تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 بیاین مردم

رفتم... توحید بودم...شوهرم در صف اول بود...و من هم شعار میدادم....برایه صفوف مردم از عقب آجر میبردم...تویه گونی میکردم و میزاشتم پشتم  میبردم.. بعد از الک کارگرایه مترو میلگرد جدا کردم و بردم جولو...بعد گارد حمله کرد....همه فرار کردن...من فرار نکردم...ایستادم....اومدن جولو سنگ مینداختن و گاز ...شلیک هوایی میکردن...فقط من مونده بودم وسط میدون....۱ ساعت ونیم وسط میدون مونده بودم....گاردیا بغل ام بودن....فحش هایه رکیک میدادن و واسه مردم خط و نشون میکشیدن... تا آخرش یکیش اومد و باتومش و چرخوند که تو اینجا چه میکنی...گفتم میخوام برم اون ور....جایی که شوهری مونده بود....گفت از پل عابر برو...گفتم میترسم رفیقات اون ور هرکی از پل میاد پایین و میزنن....گفت برو...همه اینا رو هم با داد میگفت...فک کنم آدم بدی نبود...تا بلاخر من بدو بدو رفتم و شوهرم رو بین مردم پیدا کردم.....ساعت ۹ برگشتیم ...مردم از پنجره ها روزنامه و کمد و مبل مینداختن پایین و جوونا هم آتیششون میزدن...یه اتوبوس و هم با ش ستارخان و بستن و آتیشش زدن.....دیگه از گاز و چشمام باز نمیشد.... تازه اونجا که گیر کرده بودم یه آتیش هم درست کردم و مردمو میاوردم که تو دودش نفس بکشن که نفسشون بالا بیاد....هرکی فیلم میگرفت و میزدن...موبایلشو هممیشکوندن ...یه نفر و هم تیر زدن  به خاطره فیلم... ماکه رفتمی گفتن ۶ نفرو کشتن.....وای میدونم کیا بودن...یه عده گیر افتادن تو اونجا که مترو دارن میسازن...و این گاردیا حمله کردن بهشون......فکر کنم از اونا کشته شدن...چون هیچ راه فراری نداشتن...

تمام کانالها قطعه....

کارد به استخون رسیده....

اگر دیروز این حرفا رو نمیزد مردم امروز انقد جری نمیشدن

  + نوشته شده درشنبه 30 خرداد1388  ساعت 23:48  توسط حنا گلی 


 ناراحتم...بفهم

مهم نیست برم یا بمونم..مهم نیست کارم بگیره یا بازم ضرر بدم...مهم نیست کجا باشم و آینده ام چی بشه......حرفهایه امروز بهم بر خورد.....من فردا میرم ..میرم تظاهرات...از آزادی تا انقلاب ساعت ۴...

میرم که نشون بدم..من ناراحت ام...ناراحت... نا امید...پر از خشم و نفرت و دلخوری و یاس....بفهم.....چرا؟..چرا باید یه کلاهبردار بیاد و دارو ندارمو ببره ..که نه فقط از نظره مالی ضررر کنم و بیچاره بشم....که از نظرای دیگه هم تحت فشار برم و حرفم خریدار نداشته باشه و شرمنده بشم و خفت بکشم.......واقعیت....چیزه زیادی واسه از دست دادن ندارم...میرم و ناراحتیمو ابراز میکنم

  + نوشته شده درجمعه 29 خرداد1388  ساعت 23:13  توسط حنا گلی 


 و اینک جنگ

حالگیری پشت حالگیری....

چه میشود کرد؟...تحمل کنیم؟...ساکت بمونیم ؟ یا اینکه اعتراض کنیم و کشته شویم ؟

یا شاید فرار کنیم .....از این دیار برویم و پشت سرمون و هم نگاه نکنیم؟....

انتخاب دیگه ای هم هست؟

کدومش ما رو به سعادت میرسونه؟ کدومش راهی از پیش میبره و این وضعیت اسفناک رو تغییر میده؟

  + نوشته شده درجمعه 29 خرداد1388  ساعت 18:43  توسط حنا گلی 


 405

سلام برادر و شوهر خوبن!

منم خوبم.

بابام هم خوبه...

.بلاگفا بده...

فیس بوک بده...

یا هو هم  تازگیها بد شده...اصن همشون بدن....

دیوونه شدم!

امروز یه مغازه جدید گرفتیم با التماس و قیمت زیاد واسه اینکه این صاب ملکمون ا.ن ای بود..ما هم کلی عکس موسوی رو درو دیواره مغازه چسبونده بودیم...با اجازه اومد گفت به هیچ عنوان به شما اجاره نمیدم...ما هم آواره شدیم تا بلاخره یه جایی یافتیم و قیمتش بالا رفت...خدا به داد اجاره هایه امسالمون برسه...

خدا رحم کنه....

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 خرداد1388  ساعت 1:32  توسط حنا گلی 


 جن____گ

ترس برم داشته.....شوهرم هم داره میره.....روم نمیشه بش بگم نرو.....ولی چه کنم؟.....مثه جنگ و مردانم یکی یکی دارن میرن....

  + نوشته شده دریکشنبه 24 خرداد1388  ساعت 12:22  توسط حنا گلی 


 جنگ

دعا کنید برایه برادرم که رفته  کوی و ازش خبری نیست....دعا کنید

  + نوشته شده دریکشنبه 24 خرداد1388  ساعت 12:16  توسط حنا گلی 


 دروغ ...خیانت...تغلب....

الان ساعته دو نصفه شبه و آماره آقایه ا.ن رسیده به ۷۰ درصد.....خدایا .......چقدر تغلب و دروغ....چقدر.....واقعا سرخورده شدم........اصلا حاله خودمو نمیفهمم...دلم میخواد گریه کنم.....امروز سعی کردم هی انرژی مثبت بدم....ولی ریده شد به حالم....آخه اون مرتیکه وزارت کشوری گفت از اذان صبح شروع میکنیم اعلام کردن...الان هنوز چند ساعت نگذشته ۱۰ میلیون شمردن؟!! خدایاااااااااااااااا

 

  + نوشته شده درشنبه 23 خرداد1388  ساعت 2:6  توسط حنا گلی 


 احمق

چرچیل میگه : سخت ترین کاره دنیا قانع کردنه یه آدمه احمقه!

فکر کنم امشب همه به این نتیجه رسیده باشیم.......

  + نوشته شده درسه شنبه 19 خرداد1388  ساعت 2:53  توسط حنا گلی 


 404

تعطیلات را شمال بودیم....گرم بود...ولی خوش گذشت...دو روز به هیچی فکر نکردم...

مناظره رو دیدم و فک ام افتاد..داشتم ظرف میشستم و صدا تلوزیون میومد....اونجا که داشت میگفت :بگم؟...بگم؟...فکر کر دم اشتباه شنیدم ... فکر کردم کسی داره با بچه ای حرف میزنه و کانال عوض شده.....بعدش دیدم که نه خیر...آقا داره تهدید میکنه.....تویه همه کاراش همیشه بچه بازی بود... رفته بود گناوه..مردم گفته بودن از فرماندار ناراحتیم...گفته بود ناراحتین؟ همه: بــــــــــــــــله ....گفته بود عوضش کنید! همون جا....... یا اون نون و انگور خوردنش منو کشته بود...مردک تو سفرهات اینهمه هزینه بر میداره....بخور....توپ بخور.....روزی یه ملیون بخور......ولی نرین به مملکت......دیشب هم که ندیدم اخبار رو و نمیدونم چی کار کرده......از وقتی که تونستم رای بدم..رای دادم...و هیچ قبول ندارم سخنانی که میگن...رای بدیم که چی بشه؟...چرا ماها انقده عجول ایم؟ قرار نیست تویه یه دوره ۴ یا ۸ ساله همه چی کن فیکون بشه......ولی اگر قرارا رو به آسه آسه حرکت کردن بزاریم... قضیه فرق میکنه... زمانی که خاتمی رئیس جمهور شد طی ۸ سال ...زندگی مردم رو تغییر داد.....باید منصف بود....فرق کردیم.....تویه شهرستانا رفته باشید فرهنگ و وضع معیشتی مردم تغییر کرد.....

من رای میدم چون میدونم که دوره انقلاب و شورشو این حرفا تموم شده....چون میدونم حق رای ..حقی نیست که به آسونی به مردم مملکت من رسیده باشه....مبارزات صد ساله اخیر رو ببینیم ٬حق رای که ما داریم به سختی به دست اومده.....

وقتی ما تغییر کنییم..وقتی ما بخوایم اونوقته که میشه....  کدوم حکومتیه که بتونه کاملا متاضاد با ملت اش باشه و دووم بیاره....نه....آنچه که در حکاممون هست ...از خودمونه....تویه ما ملت ۷۰ ملیونی هست .......

دیشب ساعت ۱۰ شب حرکت کردیم که برگردیم......انقد تویه راه اذیت شدیم و آزار دیدم که نهایت نداره...از نور بالا از سبقت بیجا... از پررویی..از بی حیایی....آره بودن کسایی که آروم رانندگی میکردن...ولی تقریبا از هر ۳ ماشین یکیش یه مهتابی نئون بسته  بود جایه چراغ جولوش و با نوره بالا حرکت میکرد و چراغ میزد که برو کنار.....به این فکر میکردم که اگه احیانا هرکدوم از اینا به جایه ا.ن بود کاری غیر از کاره ایشون میکرد؟....یا هر کدوم از آقایان و آقازاده هاشون.......کدوم یکیشون یه خورده حیا میکرد و انصاف به خرج میداد؟....از نظره من هیچ کدوم......

 

  + نوشته شده درشنبه 16 خرداد1388  ساعت 16:48  توسط حنا گلی 


 403

هی میام میبینم که دوستان آپ نکردن ...غصه ام میشه...بعد میبینم مگه خودم چطوری آپ میکنم؟ خودم هم خیلی دیر به دیر آپ میکنم....دلیله اصلیش اینه که حرفام همون حرفایه قبلیه...همون آه و ناله ها...همون دردسر ا و غصه ها......باز قبلا میومدم میگفتم خدایا منو شرمنده نکن.....ولی این روزا انقده شرمنده شدم که حد نداره....تمامه اون اتفاقایی که از ش وحشت داشتم بر سرم اومد.....بابات همه چی شرمنده شدم و ضایع شدم.....

بگذریم.....

دیشب اومدم به خدا بگم این طور بشه و اون طور بشه.....بعد دیدم مگه فرقی هممیکنه؟ مگه تاثیری هم میزاره؟ یه دعایه ساده خوندم و بای...

مهلت مغازه ام سراومده.....دلم میخواد یه مغازه دیگه پیدا کنم..از صاحاب ملک اینجا خیلی بدم میاد..رفتم یه مغازه ای پیدا کردم که حداقل سه ساله تعطیله...کلی این ور اون ور دویدم که بشه با این یارو صحبت کنیم....هم املاکیا گفتن هم میفروشه هم اجاره میده ...بعد دیروز که بلاخره پیداش کردیم گفت نه میفروشه نه اجاره میده خودش میخواد بیاد وایسه!!! یعنی من کناره دریا هم که برم حتما باید یه آفتابه آب همراهم باشه ...نمیدونم یعنی کم التماسه خدا رو کردم؟....یعنی جمع کنم بشینم خونه راحت میشن این شیاطین؟ دس از سره کچله من بر میدارن؟

هی نمیدونم...بگذریم...هی به شوهرم میگم چیزی نیست ..درس میشه..لابد قسمت نبوده....ولی اشک از چشام جاری میشه وقتی تنهام....آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  + نوشته شده درجمعه 8 خرداد1388  ساعت 16:39  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM