|
میدونستم که ماه اسفند سختی را در پیش خواهم داشت ...ولی فکر نمیکردم به این زودی شروع بشه...فکر میکردم که اواخر اسفند دردسرها راه بیافته...ولی متاسفانه از ۵ ام شروع شد....چک برگشت خورد....زنگ زدم به بانکش میگه یارو فراریه ....زنگ زدم به کسی که چک رو ازش گرفتم گفت باشه پیگیری میکنم و بعد ازاون دیگه گوشی شو بر نداشت....رفتم محل کارش همسایه اش میگه متواریه و از صبح طلبکارا میان اینجا صف میکشن...برایه من ۲ میلیون تومن خیلیه....وقتی که تا خرخره زیره قرض ام و مسی نمونده که ازش قرض نگرفتم...همه از صبح زنگ میزنن و مطالبه پولشونو میکنن...موبایلا دائم زنگ میخوره....هیچ کس پوله نقدی نداره که کمکی به حالمون کنه ... دلشوره میریزه تویه تمام جونم..اجاره عقب افتاده دو ماه و مشتری فراری شده و دیگه مثه اون روزا دوره هم دوره هم جمع نمیشیم که آدم یه تخلیه بشه....و ترجیح میدم که بخوابم ...شاید که تو خواب از واقعیت تلخ دور بشم ...شوهرم از صبح میدوه و این ور و اون ور میره و زنگ میزنه و داد میزنه و نعره میزنه و تهدید میکنه و رنگش مثه گچ سفید میشه از عصبانیت ودهنش کف میکنه بسکه پشت تلفن حرف میزنه قلبش تیر میکشه و دست درد تا صبح خوابش نمیبره و باز هم بیفایده اس...
گریه میکنم ریز ریز....ولی اینم بی فایده اس...
میگم می جنگ ام...زندگی همینه ..باهاس جنگید ...ولی اگر بدونید تلفن کسی که ازت پول میخواد چقدر گوش خراشه ....سعی میکنم به کسی نگم..به مامانم ..به بهاره و سیاوش ....چه میتونن بکنن؟.. بابام هم از اون ور هی زنگ میزنه میگه قسطتون عقب افتاده و یارو بانکیه منو کلافه کرده... به اون هم روم نمیشه زنگ بزنم....
تویه خونه میچرخم....سعی میکنم که فکر نکنم.....یا اگه فکر کنم به راه حل ها فکر کنم....ولی این یارو از اولین فراریاس....بقیه رو چه کنم؟.... پشتوانه مالی هم ندارم بخوام جبرانش کنم.....کلی تو کاره شوهری لطمه وارد شده بسکه من ازش پول گرفتم....
همین میشه که شوهری تا چشمشو باز میکنه ازخونه میزنه بیرون و من هم به پیروی از زن بودن ام تویه خونه میشینم...حتی مغازه هم نمیرم...برم که چی بشه؟....امان از دست تلفن ...... شاید هم سعی میکنیم هم دیگه رو کمتر ببینیم که یاده بدهکاری هامون نیافتیم ...
به این میگن یه شنبه گوهی بعد از چندین روز تعطیلی....
رفتیم شمال تعطیلات رو ..خیلی لازم بودبرام ...خیلی کم به این بدبختیها فکر کردم ..... آهنگ هم گذاشتیم و حسابی تو حیاطش رقصیدیم ....هرچند طبقه معمول چیزایه اعصاب خوردی بود ....ولی واسه من که تویه این منجلاب ام خیلی هم مفرح بود!...
به شوهری گفتم همینیه که هس.....فقط من نیستم که پولشو دارن میخورن....گوه بزنن اون یابویی رو که هرچی بهش گفتن بابا جان این راه که میروی اشتباهه و شعوره کمش اجازه درک بهش نداد رید تو اقصاد مملکت....
ولی دوستان از من گفتن ..برین پولاتونو خرج کنید...هرچی که هس بخرید...بزارید این بازار دمه عیدی که کلی آدم به امیدشه از رونق نیافته....
خوش باشید....
میدونم زیادی غر غر میکنم...ولی اینه .....انقده از صبح تا شب به این فکرهام که زمانی هم که میام اینجا دردل کنم چیزه دیگه به خاطرم نمیاد!
|