تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 14

امروز دوباره چشم درد گرفتم. نمیدونم شاید چشمام ضعیف شده.

بهاره از شاگرداش ناراحته..میگه خیلی سرو صدا میکنن. خانوم براش خواستگار اومده. مامانم راضیه..فکرشو میکنم خندم میگیره...احتمالا بهش میگه ۳۰ دقیقه بهت فرصت میدم منو بگیری!!

در هر حال گفتم به مامانم که هرچی که باشه این خانومی ما سن اش کمه و صد البته انتظارات اش بالا. حالش بهتره..اون دو روز نه میخندید نه حرف میزد. خیلی بهتره.

بعد از مدتها شاید ۶ ماه..آره ۶ ماه رفتم خونه دایی ع. دلم خواست که برم. آقای شوهر دم در بود من رفتم نشستم اونجا  به گپ زدن بعد بیچاره زنگ زد گفت من درام یخ میکنم کجایی؟!! گفتم ای  وای ببخشیدتو هم بیا بالا. نوید هم بلاخره روئیت شد...عاشق شده دیگه کسی نمیبینتش...خیلی افکار پوسیده دراه..نمیدونم این افکار از کجا بهش میرسه...دایم که خیلی وقته ازش دوره..اصلا هم نمیفهمم چی میگه  لامصب دائم هم حرف میزنه..خلاصه هیچ وقت نبوده که روی اعصاب ام نباشه

داشتک وبلاگ یکی رو میخوندم . پست آخرش در مورد خواستگاراش بود!! خلاصه تا تونسته بود تعریف وتمجید از خودش......بعد گله از اینکه چرا کامنت آم کمه!!! آخه آدم چی بگه؟ بگه ببخشید که مرد؟!!!!!

من هیچ وقت از هیچ خواستگارس خوشحال نشدم...یه جورای تحت فشار قرار گرفتنه.. تویه سن پایین یه هیجانی داشت اونم چون مطمئنی که اتفاقی نخواهد افتاد و فقط یه موضوع برای خنده و قیافه گرفتنه. ولی وقتی یه خواستگار جدی پیدا میشه ..اصلا خنده دار و تفریح آمیز و خوشایند نیست..خصوصا که نخوایش..خصوصا که اصرار داشته باشن ....خوشبختانه پدر و مادر من هیچ وقت اصراری برای این موضوع روی من نداشتن..ولی خدا به داد اونایی برسه که پدر و مادر زور میکننشون..خلاصه اینکه الان اصلا جالب نمیبینم که کسی بخواد راجع به خواستگاریش قیافه بگیره و دونه دونه اسم ببره دکتر و مهندس ردیف کنه ..اونم کسی که ۸ ساله ازدواج کرده و از ازدواجش راضیه!
در هر حال ما مخالف ایم!!

رها میخواد یه نخل بخره!!! میگم تو که مخ خاله رو زدی...نخل ام مجانی بگیر دیگه!!

آقای شوهر ۸ کیلو کم کرده...دیگه شلوار ه  که از پشت آویزونه...ولی بچم مثه جوونک ها شده..وووی ووویی

دارم یه جورایی مشکلات مالیم و حل میکنم....دعا کنید بتونم .

تازگی دیدم که مثله قدیما انقد به حرف بقیه وابسته نیستم و اگه یکی یه حرفی بزنه دلم نمیریزه اگه با نظر من مخالف باشه..البته این یه نفر منظورم مامانم و بابام و سیاوش و دایم و ...اینا نه هرکسی..!!!

 

  + نوشته شده دریکشنبه 29 مهر1386  ساعت 1:18  توسط حنا گلی 


 1+12 !

امروز رفتیم خونه بابابزرگ ام ..جوجو کباب کردیم ..بانی پگی هم بودن..بعد سیاوش هم برگشت..گفت به بهاره بگو من تا آخرش باهاش هستم...مامانم باز هم زنگ زد که حتما امشب یارو رو دعوت کن...من هم ساعت ۶ زنگ زدم گفتم گفتم تشریف بیارید! یارو گفت من خیلی پخمه بودم که با این رفتار شما از همون اول !!! (الاق مگه از همون اول چه کردم؟) نرفتم...بعدش هم شر شما باعث خیر شد از بهاره تشکر کن!! ـ من: خواهش میکنم!!  

یارو: دیگه منم اشتباه کردم..شما ببخشید ..بت اس ام اس دادم رسید!!

من: بله ولی من فونت فارسی ندارم نفهمیدم چی گفتی( برای آاقی شوهر فوروارد کردم فهمیدم )

یارو:به ر حال اینجا جام خیلی بهتره. از جهنم به بهشت اومدم! اونجا سرد بود..اینجا گرمه به هرجا هم به که بخوام میتونم برم خیلی نزدیکم! ......

خلاصه تا تونست بارمون کرد.

به بهاره گفتم بیا بهش زنگ بزن معذرت خواهی کن تا قضیه کش پیدا نکرده..گفته نه چی بگم ..گفتم بیا با من...بهش بگو  من پشیمونم !! من تحت تاثیر دوستام که میگن وای چه جور خانواده ای اهستید قرار گرفتم!!(حالا بهاره اصلا به دوستاش چنین حرفایی نمیزنه)!! خلاصه بهره هم زنگید و قضیه حلید و ..بعد یار و دوباره به بهاره زنگ زد گفت :حالا به دوستات گفتی که با من چیکار کردی چی گفتن؟!!!!!!!! ....بعد میگه من پخمه ام!!!! شکسته نفسی میکنه!!

 

۱ بابابزرگم هی پرسیده حنا تا کی هست ؟ رفته؟   .....احساسه غریبیه!! بابابزرگم برای من دلتنگی کنه..خلاصه بلیت گرفته ۳۰ ام بیاد!! مامانم گفته یه زنگ بهش بزن...ولی روم نمیشه.

۲ مادر صدیقه شادکام بر اثر سرطان فوت کرد..الان یه ماهه من تازه فهمیدم..خدا بیامرزه...

خداییش تویه اونمنطقه سرطان خیلی زیاده...هر جای دنیا بود یه تحقیقاتی کوفتی انجام میدادن که ببینن دلیلش چیه ...اینجه به ت.... شونم نیست که چه خبره..

 ۳ شایانی میگه چاق شدم اشتهام ام زیاد شده....بعد میگه من عبود ام!!!

 

  + نوشته شده درجمعه 27 مهر1386  ساعت 23:41  توسط حنا گلی 


 4

پنجشنبه رفیقها اومدن..بلاخره بعد از نزدیک به ۲ ماه رها جونمو دیدیم..خیلی خوشحال شدم...بعد از افطار اومدن با اینکه که شب بود عینک آفتابی زده بود!!! گفت آخه از خارجه اومدم!!خلاصه...خوش گذشت ..من یه ذره..خیلی کم سگ شده بودم! پاچه آقای شوهرو میگرفتم! آخه سپیده سحر و هم اورده بود!! اونم بیخبر..آقای شوهر هم قاط زد علی رو تحویل نگرفت ..من ام قاط زدم هیچ کی رو تحویل نگرفتم!!!خلاصه بعد از شام وقتیکه مواد معدنی مکفی به بدنم رسید و قند خونم بالا اومد مقداری تغییر کرده و بهتر شدم!

خونمو هم به هیکی نمیدم....از یه دوست میخوام تقاضای یه کمک کنم..همیشه بی دریغ بهم لطف کرده..روم نمیشد بهش بگم ..ولی انقدر پر انرژی شدم وقتی خونرو پس گرفتم  که تصمیم گرفتم که بهش بگم...نمیدونم چرا بخواد به من کمک کنه..ولی در کل آدامه!! من هم از آدام ها خوشم میاد!

کم بود دیدنی هامون..بازم وقت نکردم با مهی حرف بزنم..تنبلی هم میکنم نمیروم همینجوری دیدنش..باید برم..میخوام بحرفم...رها رو هم میخوام ..بیان دیگه..

بهاره ۲ تا کلاس بهش دادن خیلی خوشحال بود

به بابام که تازگیها زنگ میزنم (با اینکه دلیلش پوله!!) تا میگم سلام ..همچین میگه سلام عزیزوم..که نیشم میره پس گردنم...ولی باورم نمیشه!شاید چون دارم میرم عزیز شدم!! مثله شایان که میگفت اهواز رفتنو دوست ندارم ولی یه خوبی داره اونم اینکه وقتی برگردم همه میگن وای شایان تو چقدر بزرگ شدی!! منم همینطور ..شاید رفتن یه خوبی داشته باشه اینه که وقتی برگردم عزیز تر بشم!!نه که عقده ای باشم ا نه نه نه..اصلا..کاملا از تمامی لحاظ کامل ام..! 

سیاوش اینا باز رفتن استادیو و استقلال برنده نشد..بهشون میگم آخه چه دشمنی با این تیم دارید؟ بشینید تویه خونه نگاه کنید بزارین ببرن! آخه طبق تحقیقات به عمل اومده نحسی امید و سیاوش استقلال و بد میگیره!

خلاصه..آقای شوهر همچین تازگیا مهربون نگام میکنه که دلم میریزه! مثه تازه عروسا!! البته سنی هم نداریم!

تست عمر دادم توی وبلاگه من فقط یک زن....آخرش گفت ۱۳ سالته ..    ۸۷سال هم عمر میکنی!!!

باید از الان برنامه ریزی کنم برای این عمر طولانی...میخواستم چونه بزنم بگم من برناممو برای بالای ۹۰ سال بسته بودم!! ۳ سال کم اومده باید تقسیم کار کنم که کم نیارم..

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه 7 مهر1386  ساعت 0:20  توسط حنا گلی 


 خونه جونم

خونمو پس گرفتم ..هی هی....دوسش دارم ماله خودمه به هیچکس هم نمیدم!!....آخ جونم..آخ جونم...البته میخوام شنبه بدمش به یه نفر دیگه! کاشکی بشه که به کسی ندم..وای اگه میشد خیلی خوب بود.....

خونه جونم موچ موچ

  + نوشته شده درپنجشنبه 5 مهر1386  ساعت 16:51  توسط حنا گلی 


 2

امروز ۳ نفر اومدن خونه رو دیدن. آخریه خیلی التماس کرد. طبق معمول دست و پای آقای شوهر شل شد. و طبق معمول من محکم مثه یه کوه ایستادم و گفتم :نه!

فردا میریم بنگاه که خونه رو بدیم یه زن و شوهر و دو تا بچه ! زیادن ...ولی چه میشه کرد ..پولش نیازه.

اصلا دلم نمیاد ..خیلی دلم میگیره...خونمو دوس دارم..خیلی هم دوسش دارم..دوس ندارم بدمش به هیچکی.مامانم میگه اینجوری نگو ..

امروز پسر پوران خانم فوت کرد.ام اس داشت..از عشق دختر عمه اش که یهو نامزدیشو با اون بهم زد و زن برادرش شد...اونم اومده بود سر خاک گریه میکرد.گریه هم داره

رفتیم خونه مهتاب..الاق بش میگم چیزی درس نکن..ورداشته قرمه سبزی درست میکنه! آخه من میتونم از قرمه سبزی بگذرم؟ خوش گذشت مهی جونم...

آقا من خونمو میخواااااااااااااااااااااااام. اه.

دیگه اینکه حالم بهتره..آقای شوهر رفته عکس سفارش داده بدونه اینکه بپرسه چقدر میشه...اوف کفر منو در میاره..میگم تو باید میلیاردر میشدی که آخر ماه لا اقل چیزی بمونه! نکه ما  هم هر دو کارمندیم!!

خلاصه فداش بشم ۲ روزه میره سر کار!!

امروز انقدر مزه ریخت ...انقدر خندیدم بهش که نگو!جونه منه..

  + نوشته شده درسه شنبه 3 مهر1386  ساعت 0:54  توسط حنا گلی 


 تصادف

تصادف کردیم...یه نیسانه زد بهمون و ما هم خوردیم به یه ماشینه دیگه و آقای شوهر قاطی کرد و رفت یارو رو زد و من هم که از قبل تفهیم شدم که توی این جور مواقع نباید از توی ماشین تکون بخورم و بیام بیرون تا آقای شوهر راحت کتک بزنه و فحش بده و احیانا فحش بشنوه!!

خلاصه ما نشستیم و آقای شوهر یه شیشه شکوند و یه آینه بغل و در یارو هم زد قر کرد!!!!.آقای  هم شده  یه پارچه شرک شده بود!! آخه لباسش هم سبز بود!!..بعد از ساعت ۱۱ ۳۰ تا ۳ ۳۰ نشستیم و منتظر پلیس..الحمداله نیومد و ما هم مصالحه کردیم و به خیر گذشت!!!

مامانه مهتاب دعوت کرد..بسیار بسیار خوش گذشت..دلم واسه خونشون تنگ شده بود..جای مامان احترام همیشه خالیه!

  + نوشته شده درجمعه 26 مرداد1386  ساعت 1:16  توسط حنا گلی 


 دوبای

تا ۳ ساعت دیگه میریم.. خوشحال ام. بلاخره هرچی باشه خارجه!!!! پاسپورت میخواد.. هرچند ما با دوستان سالی ۱ یا دوبار جایی میریم که دست کمی از خارج نداره!!!! منتها بدیش اینه که نه که ما اونجا آشنا داریم و خیلی معروف ایم. پاسپورت نمیخوان از این خز و خیلا اینا هم دست کم میگیرن... دیونه ها تا چند وقت دیگه آمریکا حمله میکنه اونجا رو میگیره من هم میشم آمریکایی!!! اونوقت حتی زبون شما رو هم نمیفهمم که بتونم بهتون سلام کنن...حالا میبینین!!

واسه آقای شوهر برای اولین بار شلوار اتو کردم ...الان اومده دوباره داره اتو میکنه!!!!! میگه میگن نباید زن و بفرستی گاو بخره!!!!! چه ربطی داره؟!!!

شب همه خوش..مواظب خودتون و میهن اسلامی باشید تا من میرم و برگردم..نکنه انقلاب کنیدا!!! نه  من تازه ۳ تا روسری خریدم!!! حروم میشه.. راستی  چه آبی زیر پوست آقای ا. ن رفته؟!!!!! چاق شده بهش ساخته...

ما داریم میریم دبی دبی... منو با خودت ببر  دبی دبی.... خیابونا..تو کوچه ها ....هی هی ...لی لی لی لی لی لی .. دلتون آب!!! هرچی باشه خارجه!!!!!!!!!!!!!!!!

وای میدونم برگردم چنان چشمی میزنن که اون سرش ناپیدا!! میدونن احتمالا یا پام میشکنه یا با شوهرم دعوامون میشه .. یا چنان خسارت مالی بدیم که چند سال نتونیم جمع اش کنیم.!!!!

خلاصه  الان میشه گفت که ما در واقع کفن پوش آماده ایم!!!!!

یعنی میشه آدم توی خیابون راه بره روسری سرش نباشه؟!!!

هرکی بخونه میگه چه امل و عقده ایی ه این!!!! همینه که هست...امل ام کردن!!!!

ولی توروخدا انقلاب نکنید شاید از اونجا هم بخوام روسری بخرم!!!!! ایران رو به شما میسپارم دوستان!!!! مواظب این خراب شده باشید!!!!

  + نوشته شده دردوشنبه 15 مرداد1386  ساعت 1:17  توسط حنا گلی 


 خوبه

الان خوبم.. آزاد شدم.. وای که چقدر روی شونه هام سنگینی میکرد// چقدر حرف داشتم.. آخیش الان کلی رحت ترم.. حتی تونستم زنگ بزنم و احوال پرسی کنم...ااوووو ف ف ف ف.. انقدر بالام باز شده که نگو.. دلم کلی خالی شد..

خیلی گیریه کردم.. منتها فایده داشت.. دلم خالی شد.. خیلی حرفامو زدم.. تازه یه سری مشکلاتمو متوجه شدم..خوبه به هر حال یه پله پیشرفت بود.. هرچی بود خالی شدم مهم اینه..

دیروز رفتیم باغ مامان نسیم.. خیلی حال داد رفتیم توی استخر یخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ زدیم.. خیلی سرد بود.. خیلی وحشتناک بود تا حالا آب به این سرد ی نرفته بودم.. اول که پریدم مثه خرا تو آب انقدر یخ بود که نفسم بند اومد داشتم غرق میشدم.. رنگ ام سبز شده بود!!! به اصل خودم برگشته بودم... خلاصه ناهید کرم کم ریخت .. نسرین خیلی پر انرژی بود خوشم اومد...  بانی و پگی ام مدن.. انقدر خوشحال بودن که نگو عصری از خستگی غش کردن..

فردا تولد بهاره است.. به قسمی امشب.... باید براش کادو بگیرم..خدا کنه بتونیم بریم مسافرت..

  + نوشته شده دردوشنبه 8 مرداد1386  ساعت 1:18  توسط حنا گلی 


 من شوالیه

خیلی مواقع بهم گفته شده که آدم قابل اطمینانی هستم. خوب  من هم فکر میکردم که شاید راست بگن بعضی موقع ها فکر میکردم که به خاطر چشمای گردمه..  چون چشمای گرد باعث میشه آدم به اون طرف اعتماد کنه.. ولی امشب انقدر خوشحال شدم وقتی بهاره گفت من به پول و دارایی و ارث و زمین و این حرفا فکر نمیکنم چون میدونم تو هستی و هوا مو داری... این واسم ارزش داشت..آقای شوهر هم بهم گفت یه موقع های به این حس ات که میتونی به این راحتی از پول بگزری حسودیم میشه!!ولی خودم فکر میکنم که پول برام مهمه.. نه اینکه باعث بشه از حقی بگزرم.. ولی خوب دوس دارم که پول دار بشم هی برم مسافرت به چند نفر هم کمک کنم...(وای گفتم کمک.. این دختر افغانی ه خیلی حالش بده.. فکر کنم با حدود ۵۰۰ هزار تومن هم درد اش کامل دوا میشه.. کاش میشد بهش کمک کرد خیلی ذهن امو مشغول کرده..هفته دیگه اگه سر کار نبودم باید ببرمش دکتر.. حتما باید این کارو بکنم)

خلاصه ولی بهم میگن تو به پول فکر نمیکنی.. در صورتیکه من فکر میکنم.. دوس دارم پول دار بشم.. یعنی خیلی توپ بشم.. کلی برنامه دارم با پول.. وای خدایا یه کیسه!!!!

خلاصه امروز به درجه شوالیه ای نایل شدم. امشب هم تاج گذاریمه!!! تشریف بیاورید...خیلی حالیدم!!!

فردا کلاس زبان دارم..آه آه.... اینو بگم...دختره ترکه میگه یه جایی که دلم براش تنگ شده و دلم میخواد برم.. خرمشهره!!! به خاطر اینکه منطقه جنگیه!!!!!!وووووووووه ه ه ه ه ه !!!!!!!!کف از سرو روم میریخت پایین!!!!!..من با خرمشهر مشکل ندرام.. خودم هم یه خورده خجالت میکشم که بگم یه  جنوبیم ولی خرمشهر و تا حالا ندیدم.. ولی آخه  منطقه جنگی دلتنگی داره؟!!!!!!!!!!!وووو.....نمیدونم آدم دلش واسه جایی تنگ میشه که خاطره بیاد موندنی و یا خیلی خوشی داره... آخه تو که رزمنده نبودی اونجا!!!!که یاد خاطراتت بیافتی!!!!!! بازم یادم اومد کف کردم....ااااااا

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 3 مرداد1386  ساعت 0:50  توسط حنا گلی 


 بابابزرگ جونم

بابابزرگ عزیزم حالش گرفته است از وقتی رفته دکتر گفته بهش که 3 تا از رگ هاش کامل گرفته , خیلی گرفته شده ..به این دلیل که کوتاهی نمیکنه ولی سیستم بدنش اینجوریه.دلم سوخت . گریه ا م گرفت. تا حالا فکر نکرده بودم چقدر دوسش درام . خیلی دوسش دارم. خیلی بیش از آنکه فکر میکردم. من از اجداد همین یه دونه بابابزرگ و دارم..خدایا, تورو خدا نگهدارش باش. دلم گرفت. امشب پیش اش بودیم. شام دعوت کرده بود به مناسبت خاله پ . دستش درد نکنه. وای خدای من کمک اش کن سلامت بشه.

پو هم بود ما هم حرف میزدیم ولی اون ساکت بود دلم براش سوخت. یه جا بلاخره باهاش صحبت کردم.بیچاره فکر نمیکرد کارش انقدر تاوان داره. نمدونم شایدما داریم زیاد سخت میگیریم. هرچ ند نمیشه گفت ما فقط سخت میگیریم. خودش هم دور شده توی قالب ما نمی گنجه. کلا از ما دور شده . علایق اش . زندگی اش. خیلی دور شده. خلاصه خوش گذشت . من عاشق این دور هم جمع شدن ام. خاله ها ۳ تاش بودن. دای ا ۲ تاش . یه زندای ..... هم بود!! اه اه..آخه یه آدم چقدر میتونه کم باشه؟ مندارم با س پ حرف میزنم هی میپره وسط جای اون جواب میده!! بابا بیخیال به تو چه؟

اوضاع عشقی ام خوب شده خدارو شکر . عاشق عاشق ام. دوسش دارم. خیلی. اووووففففف.. هم زندگی منه.

 سیاوش  خیلی تحویل میگره . میدونم دلش تنگ میشه. من ام دلم تنگ میشه ولی به روی خودم نمیارم. هی توی دلم میگم خره اگه تو اون انچ.چک و ول میکردی چقدر خوب میشد!! تا آخر عمر از هم لذت میبردیم..هی ..ای کاش....مهی داره میره کلاس پیانو..دیگه توی مهمونی ها مشکل نداریم. چون قراره دیگه توی مهمونی ها بزنه!!اگه کارش بالا بگیره توی عروسی ها میره..آخه اشی هم از اون کرد ای بی غ.... ه!!!! دیگه مهی رله است!! آخه مهی خودش کلا دلقک هم هست!! میتونه شو زن خیلی خوبی بشه! خدایا به اینا هم کمک کن!!ما که بخیل نیستیم!!

هی هی شاید من بازم از کار بیکار شم!! آه این مهی گرفت!! بسکه حسوده! خیلی ناراحت نیستم..خدا بزرگه..اولش ناراحت شدم ولی الان روحیه امو بدست اووردم!

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 19 تیر1386  ساعت 1:8  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM