تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 207

جنگیدم رودر رو...

جنگی که از اول هم میدونستم بازنده ام...

تا تونستم جیغ  و داد زدم...

حد اقلش اینه که جیغ نزده از دنیا نمیرم!

  + نوشته شده درچهارشنبه 30 بهمن1387  ساعت 0:16  توسط حنا گلی 


 206

گوشی از دستش افتاد و های های گریست...گفت:

ازین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیرخدا و رستم دستان ام آرزوست...

من نه به شیر خدا اعتقاد دارم و نه به روح رستم......

میباید رفت ....من فرار را ترجیح میدهم....

...................

دوس دارم چندی در مملکتی و شهری نادیده که کسی بر من هیچ اعتنایی نداشته باشه زندگی کنم...

زندگی...زندگی....آخرین باری که داد زدم من زندگی رو دوس دارم کی بود؟...۱۰ ساله پیش؟۱۲ ساله پیش؟...۲۰ ساله پیش؟... نمیدونم....این روزا انقد دوسش ندارم....دوس دارم ...ولی عشق اون روزا رو یادته؟...یادته کناره پنجره رو به درخت زردآلویه پر شکوفه مینشستم رویه صندلی و پشت سره هم کتاب میخوندم؟...یادته یه ضبط صوت قدیمی داشتم  که تا خودکارو تو شاسی پلی اش نمیچپوندم صداش درنمیومد؟ میرفتم از زن داییم کاست هایه گوگوش و دمیس روسس و آبا و بانیم میگرفتم و میخوندم و گوش میدادم ؟....بعضی روزا به افتخار خودم چند تا خیار سالادی هم پوس میکندم و خرت و خرت میجویدم و میخوندم.....کتابا رو تند و تند میخوندم که کرایه کمتری بدم به کتابفروشی خیابان ا. شبی ۲۰ تومن بود....با کرایه اتوبوس و سه شب خوندن ..حدود ۱۰۰ تومن آب میخورد....فکره پولشو که میکردم دلهره میگرفتم...چون مامانم پوله زیادی نداشت و من هم مدرسه غیر انتفاعی بودم و از نظر خودم ...دیگه بودجه ای  نمیداشتم....ولی مامانم همیشه تشویق ام میکرد به خوندن...و من کتابا رو میجویدم....گریه میکردم وقتی آکسینیا و ناتالیا میمردن...زار میزدم وقتی گل محمد و پینه دوز رو میکشتن...خنده میکردم وقتی عزیز نسین از اون ده کنار مرز و قچاق و زن و مامور بد اخم میگفت...رقص ام میگرف وقتی علی اشرف درویشیان میگفت که دختره خونواده با صدایه گوشکوبه آبگوشته همسایه میرقصید...و شروع میکردم با صدایه نیز نیزه تسمه کولر میرقصیدم و مامانم بهم میخندید...و آفتاب از پشت پنجره بهم لبخند میزد...

یادته؟....دیگه خودم هم به زور یادمه...

قول دادم که دیگه گریه نکنم...ولی مگر میشه؟

 

 

  + نوشته شده درشنبه 26 بهمن1387  ساعت 22:39  توسط حنا گلی 


 205

یه بعد از ظهر گوهی جمعه با هزار تا فکر و خیال و ترس از فردا ٬ ..بعد از

پذیرفتن دعوت خاله...

رفتن به دنبال مامان و اهل خانواده...

قدم زدن در حیاط باصفایه پدربزرگ و استنشاق بوی مست کننده گل یخ...

نشستن پایه صحبت  و نیوشیدن به گوش جان خاطرات پدربزرگ و اجداد پیشین ...

همزمان نوشیدن چای خوشرنگ با ته مزه گس با پذیرایی جانانه خاله ...

رفتن سره قابلمه و خوردن قورمه سبزی خوش مزه به جامانده از ظهر خاله جان...

غیبت پشت سره زندایی هایه خل و چل و رنگ وارنگ ...

تلفن به دایی سالها ندیده در دیار غربت....

چپاندن دولوپی پرتقال هایه خونی بدونه هسته و بردن ته مایه آبرویه خانواده!

خداحافظی با ماچ و بوسه بسیار....

قرض گرفتن ماشین داداشی و زدن یه دور در شهر به خواب رفته...

جمعه شبی به یاد ماندی  نصیبت میکنه که خستگی تمامه هفته کوفتی و مسخره رو از تنت در میاره....

شب همه خوش

 

  + نوشته شده درشنبه 26 بهمن1387  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 204

امروز رو کامل به خودم استراحت دادم...استراحت به معنایه واقعی....هیچ غلطی نکردم!..

دیروز رو رفتیم خونه مامانی...ناهار و اینا...برادرم ازمسافرت برگشته بود و از خاطراتش میگفت و ما کلی از خنده روده بر شده بودیم...بعد هم شبش رفتیم خونه سپیده اینا...و یه ذره نشستم با سپیده به غیبت کردن ...بعد از دهن سپیده یهو پرید که ۵ شنبه و جمعه پیش رو رفتن شمال...گفت که خوش گذشته بوده....ولی منو شوهری یخده ناراحت شدیم ...واسه اینکه ما  تا سره کوچه هم که بخوایم بریم...با ماشینه اینو اون و ویلایه این و اون...زنگ میزنیم و عالم و آدم و خبر میکنیم و برشون میداریم میبریم....ولی حالا که ایشان ماشین دار شده اند و وقت تلافی ست...هیچ ! درسته که قرار نیس اینا هر جا برن به ما هم بگن...و مااصلا نمیتونستیم هم که بریم....ولی ...هیچ کس با ما اون کاری رو نمیکنه که ما براشون میکنیم.......همینه که آدم غصه دار میشه و میشینه فکر میکنه که چرا انقدی که ما با بقیه حال میکنیم بقیه با ما حال نمیکنن؟... چرا وقتی که همه یه جایی رو دارن که بشه یه نصفه روز رو توش گذروند...تلاش واسه اینکه هممون رو اونجا دوره هم جمع کنن انجام نمیدن....من همیشه دوس داشتم و دارم که دسته جمعی بریم سفر...همیشه هم حال کردم با این موضوع....ولی این روزا میبینم که انگاری کسی این حس رو نسبت به من نداره....سوئیچ ماشینه فلانی رو بگیرم...کلید خونه بهمانی رو بگیرم....و..ذوق کنم از اینکه  داریم میریم سفر و خوش گذرونی....وبیشتر از سفر  از این ذوق کنم که دارم با دوستان و رفقا و عزیزان میرم سفر....ولی وقتی سپیده تصمیم میگیره بره شمال...و ماشین داره و قراره که شب رو هم تویه مسافرخونه بخوابه.....یادش نمیاد که یه تک تعارف هم به ما بکنه!...

اوکی.....نوبت ما هم میرسه!
حالم خوب است!..ملالی نیس جز دوری شما....

مدتها بود که از صادق چوبک نخونده بودم...دوباره شروع کردم داستانهایش را خواندن...و این بار بیش از آنچه که به داستان توجه کنم به نوشتارش توجه کردم....واقعا یونیک است....شباهت بسیاری به هدایت دارد...و  فکر میکنم از هدایت هم خشن تر  مینویسد.....متاسفانه مثه خوره کتابه رو خوندم!  تا سالهایه دیگه که باز هم کمکی داستانهاش  یادم بره و برم دوباره بخونمش....

این اواخر از سرعت کتاب خوندنم کم شده بود...و تا حدودی به کتابهایه نوجوانان رو آورده بودم!..ولی به حول و قوه الهی دوباره شروع کردم!
موضو اینه که کتابه نخونده تویه تمام فامیل و آشناها ندارم!...و خودم هم بودجه کتاب خریدن و کم کردم! اینه دردم!
خلاصه اینکه قریب به ۳ ساله که وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم....آنچه که منو جذب میکرد روزمره نگاریش و مهمتر از همه این بود که خیلی بدونه سانسو رمینوشت....از جمعه به این ور تصمیم به طلاق گرفته....و در نهایت تعجب میبینم که تمامه آنچه که تویه این ۳ سال من از این آدم و زندگیش تویه ذهن ام ساخته بودم یه روپوش بسیار جذاب بوده!...و حالا که داره اون روکش رو پایین میکشه ..انقدر درد زیرش هست که از تعجب شاخ درووردم...و تمام مدت دارم بهش فک رمیکنم!.....الحق و والانصاف ..آدم نمیدونه تو دله مردم چی میگذره! حتی اونی که اومده واسه دله خودش یه صفحه تویه یه فضایه مجازی باز کرده و خواسته درده دلش رو اونجا خالی کنه!
شب خوش بای

  + نوشته شده درپنجشنبه 24 بهمن1387  ساعت 1:34  توسط حنا گلی 


 203

رفتیم دکتر....خوشبختانه زمانه یک ساعت و نیم رو بهمون اختصاص داد...و من تونستم خیلی از حرفهامو بزنم...بهم گفت شوهره خوب و مثبتی داری...و حمایتت میکنه...چیزی که دکتر قبلیه هم بهم گفته بود....ولی م.ش مشکل شدید روانی داره...پ.ش افسردگی شدید و مشکله روانی داره...ب.ش مشکل شخصیتی داره....گفت شما به مشاوره نیاز ندارید..اونا باس بیان...اونا میان؟ نه!
بهتر میشویم..

بلاخره یه فیلم دیدم که تونستم حالش رو ببرم...

همسایه مان ازمان تعدادی فیلم خواست...بهش چند تا دی وی دی دادیم...خودم انتخاب کردم...اونایی که مظمون هایه جذاب دارن و مهیج ان...بعد که دادم رفت ..کم کم....مثه اینا که از خواب پا میشن....صحنه هایی که تو فیلما بود رو یاد م اومد...هی سرخ شدم...هی سرخ تر شدم....کبود شدم...سیاه شدم....آخر سر هم تصمیم گرفتیم با شوهری از این خونه بریم!!!!!!!!کار از کار گذشته بود!
فکر کنم ساله دیگه ...به بچه هایه این ساختمان تعدادی اضافه میشه!..فقط به خاطره این اشتباهه ما!

خوب دیگه..ما بریم....کار ی باری؟

بای

  + نوشته شده دردوشنبه 21 بهمن1387  ساعت 0:33  توسط حنا گلی 


 202

انقدر عصبانی شدم و کنار اتوبان داد زدم که گلو درد گرفتم....حاضر بودم هرکاری بکنم...خسته و کلافه...تمومش کردم واسه خودم...گفتم من ...از این به بعد...رابطه نمیخوام....خلاص...اند...ته...پایان...نمیخوام....به دلایلی....من هیچ گونه ارتباطی رو نمیخوام...

اینا رو که گفتم خیلی آسوده تر شدم...از نظر ذهنی...دیگه هر چیزی رو که بگن به.ت... ام...دیگه نمیخوام چیزی درست بشه..میخوام خراب بشه...تموم...

زنگ زده..خ... مالی.... گوره بابات...حالا دیگه ؟یکساله میگم بیا یه دلجویی کوچیک بکن من میبخشم...

گذشت اون زمانا....حالا باید به گوه خوردن بیافتی....

بگذریم...

بهترم...دلم میخواد ماشین بخریم..خسته شدم از بس ماشینه اینو اون و قرض کردم....ولی چه میشه کرد...مانی بی مانی!
شوهرم میگه وقتی عصبانی میشی..خطرناک میشی!......ما اینینم دیگه!
شب خوش بای

  + نوشته شده درشنبه 19 بهمن1387  ساعت 22:48  توسط حنا گلی 


 201

( مکان : یه نمایشگاه بزرگ... پر از مشتری و ارباب رجوع و ازدحام...همهمه است و صدا به صدا نمیرسه)

ـ پس خانوم... کجاست؟

ـ اینجاس  همین دورو رو براست آها ایناش...

ـ به به سلام خانومه... چطوری؟؟..خوبی خیلی خوش اومدید...پسر بدو برو واسه خانوم یه چایی بیار...چه خبرا؟..........

....

(مکان : داخلی...خونه ...پذیرایی ...تلوزیون روشنه  وچهار تا مرد و دو تا خانوم در حاله گفتگو...)

ـ خوبین؟ خوشین؟ مارک تلوزیونتون چیه؟ مبلاتون چه مدلیه...من دیگه از تلوزیونم خسته شدم...میخوام عوض اش کنم...تمام کریستال هام ماله چک است...کلی کریستال دارم...آره یه انباریهم خریدیدیم...کاسبی ایم خیلی خوبه...مشتری زیاد دارم...ببین میتونی یه کابینت برامون بسازی؟ کمد چطور میخوام این دیوارو کمد کنم...بیا ببین....کف خونه رو هم باید سرامیک کنم از موکت خسته شدم..

داییت قهره اون دفعه که همه رو دعوت کرد و شما نیومدید دیگه با ما هم قهره...(مامان واسه اینه که ما هم نصفه نیمه رفتیم...) نه از دست شما ناراحته که نیومدید...وای خسته شدم....به خاطره گردن دردم هر روز باید برم استخر و ورزش...واسه همینه که نزدیکه ۲ ماهه مادرمو ندیدم...وای...ح...بیا این ظرفا رو بزار تو ماشین ظرف شویی....

ـ خانومه ...دهنش به گ...رفت...

پایان

  + نوشته شده درجمعه 18 بهمن1387  ساعت 16:45  توسط حنا گلی 


 199

سعی میکنم تا جمعه که دعوتیم به هیچی فکر نکنم...سعی میکنم خودمو بزنم به کوچه علی چپ...سعی میکنم که تمام وقت امو پر کنم یه جوری...... درسته که خیلی موفق نیستم و نیمی از روزم رو در ذهن ام دارم باهاشون جنگ و جدل میکنم  ولی بهتر از پیش ام...

به خاطره زخم دستم چند روزی انگشترو انداختم تو دسته راست ام.....امروز مشتری که قبلا اومده بود دوباره اومده میگه خانوم ص. فکر میکردم مجردید! من هم یه لبخنده خیلی کوچولو زدم که بسه دیگه....یارو میپرسه بچه هم دارید؟ خندم گرفت ....فکر کنم میخواست ببینه چقدر دیر شده!...بعد هم مدتی طولانی نشست و زر زد.... سنه بچه منو داشت.....آدم چی بهش بگه...کتابامو دیده تو کتابخانه ...میگه ...وای من هم خیلی کتاب دوست دارم...بیام از شما رمان قرض بگیرم؟! من هم سرمو انداختم پایین و یه ذره لبخند زدم! ..

بعد از این ماجرا رفتیم با شوهری اون انگشترم و با یه انگشتر که کلی نگین داره روش و زرده عوض کردم!

به شوهرم هم نگفتم که چنین چیزی پیش اومده....قبل پیش اومده بود که الطفاتی  بهم میکردند این مشتری ها....ولی نه به این واضحی و مسخره گی....

بگذریم...

شما خوبید؟

مامانم خیلی ساکت شده....نمیدونم چرا...دیروز و امروز ناهار خراب شدیم سرش.....از وقتی رفتیم تا برگشتیم شاید نهایت ۱۰ جمله حرف نزده....

ولی من تا تونستم بوسیدمش...

کاری باری؟ بای!

  + نوشته شده درپنجشنبه 17 بهمن1387  ساعت 0:22  توسط حنا گلی 


 198

خوبم...خوبه خوب!

گوره باباشون!
من حالم خوشه.....این تغییرات واسه همه خانوما ماهی یه بار پیش میاد! ما هم خانومیم دیگه!

دوس جونام...شما هم خوش باشید...

شبتون خوش....

آقا جانه من دوس دارم شوهرم حسسسسسسسسسسسسسسابی بهم توجه کنه....همین ...فقط همین!

  + نوشته شده درسه شنبه 15 بهمن1387  ساعت 1:15  توسط حنا گلی 


 197

یزد بودم با دوستانم...خیلی خوش گذشت...

.............................................................................

همه چی ریخته بهم...نمیدونم چرا...ولی ریخته به هم....اوضاع از همیشه آروم تره....ولی من از همیشه بهم ریخته ترم...

همش منم که فرار میکنم...کاش یه جو جربزه داشتم و می ایستادم...

کلاس پنجم دبستان بودم....جمعه بود  غروب ...زمستون....شنبه ها دینی داشتیم....حالم از دینی بهم میخورد....چون دائم تویه تمام جملاتش به من میفهموند که من قراره برم جهنم...نه نمازی بود نه حجابی... هم رقص بود هم فوتبال با پسرایه همسایه..و و و ...کاره من تموم بود...جام تو نافه جهنم بود..قبلش خانومه دینی مون گفته بود یه شعری ازکتاب دینی حفظ کنیم...و من تمام مدت پنج شنبه و جمعه این تو ذهن ام بود ..ولی بازی بهم مهلت نمیداد که درسی بخونم....اون هم شعری دینی حفظ کنم...واسه همین هیچی نخوندم...جمعه عصر شد و همه مهمونارفتن...خونه خالی شد...مامانم نزدیک یه ماه بود که پیشمون بود...واسه من  نعمته بزرگی بود که مامانم پیشمون باشه....همیشه دل تنگ اش بودم....همون غروب لعنتی رفتم که پیشه مامانم یه خورده غر بزنم و از استرس ام کم بشه و مامانم بهم امیدواری بده که میتونم بخونم و تشویق ام کنه ..که دیدم مامانم اساس هاشو بسته و داره میره....انقد دلم گرفت که نگو....از غصه میخواستم بمیرم....قلب ام ایستاد...پرسیدم میخوای بری؟گفت آره بلیط دارم....و من بغض ام گرفت...بغل ام کرد و بوسیدم..و من زدم زیره گریه...پرسید که چرا گریه میکنم...و من بهش گفتم که درسمو نخوندم...اون هم کلی بهم روحیه داد و تشویق ام کرد که بشینم همین الان بخونم و حفظ اش کنم.... و رفت...و مثه همیشه با رفتنش همه شادی و زندگیمو برد...من موندم غصه  و دلتنگی مامانم و یه شعر دینی حفظ نکرده....واسه همین نشستم گریه کردم...فقط گریه کردم...چون اصلا دلم نمیخواست اون شعرو حفظ کنم.... فرداش رفتم مدرسه معلم دینی مون  نفره اول منو صدا زد....من هم رفتم ...بیت اولو خوندم چون سرهکلاس حفظش کرده بودم و بقیه اش رو موندم...بعد زدم زیره گریه..به خانوممون گفتم که حفظ کردم..ولی الان یادم رفته...اون عوضی هم نگفت برو بشین و یا بعدا میپرسم..گفت وایسا همین جا...و منو نگه دشات جولویه کلاس و دونه دونه بچه هارو اورد و ازشون پرسید و هی به من گفت یادت نیومد؟..و من هم یادم نیومد! بعد هم یه صفر برام گذاشت تو دفتر..من انقد ناراحت شدم که ...انقد گریه کردم.....دلم واسه مامانم میسوخت...که انقده بهم دلداری داد و من با زهم درسه رو نخوندم...دلم واسه نگاه مامانم که انقد مهربون بود میسوخت...اینکه اگه بفهمه...یه روزی بفهمه که من صفر گرفتم چقدر ناراحت میشه ... تمام روز رو گریه کردم...و اون معلم عوضی...اگر از اون شاگرد پولدارا بهش میگفتن که ما الان حضور ذهن نداریم بعدا ازش میپرسیدن...ولی با من  این کارو نکرد...جولو همه بچه ها هم ضایع کرد منو...حالم از تمام معلم دینی و قران هامون به جز یکیش بهم میخورد... بعدها همیم خانومی که منو خیط کرد ..چون معلم پرورشی هم بود و مدام بچه هارو سینما و تاتر میبرد ...رفت با یکی از کارگردانهایه معروف تاتر کودکی که همسنه باباش بودو دو تا دختر همسنه خودش داشت ازدواج کرد!

حالا همون حسو دارم.....کار و   مسئولیتی رو باید انجام بدم   ...کاری رو که دوس ندارم....اگه انجام ندم خیلیها رو ناراحت کرده ام.....میدونم که هیچ راهه فراری نداره....ولی حاضرم بشینم ساعتها گریه کنم و انجامش ندم.....

دلم نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااد برررررررررررررررررررررررررررررررممممممممممممممممممممممممممم...

ای خدا

بده شوهره آدم  حساس باشه ها......

..............

باید برم بهش بگم ...این جادوگر آخریه که استخدامش کردی کارش حرف نداره!....باید بپرسم فقط تو نفرین و بستن بخت  و جدایی و فصل انقده تبحر داره ؟ یا نه ....تو گشایش و محبت و باز شدن بخت و اینا هم تبحر داره؟...اگه داره حتما ..و حتما در اصرع وقت یکی واسه خودت بگیر...که چنان نفرینی و آه ای پشت ات کشیدم...چنان دل ای ازم سوزوندی و خواستم که عینش واست بیاد که نگو.....

تف تو روت

..................

عصبانیم نه؟!...باورتون نمیشه...................به ولاه...نمیزارن...به خدا نمیزارن.....نمیدونم چطور میشه این از این گردونه کنار اومد...خسته شدم....پوسیده شدم....جسم و روحم و تحلیل بردن....

خیر نبینن

سوری...بازم قاطی کردم!

چه کنم..اینه احوالاتم..............

جالبه گریه ام هم نمیاد!!!!!! یه ذره به زور گریه میکنم...هق هق و یه ذره چشمام خیس میشه و شونه هام میلرزه ...وسط اش ..میبینم اصلا حال ندارم گریه هم کنم!!باورم نمیشه....اصلا حاله گریه هم ندارم!

 

  + نوشته شده دردوشنبه 14 بهمن1387  ساعت 16:16  توسط حنا گلی 


 196

تویه این ساله شمسی.... نوعی و گونه و شاخه و رده  ای از انواع  ویرووس ٬ ویرووسک! ویرووسچه٬ ویرووسه!٬ نمیچه ویرووس٬ صدک ویرووس٬ هزارک ویرووس٬ چس ویرووس!٬ وی..٬ و ...٬ نموندده که از فاصله چند مایلی مرزهایه میهنه اسلامی عزیزمون رد شده باشه و من بهش مبتلا نشده باشم!
یادتونه گفتم ۴ ساله سرما نخوردم؟....همون دیگه ...گوه خوردم!

تب...بدن درد....گلودرد....بدونه سرفه و آبریزش بینی و عطسه......ویرووسی جدید به نام چس ویرووسه که بنده در حاله حاضر بهش مبتلا ام!

جناب ...ر ارشد تشریف آوردند به شهرمان!...به دلیل کاره بانکی...و فرزندشون تمام امروز رو در اختیارشون بودن...راننده با ماشین س. معرف...سخنگو...همه کاره .... و جایزه اش یه عالمه جر و بحث و حرف چرند بود که تمام بعد از ظهر رو با سردرد بگذرونه...به هر حال  هر کاری یه پاداشی داره!
از  یکی از اعضایه بدنشون به نامه مغز  اصلا استفاده نمیکنن.... جاش یه عضوه دیگه رو که هزار تا کار  مهم دیگه داره رو  میندازن جولوبه جایه مغزشون عمل کنه ....همین میشه که حرفاشون  یک از یک تخمی تر از آب در میاد!

یه چشممان اشک شده ..یکیش خنده....

مدتهاست میخوام برم مشاوره....ببینم کی اشتباه میکنه... و اینکه چه باید کرد با این همه ندونم کاری

...کوتاهی میکنم و نمیرم....باید رفت...

شب خوش

  + نوشته شده درسه شنبه 8 بهمن1387  ساعت 0:23  توسط حنا گلی 


 195

خدائیش بعضیا خیلی اعتماد به نفس دارند! میگید نه این قسمت از پست یه دختر خانومه ۲۱ ساله رو ببینید:( این دختره ۱ ساله که ازدواج کرده با پسر عموش...بعد هنوز هم با دوست پسره قبلیش تلفنی طبقه گفته هایه خودش رابطه داره ٬ تو این قسمت پست از کرده اش و خیانت اش به شوهر پشیمان شده بود و داشت از خداوند عذرخواهی میکرد!)

خدایا مگه تو چی به من ندادی که من بخاطرش این همه گناه کردم .....خدایا تو همه ی چیزای خوبی رو که یه نفر اروزمی کنه یکجا بهش بدی اما به من دادی ...استعداد عالی ...ظاهر عالی ...خانواده ی عالی ..موقعیت اجتماعی عالی ....زندگی عالی ....ووو.......خدایا منرو ببخش ..بخاطر همه ی گناهایی که تو این چند ساله مرتکب شدم !!!!

این بخش هم از زبان یه حنایه ۲۶ ساله است..لطفا ببینید:

سلام...خوبی خدا؟...خدایا جونه مادرت یه کاری کن این چکهایه من پاس بشه...خدایا کاش دهنه این یارو رو که جنس برده پولشو نمیده رو سرویس کنی....خدایا چی میشد یه ذره به من پول بیشتر میدادی....خدایا اینا رفیق ان دوره منو گرفتن؟!!! یدونه بزرگ یدونه کوچیک.... خدایا ....یه ذره استعداد به من میدادی چی میشد؟! خدایا موقعیت اجتماهی من چی پس؟!!! کجاس؟...

 خوبم.....هی هی هی ... شاید هم برنده بشم!!!

  + نوشته شده دریکشنبه 6 بهمن1387  ساعت 0:14  توسط حنا گلی 


 194

برنده کیه؟....اونی که همه  چیو میبره.....این قانونه..... برنده همه رو میبره.....

من برنده نیستم.

حسادت ام هم سازنده نیست! پس می حسادتم....به برنده....کوفت ات بشه.... گلوله بشه تو گلوت..نمیدونم چرا من نبردم....همه قوانین رو رعایت کردم....هم  وقت صرف کردم و هم انرژی...ولی باختم.... و حالا نشستم و از دور به برنده  و جایزه اش نگاه میکنم و گلوپ گلوپ اشک میریزم.اشک هام سیاهه...نه از زجر و خون..... از ریمل و مداد چشم.... باید ریمل امو عوض کنم ... مرغوب اش هیچ وقت رده اشک نمیندازه...

همه چی ریخته به هم....فکر میکنم  ..تویه ذهن ام که همش ریخته به هم.....حسه شیشمه باز هم به کار افتاده.. هی آلارم میده ....ولی چیه ؟ نمیدونم....

شب بخیر.

شب و روزت بخیر.

همیشه اولش خیلی سخته.....فقط و فقط اولش سخته....ولی بعدش...همه چی عادی میشه...انقدر که فکر میکنی همیشه همینطور بوده....

برنده همه چیمو گرفت.....

  + نوشته شده درشنبه 5 بهمن1387  ساعت 1:53  توسط حنا گلی 


 193

سلام علیکم.

یکی از اون دردسرهایه سرطانی شغل ام بر طرف شد...یه دونه دیگه مونده...امت مسلمان لطفا دعا!

میگن یه یه احمقی یه سنگی میندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونه درش بیاره....شنیدید؟...قضیه جناب پرزیدنت.... عزیزمونه.....ریده لامصب تو مملکت...با سرعت نور....نمیشه جمع اش کرد...موندم نفره بعدی چیجوری میخواد جمع اش کنه.......وقتی این اوضاع رو میبینم یاده ۴ ساله پیش میافتام...روزگاری که تازه آقا مثه قارچ سبز شده بود....من به هرکی تونستم گفتم بابا ..جونه جدتون بیاید رای بدید...درسته تغلب میشه...درسته که دس میبرن تو رای ها...ولی وقتی اختلاف خیلی باشه مثه خرداد ۷۶....دیگه نمیتونن کاری کنن......کسایی بودن که جواب ام دادند...نه.....چرا میرید رای میدید؟..ما شناسنامون سفیده ....و هرگز به این نظام رای نمیدیم.....شاید تا اون روز میشد این رو افتخاری دونست...ولی اون روز فرق میکرد....صحبت نابودی مملکت مون بود....ولی میگفتن که ...شما ها هم نرید رای بدید....بزارید این بیاد....این یارو تند رو هستش....انقده گند میزنه تویه مملکت که دخله خودشونو میاره! کمتر از ۴ سال از اونروز میگذره.....دخله همون اومده و جنابان اربابان چاق تر و پولدار تر و شکم گنده تر شدن......برایه من  این موضوع مثه روز روشن بود که کسی که ضرر میکنه ماییم......مخلفان رای دادن میگفتن ...این انقد غلط کاری میکنه که همه مردم میریزن تو خیابونا و انقلاب میشه و حکومت اینا سر میاد!....نمیدونم این نیرو رو تو یه کیادیده بودن؟...تویه این جوونک هایه بیکار و الاف ای که تفریح ای بجز س..ک..س.٬*  و  مواد ندارن ؟...یا هم نسلهایه خودشون که از صب تا شب دنبال خرج و هزینه زندگی ان؟.....بهر حال هرچه که فکر میکردن نتیجه اش رو دیدن.....یعنی دیدیم.... امیدوارم این بار این حرف رو نزنن.....امیدوارم برن رای بدن.....این بار مهم نیست که خاتمی برنده بشه...مهم اینه که این ا. . ن . .  برنده نشه.....

چرا همه از خاتمی ایراد میگیرن؟..... که هشت سال  این نظام رو تقویت کرد؟ که اگه اون نبود  کاره اینا زودتر ازاین حرفا یکسره شده بود؟.....

واقعا این طوره؟ گزینه بهتری سراغ داشتید و دارید؟ بفرمایید!  فقط کوتاه مدت رو نگاه کردن و انصاف نداشتن ما رو به جایی نمیرسونه  .. ..

همیشه فکر میکردم ..کسی چرا به فردوسی پور هیچی نمیگه؟..... حالا دیدم که میگن!...

شنیدم ...یعنی خوندم که کسایی رو که تویه وبلاگشون راجع به فردوسی پور نوشتن رو فیلتر میکنن! بعید نیست....از بهم ریختن سیستم مخابراتی که سخت تر نیست! ولی یه کاری میشه کرد...اگه هممون راجع بهش بنویسیم...زورشون میرسه هممونو فیلتر کنن؟

این چند روز هرچه نظر میزارم  ارسال نمیشه...بخصوص برایه دوستایی مثه دزیره جان و فریدا جان...واسه دزیره که تا بحال ۳ صفحه نوشتم!

مامانم حالش خوب نیست...سخت مریضه...سالهاست که مریضی شو ندیدم....

حالم بدک نیست....امروز هم یه کنتاک دیگه کردم با شریک جان....واییییی که چقده آدما مریض ان.....

شوهره بیچاره ام هم کارش ریخته به هم..مشتریاش نمیتونن چک هاشونو پاس کنن...برگشت میزنن...ماهم که خرجشون کردیم و باید از جیبمون پول بدیم.. دیگه جیبی هم نمونده... یه عده دیگه از مشتریاش بعد از ۴ ماه که نمیتونن چک هاشونو پاس کنن...دارن جنس برمیگردونن! تمامه طاقه ها نصفه و داغون! ...

خلاصه کنم....این ۶ماه آتی زنده بمونیم ....... سور میدم!

شبه همه خوش

 

  + نوشته شده درپنجشنبه 3 بهمن1387  ساعت 12:41  توسط حنا گلی 


 192

فکر کنم دیگه حالش خوب شده....داشتم کم کمک اسباب کشی میکردم...

رفت به دیدنشان دوباره....یه هفته بود که گیر داده بود برم  ببینمشون....من هم چیزی نگفتم...گفتم برو... هرچند که ته دلم هزار تا نه بود...ولی به رویه خودم نیاوردم...تا اینکه یه روز بی خبر رفت...باباش نبود ...رفت دمه مغاازه مادرش و انو اونجا دیده بود...اونم تا دیده بودش راجع به گردن درد و دیسک و جراحی و ...خلاصه فیلمو حسابی هندی کرده بود و آّه از نهاد آقایه ما براورده بود.......من هم به شوهری گفتم ..من تا یاد دارم ایشون باید میرفت جراحی و همیشه درد داشت و اینا.... چطوره که وقتی میخواد بره شمال  زنگ نمیزنه تعریف کنه برات؟...دردش فقط ماله ماست؟....اون روز که رفته بود ....حسابی سرم شلوغ بود و اعصابم داغون....خیلی کلافه بودم....خودش هم همینطور ...دو تا از مشتریهامون چک هاشون برگشت خورده بود و نه تلفن و جواب میدادن و نه در محل کارشون بودن وقتی رفتیم محلشون....دیگه داغونه داغون بویدم...رسیدیم خونه....میدونستم که امشب که انقده خسته و کلافه ایم نباید راجع به این چیزا صحبت کنیم..... کمکی نرمش به خرج دادم و از بغل این قضایا خزیدم که نخواهیم بزنیم  به پر هم....ولی یه دفعه همه چی ریخت به هم...سره یه مسئله کوچک...البته نه کوچک....(میخواد اونیکی داداشو هم بیاره پیشه من کار کنه که کار یاد بگیره!!!!!!!!!!! ای خدا...من  کی از دسته اینا خلاص میشم؟)..من هم کفری شدم و گفتم تو میدونی من بدم میاد با یه آشنا کار کنم....(بارها گفتم ..حتی اگه این آشنا مثلا پسر دایی خودم  و یا خواهر خودم باشه...) دوست ندارم از همه زندگیم کسه دیگه ای خبر داشته باشه...چون اون چیزی که منو از خانواده ام سوا میکنه ..همون چند ساعتیه که مثلا من سره کاره خودم هستمه.... و یا آن چیزی که منو از یه همکار سوا میکنه اون ساعاتیه که من با خانواده ام میگذرونم ......دوست ندارم کسی این وسط باشه که در تمام این موارد مشترک باشه...و از همه چیه من خبر داشته باشه....همیشه هم همین ور بودم....خلاصه ما اون شب گفتیم دوست نداریم یه آشنا با ما همکار باشه و جرقه زده شد و چون هیزم هامون هم خشک خشک بود......شعله کشید تا به آسمون.......زیاد طول نکشید.....ولی دلم ناراحت شد....خصوصا از این بابت که هنوز که هنوزه هرچی سعی میکنم این موضوع رو توضیح بدم.....حرفم رو نمیپذیره...و این کفرم و در میاره....

دیروز هم نشستم در ۱۰ دقیقه یه چشم اندازی از آینده خانواده   ر .  رو براش تصویر کردم... ..تصویره قشنگی نبود ...ولی ....باید میگفتم....که هر دم از این بادها نلرزه......واقعیت اینه ....آدم نتیجه عملش رو باید ببینه....و اونا هم خواهند دید....نه آنچه که با من کردن....اون زیاد مهم نیست....چون بخش کوچکی هستم ....آنچه که با خودشون کردنه که بزودی شروع میشه تقاص (تقاس؟ طقاث؟...) دادنشون...

دیروز هم برادره بزرگش انقد زنگ زد ...و زد بهش که نجارمان گفت آقایه ر. صدایه زنگ موبایلت میاد کلافه میشم...حدس بزنید چند تا تماس بهاش گرفته شده بود؟...حدس بزنید....به برترینها یه سفره مکه جایزه میدم!....دقیقا ۷۶ تماس!!!!!!!!! باورتون میشه؟ فقط به موبایلش...حدودا ۳۰ تا هم به تلفن ثابت....از ساعت ۷ ونیم صبح تا ۱۲ شب این تماسها ادامه داره....

بهش امشب میگم..تو با این مدل کار ..سکته میکنی....میگه کارمو به زودی عوض میکنم....میگم مشکل کارت نیست....باور کن....مشکل دیسیپلینی که باید به کارت بدی...من هم دارم کاره آزاد میکنم....ولی تماس هایه مربوط به کارم از ساعت ۱۰ شروع میشه و نهایت تا ۷ بعد از ظهر.....ماله تو هم باید چنین باشه.....تو هم مشتریت نیست که ساعت ۱۲ یا۱ شب زنگ میزنه.....برادرته...که یهو یه فاکتری رو میبینه و میتونه فردا باهات صحبت کنه ولی همون موقع زنگ میزنه....۱۵ بار واسه یه کارزنگ میزنه و نهایتا هم موکول میشه به فردا که برید مغازه و با هم صحبت کنید....فقط آزار زیاد به من و محیط خونمون و خودت وارد میکنی.....میگه چه کنم...بارهاهم بشون گفته و باز هم فایده نداره...دیگه جرات هم نمیکنه که بهشون بگه....چون فوری قهر میکن!...

من خیلی سعی کردم که به هر وسیله ای نزارم وقتی میاد خونه تماس کاری داشته باشه....حتی با خودم در مورده کاره خودم هم نمیزارم حرف بزنه....میگم بیا مغازه راجع بهش حرف بزنیم.....ولی آخرین نتایج  حاکی از ۷۶تماس تلفنی دریه روزه! میدونم ....تشویق ام نکنید!آره از بچه گی همینطور موفق بودم!

دوستام دارن میرن سفر مجردی! .ا زمن هم دعوت به عمل اومد..اولش که شنیدم نمیدونم چرا ترسیدم!.. برام عجیب بود اولین احساس ام ترس بود و نا امنی!هرچی فکر هم میکنم نمیدونم چرا.....خودم هم رفتم به اون شهر و میدونم که خیلی شهر امن و مطمئنیه و مردمانه خیلی خوب داره......واسه همون موندم چرا...!!

هر چی این چند وقت آپ میکردم نمیشد!

حالم بهتره......کارم زیاد شده...از شاگرد ام بدم اومده...از اون شب که یه دختره رو اوورده بود مغازه ازش بدم اومده.....میخوام اخراجش کنم...هیچی رو نمیتونم کامل بهش بسپارم.....ضعیفه..هم مغزش هم بدن اش....

راستی بهتون گفتم؟ تولید کننده هم شدیم؟...یکی از همسایه ها که نجاری بلد بود اومده داره برامون نجاری میکنه..نصف نصف....داریم خودکفا میشیم! فقط مشکله صندلی داریم.....پدرم درومده سره مبل و صندلی.....نمیخوام شریک جان رو بندازم جولو که به خاطره اعتبارش بهش بدن.....به خودم هم کسی چکی جنس نمیده...باید نقد خرید کنم.....پوله نقد هم وجود نداره!

میدونم سره همتون درد گرفت! دیدید خوب بود نمیومدم بنویسم! همش آه و ناله شده!

ولی خوبم!

 

  + نوشته شده درسه شنبه 1 بهمن1387  ساعت 0:15  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM