|
امروز ۱ شهریور ۸۸ بود......شهریور...ماهه آخره تابستان.....واستون غریب نبود؟ مثله هر سال گفتم آخ چه زود برج ۶ شد؟...همین دیروز نبود؟ دینبولو دینبول عید بود؟ هنوز تویه تاریخها اشتباهی ۸۷ مینویسم....ولی نصفی از ۸۸ هم رفته....وای که چه عمرم زود داره میره.....خیلی زود....دهه بیست عمرم رو به پایانیه ...... و من هنوز....به خیالم ...همون دختر بچه لاغرو ام که از هر جا که غصه داشت میپرید تو دامن مامانش و بعد از آبغوره گرفتن و دلداری داده شدن توسط مادرش ..نیشش میرفت پسه گردنشو میپرید میرفت به ادامه بازیش برسه.....اون موقع هم وقت کم بود...زود میگذشت....انقد زود ظهر میشد و محبوبه انقد زود میرفت خونشون که اشکم از دسته ساعت و زمان درمیومد.....
چندی پیش که دندانپزشکی بودم ...تا نوبت ام بشه به کتابفروشی که نزدیکشه رفتم....از یه طرف بی کتابی اخیر دیوانه ام کرده بود و از طرفی دیگر به پولی ملکه ذهنم بود..... طبقه معمول میشینم کفه کتابفروشی و کتابهایه طبقه آخر رو میگردم...میدونین چرا؟ چون نشر اکثرشون قدیمیه و قیمتاش پایین تره و یا فقط یه دونه ازش مونده و تخفیف بهش تعلق میگیره.....از این کنکاش تا به امروز کتابهایه گرانبهایی نصیبم شده........اولینش جمیله از ایتیماتف بود! تویه یک کنکاش از طبقات پاینی بهش برخوردم ...دست دوم بود...به قیمت ارزان خریدم ....و با داستانه مادرش گوله گوله اشک ریختم....
اون روز هم گشتم.....مثله کاغذ خر ها به دنباله کتابی بودم کلفت! و قیمت پایین! با اجازه بنده کرم کتابم! تویه این کنکاش ۵ کتاب گرفتم .....اشتیلر٬ زیردست٬ دفترچه خاطرات سنگی٬ افسانه اشپیگل و افسانه هایه تابستان! اول خاطرات سنگی را خودندم....به مذاقه من خوش اومد....داستانه زندگی زنی بود که مادرش بعد از به دنیا اوردنش فوت کرد ...داستان تا زمان مرگش پیش رفت.....و دفترچه خاطراتش بسته شد......یه زندگی ساده ...زندگی که شاید تو خیلی از زنهایه دورو برمون میبینیم....فکر نمیکنیم که خودمون هم ممکنه چنین باشیم....ولی احتمالا اگه روزه مرگمون دفترچه خاطراتمون خونده بشه چیزی بیشتر توش نیست...
بعد از اون اشتیلر رو خوندم...اثر ماکس فریش ترجمه علی اصغر حدادی.....این یکی طول کشید.....مثه وقتی که یه شکلات کاکائویی خوشمزه داری و از مزه اش خیلی حال میکنی و دلت نمیاد بخوریش......اشتیلر چنین بود......ترجمه بسیار بسیار زیباش ..داستان رو از آنچه بود زیبا تر کرده بود....... شاید ...شاید..نمیدونم ها..باید تحقیق کنم....ولی شاید پایانه خوبی نداشت....انگار یکه نویسنده خسته شد و داشتان رو تموم کرد......اون اشتیلری که ساخته بود ...با اون اشتیلری که داستان رو تمام کرد یکی نبود......ولی دستش درد نکنه!
کتابه افسانه هایه تابستان کتابیست که داستانهایه افسانه ای برایه کودکان نوشته....و از اونجایی که من عاشق این داستانهام.....بچه که بودم جون میدادم واسه افسانه ....چرا که از وقتی بی سواد بودم برام میخوندن....و من به این افسانه بدجور دل دادم...الان افسانه هایه زیادی دارم....افسانه هایه آذرباییجان بهرنگی..افسانه هایه جنوب..افسانه هایه آمریکایه لاتین..افسانه هایه ایتالیایی...افسانه ها یه ژاپنی...افسانه هایه تابستان....اکثره داستانا یکی هستن......جالبه که تویه تمام دنیا داستانها و افسانه ها یکی هستن.....این کتابو خریدم گذاشتم مغازه ..اگه احیانا بچه ای اومد..از فامیل ...بشینم براش بخونم! بابا جان من انقده دوس داشتم یکی برام کتاب بخونه که حد نداره......داستانه امیر ارسلان رو میدونید چطور خوندم؟...همسایه مان سرایداری داشت...دختره سرایدار تابستانها از قوچان میومد ...تویه خونشون این کتابو داشتن.....هرچه من التماسش کردم گفت بابام نمیزاره قرض بدم چون قدیمیه.....پس قرار گذاشتیم که روزها بخوندش و بعداز ظهر ها بیاد تو کوچه واسم تعریف کنه..... تمام تابستانه من به امید بعد از ظهرهاش گذشت......شب که میشد میگفت تا اینجاش بیشتر نخوندم ...آخ حرص میخودم که نگو....بهش التماس میکردم فردا بیشتر بخون!....یه روزهایی میرفتن مسافرت ....من دق میکردم!......
در حاله حاضر دارم زیردست رو میخونم...از هانریش مان ترجمه محمود حدادی...تا بدین جا که خیلی خوشمان آمده و از دستمان نمیافتد....ترجمه باز هم جایه تمجید داره.......
تویه این کنکاش یه گاف هم دادم..آن هم کتاب کلفته بود! افسانه اشپیگل! واسه سن سوم چهارم دبستان خوبه...البته به شرطی که با این سبک ادبی ترجمه اش نمیکردن.......به هر حال! خیلی گرون نخریدم...با اینکه نزدیکه ۱ کیلو!!!!!!!! وزنشه!!!!!!!(کیلو= آخرین معیار سنجش ارزش کتاب!!)قیمتش حدود ۴۰۰۰ تومن بود...البته خواهم خواندش.....میشناسید منو که...من که نه نمیگم...ولی زجر میکشم تموم بشه!!! دعا کنید زود تموم بشه!
خوش باشید......
میبینم که جناب کوسه هم پشتشان را به ما کردند!!! جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ هلو رو دیدید؟!!!!!!!!!! به ولاه باور نکردم تا با چشم خودم ندیدم و با گوش خودم نشنیدم!
جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|