیط خونمون و خودت وارد میکنی.....میگه چه کنم...بارهاهم بشون گفته و باز هم فایده نداره...دیگه جرات هم نمیکنه که بهشون بگه....چون فوری قهر میکن!...
من خیلی سعی کردم که به هر وسیله ای نزارم وقتی میاد خونه تماس کاری داشته باشه....حتی با خودم در مورده کاره خودم هم نمیزارم حرف بزنه....میگم بیا مغازه راجع بهش حرف بزنیم.....ولی آخرین نتایج حاکی از ۷۶تماس تلفنی دریه روزه! میدونم ....تشویق ام نکنید!آره از بچه گی همینطور موفق بودم!
دوستام دارن میرن سفر مجردی! .ا زمن هم دعوت به عمل اومد..اولش که شنیدم نمیدونم چرا ترسیدم!.. برام عجیب بود اولین احساس ام ترس بود و نا امنی!هرچی فکر هم میکنم نمیدونم چرا.....خودم هم رفتم به اون شهر و میدونم که خیلی شهر امن و مطمئنیه و مردمانه خیلی خوب داره......واسه همون موندم چرا...!!
هر چی این چند وقت آپ میکردم نمیشد!
حالم بهتره......کارم زیاد شده...از شاگرد ام بدم اومده...از اون شب که یه دختره رو اوورده بود مغازه ازش بدم اومده.....میخوام اخراجش کنم...هیچی رو نمیتونم کامل بهش بسپارم.....ضعیفه..هم مغزش هم بدن اش....
راستی بهتون گفتم؟ تولید کننده هم شدیم؟...یکی از همسایه ها که نجاری بلد بود اومده داره برامون نجاری میکنه..نصف نصف....داریم خودکفا میشیم! فقط مشکله صندلی داریم.....پدرم درومده سره مبل و صندلی.....نمیخوام شریک جان رو بندازم جولو که به خاطره اعتبارش بهش بدن.....به خودم هم کسی چکی جنس نمیده...باید نقد خرید کنم.....پوله نقد هم وجود نداره!
میدونم سره همتون درد گرفت! دیدید خوب بود نمیومدم بنویسم! همش آه و ناله شده!
ولی خوبم!
|