میخوام آپ کنم...چیزه زیادی یادم نمیاد!...فقط اینکه این اعجوج معجوج ها خیلی به شوهرم فشار میارن....خیلی عصبانیش میکنن...دیروز شروع کرد داد زدن..بعدش رنگ به صورتش و لب اش نموند...براش آب قند اوردم و بعدش بی حال شد....باهاش صحبت کردم...گفتم به خدا اگه یه بلایی سرت بیاد ..اول خودتو میکشم ..بعد اونا رو! داره تلاشش رو میکنه که کم کنه این اعصاب خوردی ها رو...البته خوده این قوم بسیار نقش بسزایی دارن تو این اتفاق...خیلی اذیت اش میکنن....با اینکه شوهره ما خیلی صبوره ...ولی این بار انگاری که واقعا کم اورده....دلم نمیخواد که باهاشون کامل بهم بزنه...ولی واقعا روابطشون بیماره ...و آدم رو بیمار میکنه .....
بگذریم....
امروز با شوهری و خواهرم رفتیم بیرون....یه دور زدیم کلی روحیمون عوض شد....
وای که دیشب چه بارونی بود...خیلی حال کردم..کمتر دیده بودم که اینجا اینجور بارون بزنه.....بارونهایه جنوب اینجوریه....یهو شروع میکنه باریدن ..انگاری که یکی شیلنگ و باز کرده......و دو سه روز بعد انقدگل و گیاه سبز میشه که من دلم میسوزه..میگم بسه! نکنید...میمیرد ها!....ولی به دنیا میان و زود هم میمیرن...ولی اون چند روز انقد طبیعت رو قشنگ میکنن که حد نداره....البته این باروهایی که میگم..ماله بهاره ها...و زمستون هم بارونه خودش رو داره.....یادمه بچه که بودیم ..بارون میزد....یهو یه شبه سیل میشد!..من انقد سیل دوست داشتم! چونکه حیاطمون میشد پره آب...چون خونمون از سطح خیابون پایین تر بود...بعدا بابام یه قایق بادی داشت...۶ نفره! برامون بادش میکرد ...من هم میرفتم دمه خونه رفیق هام..یه دوجین بچه جمع میکردم ...میرفتیم قایق سواری! همه مینشستیم تو قایق و من و یکی دیگه که بزرگتر بودیم پارو میزدیم....حالا مساحتی که میتونستیم پارو بزنیم یه دایره به شعاع ۳ متر بود!..ولی انقد کیف میداد....بعد از اونجایی که حس فداکاری و پتروس بازی از بچگی با من بوده...من میرفتم پایین....پاچه هامو میزدم بالا و با طناب قایق و با بچه ها هی این ور و اون ور میبردم!..بعد لیز میخوردم با تمام هیکل میرفتم زیره آب!...این میشد که میرفتم لباسامو عوض میکردم و یه سری کامل خشک میپوشیدم و میومدم...دوباره باز هم دلم رضا نمیداد...میومدم پایین و با طناب بچه ها رو میچرخوندم.....این اتفاق مثلا تویه یه روز تا ۱۰ بار هم تکرار میشد....تا بلاخره مامانم میگفت بسته..انقد لباس کثیف نکن.....و من ناراحت میشدم واحساس میکردم جولویه آزادی عملم گرفته شده!..اینا که میگم حودودا ۶ سالم بود....میگم از بچهگی یه حسه ریزعلی ای داشتم.....
همینه الان اینطوری شدم...!شایدم ماله یه چیزه دیگه اس!
شوهرمان چنان مافیاییی تو ساختمون راه انداخته! هرکی چپ بهش نگاه کنه ..مثه این بچه لوس ها میپره پیش مدیر ساختمونو و مالک اصلی ساختمون...اونا هم واسش سرو دست میشکونن! و کلی حاله طرفه خاطی رو میگیرن!..
صاحب ملکه مغازمون میخواد اجاره رو ببره بالا...ما هم نداریم که بدیم ..یعنی تا اینجاش و هم از این و اون گرفتیم....رفتیم چند جایه دیگه هم دیدیم.....دعا کنید بشه....از اونیکی جاهه...میدونید که کودومو میگم...این یکیه نه ها...اون یکیه....بیشتر خوشم میاد...دعا کنید اون شه...اجاره اش هم کم باشه...قراردادش و هم حداقل۳ ساله ببنده...خرجی هم نداشته باشه توش...بعد اونجا واقعا بهتر باشه و فروشمون هم بیشتر بشه و وضعمون بهتر بشه .......مرسی....
تعطیلات خوش بگذره....
فرداشب یه عروسی دعوتیم....هر دو خانواده مذهبی ان....پرسیدیم که چوریه عروسی؟ قاطیه یا جدا؟...گفتن عروسی اما.م .زمانیه!!!! یعنی چی؟ شما میدونید؟ چه مدلیه؟ یعنی چجوری اهاس پوشید؟ دشداشه؟ با نقاب؟...بعد آرایش کنم یا نه؟ شلوار زیره دامن بپوشم خوبه؟
به هر جا هم زنگ میزنم میپرسم این چه مدلیه..هیشکی نمیدونه!