تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 504

خیلی وقته که ننوشتم...در واقع نوشتنم نمییومد! باسه اینکه همش تا ساعت ۱۲ یا ۱ خونه مردم ولو بودم بعد تا میومدم خونه نمیتوستم بنویسم...ولی انقده وبلاگ میخونم! تانخونم نمیرم بخوابم....بعد که دوستان دیر به دیر آپ میکنن حرص میخورم...ولی خوب کلاهه رو که قاضی میکنم میبینم که خودم از همه تنبل ترم...

میدونید از چی خیلی حرص ام میگیره؟ اینایی که وبلاگاشونو حذف میکنن.....انقد بدم میاد انقد ناراحت میشم و حرص میخورم....من اگه مدیر یکی از این وبلاگستان ها بودم اخطار میدادم دمه خونشون که حق ندارید حذف کنید! چشتون کور دندتون نرم باید تا آخرش بنویسید...والا ! یعنی چی من تا نصفه زندگی یارو رو فهمیدم بعدا یهو هوس میکنن بقیشو من نفهمم! حقه منه بدونم چی به سرشون میاد!لااقل شماره تلفن بدید زنگ بزنم پیگیری کنم!

مغازه جدیدمون در محاصره بنگاههاست! یه بنگاه املاک سمته چپمونه و یه دونه بنگاهه ماشین سمت راست.....البته ما دیوار به دیواره مسجدیم...بعد از مسجر بنگاهه املاکه....جونم باستون بگه رفیق ام شدن حاجی ها! هی باید کله رو تکون بدم و بلند شم و بشینم که این حاجیها میرن سره کارشون.....باز خداوکیلی صد رحمت به بنگاه املاک!سگش شرف داره به بنگاه ماشین...از این قشر بیکلاس تر و الاف تر ندیدم من.....وایه دمه یه نمایشگاه دقیقا ۲۰ نفر میاستن و زن و بچه مردم و زاغ میزنن بعد صدایه اذان که از مسجد در میاد میپرن میرن نماز! بعد هم قابلمه هارو میدن به مسجد که نذری بهشون بده ...نفری یه دیگ!خلاصه  جاشون دله بهشته! امروز به من هم تیکه مینداختن!یه جعبه خرما دادم دسته شاگردم ببره تو......از بغله ماشینیها رد شدم(به ایناسلام نمیکنم بسکه چپل ان! ولی با املاکیه رفیقم! میرم دمه مسجد واسه غذا دوتا کفگیر میده به من!!!..(این اتفاق ۲ بار افتاده  ولی من تو دلم باش دوس شدم! چون بهم غذا میده! منم نه که سگ ام! میبینمش اگه دم داشتم حتما تکون میدادم)...داشتم میگفتم از بغله این بنگاه ماشینه که رد شدم مردک حاجیه داد میزنه میگه حاج خانوم امروز افطاری میده؟!..ـ به تو یکی فقط گلوله میاد بخوری....

بگذریم......تماس ام با صبا قطع شده! هرموقع زنگ میزنم نیست! فک کنم سره کاریم! معلوم نیست پاشده رفته کجا میگه کانادام!

به بابام میگم چقدر خوب که پسره خواهرت یعنی پسره عمه ام اسمه پسرش رو نریمان گذاشته ...اسمه فارسی گذاشته......میگه : ا  مگه اسم براش انتخاب کردن؟!! آره چه اسمه قشنگی! برایه اطلاع بگم بچه ۲ ماهشه! بابام با این خواهرش قهر هم نیست!خیلی هم خوبن!بعدا فاصله خونشون با بابام حدودا ۱ کیلومتره !!

بگذریم....

یه چیزایی باز این روزا اومده رو اعصابم ......از طرفه قوم الظالمین......وقتی میشنوم هزار تا حرف میاد تو کله ام...اینکه چطور خودشون ال و بل بعد اینطوری؟؟؟(دقیقا همه فهمیدن دیگه؟!! کسی نفهمید تماس بگیره مفصلا تضیح بدم!) ولی هیچی نگفتم.....کلا از زندگیم بیرونن ولی حرص ام میدن ...تپش قلبم زیاد شده دوباره....میخوام که غر بزنم به شوهری دربارشون...بعد میگم ولش کن..الکی روز و ساعتمون رو ناخوش نکنم...بعد از خودم حرصم میگیره که چه اراده ای دارم...دلم میخواد که بفهمه که دلگیر شدم ولی مثلا دارم خود داری میکنم...ولی انقد ه خوب خودداری میکنم که بعد حرصم میگیره چون به نظرم اصلا نفهمید من ناراحت شدم! بازیگر میشدم آخره هر روز باید منو با کتک از حس درمیوردن! شانس اوردیدن! یا مثلا اگه تیر میخوردم حتما میمیردم!

شماها خوبین؟ میشه آپ کنین؟!!
خوش باشید

دعا کنید کارمون بهتر بشه دیگه!
راستی کابینت ام دی اف خواستین در خدمتیم! جنس اعلا متری ۲۵۰ هزار تومن ناقابل به اضافه یه سوپر به عنوانه هدیه! خواهش میکنم... نه نترسین من درست نمیکنم! الان در حد کتابخونه پیش رفتم!

.....................................................................................................

فردا نوشت: گفتم که خیلی تو دار شدم! دروغ گفتم! نشدم! شب ناراحت بودم...هی پیله کرد که چته من هم گفتم!اونم عصبانی شد...گفت میگی که من چی کار کنم؟ خوب منم کاری به ذهن ام نمیرسید...گفتم ازت نخواستم که کاری کنی...فقط پرسیدی از چی ناراحتی من هم بهت گفتم....خلاصه یه جورایی قهر خوابیدیم......من هم گریه ام گرفته بود شروع کردم زر زر کردن.....از یه طرف دلم میخواست بفهمه که من دارم گریه میکنم...از یه طرف هم میدونستم که اگه بفهمه گریه میکنم خیلی عصبانی میشه....پس تصمیم گرفتم که در تنهایی و سکوت اشک بریزم!...

بابام موذی شده! تامن میرم پیشه مامانم میشینم یه کلمه حرف بزنم همچین خودشو پرت میکنه وسط ما که یکی دو دفعه نزدیک بود دست و پاش بشکنه!

یه جوری نگا میکنه!
بای

  + نوشته شده دردوشنبه 23 شهریور1388  ساعت 23:22  توسط حنا گلی 


 503

مدتی بود پول جمع کرده بودم...یواشکی! خودم هم نشمردمش که هیجان زده نشم و روش حساب نکنم.....شد نزدیک ۵۰ تومن ...خودم هم روش گذاشتم  رند شد! اول خواستم موبایل بخرم...از وقتی موبایل ام گم شد  خیلی تو ذوق ام خورد ..انقد که تا یه هفته اصلا گوشی دست نگرفتم....حالا هم که گرفتم اصلا به هیچ عنوان استفاده نمیکنم.....به هر حال به دنبال گوشی که به دلم بشینه هم هستم ..ولی پولش نیست....با ۵۰ تومن کاری از پیش نمیره.....امروز که کتاب زیردست رو بلاخره تموم کردم...احساس بی هودگی سریع اومد سراغم....به شوهری گفتم بعد از کار بریم یه دور بزنیم و من به چند تا کتابفروشی سر بزنم.....اولی به دلم ننشست...همه کتابها قدیمی و دست دوم بود...اکثرن رو خونده بودم...بقیه رو هم به قیمت بالا میداد که من اینکاره نبودم! ..دومی تا رفتم تو  در جستجویه زمان از دست رفته  پرید جولوم! هی...امان از دست سیبیله این مرده...با اون نگاه یه جوریش...با اون پیشونی کوتاه.....این قیافه ای که مدتی تویه ذهنه منه!...حدودا دو سال پیش بود ..واسه بار اول دیدمش....از همون اول کرمش به جونم افتاد...یادش به خیر اون زمان ۵۹ تومن بود....۷ جلدش....از اونجایی که زورم نمیرسید بخرمش....جانه شیفته رو خریدم! دفعه بعد که دیدمش به جاش دیکشنری لانگ من  با سیدی خردیم...به هر حال دیکشنرییه ۱۷ تومن بود...دفعه بعد دیدم به نسبت کلیدر گرون حساب کردنش! پس کلیدر رو با اینکه خونده بودمش خریدم....چون معتقدم باید در هر خونه ای موجود باشه بعد از قرآن و حافظ و شاهنامه...... این بار هم رفتم سراغش...قیمتش ماشالا شده بود ۷۰ تومن....بهش تبریک گفتم با اون سیبیله باریک مسخره اش....کی هرچه من پول جمع کنم قیمتش میره بالاتر......واسه همین به یه کتاب دیگه رضایت دادم....کلی هم واسش خط و نشون کشدیم که به خدا اگه بیام دفعه دیگه از اینی  که هستی گرون تر شده باشی من میدونم و تو........کتاب رو بردم دمه باجه...داشتم حساب میکردم که شوهرم از راه رسید...دستش و کشیدم بردم دمه این مرد سیبیلوهه...گفتم ببین! کاشکی میتونستم اینو بخرم.... شوهرم همیشه میگه بخر عزیزم! بعد من  همیشه میگم آخه پولش زیاده...بعد اون میگه اشکال نداره جورش میکنم...و هی اصرار میکنه که من بخرم ...بعد من اکثرا نمیخرم.....یان بار یهو....تویه زمان خیلی کوتاه ...انقدی که خودم هم نفهمیدم چی کار کردم....۷ تا جلد و برداشتم و بردم گفتم آقا بیزحمت حسا بکن! پولهامون رو تا قرون آخر ریختیم رو میز شد ۷۰ تومن.....! من با یه نیشه باز و یه دله پر اضطراب از مغازه زدم بیرون....کتابا رو بغل کردم و زدم زیره گریه! چرا؟ انقد عذاب وجدان داشتم که نگو...انقد که قسط عقب افتاده دارم و چاله چوله از خودم وشوهرم شدیدا خجالت میکشیدم....شوهرم اشک تو چشاش جمع شد...کلی دلداریم داد.....ولی من حالا که این کتابا رو چیدم روبروم و تویه یکی از اعضایه بدنم عروسی و بزن بکوب برپاست...تا چشمم به قیافه سیبیلوش میافته اشکم در میاد!....با اون سیبیله نازک مسخره اش....گندش بزنن!

 

  + نوشته شده دریکشنبه 8 شهریور1388  ساعت 0:13  توسط حنا گلی 


 502

امروز ۱ شهریور ۸۸ بود......شهریور...ماهه آخره تابستان.....واستون غریب نبود؟ مثله هر سال گفتم آخ چه زود برج ۶ شد؟...همین دیروز نبود؟ دینبولو دینبول عید بود؟ هنوز تویه تاریخها اشتباهی ۸۷ مینویسم....ولی نصفی از ۸۸ هم رفته....وای که چه عمرم زود داره میره.....خیلی زود....دهه بیست عمرم رو به پایانیه ...... و من هنوز....به خیالم ...همون دختر بچه لاغرو ام که از هر جا که غصه داشت میپرید تو دامن مامانش و بعد از آبغوره گرفتن و دلداری داده شدن توسط مادرش ..نیشش میرفت پسه گردنشو میپرید میرفت به ادامه بازیش برسه.....اون موقع هم وقت کم بود...زود میگذشت....انقد زود ظهر میشد و محبوبه انقد زود میرفت خونشون که اشکم از دسته ساعت و زمان درمیومد.....

چندی پیش که دندانپزشکی بودم ...تا نوبت ام بشه به کتابفروشی که نزدیکشه رفتم....از یه طرف بی کتابی اخیر دیوانه ام کرده بود و از طرفی دیگر به پولی ملکه ذهنم بود..... طبقه معمول میشینم کفه کتابفروشی و کتابهایه طبقه آخر رو میگردم...میدونین چرا؟ چون نشر اکثرشون قدیمیه و قیمتاش پایین تره و یا فقط یه دونه ازش مونده و تخفیف بهش تعلق میگیره.....از این کنکاش تا به امروز کتابهایه گرانبهایی نصیبم شده........اولینش جمیله از ایتیماتف بود! تویه یک کنکاش از طبقات پاینی بهش برخوردم ...دست دوم بود...به قیمت ارزان خریدم ....و با داستانه مادرش گوله گوله اشک ریختم....

اون روز هم گشتم.....مثله کاغذ خر ها به دنباله کتابی بودم کلفت! و قیمت پایین! با اجازه بنده کرم کتابم! تویه این کنکاش ۵ کتاب گرفتم .....اشتیلر٬ زیردست٬ دفترچه خاطرات سنگی٬ افسانه اشپیگل و افسانه هایه تابستان! اول خاطرات سنگی را خودندم....به مذاقه من خوش اومد....داستانه زندگی زنی بود که مادرش بعد از به دنیا اوردنش فوت کرد ...داستان تا زمان مرگش پیش رفت.....و دفترچه خاطراتش بسته شد......یه زندگی ساده ...زندگی که شاید تو خیلی از زنهایه دورو برمون میبینیم....فکر نمیکنیم که خودمون هم ممکنه چنین باشیم....ولی احتمالا اگه روزه مرگمون دفترچه خاطراتمون خونده بشه چیزی بیشتر توش نیست...

بعد از اون اشتیلر رو خوندم...اثر ماکس فریش ترجمه علی اصغر حدادی.....این یکی طول کشید.....مثه وقتی که یه شکلات کاکائویی خوشمزه داری و از مزه اش خیلی حال میکنی و دلت نمیاد بخوریش......اشتیلر چنین بود......ترجمه بسیار بسیار زیباش ..داستان رو از آنچه بود زیبا تر کرده بود....... شاید ...شاید..نمیدونم ها..باید تحقیق کنم....ولی  شاید پایانه خوبی نداشت....انگار یکه نویسنده خسته شد و  داشتان رو تموم کرد......اون اشتیلری که ساخته بود ...با اون اشتیلری که داستان رو تمام کرد یکی نبود......ولی دستش درد نکنه!

کتابه افسانه هایه تابستان کتابیست که داستانهایه افسانه ای برایه کودکان نوشته....و از اونجایی که من عاشق این داستانهام.....بچه که بودم جون میدادم واسه افسانه ....چرا که از وقتی بی سواد بودم برام میخوندن....و من به این افسانه  بدجور دل دادم...الان افسانه هایه زیادی دارم....افسانه هایه آذرباییجان بهرنگی..افسانه هایه جنوب..افسانه هایه آمریکایه لاتین..افسانه هایه ایتالیایی...افسانه ها یه ژاپنی...افسانه هایه تابستان....اکثره داستانا یکی هستن......جالبه که تویه تمام دنیا داستانها و افسانه ها یکی هستن.....این کتابو خریدم گذاشتم مغازه ..اگه احیانا بچه ای اومد..از فامیل ...بشینم براش بخونم! بابا جان من انقده دوس داشتم یکی برام کتاب بخونه که حد نداره......داستانه امیر ارسلان رو میدونید چطور خوندم؟...همسایه مان سرایداری داشت...دختره سرایدار تابستانها از قوچان میومد ...تویه خونشون این کتابو داشتن.....هرچه من التماسش کردم گفت بابام نمیزاره قرض بدم چون قدیمیه.....پس قرار گذاشتیم که روزها بخوندش و بعداز ظهر ها بیاد تو کوچه واسم تعریف کنه..... تمام تابستانه من به امید بعد از ظهرهاش گذشت......شب که میشد میگفت  تا اینجاش بیشتر نخوندم ...آخ حرص میخودم که نگو....بهش التماس میکردم فردا بیشتر بخون!....یه روزهایی میرفتن مسافرت ....من دق میکردم!......

در حاله حاضر دارم زیردست رو میخونم...از هانریش مان ترجمه محمود حدادی...تا بدین جا که خیلی خوشمان آمده و از دستمان نمیافتد....ترجمه باز هم جایه تمجید داره.......

تویه این کنکاش یه گاف هم دادم..آن هم کتاب کلفته بود! افسانه اشپیگل! واسه سن سوم چهارم دبستان خوبه...البته به شرطی که با این سبک ادبی ترجمه اش نمیکردن.......به هر حال! خیلی گرون نخریدم...با اینکه نزدیکه ۱ کیلو!!!!!!!! وزنشه!!!!!!!(کیلو= آخرین معیار سنجش ارزش کتاب!!)قیمتش حدود ۴۰۰۰ تومن بود...البته خواهم خواندش.....میشناسید منو که...من که نه نمیگم...ولی زجر میکشم تموم بشه!!!  دعا کنید زود تموم بشه!

خوش باشید......

میبینم که جناب کوسه هم پشتشان را به ما کردند!!!
جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ هلو رو دیدید؟!!!!!!!!!! به ولاه باور نکردم تا با چشم خودم ندیدم و با گوش خودم نشنیدم!

جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

  + نوشته شده دردوشنبه 2 شهریور1388  ساعت 0:29  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM