تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 بازنده

the winer takes it all

the loser stands small

beside the victory

thats my desteny

im a loser

  + نوشته شده درچهارشنبه 28 اسفند1387  ساعت 20:37  توسط حنا گلی 


 304

برد و رفت و ساله جاری و سال جدیدمان را به گ... داد...

هیچی نمونده...

گرفتاره کلاهبرداری حرفه ای شدیم.... خیلی حرفه ای....جالب اینجاس که مثه جادو شده ها بهش اطمینان کردیم....

دیروز انقد گریه کرده بودم که چشم واسم نمونده بود....

چهارشنبه سوری سردی بود....به سردی تمام گذشت.....

این چند روزو گذاشته بودم واسه خونه تکونی.....ولی دل نداشتم....همش نصفه مونده...از صبح میشینم با خدا حرف میزنم وگریه میکنم ..که آخه چرا؟...به چه گناهی؟...و هی بدتر میشه که بهتر نمیشه....مجبور شدیم یه وامه ۵ میلیونی دیگه هم بگیریم! کی میخواد قسطه اینا رو بده؟....تا الان شده ۳۷ میلیون وام! این رقما یه روزی واسم نجومی بود....حالا آب از سرم گذشته.....

از بودنم خوشحال نیستم....

پارسال که داش تموم میشد...گفتیم وای چه ساله بدی رو پشت سر گذاشتیم...با کلی امید و آرزو و دعا  ساله جدید و شروع کردیم...کار کردیم....مثه خر....جون کندیم...خودمونو جر دادیم که ضرر و زیان ساله قبل و جبران کنیم....و حال  مثه آب خوردن...به یه فوت ...همش پرید..... دیگه حالی نمونده برام که بخوام واسه ساله دیگه دعا کنم.....دعا کنم که چی؟.....نیت کنم که چی؟.....

خدایا ....چرا نشنیدی صدامو؟..

هی تلفن میکن  و خبر برگشتی و بدبختی میدن...به شوهرم میگم فدایه سرت...... بعد  اون به من میگه فدایه سرت....بعد میشینیم با هم زار زار گریه میکنیم....و هی میگیم آخه چرا؟....

خدای رحم ام که نکردی.....لااقل صبرم بده...

  + نوشته شده درچهارشنبه 28 اسفند1387  ساعت 20:32  توسط حنا گلی 


 دزد

مدتهاست که ازت میخوام جولویه خانواده ام شرمنده ام نکنی....ازت میخوام که سربلندم کنی...ازت میخوام که اون پوزخندو نبینم....اون ترحم رو تو چشما نبینم....ازت یه زندگی ساده....بدونه دغدغه میخوام...آروم...با آسایش...با دردسرهایه معمولی....و اینکه پدر مادرمو شرمنده نکنم....که انقد اینا رو سنگ رویه یخ نکنم......

و حال چی شد؟

تویه یه روزه خیلی معمولی...وقتی که با مامانه مهتاب قراره شیرینی پزی گذاشتم و صبح بلند شدم و بعد از دوش گرفتن رفتم پیشش.....بعد از اینکه شیرینی پفکی نارگیلی رو درست کردیم و آماده میشدیم برایه درست کردن شیرینی گردویی......تلفن ام زنگ زد.....شوهرم بود....از مشتریش میگفت....مشتری منو اون مشترک.....فرار کرد....و ۲۵ میلیون تومانمون و برد...همشو....تا قرون آخر....رفت که رفت...

بگذریم که از دیروز صبح تا به الان نه خواب دارم و نه غذا....جولویه شوهرم سعی میکنم که خودمو قوی نشون بدم...میگم چیزی نیس.....فدایه سرت...میگذره...به دنباله اینیم که رشوه بدیم برامون آدرس خونشو بدن از رویه خط موبایلش....رشوه دادیم و خواهیم داد و دعامیکنیم که شاید یک در هزار درس بشه...

ولی ته دلم  میدونم..خوب هم میدونم که این ۲۵ میلیون یعنی همه دارایی ما.....یعنی تمام پولایی که از بابام قرض گرفتیم و گفتیمبهت پس میدیم....یعنی تمام آبرویه ما...یعنی تلاشه یکسال شبانه روزی ما...یعنی برگ برنده من واسه مامان و بابام....یعنی تمام حیثیت ام......و یارو رفت و همشو برد.....همشو......

و من همش فکر میکنم...خدایا ....مگر ازت نخواسته بودم که منو شرمنده پدر مادرم نکنی؟...مگه نگفته بودم چیزه زیادی نمیخوام؟...یه زندگی ساده....

خدایا چرا بهم گوش نکردی؟...چرا؟

  + نوشته شده دریکشنبه 25 اسفند1387  ساعت 19:43  توسط حنا گلی 


 303

جریانه اون روزو نگم بهتره!...طبقه معمول آخرش به دعوا کشید و ناراحتی....اول ناراحتی اون از دیگران...و بعد ناراحتی من و اون از هم..و بعدش هم تموم شد! به همین ناراحتی!
نمیدونم چرا وقتی میدونم و میدونم و میدونم که یه حرفی رو نباس بزنم باز هم آخر میزنم...و با اینکه میدونم و میدونم و میدونم که عکس اش عمل میکنه باز هم ناراحت میشم؟!   نمیدونم

دارم خورد خورد خونه تکونی میکنم....جام خیلی کمه...کابینت هام خیلی کم اند...باید اوپن رو کابینت کنم...کم هم فقط یه کمد یک متر و بیست سانتی تویه یکی از اتاق خوابا دارم....و این بیچاره کرده منو از بس که باید همه چیو زیر تخت خواب و گوشه کنار خونه بچپونم....

حساب کتاب کردیم.....انقده شریک جان به من خیره شد این دفعه که حد نداره...نمیدونم چرا...آخر سر هم گفت چقدر موهات سفید شده! خواستم بگم به لطف و میمنت شما!

من برم بسابم! کاری ندارید؟...عید کجاین؟...من که هنوز برنامه ای ندارم...

 

 

  + نوشته شده درجمعه 23 اسفند1387  ساعت 22:2  توسط حنا گلی 


 302

خرافاتی نیستم...ولی از خواب بد خیلی بدم میاد....وقتی که چه خودم چه شوهرم خواب بد میبینیم ...اول به خودم میگم چیزی نیس....ولی ته دلم میترسم.....این میشه که میشینم منتظر ببینم که چطور میشه....

مثهامروز صبح....پاشد گفت که خوابه چرند دیده تا صبح.....همین شد که رفت واسه وام نشد...رفت واسه وامه مشتریش اونم جور نشد...کسی میخواست ضامن اش بشه....دودره کرد....دادگاه داشت واسه اون دنگ مغازه اش....دادگاهی که مطمئن بودیم به نفع ما تموم میشه...به شکل خیلی مسخره ای گیره یه قاضی مسخره افتادیم....و رای به نفع حریف داد......الان هم ساعت ۱ است و بقیه اش هنوز اتفاق نیافتاده!!!

دوباره نزدیکه عید شدو چپ وراست تلفن و محبت و گل و دیدار و..... همه اینا قشنگه به جایه خودش...ولی وقتی میبینی قط و فقط برایه گذروندن ۱۰ یا۱۲ روزه عید انقده همه مهربودن میشن...آدم حالش از هرچی گل و بوته و تلفنه بهم میخوره....و واقعا این محبتاشون به نظر چندش آور میاد...بعد هم که به مراد رسیدن و ده پونزده رو زرو به خوشی سر کردن...میرن پشتشونو هم نگا نمیکنن و تاااااااا ساله دیگه همین موقع!...

دوس دارم از افکاره منفی به دور باشم که دچارشون نشم.....ولی وقتی روزه آدم منفی شروع میشه ....کاری نمیشه کرد....فقط با دعاکردن...میشه آدم خودشو آروم کنه...

فکر این یارو که پولمونو خورده هم مثه خوره تو تنمه.....نمیدونم چه کنم... فقط خدایا خودت کمک ام کن..

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 19 اسفند1387  ساعت 12:57  توسط حنا گلی 


 301

پنج شنبه برایه اولین بار در تمام عمر گهربارم ...طعم مستی را چشیدم!طعم تعادل نداشتن...طعم رها کردن جسم در میان امواج موسیقی...سپردن تن به نت.....بوییدن و بوسیدن یار بی دغدغه...

جمعه هم دوست را دیدم بی دیوار....

شنبه هم در خواب ناز غنودم...

  + نوشته شده درشنبه 17 اسفند1387  ساعت 16:4  توسط حنا گلی 


 نوروز در تقویم سازمان بین الملل

  اینو دیدم تو وبلاگه میتی ...گفتم بد نیست من هم بزارمش

برای ثبت نوروز در تقویم سازمان بین الملل من اینجاامضا کردم. اگر مایل هستین و هنوز اسمتون رو توی لیست وارد نکردین،  یه امضاء کوچولو پاش بندازین.

  + نوشته شده درسه شنبه 13 اسفند1387  ساعت 23:11  توسط حنا گلی 


 300

روزگار همچنان میگذرد....

هر روز صبح با صدایه زنگ تلفن  از خواب پا میشیم....بدو بدو میریم....تویه مغازه میشینم..بیرون و نگاه میکنم...ماشینا....مردمی که رد میشن....دوس دارم بدونم تویه خونه همشون چه اتفاقی میافته .. وقتی یه زن و شوهر میان خرید....همش چشمم دودو میزنه که یه رابطه گرم زناشویی رو پیدا کنه...خصوصا کسانی که حدوده ۱۰ یا ۱۵ سال از زندگیشون میگذره... وقتی به شرکتایی تلفن میکنم که نمیشناسم شون و و ندیدمشون..همش به این فکر میکنم که چه شکلین...دفتره کارشون چه ریختیه...و بعد به تصویر خودم تو ذهنه آدما فکر میکنم ... البته...به واقع بگم...به این موضوع کم فکر میکنم....تصویره خودم تویه ذهنم یه تصویره ثابته....کمتر پیش میاد عوض بشه...حتی بعضی موقع ها که از کناره آینه ای رد میشم از چاق بودنم هم تعجب میکنم...آنچه که تو ذهنمه شاید ماله حدودا سنه ۲۱ و ۲۲ سالگیمه..

امروز صبح با حالت خیلی عصبانی رفتم سره کار...دمه در سیاوش و دیدم...بیچاره همچین تحویل ام گرفت که نگو... و من هم عین برج زهره مار بودم ..بزور جواب سلامش رو دادم....بنده خدا وقتی میبینه من اینجوریم...فوری خودشو جمع میکنه و میره..و من بعدش مثه سگ پشیمون میشم...

یارو  پولمونو خورده یه آب هم روش!

قوم الظالمین دوباره شورع به پرتابه نیزه هایه زهری کرده اند! این بار متهم شده به دیوانه بدون و روانی بودن....اولش کفرم گرفت...آمپرم رفت بالا....ولی بعد از چند ثانیه به خودم گفتم ...دیوونه!(البته آروم گفتم کسی نشنوه!) دکتره مگه نگفت اینا مشکلات روانی شدید دارن؟ خوب انتظار داری بت بگن دکتر؟!!!

البته جا داره از شوهره گرامی که در این درگیری اخیر شمشیر ش رو غلاف کرد و یه خورده برقش رو به رخشون کشید تشکر کنم! گذشته از شوخی .....این بار پاچه شان را گرف!
امروز به حساب کتاب رسیدم ....مخ ام درد میکنه!من از بدو تولد از اعداد و جمع و تفریق بیزار بودم...حالا سره پیری افتادم به حسابداری!

کاری ندارید؟

بای

 

  + نوشته شده دردوشنبه 12 اسفند1387  ساعت 22:30  توسط حنا گلی 


 209

میدونستم که ماه اسفند سختی را در پیش خواهم داشت ...ولی فکر نمیکردم به این زودی شروع بشه...فکر میکردم که اواخر اسفند دردسرها راه بیافته...ولی متاسفانه از ۵ ام شروع شد....چک برگشت خورد....زنگ زدم به بانکش میگه یارو فراریه ....زنگ زدم به کسی که چک رو ازش گرفتم گفت باشه پیگیری میکنم و بعد ازاون دیگه گوشی شو بر نداشت....رفتم محل کارش  همسایه اش میگه متواریه و از صبح طلبکارا میان اینجا صف میکشن...برایه من ۲ میلیون تومن خیلیه....وقتی که تا خرخره زیره قرض ام  و مسی نمونده که ازش قرض نگرفتم...همه از صبح زنگ میزنن و مطالبه پولشونو میکنن...موبایلا دائم زنگ میخوره....هیچ کس پوله نقدی نداره که کمکی به حالمون کنه ... دلشوره میریزه تویه تمام جونم..اجاره عقب افتاده دو ماه و مشتری فراری شده و دیگه مثه اون روزا دوره هم دوره هم جمع نمیشیم که آدم یه تخلیه بشه....و ترجیح میدم که بخوابم ...شاید که تو خواب از واقعیت تلخ دور بشم ...شوهرم از صبح میدوه و این ور و اون ور میره و زنگ میزنه و داد میزنه و نعره میزنه و تهدید میکنه و رنگش مثه گچ سفید میشه از عصبانیت ودهنش کف میکنه بسکه پشت تلفن حرف میزنه قلبش تیر میکشه و دست درد تا صبح خوابش نمیبره و باز هم بیفایده اس...

گریه میکنم ریز ریز....ولی اینم بی فایده اس...

میگم می جنگ ام...زندگی همینه ..باهاس جنگید ...ولی اگر بدونید تلفن کسی که ازت پول میخواد چقدر گوش خراشه ....سعی میکنم به کسی نگم..به مامانم ..به بهاره و سیاوش ....چه میتونن بکنن؟.. بابام هم از اون ور هی زنگ میزنه میگه قسطتون عقب افتاده و یارو بانکیه منو کلافه کرده... به اون هم روم نمیشه زنگ بزنم....

تویه خونه میچرخم....سعی میکنم که فکر نکنم.....یا اگه فکر کنم به راه حل ها فکر کنم....ولی این یارو از اولین فراریاس....بقیه رو چه کنم؟.... پشتوانه مالی هم ندارم بخوام جبرانش کنم.....کلی تو کاره شوهری لطمه وارد شده بسکه من ازش پول گرفتم....

همین میشه که شوهری تا چشمشو باز میکنه ازخونه میزنه بیرون و من هم به پیروی از زن بودن ام تویه خونه میشینم...حتی مغازه هم نمیرم...برم که چی بشه؟....امان از دست تلفن ...... شاید هم سعی میکنیم هم دیگه رو کمتر ببینیم که یاده بدهکاری هامون نیافتیم ...

به این میگن یه شنبه گوهی بعد از چندین روز تعطیلی....

رفتیم شمال تعطیلات رو ..خیلی لازم بودبرام ...خیلی کم به این بدبختیها فکر کردم ..... آهنگ هم گذاشتیم و حسابی تو حیاطش رقصیدیم ....هرچند طبقه معمول چیزایه اعصاب خوردی بود ....ولی واسه من که تویه این منجلاب ام خیلی هم مفرح بود!...

به شوهری گفتم همینیه که هس.....فقط من نیستم که پولشو دارن میخورن....گوه بزنن اون یابویی رو که هرچی بهش گفتن  بابا جان این راه که میروی اشتباهه و شعوره کمش اجازه درک بهش نداد  رید تو اقصاد مملکت....

ولی دوستان از من گفتن ..برین پولاتونو خرج کنید...هرچی که هس بخرید...بزارید این بازار دمه عیدی که کلی آدم به امیدشه از رونق نیافته....

خوش باشید....

میدونم زیادی غر غر میکنم...ولی اینه .....انقده از صبح تا شب به این فکرهام که زمانی هم که میام اینجا دردل کنم چیزه دیگه به خاطرم نمیاد!

 

 

  + نوشته شده درشنبه 10 اسفند1387  ساعت 18:48  توسط حنا گلی 


 آیدا

دیدمش....آیدا را .... بعد از اینکه رفت فهمیدم آیداس ....زنگ زدم به شماره اش....پرسیدم آیدا؟ گفت آره... گفتم  منو ببخش که نشناختمت....گفت خواهش میکنم دخترم...

دسته گلی خریدم با مامان و بهاره رفتم به دیدنش....کتابخانه اش را هم بردم ....دوست داشتنی ...شیرین...با مهر و محبت...و اقتدار و ایمان.....چقدر عشق به آدمی ایمان و صلابت میدهد...خانه اش خالی بود. همه را خالی کرده بودن٬ به گمانم پسر بزرگ زنه اول شوهرش...

از همه جایه خانه بویه عشق میامد...عشق و تنهایی..تنهایی زنی که تمام هدفش در زندگی دادن نظم و ترتیب به کارهایه ناتمام  و نیمه تمام شوهرمرحومش است.. تمام آثار به جامانده از شوهرش را همانند شیئی مقدس  بایگانی کرده .....تمام خانه عکس شوهرش بود....گفت شاملو نمرده ...همیشه با منه ....من شبها در حیاط قدم میزنم و با ماه و شاملو صحبت میکنم ....

امروز زنی بزرگ را دیدم....زنی که اگر او نبود مجموعه شعر آیدا در آینه و آیدا و درخت خنجره و خاطره ٬ نبود....هرچند که خود میگوید اگر شاملو نبود آیدا یی هم نبود......

الحق و الانصاف عشق و حرارت و مهر و اعتماد این زن پرستیدنی بوده....

آیدا جان دوست دارم!

  + نوشته شده دریکشنبه 4 اسفند1387  ساعت 0:5  توسط حنا گلی 


 208

خداکنه فردا روز خوبی راشه...

خداکنه این عوضیها انقده چک هاشون برگشت نخوره..

خدا کنه حوصله داشته باشم یه حساب کتاب اساسی بکنم ...

خداکنه بتونم این کتاب مسخره با اون ترجمه خیلی مسخره شو تموم کنم تا ببینم تهش چی میشه...

خداکنه امشب زودتر از ساعت ۵ صبح خوابم ببره...

خداکنه شوهرم انقد  واسه پاس کردن چک هاش  حرص نخوره....

خداکنه یه دل مهربون پیدا بشه...

خداکنه داداش دیوونه ام فردا به سلامت بره سفر...

خداکنه منو شوهری با یه عشق تمام  سالهایه سال به خوبی و خوشی زندگی کنیم ...

خداکنه

  + نوشته شده درجمعه 2 اسفند1387  ساعت 23:48  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM