تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 307

دیشب فال حافظ زدم.....

یوسف گمگشته بازآید به کنعنان غم مخور                      کلبه هجران شود روزی گلستان غم مخور

یوسفمون که امروز نیومد....ولی سایتمون مشکلش حل شد!!! شاید منظورش از یوسف این بوده که سایت ام باز میشه....

میخوام بچه بیارم....البته همچنان که استحضار دارید خیلی وقته که میخوام بیارم...خواستم اوضاع مادیمون یه خورده رو به راه بشه بعدا....دیدم از همیشه بدتر شده...فهمیدم دقیقا الان وقتشه!

از اونجا که ایرانی جماعت هیچیش رو اصول نیست....تصمیم گرفتیم یه فرزند اصیلیه ایرانی به دنیا  بیار یم...واسه همین رفتم اون دندونه عقل لعنتی رو که توش خالی شده بود و دردش آرومم نمیزاشت رو کشیدم...شوهرمان هم یه دندونه  خراب تاریخی داره که اولین با رو تویه نامزدیمون ورم کرد ...بعد فرداش خوب شد...باره دوم تویه عروسی سپیده و علی زمین گیرش کرد که تا خوده صبح قرص رو قرص خورد و فرداش رفت یه دکتر...که خانومه زورش نرسیده بود عصب کشی کنه و ریده بود توش و بعدش هم روشو پر کرده بود...بار سوم تویه عروسیمون بود که چنان باد کرد که انگار یه پرتقال درسته گوشه یه لپ اش قایم کرده...به زوره اسپری بی حسی ..تونستیم دردش رو ساکت کنیم..ولی ورم تویه تمام عکسایه عروسیمون واضحه...واسه همین فردایه پاتختی رفت دکتر...اونم گفت وای..قبلی ریده! من واست درستش مسکنم...خلاصه اونم ور رفت و بعد پرش کرد و یه روکش هم کشید روش!...تمام این مدت درد ریز ریز داشت ..تا این اواخر دردش امونش رو برید...رفتیم دکتر..گفت دو نفر قبلی روهم رو هم ریدن! و مبلغ ۲۱۰ هزار تومان ناقابل دریافت داشت که ریدمان دیگران رو پاک کنه!

از قدیم گفتن هرچی سنگه ماله پایه لنگه!

یه روزهایه با استرس فراوان میگذرونم ...یه روزایی رو هم با امید و انرژی فراوان میگذرونم ...

دعا کنید یوسف ام بیاد!

 

  + نوشته شده درشنبه 29 فروردین1388  ساعت 22:5  توسط حنا گلی 


 306

باز هم یه شوک دیگه....

گریه ام نگرفت...

شاید خشک شده...

شاید قوی شدم...

شاید بزرگ شدم...

  + نوشته شده درپنجشنبه 27 فروردین1388  ساعت 1:6  توسط حنا گلی 


 

چرا وبلاگ ام فیلتره؟ نمیدونم؟...فکر کنم باید کم کمک اساس کشی کنم!...واقعا مسخره است...بی هیچ دلیلی و هیچ پاسخی هم بهم نمیدن..انقده هم که تو دنیایه واقعی درد و رنج دارم که به مجازیش نمیرسم

  + نوشته شده دریکشنبه 23 فروردین1388  ساعت 22:58  توسط حنا گلی 


 305

ببین هر جایه دنیا که باشی.....هرچقدر که زمان گذشته باشه.....هرچقدر که بابتش هزینه بدم.....

میگیرمت.....

من پیدات میکنم ....

ببین چه روزی گفتم..

  + نوشته شده درسه شنبه 18 فروردین1388  ساعت 1:44  توسط حنا گلی 


 بلاخره یه ذره خوشی

به طوره غیره منتظره ای متوجه شدیم که ۲۰۰ هزار تومن نبوده و ۵۰۰ هزار تومن بوده.... افتاده بوده تویه میوه فروشی....یه آدم خیلی خوب برش داشته و شمارشو داده به میوه فروشه ...امروز رفتیم ....ازش خیلی تشکر کردیم....بهمون داد ...خداوند عوضش بده....خدا خیرش بده.....

خدایا شکرت....

خدایا اون ۲۵ میلیونو هم بیزحمت پیدا کن...مرسی!

  + نوشته شده درچهارشنبه 12 فروردین1388  ساعت 12:36  توسط حنا گلی 


 سال88

چهارشنبه سوری سردی رو گذروندیم....

بابا و مامانم و سیاوش تازه از مسافرت برگشته بودن....قبل از اومدنشون بابام با ماشین چپ کرده بود.. ۳ تا معلق زده بود... به من نگفته بودن....همون روزی که خبر دار شدم ازمون کلاه برداری شده بهم زنگ زدن و گفتن که چپ کرده....خوشبختانه چیزیش نشده بود...هیچی... با اینکه اصلا عادت نداره کمربند ببنده...ولی خداروشکر ماشینش  ماشینه محکمیه....حتی ماشین هم صدمه کمی خورده بود...جاده در دست احداث بوده...این داشته تویه شونه خاکی میومده ....از شونه خاکی که میاد بالا ...اختلافه سطح داشته .. جفت تایر هایه سمت خودش میخورن به لبه آسفالت و میترکن...و ماشین چپ میکنه...درست فرداش هم عموم همون جا به همین طریق چپ میکنه....اونم جانه سالم بدر میبره...ولی ماشینه اون خیلی داغون میشه....انقد که میزارتش تعمیرگاه و با اون یکی ماشینش میره سراغه کارش  که تویه راه یه کامیون از پشت میزنه بهش و باز هم چپ میکنه این بار دستش میشکنه....

اینا آخرین اخبار سال ۸۷ بودن برام....

سال جدید رو در خونه بابابزرگ ام شروع کردیم .... همه بودیم....بابام یه فامیل داره که یارو چند سال کره درس خونده. و دکتراشو گرفته..دوستانه کره ای شو دعوت کرده بود واسه نوروز بعد واسه اینکه هزینه هتل نده اورده بودشون اون واحد خالی خونه مامانم ...اونا هم واسه سال تحویل بودن....لحظه به لحظه جمعیت خونه بابابزرگ ام زیاد تر میشد ...اونا هم چشماشون گرد تر!...البته آقاهه اصلالته بچه شهرستان بود...ولی خانومه سوسول و بچه سئول بود.....یه چیزی که کف همه مان برید تو این مدت ..مقدار استفاده این زوج از مارک بود! کشه مویه زنه هم مارک بود...تمام بدلیجاتش...تمام طلاهاش..جوراب...شرت...کلاه...کوفت زهره مار...هرچی که بگید مارک بود.....حالم بهم خورد بسکه مارک دیدم....چیزه جالبه دیگه اینکه مثه گاو غذا میخوردن...البته نه تویه یه وعده ..حداقل ده وعده غذا میخوردن...و هردو ..خصوصا خانومه از لاغری داشت میمرد.....خانومه کواوردینیتوره  سریاله یانگومو و جومونگ بود...

روزه دوم عید با تمام دلشوره ها و ناراحتی ها...به زوره مامانم اینا رفتیم شمال...... اونجا که رفتیم حالم بهتر شد و دلشوره ام کمتر شد....موندیم تا هشتم.....بابام و رفیقش و کره ایها هم رفتند ایران گردی..

امسال عید بهشون زنگ نزدم.....چون پارسال با اینکه اونا بهم بدو بیراه گفته بودن زنگ زده بدم....به این امید که روابط بهتر بشه...ولی هیچ توفیری نکرد...و میخواستم بهشون بگم که وقتی میگم نه من دیگه رابطه نمیخوام یعنی چی.....تویه این کلاهبرداری ۱۰ میلیون جنس ماله برادر شوهری بود.....که تلویحا اشاره کرده بودن که چون شوهره من فروخته....هرچند برادرش هم حضور داشته....باید تمام خسارت رابه عهده بگیره....اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخوان از ما خسارتشونو بگیرن....ولی روزه سوم تا فهمیدن ماشمالیم....زنگ زد که کی پوله منو میدی......بعد هم مادرش تماس گرفت...و تویه یه حرکت غافلگیرانه .....چنان حرفهایی زد که خوده شوهری جوش اورد....

به خدا میگم.....خدا یا ....ظرفیت خاصی تو من میبینی؟....استعداد خاصی تو تحمل سختیها دارم؟.چیزه شگرفی در اطرافمه؟....به قران بردیم...به خداوندی خودت به بزرگی خودت کم اوردم...دس از سرم بردار...ولم کن....نمیخوام......هیچی نمیخوام.....فقط ولم کن....

...امروز  سالگرد عروسیمه......صبح شوهرم رفته گوشت بخره که شب یه کباب بدیم به این مناسبت....با پول عیدی که گرفتم از فامیلا....پول با خودش برده که چند تا از قسطایه کوفتی رو بدیم  که انقده عقب افتاده...رفته گوشت و خریده و یه ذره میوه ...اومده که بره بانک میبینه ۲۰۰ هزار تومنش نیست...حال اکجا انداختتش ؟...معلوم نیس....وقتی بهم گفت ...زدم تو سره خودم......به خدا گفتم خیلی نامردی...

به شوهرم گفتم نمیدونم چه گوهی خوردم که باید اینجور تاوان پس بدم...چه غلطی کردم؟....اگه فحشه من خوردم..اگر بی احترامی بوده به من بوده...اگه قرار بوده کسی جوره کسیو بکشه من بودم....آخه چرا ؟چرا؟چرا؟.....

حتی تویه رویا هام ....وقتی فکر میکنم که خدا کنه پولی بدستم بیاد...به این فکر میکنم که این وامو پس بدم...فلان  قرض و بزارم سره جاش...به ولاه اگه یه ذره به این فکر کنم که ماشینی بخرم و یا به این فکر کنم که یه گوهی با شبخورم که تجملاتی باشه و مادیاتی باشه.....

نمیدونم چرا خدا بامن اینطور میکنه.......چرا...چرا.....

به شوهرم میگم ...هیچ وقت به قدرت جادو جنبل اعتقادی نداشتم...همیشه بر این باور بودم که خداوند بر تمام این شیاطین برنده است......ولی فکر میکنم....این جادوگرایی که اطرافمن .....یک لحظه آروم ندارن....و خدا ...خدا...خدا......من به تو پناه اوردم....تو چرا ؟

امروز سه سال از ازدواج ام میگذره......سه ساله تمام ....سه سال پر از اتفاقات جورواجور...اتفاقات به هنگام و نابهنگام....پیر شدم...پیر شدیم......پیر.....پیر..............

خدایا بسه

 

  + نوشته شده درسه شنبه 11 فروردین1388  ساعت 16:14  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM