تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 تولدش مبارک

۳۳ ساله پیش در چنین روزی.....(البته الان که ۲ نصفه شبه میشه دیروزش).....منجی ستاره از ترشیدگی و زوال ٬پا به عرصه وجود گذاشت....بله شوهرم جناب مهندس م.ر.ر.ر  (البته مدرکش کارشناسی خالیه ها...ولی همسایه ها هی بهش میگن مهندس منم باورم شده!) در روزه سی ام اردیبهشت ساله ۱۳۵۵ در حوالی بلخ٬ تهران کنونی! بدنیا آمد.....از بدو تولد نیشش تا بناگوشش باز میبود! دیگران بهش میگفته اند ساکت بچه ساکت....گریه نکن....نگو م.ر.ر.ر داشته میخندیده !(قل مراد!)..خواندن و نوشتن را در سنه ۷ سالگی آغاز کرد! و در ۱۵ سالگی سیکل اش را گرفت!به تشویق اهالی محل وارد دبیرستان شد و توانست بعد از ۴ الی ۵ سال دیپلم خود را از آموزش و پرورش اخذ نماید. انگیزه ای بسیار قوی برایه ورود به دانشگاه داشت در حدی  که در روزه کنکور جمعه صبح به درکه رفته بود و ساعت حدود ۱۱ در پلنگچال در حاله صرفه صبحانه بود که به اطرافیان خود اعلام کرد: خوب بچه ها من یکم زودتر برم که ساعت ۳ به دانشگاه علم صنعت که محل برگزاری کنکور ام است برسم.....تمام اطرافیان در آن روز به او خندیده و او را بسیار انسان شوخی پنداشتند! نشان به این نشون! که حضرت آقا حتی روزنامه قبول شدگان را نیز اتبیاع؟..ایتباع؟ (منظورم خریده!) ننمودند و روزی از روزهایه مهر بود که در حاله خروج از منزل به نامه ای از دانشگاه برخورد کردند و متوجه قبولی خویش در دانشگاه شدند!

روزی از روزهایه زمستانی بود که به درکه میرفتند و در راه به مجمعی از فرشتگان برخوردند! در ابتدا به خیالشان رسید که اشتباه میکنند...ولی بعد از اندی پلک زدن فهمیدند که نه....در واقع این فرشتگان واقعی میباشند.....و در آن لحظه بود که بنده حقیر به زندگی ایشان راه پیدا کردم...او بدنباله فرشتگان رفته و سوت همی زدی...و پرسیدند که آیا حاضرند عروسه ننه ایشان بشوند که یکی از این فرشتگان(بنده حقیر!) جواب دادند باید همی فکر کنم و میخواهم ادامه تحصیل بدهم....جناب م.ر.ر.ر در آن لحظه فرمودند باشه ...پس تا بعد...که اینجانب بعد از قدری تامل پاسخ دادم...صبر کن صبر ای مرد....من فکر هایم را کرده ام....(رنگم بسیار به سرخی گرایید) بـــــــــــــــــــــــــــــــله! و بعد از هفت شبانه روز جشن و سرور به عقد شرعی ایشان درآمدم...و بعد از ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت و ۹ دقیقه  خداوند پسری کاکل زری به ایشان عطا نمود که باعث بقا نسل ر. ر شد! و تا به امروز این مرد همواره پشتیبان و مشوق من در همه عرصه هایه تحصیلی اجتماعی سیاسی فرهنگی هنری تفریحی ورزشی مسافرتی زیارتی و...بوده اند ...در حاله حاضر که فرزند نهم ایشان هم به مقام رفیع دکتری نایل گشت ...بنده حقیر...ستاره الملوک این خطوط را برایه آیندگان نوشته میکنم!

برم بخوابم ....صبح هزارتا کار دارم...... (متن بالا یه نوشته سورئال بود!)

  + نوشته شده درپنجشنبه 31 اردیبهشت1388  ساعت 2:25  توسط حنا گلی 


 دزدی پراید

دیشب غصه ام بود شدید....دلم خون بود...اصلا حال و حوصله نداشتم...شوهرم از خستگی زود رفت بخوابه..(زود واسه ما یعنی دوازده و نیم شب!) من دلم نیومد..ا وقتی همه چراغا خاموشه احساس آرامش بیشتری دارم..نشستم..گفتم چه کنم؟ رفتم حافظ و برداشتم و یه فاتحه براش فرستادم چند تایی سئوال پرسیدم ..ولی جوابشو نفهمیدم یعنی چی!! نفهمیدم من اون ساغره بودم و یا اون پیره زاهد یا خوده حافظ یا اون رنده! خلاصه بستیم و رفتیم قران و برداشتیم ..باز کرم یه سوره خوب اومد! از اوناش که همه بدا به کیفر توپی دچار میشن و خوبا تو بهشت عیش میکنن و اینا..البته من این جا در نقش اون خوب خوبا بودم...خلاصه کلی هم با خدا حرف زدم..گفتم باباجانه من ببین....من غیره تو هیکی رو ندارم...مثلا چی میشد این استعلامه رو برنده میشدیم یه مقدار از فشار مالی که رومونه برداشته میشد؟..یا فلان چیز و یا بهمان چیز...نمیخوام معجزه کنی....ولی بلاخره این استعلام رو یکی برنده شده دیگه..خوب چی میشد اون یه نفر من میبودم..من که قیمتهایه خیلی خوبی داده بودم...خلاصه کلی هم اشک ریختم و آه کشیدم و دوتا اس ام اس فرستادم واسه اون یارو که مالمونوخورده بود و گفتم یه ریال شو هم نمیبخشمت..امیدوارم به بدترین ها دچار بشی...و خسبیدم..

صبح ساعت هشت و نیم با تلفن بابام بلند شدم...شروع کرد اول صبح غر غر کردن...تا حالا خوابیدی؟ پاشو پاشو...چرا شوهرت فلان کارو نکرد...چرا این طوری نکردی چرا سیاوش اون طور نکرد...این چی شد  اون چی شد و کلی غر زد و بعد هم خدافظی قطع کرد.....سعی کردم که خیلی به خودم نگیرم و اول صبحی روزم و خراب نکنم.....ماشینه پرایده خاله ام رو گرفته بودیم که ببریمش معاینه فنی...یعنی باز هم طبقه معمول خواستیم که حال بدیم به اطرافیان...شنبه بردیم گفت کمک فنرش خرابه دیروز گذاشتیم تعمیرگاه و آخره شب تحویلمون داد و صبح بردیم که من برم مغازه و شوهری بره پونک هم یه کاره بانکی داشت هم اینو ببره معاینه فنی....ماشین و گذاشتیم جولویه دره مغازه...طوری که به شوهری گفتم جولو دیده مغازه رو گرفته ..گفت الان برمیگردم...قفل هم کردیم و رفتیم تو...نشسته بودیم که نجارمون از طبقه بالا صدا کرد گفت بیاین ببینین این دو تا رنگ بهم میان یا نه...رفتیم و یه ۵ دقیقه کمتر بالا بودیم برگشتیم پایین سوییچ و کیف برداشت شوهرم که بره...رفتیم با هم دمه در دیدیم جولو دره مغاهز شده پر ماشین..میخواستم برم غر بزنم سره همسایه نمایشگاه ماشین داره...که دیدم وا...پرایده ما کو؟!!!!..به شوهرم نگاه کردم و اون هم به من نگاه کرد و زدم تو سره خودم گفتم کوش؟...همین جور هاج و واج موندیم...دیدم که بله پراید محترم نیست! سوییچ هم دسته ما...یعنی چی؟ دیدم که جایه لاستیک ها هم هست که به سرعت بردنش....تویه حینی که شوهرم داشت به صد و ده زنگ میزد من رفتم پیشه درو همسایه گفتم بابا بیاین به فریاد برسید که بردن...نجار و شاگرد و همه ریختن تو خیابون...بنگاهی بغلی چند تا مردن..همیشه خدا هم دو یا سه تاشون تو خیابون ان..یکی از گله هایی که ماازشون داریم اینه که شما همیشه ولو اید تو خیابون...پرسیدم ندیدید که کسی این پرایدو ببره؟ گفت نه فقط این بالاییه که لیزینگ داره چند نفری رفتن همین الان هم رفتن..گفتم زنگ بزنید بپرسید ببینید ندیدن که کی ماشینو برده؟..خلاصه همه جمع شده بودن و من هم اشک ام درومده بود و به خدا گفتم به خدا باهات قهر میکنم.....زنگ زدیم شوهر خاله ام با اونکی ماشینش اومد...همون موقع کلانتری دو تا حوزه اومد و هی واسه یارو توضیح میدیم میگه مگه میشه به این سرعت؟گفت مگر اینکه سوییچ و داشته باشه...گفتیم باباجان شده دیگه..گفت شاهراتو بیار که اصلا چنین ماشینی بوده دمه در و تو همین بین این همسایه عزیز گفت نکنه این یارو که لیزینگ داره و رفته بیرون و پرایدش هنوز دمه دره اشتباهی ماله شما رو سوار شده باشه!! گفتیم مگه میشه ماله این یارو روکش صندلیش سیاه و سفید و پوسته گاویه ماله ما روکش فابریکش بوده ..مگه کیلیدش میخوره...مگه اصلا ماشین خودش و تو روزه روشن ندیده؟...گفتن این آقا دیشب معامله اش کرده !زنگ زدن به طرف....گفت فلان جام...گفتن سواره ماشینه خودتی؟ گفته آره بابا یعنی ماشینه خودمو نمیشناسم..ازش خواستن بزنه بغل و بره پلاک رو بخونه..زد بغل و خوند ...ماله ما بود!!!! قضیه این بود که آقا دیشب تو تاریکی خریده بود و دفعه اول بود سوارش شده بود...بعد عجله ای با چند نفر میان برن ثبت...ما پراید و بغل پراید اون پارک کرده بودیم...کلید و میندازه در باز میشه و سوار میشه میره!...نگو  بعضی پرایدا سوییچ شون به هم  میخوره!!به همین راحتی!  وقتی فهمیدم اشتباهی برده وا رفتم.....شوهرم دیگه رنگ به چهره نداشت ..نمیتونست بایسته.....مردیم و زنده شدیم.....حالا نمایشگاهیه میگه شیرینی بایس بدین! گفت مرده حسابی شما باید دیه بدین! ما داشتیم سکته میکردیم...ماشینه مردم بود ماله خودمم نبود که بگم فدایه سرم......یه یک ساعتی گذشت و اون یارو که مشینو برده بود اوردش....همون که رسید ازش پیاده شد و یه پراید دیگه هم ایستاد و ریختن بیرون و شروع کردن به بزن بزن! من اون وسط هی میگفتم یکی بیاد این ماشینو از این وسط برداره الان با سنگ میزنن شیشه اینو میشکونن!

نگو هی لایی کشیده ..اون هم گفته بیا پایین بزنم و ایستادن به بزن بزن! این هم باز از سرم رد شد!
همه میگن یه خونی بریزید...یه نذری بکنید تو چشمید....گفتم بابا دیگه چی مونده که تو چشم باشیم...ولی میریزم..شده یه جوجه خروس میگیرم....

توروخدا شما هم دعا کنید..من نمیدونم چرا این بلاها سرمون میاد....نمیدونم..به خدا نمیدونم...

  + نوشته شده دردوشنبه 28 اردیبهشت1388  ساعت 14:57  توسط حنا گلی 


 402

بلاخره بابام صداش درو مد که چرا قسطاشو نمیدی..یارو بانکی به من و چند نفره دیگه زنگ زده گفته اینا قسطاشونو نمیدن....و من هم بور شدم رفت...کلی عصبانی سرم غر غر کرد...و من هم ریختم بهم.دیگه زیاد از خدا نمیخوام..واسه اینکه محل نمیده...واسه اینکه گوشم نمیده

تا خره خره وام داریم میگیریم....یعنی میشه که پسش بدیم؟

کاش از این زنا بودم که دلشون واسه شوهرشون نمیسوزه و شوهرشون غریبه براشون....اون وقت تا میتونستم خودم تخلیه میکردم روش..و یا حدااقل میگفتم به من چه ...ولی ..از این آدما هم نیستم...

همه چی همونجوریه که بود...فقط یه ذره دوزه افسردگیم رفته بالا و با اینکه خوابم نمیاد ولی میخوابم...دلم میخواد بخوابم که یه خورده فکر نکنم و از این دنیا دور باشم....شاید هم رفتم معتاد شدم!!

همه چی ممکنه!

حتی حاله گله گذاری و گریه هم ندارم....

کسی آشنایی چیزی تویه ا..ط..لاع..ات نداره؟  ما از این بابا یه شماره جدید همراه اول ۹۱۲ پیدا کردیم...اگه یکی بتونه ردیابی کنه خیلی خوب میشه میتونیم بگیریمش..چون حکم جلبشو هم داریم..ولی حیف که هیچ آشنایی نداریم

شبه همه خوش...بعده یه هفته اومدم این همه خبر هیجان انگیز بهتون دادم بد بود؟

  + نوشته شده دردوشنبه 28 اردیبهشت1388  ساعت 0:10  توسط حنا گلی 


 401

رویا ها آدم رو میبره تو یه جایه خوب..جای که دلت میخواد باشی...جای که سختی هاش قابله تحمله و خوشیهاش پایدار...جای که روز به روز به موفقیتت افزوده میشده و از ناراحتی ات کاسته میشه...جایی که همیشه اردیبهشته....جای که وقتی یارو پولت رو میخوره میری با کمک قانون یارو رو میگیری!!!!(خداییش این تو رویاهام هم نیست! از بس برام غیره ممکنه!)

بعد از خواب و رویا که پامیشی...همه چی به سختی و خشنی واقعیته....و طبیعت هیچ رحمی بهت نمیکنه...چون اشتباه کردی باید تاوان پس بدی...هرچقدر هم که پالس هایه مثبت فرستاده باشی...

چقدر این رویا شیرینه و واقعیت تلخه این روزا.....و چقدر فاصله بینشونه....روزگاری رویاهام با واقعیات ام انقدی فاصله نداشت...ولی هرچه که بزرگتر میشم...فاصله این دو هم بیشتر میشه... 

به تنهایی باری رو میکشم....نمیتونم به کسی بگم...چرا که همه سرزنش ها متوجه خودمه ....نمیتونم به شوهرم بگم..چون اون هم مثه من داره همین دردو میکشه و همین حس و حال و داره......با گفتنش به عزیزانم و مامانم همکه بیشتر و بیتشر ناراحتش میکنم...پس....به تنهای تحمل میکنم.....

دیشب چنان دل دردی گرفتم که نگو......

خیلی از رویه سیاوش خجالت میکشم....انقد که نصفه شبا بلند میشم و  از ته دل گریه میکنم و از خدا میخوام من انقد شرمنده اینا نکنه....

حساس شدم...شوهرم هم همینطور...از حرفهایه کوچیک هم دلخور میشیم ....و امروز سره یه حرفه خیلی کوچیک...بغض ام ترکید ...با اینکه معذرت خواست و به نظره خودم هم چیزی نبود که اصلا بخوام ببخشم یانبخشم.....ولی دلم میخواست یه ساعت گریه کنم...که گریه مو خوردم که بیش از این به شوهرم ناراحتی و استرس رو انتقال ندم....

خاله مامانم فوت کرد...دیرزو بابابزرگ ام اومده بود مغازه.... یه راست از سره خاک مامان بزرگ ام اومده بود...و چشماش سرخ بود از گریه.....همیشه فکر میکنم وقتی میره سره خاکش  فقط فاتحه بده....ولی دیروز فکر کردم حتما حرفهایی میزنه که بعد از یه ساعت چشماش سرخه از گریه...و اینکه بعد از ۱۸ سال که از فوتش میگذره....و بااینکه ۴ سال بعدش دوباره ازدواج کرده...هر ۵ شنبه میره سره خاکش و با چشمایه خیس برمیگرده....ماما ن بزرگ و بابابزرگ ام همیشه با هم خوب بودن و همو دوس داشتن...میشد که با هم دعوا هم بکنن...ولی همیشه...شب به شب پیشه هم مینشستن و چای میخوردن و اخبار بی.. بی.. سی... از رادیو گوش میدادن...کاریکه سالهاست بابابزرگ ام تنها انجام میده..

دلم واسه مامان و بابام تنگ شده....انقد دوس دارم باهم باشن که حد نداره...هیچ وقت تو عمرم به اندازه الان دوس ندارم در کناره هم ببینمشون....و هیچ وقت به اندازه الان ایندو از هم جدا نبودن...

یه روزایی که بابام هست و میرم خونشون و میبینم مثلا دو نفری نشستن دارن غذامیخورن ..انقد خوشحال میشم که حد نداره...چنان احساس امنیتی بهم دست میده که هیچی نمیتونه دلمو بلرزونه...

مامانم داره برمیگرده و من هی اصرارش میکنم ..که ..نه بمون...بمون ما هم میایم....دلیلش این نیست که خودم بخوام برم...دلیلش اینکه دوس دارم با هم باشن....

دلم میخواد برم..دلم میخواد برم جنوب..دلم تنگ شده...دلم آرامش میخواد و هیچ جای بهتر از اون خونه به من آرامش نمیده.....جایه که بهترین خاطرات زندگی من درش اتفاق افتاده....

دلم برات تنگ شده خونه عزیزم..

و من اون خونه رو بدونه مامانم انقد دوس ندارم که با مامانم دوس دارم ....

مامانم...همه کسه منه....

  + نوشته شده درجمعه 18 اردیبهشت1388  ساعت 17:47  توسط حنا گلی 


 400

میخوام آپ کنم...چیزه زیادی یادم نمیاد!...فقط اینکه این اعجوج معجوج ها خیلی به شوهرم فشار میارن....خیلی عصبانیش میکنن...دیروز شروع کرد داد زدن..بعدش رنگ به صورتش و لب اش نموند...براش آب قند اوردم و بعدش بی حال شد....باهاش صحبت کردم...گفتم به خدا اگه یه بلایی سرت بیاد ..اول خودتو میکشم ..بعد اونا رو! داره تلاشش رو میکنه که کم کنه این اعصاب خوردی ها رو...البته خوده این قوم  بسیار نقش بسزایی دارن تو این اتفاق...خیلی اذیت اش میکنن....با اینکه شوهره ما خیلی صبوره ...ولی این بار انگاری که واقعا کم اورده....دلم نمیخواد که باهاشون کامل بهم بزنه...ولی واقعا روابطشون بیماره ...و آدم رو بیمار میکنه .....

بگذریم....

امروز با شوهری و خواهرم رفتیم بیرون....یه دور زدیم کلی روحیمون عوض شد....

وای که دیشب چه بارونی بود...خیلی حال کردم..کمتر دیده بودم که اینجا اینجور بارون بزنه.....بارونهایه جنوب اینجوریه....یهو شروع میکنه باریدن ..انگاری که یکی شیلنگ و باز کرده......و دو سه روز بعد انقدگل و گیاه سبز میشه که من دلم میسوزه..میگم بسه! نکنید...میمیرد ها!....ولی به دنیا میان و زود هم میمیرن...ولی اون چند روز انقد طبیعت رو قشنگ میکنن که حد نداره....البته این باروهایی که میگم..ماله بهاره ها...و زمستون هم بارونه خودش رو داره.....یادمه  بچه که بودیم ..بارون میزد....یهو یه شبه سیل میشد!..من انقد سیل دوست داشتم! چونکه حیاطمون میشد پره آب...چون خونمون از سطح خیابون پایین تر بود...بعدا  بابام یه قایق بادی داشت...۶ نفره! برامون بادش میکرد ...من هم میرفتم دمه خونه رفیق هام..یه دوجین بچه جمع میکردم ...میرفتیم قایق سواری! همه مینشستیم تو قایق و من و یکی دیگه که بزرگتر بودیم پارو میزدیم....حالا مساحتی که میتونستیم پارو بزنیم یه دایره به شعاع ۳ متر بود!..ولی انقد کیف میداد....بعد از اونجایی که حس فداکاری و پتروس بازی از بچگی با من بوده...من میرفتم پایین....پاچه هامو میزدم بالا و با طناب قایق و با بچه ها هی این ور و اون ور میبردم!..بعد لیز میخوردم با تمام هیکل میرفتم زیره آب!...این میشد که میرفتم لباسامو عوض میکردم و یه سری کامل خشک میپوشیدم و میومدم...دوباره باز هم دلم رضا نمیداد...میومدم پایین و با طناب بچه ها رو میچرخوندم.....این اتفاق مثلا تویه یه روز تا ۱۰ بار هم تکرار میشد....تا بلاخره مامانم میگفت بسته..انقد لباس کثیف نکن.....و من ناراحت میشدم واحساس میکردم جولویه آزادی عملم گرفته شده!..اینا که میگم حودودا ۶ سالم بود....میگم از بچهگی یه حسه ریزعلی ای داشتم.....

همینه الان اینطوری شدم...!شایدم ماله یه چیزه دیگه اس!
شوهرمان چنان مافیاییی تو ساختمون راه انداخته! هرکی چپ بهش نگاه کنه ..مثه این بچه لوس ها میپره پیش مدیر ساختمونو و مالک اصلی ساختمون...اونا هم واسش سرو دست میشکونن! و کلی حاله طرفه خاطی رو میگیرن!..

صاحب ملکه مغازمون میخواد اجاره رو ببره بالا...ما هم نداریم که بدیم ..یعنی تا اینجاش و هم از این و اون گرفتیم....رفتیم چند جایه دیگه هم دیدیم.....دعا کنید بشه....از اونیکی جاهه...میدونید که کودومو میگم...این یکیه نه ها...اون یکیه....بیشتر خوشم میاد...دعا کنید اون شه...اجاره اش هم کم باشه...قراردادش و هم حداقل۳ ساله ببنده...خرجی هم نداشته باشه توش...بعد اونجا واقعا بهتر باشه و فروشمون هم بیشتر بشه و وضعمون بهتر بشه .......مرسی....

تعطیلات خوش بگذره....

فرداشب یه عروسی دعوتیم....هر دو خانواده مذهبی ان....پرسیدیم که چوریه عروسی؟ قاطیه یا جدا؟...گفتن عروسی اما.م .زمانیه!!!! یعنی چی؟ شما میدونید؟ چه مدلیه؟ یعنی چجوری اهاس پوشید؟ دشداشه؟ با نقاب؟...بعد آرایش کنم یا نه؟ شلوار زیره دامن بپوشم خوبه؟

به هر جا هم زنگ میزنم میپرسم این چه مدلیه..هیشکی نمیدونه!

 

  + نوشته شده درجمعه 11 اردیبهشت1388  ساعت 0:53  توسط حنا گلی 


 309

میگن: وخدایی که در این نزدیکیست......

خدا جونم کوشی؟..

بهم انتقاد میکنن که اشکالی تو کارتونه که موفق نشدید.....آره اول این بود که اعتماد کردیم ...و همیشه هم٬ همه میگن که آدم دنیا رو از چشم خودش میبینه...و من هم همیشه به همه اعتماد کامل دارم مگر خلافش ثابت بشه که اشکاله بزرگیه.......

دلیل بزرگ بعدیش میدونی چیه؟ اینکه وقتی شروع کردم...مثه خیلیها که میگن از صفر شروع کردم...از صفر هم شروع نکردم......خیلی زیره صفر بودم...دلیلش؟ اینکه یه نفر از ایشان پیدا نشد که یه  دونه یه ریالی به ما کمک کنه واسه همه چی ....از زمانه دوستی بگیر تا خواستگاری تا ۲ سال سربازی لعنتی تا نامزدی تا عروسی تا بعد از عروسی....که هیچ......کمکشون هم کردم...و کردیم.... روزی که ازدواج کردیم تا همین ۳ ماه پیش ماهی ۵۷۰ هزا رتومن در بیشترین حالت  که حدوده یه سالو نیم بود و ۱۸۰ هراز تومن در کمترین حالت ...پوله بهره ای دادیم....بعد ۱۲ وام مسکن بعد ۷ میلیون وام برا ازدواج..بعد ۷ میلیون وام مضاربه  که پول سودیه رو پس بدیم بعد ۱۰ میلیون وام درصد بالا واسه بازپرداخت الباقی سودی...بعد یه ۵ میلیون واسه اینکه چک هایه آخره سالمون که یارو پولمونو خورد برگشت نخوره...بعد نمیدونم دقیقا چقدر قرض......

و من شاهد ام که شوهرم ...(میتونم به خودم بگم که تنبلی کردم ولی واقعیت اونو میبینم که چه میکنه)صبح رفته سره کاره خودش..ساعت ۴ و ۵ برگشته پیشه من ...سراغه کاره من...کارهایه سخت و به قوله معروف حمالیهاشو انجام داده تا تلفن هاشو دعواهاشو و بقیه بدبختیهاش.......و من نمیتونم بگم که کم زحمت کشیده...که خیلی زحمت کشیده.....اشکاله کارش؟....نمیدونم....شاید اینکه تعداده زیادی آدم از زحمتش نون میخورن....شاید ...بد شانسی هاش...شاید اینکه از اول سرمایه نداشت و بدونه سرمایه رفت جولو...اینکه پشتوانه نداشت...اینکه هیچ روزی رویه هیچ احدی نتونست حساب کنه....و هر موقع کم اورد مجبور شدیم دس به دامان این ور و اون ور بشیم......

نمیدونم...دوس دارم بدونم که ایراده کارمون کجاس......

باید بپرسم...باید از چند نفر بپرسم.....

خدایا کجایی؟ همین نزدیکیها؟ کوشی پس؟

  + نوشته شده دریکشنبه 6 اردیبهشت1388  ساعت 20:35  توسط حنا گلی 


 308

خیلی روزا...خیلی سالها...خیلی زمانها...خدایا بهم کمک کردی....انقد که فکر میکردم یه سپر از فرشتگانت به دورم گذاشته بودی...و من محافظت میشدم...از تمام بدیها...از تمام سرنیزه هایه تند  زهری و سمی شیاطین و ابلیسین...و من همیشه شکرگذارت بودم...و همیشه باهات صحبت میکردم و دوستدارت بودم...

حالا که نگاه میکنم...میبینم ..همیشه ...تمام مدت....نگاهم میکرد ی و کمک ام میکردی...

یادته شبهایی که از صدایه گریه ریز ریز مامانم خوابم نمیبرد چی بهت میگفتم؟...یادته میگفتم خدایا ازش بگیر و به من بده....هرچی ناراحتیشه ازش بگیر و به من بده...من میتونم تحمل کنم....

حالا من حتما شدم یکی از همین نارارحتیهاش....میدونم که شدم...خدایا بازم ازت میخوام ازش بگیری و به من بدی...اشکال نداره ...من هنوزم میتونم تحمل کنم....خدایا شکرت تنم سالمه....شکرت همه سالمن...

ولی این بار خادایا گارد ت رو از دورم برداشته بودی...قبلش بهم خبر نداده بودی..نگفته بودی  نگفته بودی..اعتماد کردم..کاری که همیشه میکردم و همه میگفتن تو خیلی ساده ای که انقده اعتماد میکنی...و من میدونستم که سادگی میکنم ولی یه فلاش بک ...بهم میگفت که تا به حال رودست نخوردم....تا حال خدا محافظت ام کرده....ولی این بار فرق داشت....

همه میگن...پیش میاد....واسه همه پیش میاد....ولی این حرف آرومم نمیکنه...واسه من نباید پیش میومد....واسه مامانه من دیگه نباس پیش میومد...نباس حالابا این همه دغدغه تازه بیافته تو فکر منو تازه هی بخواد منو دلداری بده و ....برادرم هی سعی کنه ما رو بخندونه..خواهرم هی برام گل بخره بیاره وبره طلا بخره برام از حقوق کارکرده خودش تا منو شاد کنه....بابام هی زنگ بزنه و از یان و اون بپرسه که ستاره چطوره؟ و هی بهم بگه دخترم خودتو نگران نکن..........وای که چقدر این چیزامنو اذیت میکنه.....خدایا شکرت.......داییم هر شب زنگ میزنه و باهامون میاد دادسرا و کلانتری و این ور و اون ور...بابابزرگ ام و زنش هی برام دعا میکنن....... خدایا شکرت .......

و اما این وسط یه نفر از این قوم الضالمین که تماس نمیگیره که هیچ......دائم ترکش و سر نیزه هاشونو هم پرت میکنن.... همین الان دارم مینویسم....اون داره داد میزنه.....انقد که صداش گرفته...انقد که باز هم گوشیشو میکوبونه زمین.....

خدایا شکرت...باز هم کمک ام کن....باز هم....باز هم

  + نوشته شده درسه شنبه 1 اردیبهشت1388  ساعت 21:48  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM