|
چهارشنبه سوری سردی رو گذروندیم....
بابا و مامانم و سیاوش تازه از مسافرت برگشته بودن....قبل از اومدنشون بابام با ماشین چپ کرده بود.. ۳ تا معلق زده بود... به من نگفته بودن....همون روزی که خبر دار شدم ازمون کلاه برداری شده بهم زنگ زدن و گفتن که چپ کرده....خوشبختانه چیزیش نشده بود...هیچی... با اینکه اصلا عادت نداره کمربند ببنده...ولی خداروشکر ماشینش ماشینه محکمیه....حتی ماشین هم صدمه کمی خورده بود...جاده در دست احداث بوده...این داشته تویه شونه خاکی میومده ....از شونه خاکی که میاد بالا ...اختلافه سطح داشته .. جفت تایر هایه سمت خودش میخورن به لبه آسفالت و میترکن...و ماشین چپ میکنه...درست فرداش هم عموم همون جا به همین طریق چپ میکنه....اونم جانه سالم بدر میبره...ولی ماشینه اون خیلی داغون میشه....انقد که میزارتش تعمیرگاه و با اون یکی ماشینش میره سراغه کارش که تویه راه یه کامیون از پشت میزنه بهش و باز هم چپ میکنه این بار دستش میشکنه....
اینا آخرین اخبار سال ۸۷ بودن برام....
سال جدید رو در خونه بابابزرگ ام شروع کردیم .... همه بودیم....بابام یه فامیل داره که یارو چند سال کره درس خونده. و دکتراشو گرفته..دوستانه کره ای شو دعوت کرده بود واسه نوروز بعد واسه اینکه هزینه هتل نده اورده بودشون اون واحد خالی خونه مامانم ...اونا هم واسه سال تحویل بودن....لحظه به لحظه جمعیت خونه بابابزرگ ام زیاد تر میشد ...اونا هم چشماشون گرد تر!...البته آقاهه اصلالته بچه شهرستان بود...ولی خانومه سوسول و بچه سئول بود.....یه چیزی که کف همه مان برید تو این مدت ..مقدار استفاده این زوج از مارک بود! کشه مویه زنه هم مارک بود...تمام بدلیجاتش...تمام طلاهاش..جوراب...شرت...کلاه...کوفت زهره مار...هرچی که بگید مارک بود.....حالم بهم خورد بسکه مارک دیدم....چیزه جالبه دیگه اینکه مثه گاو غذا میخوردن...البته نه تویه یه وعده ..حداقل ده وعده غذا میخوردن...و هردو ..خصوصا خانومه از لاغری داشت میمرد.....خانومه کواوردینیتوره سریاله یانگومو و جومونگ بود...
روزه دوم عید با تمام دلشوره ها و ناراحتی ها...به زوره مامانم اینا رفتیم شمال...... اونجا که رفتیم حالم بهتر شد و دلشوره ام کمتر شد....موندیم تا هشتم.....بابام و رفیقش و کره ایها هم رفتند ایران گردی..
امسال عید بهشون زنگ نزدم.....چون پارسال با اینکه اونا بهم بدو بیراه گفته بودن زنگ زده بدم....به این امید که روابط بهتر بشه...ولی هیچ توفیری نکرد...و میخواستم بهشون بگم که وقتی میگم نه من دیگه رابطه نمیخوام یعنی چی.....تویه این کلاهبرداری ۱۰ میلیون جنس ماله برادر شوهری بود.....که تلویحا اشاره کرده بودن که چون شوهره من فروخته....هرچند برادرش هم حضور داشته....باید تمام خسارت رابه عهده بگیره....اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخوان از ما خسارتشونو بگیرن....ولی روزه سوم تا فهمیدن ماشمالیم....زنگ زد که کی پوله منو میدی......بعد هم مادرش تماس گرفت...و تویه یه حرکت غافلگیرانه .....چنان حرفهایی زد که خوده شوهری جوش اورد....
به خدا میگم.....خدا یا ....ظرفیت خاصی تو من میبینی؟....استعداد خاصی تو تحمل سختیها دارم؟.چیزه شگرفی در اطرافمه؟....به قران بردیم...به خداوندی خودت به بزرگی خودت کم اوردم...دس از سرم بردار...ولم کن....نمیخوام......هیچی نمیخوام.....فقط ولم کن....
...امروز سالگرد عروسیمه......صبح شوهرم رفته گوشت بخره که شب یه کباب بدیم به این مناسبت....با پول عیدی که گرفتم از فامیلا....پول با خودش برده که چند تا از قسطایه کوفتی رو بدیم که انقده عقب افتاده...رفته گوشت و خریده و یه ذره میوه ...اومده که بره بانک میبینه ۲۰۰ هزار تومنش نیست...حال اکجا انداختتش ؟...معلوم نیس....وقتی بهم گفت ...زدم تو سره خودم......به خدا گفتم خیلی نامردی...
به شوهرم گفتم نمیدونم چه گوهی خوردم که باید اینجور تاوان پس بدم...چه غلطی کردم؟....اگه فحشه من خوردم..اگر بی احترامی بوده به من بوده...اگه قرار بوده کسی جوره کسیو بکشه من بودم....آخه چرا ؟چرا؟چرا؟.....
حتی تویه رویا هام ....وقتی فکر میکنم که خدا کنه پولی بدستم بیاد...به این فکر میکنم که این وامو پس بدم...فلان قرض و بزارم سره جاش...به ولاه اگه یه ذره به این فکر کنم که ماشینی بخرم و یا به این فکر کنم که یه گوهی با شبخورم که تجملاتی باشه و مادیاتی باشه.....
نمیدونم چرا خدا بامن اینطور میکنه.......چرا...چرا.....
به شوهرم میگم ...هیچ وقت به قدرت جادو جنبل اعتقادی نداشتم...همیشه بر این باور بودم که خداوند بر تمام این شیاطین برنده است......ولی فکر میکنم....این جادوگرایی که اطرافمن .....یک لحظه آروم ندارن....و خدا ...خدا...خدا......من به تو پناه اوردم....تو چرا ؟
امروز سه سال از ازدواج ام میگذره......سه ساله تمام ....سه سال پر از اتفاقات جورواجور...اتفاقات به هنگام و نابهنگام....پیر شدم...پیر شدیم......پیر.....پیر..............
خدایا بسه
|