تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 نماز جمعه

نماز جمعه نرفته بودیم ...که اونم رفتیم!

گرما گرما گرما ...شعار٬ راهپیمایی٬ گاز اشک آور٬ باتوم٬ موتور٬ گارد٬ کتک٬باز هم شعار٬ گرما٬ اشک٬تهوع٬ سردرد٬.... یادگار اولین نماز جمعه من بود

آدمیزاده دیگه.....

  + نوشته شده دریکشنبه 28 تیر1388  ساعت 1:12  توسط حنا گلی 


 408

خیلی وقته که آپ نکردم...میدونم...هرچند بقیه دوستان هم از من خیلی زرنگتر نیستن....همین که میام بنویسم ...میگم خوب چی بگم؟..اینکه حال و روزه خوشی نداریم تعریف کردنییه؟ کسی هس که خوشش بیاد بشینه همون داستانهایه همیشگی رو براش تعریف کنم؟ هی بگم؟ از این اوضاع مالی افتضاح بگم؟ ...وای ...که صبح ها دلم نمیخواد از خواب پاشم...آره میدونم اینو هم ۱۰۰ بار گفتم..گفتم که از خواب نیست...از افسردگیه...از اینکه وای باز هم یه روزه دیگه.....وای باز هم تلفن از بانک بابت قسط عقب افتاده...باز هم تماس از این ور و اون ور و تقاضایه پول...وای وای وای...و هزار تا وای..... هی میام خودمو بزنم به بیخیالی...میگم مثه بابام باشم که همیشه تمام استرس ها رو به هر قیمتی که باشه از خودش دور میکنه.....نمیتونم...نمیتونم....سعی میکنم که به رویه شوهرم نیارم....بعد از ۱ ماه بلاخره پریشب زدم زیره گریه...نفهمیدم چرا....یهو اشک ام دروومد...و اون اومده دلداریم میده.... و بعد خودش تمام دیروزو امروز و دمغ بود.....اینم نتیجه بیرون ریختن خودم!..انقد که دوباره حالش بد شد و خواستم ببرم دکتر که خودش نزاشت.......

چی بگم؟

دلم واسه ....دله راحت ام...واسه موسیقی...واسه نقاشی....واسه  کتابهایه کلفت...واسه یه دله بیغم تنگ شده....وای...وای ....میاد اون روز؟...اون روزا که عاشق آفتاب و اهنگ و کتاب بودم و بی دغدغه روزگار میگذروندم میاد؟ هرچند هرگز بی دغدغه نبوده ام..هرگز......

یادته اون شبا که از صدایه گریه مامانم بیدار میشدم؟

یادته که رفتیم خونه عمو حسین ...چقدر خوشحال شده بودم که یه سقف بالا سرمونه که از خودمونه؟ که خودمون اجاره اش کردیم؟

یادته مامانم هیچی واسه خودش نمیخرید ...هیچی....هیچی....و پولشو داده بود به من که مدرسه غیرانتفاعی برم و من هم میدونستم...و میفهمیدم که ایثاری شده واسه این چارکلام سواده من؟

یادته مامانم از پوله خودش میزد و بهم پول میداد که وقتی دانشجو بودم اصفهان و دلم واسه عشقم لک میزد بپرم تلفن عمومی و بهش زنگ بزنم....وقتی برمیگشتم میگفت همشو خرج کردی؟ میگفتم آره و تو تعجب میکردی که چطور همه پولمو خرج کردم ولی به رویه خودت نمی اوردی....

یادته؟...اون کاپشن زرده ام که زمستون شسته بودیم و گذاشته بودیم کنار بخاری سوخته بود؟ و من ۳ ساله تموم پوشیدمش؟...و تو خودت مامانه گلم..همون کاپشنه رو هم نداشتی و تو سرما یخ میزد دستات ...ولی هرچی داشتی و واسه من خرج میکردی؟....

آره ...هیچ وقت بیدغدغه نبودم.....هیچ وقت.....

خدایا ...میشه؟ میشه بعد از ۲۷ سال....... ؟

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 24 تیر1388  ساعت 1:28  توسط حنا گلی 


 یه زره خاله زنکی

انقده این روزا گرفتاری و ناراحتی چشیدیم و کشیدیم که به کل از روزمرگی دور شدیم ...انقد که دیگه مثلا روم نمیشه بگم دیشب سپیده رو دیدم ....حتی نگام نمیکرد..تمام مدت روش اون ور بود فوتبال میدید! فک کن! سپیده و فوتبال؟ دلیلش؟ اینکه اون شب که رفتیم خونه مهتاب اینا تقریبا یه یه ربع قبل از رفتن زنگ زدیم که میاید و علی گفت زودتر میگفتید من  دیگه از سره کار حرکت کردم...و پس فرداش تماس گرفتیم بیاین بریم باغ گفت نه ماداریم میریم جهاز برن...بعد شبش زنگ زدیم که بریم یه سر خونشو ن گفتن مهمون داریم ..شنبه زنگ زدیم بریم خونشون گوشی رو بر نداشتن و دیشب که واسه تولد بابابزرگ ام رفتیم اونا هم اومده بودن و مثه برجه زهرمار بود....علی گفت گله دارم چرا زودتر به نگفته بودین که دارین میرید  خونه مهتاب اینا...گفتم واسه اینکه من به شوهری هم هنوز نگفته بودم خودم با صبا برنامه ریخته بودیم و وقتی شوهری گفت باشه همون موقع به شما زنگ زدیم....

نمیدونم اینم دلیلیه که حتی تو چشمه من نگا ه هم نکنه؟...به من چه ..مگه خونه من بوده که بخوام دعوتت کنم....خونه کسه دیگه ایه...اگر هم به شما نگفتن لابد با هم مدلی نیستید که بخواد ازت بخواد یهویی بیاین پیشش...یا حتی هستین ولی دلش نخواسته تو رو بگه...اصلا به هر دلیلی.....به من چه ربطی داره؟ که اگر من یه روز بی اجازه خانوم برم پیشه دوستم ..هرچقد هم که بعدش دعوتت کنم با من اینطوری رفتار کنی.....بسیار بهم بر خورنده بود...چون سپیده همیشه از این ادا و اطوارا داشت...ولی با من تا بحال نکرده بود......ولی هر چی نکرده بود و یهو انجام داد! مثلا روزی که مادر صبا ضامن برا ماشینشون شد گفت من اینو میفهمم که چه کاره بزرگی کرده و حتما هر توری بشه جبرانش میکنم و. همیشه قدر دانش خواهم بود...مدتی نگذشت که رفتیم مسافرت بوشهر...بعد صبا خواست از فرودگاه بیاد...که من بهش گفتم میام دنبالت که البته نرفتم به خاطره اینکه موبایلمون خاموش شده بود زنگ نخورده بود و این حرفا....خانوم اصلا به روش نیوورد که میتونه بره دنبالشون ...میتونه اونم یه تعارفت بزنه..هیچ...برگشتنشون هم هرچی اشکان اینا دنباله تاکسی سرویس بودن یک کلمه از دهنش درنیومد که نه حالا ما میبریمتون...و بعدش صبح واسه خدافظی حتی زحمت تکون خوردن هم به خودشون ندادن... نمیگم که حتما باید این کارا رو میکرد...آره میتونه نکنه...ولی وقتی اینه رفتارت دلیل نداره که ناراحت بشی که مثلا صبا اومده یه راست نفر اول به تو زنگ نزده که من اومدم...و بعدش حتی این نارارحتی رو سره اونم پیاده نیمکنی با من قهر میکنی.... آخه به من چه!  به غیر از اون وقتی که سیستم خونه رو عوض کرد تا صبا رو دعوت کرد و صبا خونشونو دید دقیقا ۸ ماه گذشت! خب حداقلش این بود که به تلافی اون حرکت اش هم نه به خاطره دوستیمون زود تر این کارو میکردی....

دیشب با همه عنق بازیشون زود پاشدن رفتن و هرچه خالم اصرار کرد واسه شام بمونن نموند...بعدکه ماخواستیم بریم خاله ام یه کاسه اولویه داد که ببریم بهشو ن بدیم ...دلیل بلند شدنشون  این بود که علی کار داره از شرکت اوروده....اصلا و ابدا برا من مهم نبود که به چه دلیلی میخوان برن ..نه الان نه هیچ وقت...اصلا به کسی ربطی نداره .....بعد که رفتیم خونشون غذا رو بدیم دیدیم با همسایه ها تویه حیاط فکر کنم داشتن شام میخوردن..دیدم که  طالبی بردن ولی دیگه پشت دیوار بودن و ندی دمشون...علی بیچاره خودش احساس ضایع شدن میکرد... و من فکر کردم...آخه واسه چی دروغ؟ مگه کسی بهتون حرفی میزد مثلا اگه میگفتی نه شام قول دادم به همسایمون؟ مگه اصلا به کسی مربوط بود؟..خوب چرا دروغ میگی؟

هی هی

آره اگه اوضاع مملکت اینجوری نبود همه اینا رو براتون تعریف میکردیم! حیف که اوضا  ناجوره!

خیلی راحت و بیدردسر و بی سر و صدا داره کودتا میشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی! امروز شمار کثیری از مدیرانه ارشد وزارت نفت رو اخراج کردن! مدیران سپاه رو یا دارن میکشن و یا دارن اخراج میکنن!

یه کشور خوب اسم ببرید همه با هم بریم اونجا!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 15:57  توسط حنا گلی 


 

فردا چه خبره؟
اگر بشینیم بیچاره ایم ها....میان هممونو میبرن...

فک کنم مایکل جکسونو هم خودش سر به نیست  کردن که افکار عمومی جهان رو به قول حسنی امام جمعه اردبیل تحت الشعار قرار بدن!

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 0:37  توسط حنا گلی 


 407

مگه چی میخواهیم؟...بهانه هایه خیلی ساه واسه خندیدن...دستاویز هایه کوچیک واسه محبت کردن و محبت دیدن....تکه نونی....واسه خوردن....سقف محکمی بالاسر واسه خوابیدن...

یعنی اینا خیلی زیاده؟...زیاده؟ کدوماش زیاده....کدوماش به قول مردم  حلال نیست و حرومه/؟...

از آخرین باری که موسیقی گوش کردم...ماهها میگذره....

یعنی اگه از این مملکت فرار نمیکنیم ....لایق این بدبختیهاییم؟ فقط به این دلیل که این مملکته صاب مرده رو دوس داریم؟فقط به این دلیل که دلمون اینجاس؟...به این دلیل که هر کاری میکنیم نمیتونیم دس از این مملکت بشوریم؟ باید چقدر تاوان پس بدیم؟....چقدر؟ مالی...جانی...روانی...

خدایا میگن جایه حق نشستی راسته؟

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 تیر1388  ساعت 15:0  توسط حنا گلی 


 406

این فیلمه که نشون میده دختره تیر میخوره  و یهو از دهن و دماغش خون میریزه بیرون و دور تادوره سرش خون جمع میشه .. و واضحه که مرده....چراکه چشماش بازه و پر از خون.....خیلی حالم رو  بد کرده..خیلی....تمام امروز و بهش فکر میکردم....وای.....تمام دل و روده ام بهم میپیچه....صدایه یارو که داد میزنه ...وای خدا...وای...بمون...بمون....و دستشونو گذاشتن رویه سینه دختره که خون بیشتر بیرون نیاد و جولو خونریزی رو بگیرن....تمام روز تویه گوشم بود....حالم وبد کرد....وای....وای خدا....وای.....کجایی خدایه من....این دیگه فقط صدایه من نیست.....صدایه این همه آدمه....خدایا چرا گوشمون نمیکنی....

قران میگه خداوند وقتی میخواد یه قومی رو مجازات  کنه حاکمی احمق بر ایشان میگذاره......

خدایا  بر چه گناهی انقد مجازات بشیم.....

چه دختره نازی بود......

وقتی روسریشو سرش میکرد که بیاد بیرون ....مادرش فکرش و میکرد؟...

وای خدا حالم بد میشه...

خدا

  + نوشته شده دردوشنبه 1 تیر1388  ساعت 0:42  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM