|
ساعت ۶ رفتم بنگاه خونه رو اجاره دادم! تمام!خلاص! خواستم گریه کنم وقت نشد. خیلی به این خونه دلبستگی دارم. خیلی..
کلا به نظرم واسه تغییر سخت تصمیم میگیرم...اینرسی سکون ام زیاده..برعکس آقای شوهر..شاید این یکی از دلایلی که باهاش ازدواج کردم.
حالا دیگه دوست دارم برم..درسته مامانم اون واحدو داده بهمون ..ولی بازم احساس میکنم که جای من نیست. هرچند داشتم یاداوری خاطرات میکردم ...قبل از خرید این خونه تمام رویاهام برای بعد از ازدواج تویه همون واحد کوچیکه اتفاق میافتاد...از خانواده آقای فرهنگ احساس دلخوری داشتم چون فکر میکردم جای من نشستن! بلاخره به آرزوم رسیدم! رویاهام عملی شد.
در مورد درس همواره احساس عقب افتادگی و ناراحتی میکنم..یادمه یه بار رودابه میگفت من تنها چیزی که همیشه آزارم میده درسمه..پیش خودم میگفتم خوب حق داره توی این دوره زمونه بگی دیپلم معادله بیسواده....حالا خودم دقیقا همون احساسو دارم..مامانم میگه الهامو رفیقش رو ازش خواستن بره دانشگاه یاسوج تدریس کنه! فوق اش و از علوم تحقیقات گرفته. یکمی فقط از من بزرگ تره..و من نشستم توی خونه و به هیچ نتیجه خاصی نمیرسم ..همواره منتظرم..و متاسفانه در حالت نفرت انگیز انتظار هیچ کاری از پیش نمیبرم. همیشه از انتظار متنفر بودم...در مورد درس همیشه از روی مامانم خجالت میکشم..هیچ چیز به این اندازه زجر ام نمیده..خدایا کمک ام کن بتونم جولوی مامانم رو سفید بشم
شاید تا ۲ هفته دیگه برم...اونور آب(یه بار به آقای همسر گفتم اونور آب انقدر خندید که نگو)...ولی واقعا از روی آب باید رد شد....
اه. بدیش اینه که تلفن اون خونه قطعه..واسه همین نمیتونم کانکت بشم مگر برم خونه مامانم ...به هرحال مثله حالا راحت نیستم از اینم باید غمم بگیره...خلاصه اینکه بازهم دیر به دیر آپ خواهم کرد..نگرانم نشید.
موچ موچ به خونمون.
آقای شوهر میگه بهش مثبت نگاه کن....هی....شاید..به هرحال همیشه گفتن از این ستون به اون ستون فرجه..شاید فرج بشه!
|