تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من حنا خانوم


من حنا خانوم
روز مره

 18

رفتیم دیدن رها. همه غم داشتن. با اینکه فرزند کوچک خانواده فوت کرده بود ولی انگار که بزرگ فامیل  بود... زن بزرگی بود..از اون دسته از آدما که سالها طول میکشه که یه آدمی مثه اون ساخته بشه با این حس از خود گذشتگی. کمیاب. نادر.

سعید هنوز هم مارو قاطی میکنه! آخرین لحظه خودمو با صداقت براش معرفی کردم ولی از نگاهش فهمیدم که ..نه ...باور نمیکنه!

۱ـ امید چپ کرد! با ۲۰۶  ..ماشین شون داغون شد ..یعنی دیگه ماشین نیست...یه زنه تایرش ترکیده اومده از پشت زده اینا رو بلند کرده.خودشون هیچی نشدن..دوست دخترش هم بوده.

۲ـ شایان رفته دکتر که انتی بیوتیک بزنه  یارو بد زده ..پاش ورم کرده و فلج شده دیشب تا صبح بیمارستان بودن و سرم وصل بوده..الان هم نمیتونه تکون بده یه پاشو.

۳ـ مامانم مهتاب زنگ زد ..عمه مهتاب دیشب قلب اش گرفته بردنش بیمارستان الان توی ccu است!

 دیگه چی بگم...از صبح میگم انرژی بدم اتفاقات بد نیافته..همینطور پشت بند هم میاد!

خدا رحم کنه.....

 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 2 آبان1386  ساعت 0:55  توسط حنا گلی 


 3

ساعت ۶ رفتم بنگاه خونه رو اجاره دادم! تمام!خلاص! خواستم گریه کنم وقت نشد. خیلی به این خونه دلبستگی دارم. خیلی..

کلا به نظرم واسه تغییر سخت تصمیم میگیرم...اینرسی سکون ام زیاده..برعکس آقای شوهر..شاید این یکی از دلایلی که باهاش ازدواج کردم.

حالا دیگه دوست دارم برم..درسته مامانم اون واحدو داده بهمون ..ولی بازم احساس میکنم که جای من نیست. هرچند داشتم یاداوری خاطرات میکردم ...قبل از خرید این خونه تمام رویاهام برای بعد از ازدواج تویه همون واحد کوچیکه اتفاق میافتاد...از خانواده آقای فرهنگ احساس دلخوری داشتم چون فکر میکردم جای من نشستن! بلاخره به آرزوم رسیدم! رویاهام عملی شد.

در مورد درس همواره احساس عقب افتادگی و ناراحتی میکنم..یادمه یه بار رودابه میگفت من تنها چیزی که همیشه آزارم میده درسمه..پیش خودم میگفتم خوب حق داره توی این دوره زمونه بگی دیپلم معادله بیسواده....حالا خودم دقیقا همون احساسو دارم..مامانم میگه الهامو رفیقش رو ازش خواستن بره دانشگاه یاسوج تدریس کنه! فوق اش و از علوم تحقیقات گرفته. یکمی فقط از من بزرگ تره..و من نشستم توی خونه و به هیچ نتیجه خاصی نمیرسم ..همواره منتظرم..و متاسفانه در حالت نفرت انگیز انتظار هیچ کاری از پیش نمیبرم. همیشه از انتظار متنفر بودم...در مورد درس همیشه از روی مامانم خجالت میکشم..هیچ چیز به این اندازه زجر ام نمیده..خدایا کمک ام کن بتونم جولوی مامانم رو سفید بشم

شاید تا ۲ هفته دیگه برم...اونور آب(یه بار به آقای همسر گفتم اونور آب انقدر خندید که نگو)...ولی واقعا از روی آب باید رد شد....

اه. بدیش اینه که تلفن اون خونه قطعه..واسه همین نمیتونم کانکت بشم مگر برم خونه مامانم ...به هرحال مثله حالا راحت نیستم از اینم باید غمم بگیره...خلاصه اینکه بازهم دیر به دیر آپ خواهم کرد..نگرانم نشید.

موچ موچ به خونمون.

آقای شوهر میگه بهش مثبت نگاه کن....هی....شاید..به هرحال همیشه گفتن از این ستون به اون ستون فرجه..شاید فرج بشه!

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 4 مهر1386  ساعت 0:49  توسط حنا گلی 


 کنکور

بهاره نتیجه شو گرفت.... ریاضی اش خوب نبود.. آذر شده ۲۰۰۰ !!! خیلی خویه.. مامانم شنید غصه اش شد.. چرا نباید مامان بیچاره ام با این همه زحمت چنین خوشی ببینه؟ ..نمیدونم ...رتبه زبان و هنر اش خوب بود.

امروز از صبح ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح که با تلفن بهاره بیدار شدم..تا ساعت ۷ شب.. هرچی خواستم بخوابم تلفن زنگ زد.. نه خوابیدم..نه.نخوابیدم...زجری کشیدم ا.. اعصابم داغون شده بود اوف..

دیشب الکی هی فکر کردم یاد روزای اول عروسی مون افتاده بودم و هی غصه خوردم.. بعد یهو م بهم گفت انقدر وول نخور..آخه خسته بود و تازه خوابیده بود... من ام قهر کردم رفتم توی هال خوابیدم.. با خرگوشی.. اون همیشه مونس منه توی تنهاییام.. همیشه میخوام گریه کنم اون همراهمه ..م هم میدونه که وقتی بغل اون میخابم یعنی غصه دارم... نصفه شب اومد بره آب بخوره دید که من خوا بیدم یهو با یه لحن ایی گفت حنا؟ چرا اینجا خوابیدی؟ دلم ریخت ازخودم خجالت کشیدم.. چرا؟ نمیدونم.. اومد بزور بردم توی اتاق... صبح هم خوشحال بودم به روی خودم نیووردم دیشب ا.. امروز که رسیدیم خونه گفت..حنا چرا دیشب رفتی ؟ خیلی ناراحت شدم دیدم اونجا خوابیدی ...اشک ام درومد.. نتونستم یه چیزایی رو فراموش کنم .. هنوز توی دلم انقدر هست که بازش که میکنم .. حتی میتونم باهاش یه هفته قهر کنم!!!.. چقدر دوسش دارم.. همه زندگی منه.. .. من خیلی بد قلقی میکنم.. دوباره دارم به اون روزا برمیگردم .. مغزا دوباره را ه افتاده.. داره حرکت میکنه.. باید یه جا جولوش گرفته بشه. کمک... خدایا کمک.. میگم شاید باید اون کاره که علی گفته بود و قبول میکردم .. من مغزم و نمیتونم کنترل کنم.. من باید با این ماجرا ها کنار بیام..  مشکل بزرگ هم اینه که نمیخوام شوهرم و با کسی شریک باشم.. نمیخوام.من میخوام ماله خودم باشه..

  + نوشته شده درچهارشنبه 10 مرداد1386  ساعت 1:36  توسط حنا گلی 


 هچ4

مثله اینکه درد بهم چسبیده ول نمیکنه. امروز از دل درد به خودم میپیچیدم.. تا بعد از ظهر.. نمیدونم چرا انقدر درد میکشم تازگیا. الان خوبم. فردا باید هم دکتر برم هم کلاس زبان.. باید راجع به یه مطلب هنری هم حرف بزنم...هی..شاید فردا..شاید وقتی دیگر... دوس داشتم ماشین میخریدم.. ولی آقای شوهر میگه الان اوضاع ماشین بیریخته...ا زطرفی کلی قرض و قوله هست..ماشین بخرم نمیگن این پولا از کجا؟  در ضمن میترسم اونایی که الان پر توقع شدن.. پر توقع تر هم بشن...اصلا دلم نمیخواد اونا بدونن که چی داریم چی نداریم.. یا اگه بدونن من باید با منت بگم و یا اینکه همه چیو بگم که من هم اینکاره نیستم.. باز نشستم توی خونه و هی فکر میکنم.. میترسم دوباره به اون حال و هوا برکردم.. امروز کتاب ستوری بوک رو تموم کردم..فردا زیاد وقت ندارم.. باید پس فردا به وورد و اکسل بپردزام..باید اکسس رو هم دوباره بخونم..کار زیاد دارم... میخوام یه کار دستی کلاژ درست کنم.. یه آدم.. باید درست طرح شو بهش فکر کنم بعد برم وسایل بخرم که اصراف نکنم..هی هی..کارت ملی مو باید از ثبت بگیرم..برای مدرک ام اقدام کنم.. و ... نمیدونم فعلا اینا توی مغزمه..

  + نوشته شده دردوشنبه 1 مرداد1386  ساعت 0:5  توسط حنا گلی 


 سردرد 2

سرم درد میکنه. خیلی . نمیدونم چرا این مدلی سردرد میگیرم.خیلی درد داره. چشمام و هم نمیتونم تکون بدم. گردن ام رو هم نمیتونم بچرخونم. درد درد درد. امروز به تری جون زنگ زدم. صبو رو هم دیدم. مامانم و هم دیدم . به حاج احمد هم زنگ زدم تسلیت گفتم. بعد از ۷ ام!!!

دیگه اینکه فردا کار بخوصوصی ندارم. میخوام زبان بخونم. باید ستوری بوک رو بخونم. یه دور هم رو کتاب نگاه کنم.آقامون امروز ازم در مورد روزنامه پرسید آماده نبودم. پوست ام کلفت شده. امروز به جایی که علی گفته بود زنگ زدم.. یارو بدش نیومد... ولی بیمه نمیکنه.. گفتم صبر کنم شاید شرایط بهتری پیدا بشه..در کل زیاد حال توی خونه موندنو ندارم..خدا کنه قاط نزنم

  + نوشته شده دریکشنبه 31 تیر1386  ساعت 0:2  توسط حنا گلی 


 یافی

دیروز خز و خیل عزیز اومدن.خوب بود . چند وقت بود سه تا تنها نبودیم. باید بیشتر با هم تنها بموینم . آخه دلتنگ میشیم.

امروز رفتیم یافت آباد. یه چیزای دیدم یعنی خیلی چیزا دیدیم ولی وسع امون نمیرسید.

دیگه عصریکه رسیدیم خونه غش کردم از خستگی . مردم. وسط خواب صدای مملی میومد که داشت با علی دادشش حرف میزد. دلم هی پیچید به هم هی خواستم داد بزنم که کیه و اینا.. نگفتم ..با این حالا از خواب بیدار شدم یک سگی بودم. رفتم در خونه مامانم . بهتر شدم. دانی و مادرش اومدن. اصلا نمی تونم سلام کنم. انقدر که دلخورم. اونا هم البته احساس اشون توی همین مایه است. اه اه. انرژی ازم میره که ننشستم پیششون . رفتم با بانی و پگی اونور ترو نریمان هم اومد پته علی جوی رو بارم ریخت بیرون.خلاصه..الن ام شایان و بهار اومدن.

آرامش ام بیشتر شده توی این یه هفته اخیر. نمیدونم از طب است؟

مهی اینا برای اولین بار خونمون خوابیدن.

مامانم دلم براش تنگ شده چند وقته براش خیلی بیحوصلگی کردم. میریم با هم دکتر توی راه اصلا حال نداشتم حرف بزنم باش . دیشب هم که اومد اصلا زیاد تحویل اش نگرفتم. باید بیشتر براش انرژی بزارم.

باید باید باید. از فردا.

دیگه اینکه وقتی از آقای شوهر به دوستان میگم یعنی اینکه دردودل میکنم. کاری اصلا نمیکم و تصمیم درام بکنم که عقده ای نشم و و بتونم یه جا خودمو خالی کنم تا بهتر تصمیم بگیرم..  بعدش احساس میکنم که خیلی دلم براش میسوزه .. انگار که بهش از پشت خیانت کردم. نمیدونم کاشکی که به این دلیل باشه که اینکارو نمیکنم.. نه این که واقعا صدای وجدان ام باشه.

  + نوشته شده درشنبه 30 تیر1386  ساعت 0:58  توسط حنا گلی 


 گریه

يه تصميم دارم
 اينکه راحت گريه کنم
انقدر جولي گريه امو نگيرم
 در تمام لحظات سخت و احساسي يه فکر توي کله امه..و هي ميچرخه
 اين که 
گريه..ممنوع
 حالا ميخوام
 عوض کنم.
 گريه آزاد
 شايد
 ديگه انقدر لبو لوچهام وقت و بيوقت آويزون نشه
و
 چونه ام نلرزه
 و 
گوشه لپم تا نشه

شاید عقده ی این گریه تموم بشه

میخوام گریه کنم

گریه هم بخشی از منه

از اینکه بهم بگن آخی...خوشم نمیاد..از اینکه بهم پوزخند بزنن متنفرم..و از اینکه بهم بگن مثه عمه فاطمه میمونی حالم از دنیا و گویندش و خودم و گریه امو بغض امو .. همه و همه بهم میخوره.

اینکه این گریه لعنتی ایم انقدر تحقیر شده.. همیشه سعی در به کنترل درووردنش بودم.. و هستم..

حالا میخوام گریه کنم.

جولوی همه

همه بدونن من ناراحت ام. من گریه ام میگیره. من نازک ام. من ضعیف ام. هرچی. من گریه اوو ام..

از این به بعد این یه قانونه...گریه آزاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 1:59  توسط حنا گلی 


 من

نشسته ام نتظر.. من یه زن ام.. ساعت ۱ شبه.. و منتظر ام که چراغها را خاموش کنم..غذای اضافه شام رو بزرام توی یخچال .. لبسشویی کارش و تموم بکنه .. و من لباسا رو پهن بکنم....آروم ام..دارم وب گردی میکنم..مصاحبا نجف دریا بندر یمیخونم.. و زنانگی میکنم

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 1:5  توسط حنا گلی 


 عشق!!

خیلی وقت بود عمیق بهش نگاه نکرده بودم .. وا یکه من چقدر این آدمو دوس دارم.. چقدر به این آدم آمیخته ام..چند ساله؟ الان ۶ ساله که باهاش ام.. دوسش دارم.. یه جورایی اصلا خودمه.. یعن یخوده خودمه.. مالمه..ماله منه.. دوست دارم.. دوست دارم.. دوست دارم

  + نوشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386  ساعت 0:39  توسط حنا گلی 


 هچ3

دبی دبی..بیا باهم بریم سفر .. دبی دبی... منو باخودت ببر دبی دبی....

امشب به مالزی سنگاژور و دبی به همراه خاله ها و بابابزرگ و مامان و بهاره رفتیم..وای که چقدر خوش گذشت!!

وای اگه برم دوس دارم بابابزرگ ام هم بیاد. وای ..چه جیگیل میشه!!

امروز سیژیدی میخواست نیاد زنگ زد گفت آمی میخواد بره خونشون شب هم بمونه!!!!!! واسه همین ناهار نمیاد ...گفتم من درست کردم باید بیان به اون بگید دیر تر بیاد!والا....میمون!!

بعدا نوشینه هم اومد با آبله مرغون...اگه نیتو مریض شه میکشمش....

همه چی امن و امانه..خدارو شکر..

بابام تا چند روزه دیگه میاد..

آخ جون ماشین مفت.. مهتاب اینا آماده باشید ما اومدیم!!!!!

  + نوشته شده درشنبه 23 تیر1386  ساعت 0:45  توسط حنا گلی 


 هچ 2

رفتیم در خونه والیبال بازی. من که جرات نکردم به توپ دست بزنم! نشستم به گپ زدن. داییم بعد از مدتها بهم خندید!! خیلی عجیب بود..آذره هم میری به این فریبرز بیقواره غذا میده به بانی پگی نمیده!!

فردا گفتم سیپیده اینا بیان! بعدا داشتم با بهاره شوخی میکردم.. اخم کرده بودم با همون اخم به شوخی بهش گفتم فردا بیاین..گفت این جوری که تو میگی از صد تا نیاین بدتره و از صد تا غلط کردین هرچقدر تا حالا اومدین هم بد تره!!!!!! ...بشکنه این دس که نمک نداره!!
خلاصه اینکه ساله گذشته خاور میانه توی مصرف مواد آرایشی اول شده .. ایران هم توی خاور میانه اول شده!!! این یه خبر بی ربطه .. ولی به نظرتون چرا ما دوس دارسم انقدر لوازم آرایش استفاده کنیم..اصلا در کل چرا انقدر به ظاهر اهمیت میدیم؟!

همش از محدودیته؟

  + نوشته شده درجمعه 22 تیر1386  ساعت 1:59  توسط حنا گلی 


 هچ

هی. امروز هیچی نشد. فقط اینکه دوباره اردبیلیه غایب بود سر کلاس  و من روحیه ام صد چندان شد. وای که چقدر روی اعصابه منه. نمیدونم چرا. هیچ کاری نمیکنه و لی روی اعصاب من حرکت میکنه.

امروز صبا رو ندیدم. کوشی صبا جونم؟ کم پیدایی!!

اخلاق علی بهتر شده..احتمالا بعدش هم سپیده بهتر میشه. خدا کنه. اه اه چقدر اخم کردنشون زشته. اه اه.

زنک میگه وای ببینم سیاوش چه بازوهات بزرگ شده!!!(با دستاش سبک سنگین میکنه و فشار میده تا عمق ماجرا رو بفهمه!!)  بعد میگه دوماد ما باید از تو یاد بگیره!! ..بهاره بلند: سپیده به این حرفا گوش نده اینا فقط بین تو و شوهرت اختلاف میندازه!..ای ول بهاری...خوشم میاد خوب حال میگیری

آخی پگی بیچاره چشم اش زخم شده سگ وحشی نیک نهاد پریده بهش پلک پایین اش و کنده!!آخ دلم واسش هلاک شد..آذر هم اونجا بوده ولی نرفته کمک بهاره..گذاشته که این اتفاق بیافته..کاش آدما کارای خودشونو میدیدن...تو که ادعای حیوان دوستی ات میشه ، تو که همین یه هنر و تو دنیا بیشتر نداری برای چی میزاری پگی بد بخت این شکلی بشه...شبا میره به آق فریبرز غذا میده به بانی و پگی نمیده!!!الاق!!

امروز توی یه ناکسی یارو یه پنکه کوچولو گذاشته بود خیلی خوشم اومد ..به  آقای شوهر گفتم یا از اینا برام میخری ..یا قید منو بزن دیگه!!! میخوام روی خودم نسب کنم توی خیابون راه میرم گرمم نشه!!

  + نوشته شده درپنجشنبه 21 تیر1386  ساعت 2:4  توسط حنا گلی 


 سردرد

امروز ظهر رفتم دکتر . چنان سردرد ی دارم که نمتونمدراز بکشم.پدر ام درومده. خیلی درد میکنه..به همراه آقای شوهر رفتیم عکاسی پیش امیر. خیلی پسر خوبیه.آدم با ارزشیه..دلم میخواد باهاشون بیشتر رابطه داشته باشم..به مملم ام گفتم.. که ارتباط با آدمای قابل اعتماد ارزش داره که به هر طریقی باهاشون ارتباط داشته باشی.شده ماهی یه دفعه زنگ بزنیم..همین تلفن هم انرژی زا است.

امروز به لطفی گفتیم که بره دنبال جا.. نمدونم چرا به نظرم خیلی کار زشتیه آدم به یکی بگه پاشو.

بابام اس ام اس داد بهم!!!! همه حروفه صدا دارو e تایپ میکنه!!!نوشته سلام selem hene jen!!! و یه شعر از حافظ به همین طریق!!براش نوشتم ای ول ! دوباره همونو برام فوروارد کرد!!

میخوام یه موتور بخرم صبا باش برم مترو. ولی فک کنم ضایع باشه..اگه جا برای پارک اش بود میبردم.

 

  + نوشته شده درسه شنبه 19 تیر1386  ساعت 23:9  توسط حنا گلی 


توضیح خاصی ندارم.هویجوری مینویسم! غلط غولوط هم زیاد دارم.حال ندارم اصلاح اش کنم. خودتون به بزرگی خودتون ببخشید
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
هوایه تازه
شبهایه بی ستاره من....سایه
من؟زن ایرانی.......میتی
خطرات تینا....تینا
دفتر خاطرات من....نگار
گاهی زن بودن
زن بودن
مترسک
دزیره
رها
ترانه علیدوستی
لاغر مردني
من؟زن ایرانی........میتی
ساسوشا
میثم اشتری
مهتاب خانم
تیری تی جونم
سیب گاز زده
سیسکو ماهی دور از دریا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

آرشیو موضوعی
من شاد ام
من غمگین ام
عین یه خط صاف ام

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
shortdream
100 books befor die
زن سي ساله!
خاطرات زندگی من و همسرم

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM