تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 طاهره مرد

الان وبلاگ رها رو خوندم. اولش فکر کردم که...نه  اول اش فکر نکردم...فقط وقتی میخوندم میگفتم که این یه داستانه..مگه نه؟ مگه رها داستان زیاد نمینویسه؟ مگه نمیشه که خیلی مواقع با استادی مرز واقعیت و خیال رو از بین میبره...ولی رها که چنین خیال نمیکنه....نه نه  نه ... فقط تمام موهام سیخ شد....

میگن مرگ حقه........حقه؟

طاهره رو یه بار دیدم. انگار که خدا این ادم ساخته بود برای اجرای کارهایی که خیلی ها نمیتونستن بکنن...تربیت و محبت و بزرگ کردن فرزندانی که گرجه توی شناسنامه شان اسم طاهره نبود ولی...طاهره همه کس اشان بود..پدر مادر..عمه خاله ..معلم ...

و حالا انگارکه ماموریت اش تمام شده بود..همه سرو سامون گرفتن ..همه ازدواج کردن بچه دار شدن ..دیگه کاری نمونده بود..پس ماموریت اش تویه این دنیا تموم شد بود باید میرفت  احتمالا کسایی تویه اون دنیا منتظرش ان..بهش نیاز دارن...بچشونو بزرگ کنه ...به فرزندشون محبت کنه ..راهنماییش کنه..و و و و ......

آره رها جونم تف به این روزگار.........

  + نوشته شده درسه شنبه 1 آبان1386  ساعت 4:6  توسط حنا گلی 


 دل ام گرفته

اصلا نمیتونم احساس امو بیان کنم .. نمیدونم ..شاید یه جورایی مثله قبل از عروسیم .. یه عالمه کار ..نیاز مبرم به پول... نداشتن پول..دلهره.. نظرات بقیه.. از همه مهم تر بابام..که شدیدا مخالفه و یه جورایی حرف میزنه که انگاری مطمئنه که من هیچ جوره موفق نخواهم شد..و .. و.. هزار تا چیزه ریز و درشت دیگه..دلم داغونه..اصلا دست و دلم به کار نمیره که خونمو تمیز کنم هنوز چمدونا رو جا ندادم ..میگم بازم باید ببندم.. حتا جارو نمیتونستم بکنم.. خاله س دارخ میره اهواز!! دل همه داره میگیره.. میگن بنه را دارید میپاشید..من همه با تمام این حرفا پاهام شل میشه..

وای خونه رو که نگو ..این 2 روز که قرار بود رهن بره ..مردم ..دلم ریش ریش بود.. حالت مرگ داشتم...یعنی اکه میمردم اصلا ناراحت نمشدم....بعد تا قرار شد که قرضو قول کنیم و ندیم اجاره انگار که دنیا رو بهم دادن.. وای..

ولی خوشحال نیستم وومیترسم..دلشوره دارم..تنهام.. من از تنهایی میترسم..خوبیش اینه که یه شوهر دارم ا زخودم کله خر تر..انقده پر انرژی برخورد میکنه که منم جون میگیرم..

سخته..وای خیلی سخته..امروز یه خورده روزنامه خوندم برای اولین بار بعد از دوران ریاست جمهوری...ا ن..که قشنگ داغ بشم و عزم امو جمع کنم...یه خورده قوی شده بودم مامانم زنگ زد گفت بیا شام خونه بابابزرگ..خاله پ هم اومده..خلاصه سپید علی و 4 خواهر و خاله حبیبه . بچه هاشو بابام و سعید و مریم و یه ایل رفتیم دوباره اشک ام داشت در میومد..آخه من کجا اینا رو ول کنم؟

سگ به روح این....ا که باعث میشن ما ها زندگیمون بپاشه از هم..اه ..اه ..خدایا چه ظلمی بود..آخرش کیه؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 25 مرداد1386  ساعت 1:23  توسط حنا گلی 


 هردم.....

هردم از این باغ بری میرسد.

دلم نمیخواد اصلا چنین حرفی بزنم منتها چی کار کنم اولین چیزی که به ذهنم رسید این جمله بود. نمیدونم اصولا باید نارحت بشم منتها نمیشم یعنی میدونم که قضیه جدی نخواهد بود و فقط و فقط درگیری و مسئله مالی و تلفن لعنتی و دردسر اش مال ما خواهد بود. این تنها چیزی بود که به ذهن ام رسید. شاید زیادی سنگ دل ام.. شاید هم به بابام رفتم توی بی احساسی..هرچی مه هست من از این قضیه فقط اینو حس کردم.. باز ما خواستیم یه مسافرت بریم .. شروع شد.. حالا خوبه باید بعد برگشتن دید چه خبر میشه.. آدما همدیگرو میزنن.. فحش داده میشه.. کلانتری میاد خونه... زنگ پشت زنگ ..این ع رو بگو از این خونه بره.. بعد اش ما میایم یه پیشنهاد میدیم... همه: ا؟ این چه طرزر برخورد با برادرد بزرگتره؟ یعنی چه ..چرا حنا اون روز فلان کسک خواست ازش عکس بگیره بلن شد رفت؟برای چی این کارش یه توهینه.. و .. و..بعد به من بهشون بگو آشتی کنن.. برادردن دیگه دعوا میکنن ..م  برو آشتی کن. برو بهش بگو بات بیاد فلان جا و 100 درصد سودش بیشتر بشه برو برو بهش بگو.. شما نباید با هم دعوا کنید.. ولی با اون ع هیچ کلامی که بابا تو هم بیا آشتی کن رد و بدل نمیشه.  خلاصه روز از نو روزی از نو... بعد آقا برای اینکه از دلشون دربیاد میکه یه سفر میبرمتون دبی!!! ما بدهکاریم مثه خر بدهکاریم.... فکر این موضو هم گناه کبیره است.. من 3ماه کا رکردم و جمع کردم که حال دارم میرم.. هنوز هم که نرفتم.. ولی ایشان مدام جایزه میگیرن.. میدونم که اگه این پست و بخونی دعوا حسابی داریم.. میدونم .. شاید اصلا نزارمش .. ولی بخوای نخوای اینه احساس من ... اصلا هم قشنگ نیست.. اصلا کاملا زشته خیلی زشته.. واسه من یکی شرم آوره.. پیش خودم احساس میکنم که خیلی دله و خاله زنک و مسخره و ... هستم...ولی چه کنم احساس ام اینه .. چرا من سعی کنم عوض اش کنم ؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که بهترش کنه؟ چرا یکی دیگه سعی نکنه که کدورته از بین بره؟ هی من و مغز بد بخت ام تلاش کنیم که مشکلات و حل کنیم.. هی سعی کنیم که احساسه یه وقت غیر منطقی برخورد نکنه... سعی کنیم که یه وقت تمام احساسات غیر منطقیو بی ربط بقیه جریهه درا نشه............جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  دلم میخواد مسخره باشم.. من باید زنگ بزنم؟ میزنم میدونم که میزنم.. ولی هیچ کس به من زنگ نزد.. و اصلا این موضو مهم هم نبود.. حتی واسه خودم.. زیاد هم بهم بر نخورد..آخه دفعه اول شون هم نبود که دفعه سوم بود.. اصلا فکر نمیکردم که باید چنین زنگی باشه ... بعد اش هم که گفتم آقا یه تلفن کرد و گفت.. ولی اصلا مهم هم نبود .. کسی جواب هم نداد...دلیل هم نداشت.. و من احمق تازه یادم اومد این دفعه سومه..و کاملا هم احساس میکردم که دارم کار اشتباهی میکنم.. فکر میکردم مثه بچگیهام که حق نداشتم چقولی کسی و بکنم  اون موقع هم حق نداشتم این حرف و بزنم.. بعد از گفتن اش هم از شرم گفتن و  چغولی کردن دنبال جواب اش نگشتم.. ولی درسته؟

اصلا تمام این چیزای منتطقی که بچگی یادم دادن و ملکه ذهنم کردن و یه عمر تمرین اش کردم به درد ام میخوره؟ جای بوده که به نفع ام باشه؟ کسی بوده که بهش بها بده؟ کساییکه باهاشون عمر گذروندم.. بهش ارزش گذلشتن؟ مدیرم  معلمم.. هم کلاسیم؟ دوستم.. هم کارم؟ هم اتاقیم؟ فامیل نزدیکم؟ دختر داییم؟ پدرم؟ برادرم؟ مادر شوهرم؟ خواهر شوهرم؟ پدر شوهرم؟ برادر شوهرام؟ حتی.. از همه گنده تر شوهرم؟  کسی دید که چه کردم؟  وقتی تموم شد...و قتی که رفتم.. وقتیکه انصراف دادم.. وقتیکه استعفا دادم... وا ی خیلی دختر خوبیه...ما همیشه دلمون تنگ میشه.. حنا یی راست میگفت....تئ راست میگفتی.. یه با عرضه عین خودت وردار بیار..!!!!! یه با عرضه عین من؟من با عرضه؟ من که اهههییی ام... من که یه نجاست ام.. من؟ من؟ سلام به هش برسونید.. چرا نمیاد بهمون سر بزنه؟ چرا تلفن نمیکنی؟ چرا کم پیدایی؟ چرا چشماتو میدزدی؟ چرا نمیاد حقوقش و لااقل بگیره؟ چرا ؟ چرا؟ 

مامانم اینا رو بهم یاد دادی... پدرم اینا برام تکرار کردی.. با هر تخطی دعوام کردی.. برادرم کتک ام زدی و حرف زشت بهم زدی...

مامانم چقدر ش بدردم خورد.... ؟ ها؟ چقدرش به درد دخترت خورد؟ اگه دختر احمق میبود بهتر نبود؟ واقعا فکر نمیکنی بهتر بود؟ اگه حاضر جواب بود ته دلش خنک تر نبود؟ اگه یهخورده بیشعور بود کارش بیشتر راه نمیافتاد؟ اگه انقدر با منطق بزرگش نکرده بودی حالا راحت تر این با منطقی ها رو تحمل نمیکرد؟ راحت تر زندگی نمیکرد/؟ راحت تر و آسوده تر نبود؟ مامانم چی کار کردی؟ با من چه کردی؟ این چه غالبیه که منو توش جا دادی که به هیچ غالبی نمیخوره... که اجتماع از 20 نفر تجاوز نمیکنه...

 تمام بچگیم چغولی یعنی بزرگترین گناه.. من هیچ وقت حق نداشتم که بگم که کسی چه بلایی سرم اورده.. باید خودم حلش میکردم.. حالا خیلی راحت.. خیلی راحت تر از اون یکه فکر میکنم.. م ش   عزیزم زنگ میزنه که حنا پاشده رفته عکس نگرفته به یه انتری بر خورده...بعد از اون دیدم که انتره رفت توی اتاق در و گرومبی کوبید.. خیلی زشت ولی من به روی خودم نیوردم که یه وقت به کسی بر نخوره.. مشکل منو اونه به کسی ربطی نداره من خودم باید حل اش کنم.. حتی به آقای شوهر هم نگم.. ولی وقتی میرسیم خونه این تلفن زده میشه.. و من احمق حتی بازم جولوی خودم و میگریم و گله نمیکنم که خوب چرا درو کوبید؟ من بهم برخورد.. هنوز میگم به اونا چه ربطی داره؟ نمیگم چرا نیومد خدافظی کنه؟ بهم بر خورد.. نه اینا رو نمیگم چون مادر عزیزم یادم داده نباید قاطی کنم.. این به اونا مربوط نیست جواب هر کس و به خوده اون آدم بدم که بقیه توی جریان نیفتان و باعث مزاحمت کسی نشم..پس من همچنان خفه میشم و نمیگم.. میگم بعدا میگم که این دوتا جریان از هم جدا باشن..من نباید قاطی کنم...ولی یکی به من نمیگه.. که تو با این حافظه گو.یت کی تونستی چیزی یادت بمونه که این دومی باشه؟...و من فراموش میکنم.. تا روزی که شام دعوت میکنم و همه میانو اونم پا میشه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مگه تو از من نازاحت نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ای خدا.................ای خدا... مگه مشکل منو تو حل شده؟ مگه من دعوت ات کردم؟ مگه من خواستم بیای؟ ها؟ خدای من ...این توی مغز من نمگنجه.... با تمام این احوال جرات نمیکنم بازم چغولی کنم بگم آقای شوهر اینا به من زنگ نزدن!!! اونم هیچ بار.......نه نه ... نه .. نه ...

 مامان بابا شما مقصر اید...مغز من اینا رو درک نمیکنه..... مامان من دیوونه میشم اینا رو میبینم.....بابا بابا... من که نمیتونم بهت بگم چی میکشم.....

و من از درون میپوسم..  میپوسم و خورد میشم..

روزی که ساعت 8 و نیم صبح تماس میگیرن و با گریه میگن فلانی تصادف کرده.... من پیش خودم میگم وای یه دردسر تازه...وای شروع شد... وای بازم خسارت مالی...وای ...وای ..وای.....

  + نوشته شده دریکشنبه 7 مرداد1386  ساعت 18:28  توسط حنا گلی 


 وای

۲ یا ۳ روزه عجیب غریبه.. یعن یخیلی بی حوصله است من هم هی قهر میکنم ولی نازمو نمیکشه.. اینجوری که میشه ییهو میترسم.. نکنه چیزی شده من نمیدونم.. نکنه اتفاقی افتاده من خبر ندارم.. ف؟ چ؟.. نمیدونم. میترسم.. ترس هم بی اساس نیست.. خدایا چجوری بهش بگم . یا ازش بپرسم..اگه حدس ام غلط باشه خیلی ضایع میشم!.

  + نوشته شده درپنجشنبه 4 مرداد1386  ساعت 3:48  توسط حنا گلی 


 اخراجیها!

روزها خیلی زود میگذرند. خیلی زود تر از آنچه که فکر اش را بکنیم.. امروز دقیقا ۳ ماه بود که من کارم را شروع کرده بودم..و با انجمن و تریتی جان آشنا شده بودم.و امروز روز آخر کاریم بود. هفته ای که خیلی ناراحت بودم و دپ زده بودم ِوقتی بود که حدس زده بودم رفتنی ام.و خیلی ناراحت بودم و حسابی قاطی کرده بودم. امروز صبح که رفتم گرامی ازم تشکر کرد و گفت که نمتوانند ادامه بدهند همکاری رو به دلیل مسایل مالی . اول اش دلم ریخت تو..البته از لحظه ای که صدام کرد تا آخرش رو خوندم..اول اش به قول معروف گرم بودم و سعی کردم که بهش فکر نکنم ..  چون حتما گریه میرکردم ..پس اصلا بهش فکر نکردم. ولی وقتی گرامی خواست خدافظی کنه بغض لعنتی گلومو گرفت و نزاشت که درست عین آدم خدافظی کنم. ....روز خوبی را داشتیم. درددل های همیشگی موقع ناهار ..و دائم این فکر توی مغز ام  میچرخید که من نباید در مورد اون موضوع فکر کنم . چون نمیخواستم گریه کنم و تریتی رو ناراحت کنم. بعد . کم کم اساس هامو جمع کردم...اسباب جمع کردن یکی از دلگیر ترین کارهای دنیاست. و اینو بهش معتقدم که اونی که میمونه دل گیر تر از اونی که میره است. و دیدن اسباب جمع کردن برای اونی که میمونه دردناکه و جالب نیست.

تریتی گفت خدافظی نمیکنم چون که بازم همدیگه رو میبینم. ولی من دوس داشتم باش روبوسی کنم بابت تشکر از تمام لحظات خوشی که به من داده بود. بابت تمام احساس آرامشی که به من لطف کرده بود . بابت تمام دوستی هاش.تمام انسانیت اش. خدایا سلامتی به خودش و خانوادش بده.خدایا یه موقع های باورم نمیشه هنوز هم میشه دوست خوب و انسان خوب پیدا کرد. هرچند ۲ تا از هم بهترش و بهم دادی.. ولی از بابت هدیه بعدیت متشکرم..کمک ام کن که بتونم دوست بمونم..

خواستم خدافظی کنم اشک توی چشماش جمع شد و چونه اش لرزید..من ام فرار کردم ..چون نمیخواستم اونجا گریه کنم...تمام راه کلاس ام گریه کردم.و.تو ی کلاس هم ..دم دقیقه لب و لوچه ام آویزون میشد...به تمام معنا دلم نمیخواست که اون محیط و بخصوص تریتی رو از دست بدم.... ولی این دفعه تسلیم بودم..تسلیم مطلق..بعد از کلاس صبا جونم و دیدم ..به اونم گفتم و گریه کردم ..اونم بیچاره گریه اش درومد..بعد گفت تقصیر منه!!!!!! گفتم آره ...هرچی دوده از کنده تو بلند میشه..!!!خدا یا همشونو دوس دارم..بعد توی راه کلی گریه کردم ..ممل ام هم گریه اش کرفت..کلا از این موضوع ناراحت بود..چون اون محیط و خیلی میپسندید..و از همکاران و روئسا م خیلی دلگرم بود...

چی بگم..قسمت نبود.....تقدیر بود...شاید که من بازم یه آدم خوبه دیگه ببینم..خداوندا شکرت..

تری تی جان دوست دارم.

میتو منو یاده تو میندازه.

 

 

 

یه جمله بی ربط: 

چه ابلهانه ؛ دارکوب  ؛ هنوز به لذت چوب چسبیده است ...

 

  + نوشته شده دردوشنبه 25 تیر1386  ساعت 23:41  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM