|
رویا ها آدم رو میبره تو یه جایه خوب..جای که دلت میخواد باشی...جای که سختی هاش قابله تحمله و خوشیهاش پایدار...جای که روز به روز به موفقیتت افزوده میشده و از ناراحتی ات کاسته میشه...جایی که همیشه اردیبهشته....جای که وقتی یارو پولت رو میخوره میری با کمک قانون یارو رو میگیری!!!!(خداییش این تو رویاهام هم نیست! از بس برام غیره ممکنه!)
بعد از خواب و رویا که پامیشی...همه چی به سختی و خشنی واقعیته....و طبیعت هیچ رحمی بهت نمیکنه...چون اشتباه کردی باید تاوان پس بدی...هرچقدر هم که پالس هایه مثبت فرستاده باشی...
چقدر این رویا شیرینه و واقعیت تلخه این روزا.....و چقدر فاصله بینشونه....روزگاری رویاهام با واقعیات ام انقدی فاصله نداشت...ولی هرچه که بزرگتر میشم...فاصله این دو هم بیشتر میشه...
به تنهایی باری رو میکشم....نمیتونم به کسی بگم...چرا که همه سرزنش ها متوجه خودمه ....نمیتونم به شوهرم بگم..چون اون هم مثه من داره همین دردو میکشه و همین حس و حال و داره......با گفتنش به عزیزانم و مامانم همکه بیشتر و بیتشر ناراحتش میکنم...پس....به تنهای تحمل میکنم.....
دیشب چنان دل دردی گرفتم که نگو......
خیلی از رویه سیاوش خجالت میکشم....انقد که نصفه شبا بلند میشم و از ته دل گریه میکنم و از خدا میخوام من انقد شرمنده اینا نکنه....
حساس شدم...شوهرم هم همینطور...از حرفهایه کوچیک هم دلخور میشیم ....و امروز سره یه حرفه خیلی کوچیک...بغض ام ترکید ...با اینکه معذرت خواست و به نظره خودم هم چیزی نبود که اصلا بخوام ببخشم یانبخشم.....ولی دلم میخواست یه ساعت گریه کنم...که گریه مو خوردم که بیش از این به شوهرم ناراحتی و استرس رو انتقال ندم....
خاله مامانم فوت کرد...دیرزو بابابزرگ ام اومده بود مغازه.... یه راست از سره خاک مامان بزرگ ام اومده بود...و چشماش سرخ بود از گریه.....همیشه فکر میکنم وقتی میره سره خاکش فقط فاتحه بده....ولی دیروز فکر کردم حتما حرفهایی میزنه که بعد از یه ساعت چشماش سرخه از گریه...و اینکه بعد از ۱۸ سال که از فوتش میگذره....و بااینکه ۴ سال بعدش دوباره ازدواج کرده...هر ۵ شنبه میره سره خاکش و با چشمایه خیس برمیگرده....ماما ن بزرگ و بابابزرگ ام همیشه با هم خوب بودن و همو دوس داشتن...میشد که با هم دعوا هم بکنن...ولی همیشه...شب به شب پیشه هم مینشستن و چای میخوردن و اخبار بی.. بی.. سی... از رادیو گوش میدادن...کاریکه سالهاست بابابزرگ ام تنها انجام میده..
دلم واسه مامان و بابام تنگ شده....انقد دوس دارم باهم باشن که حد نداره...هیچ وقت تو عمرم به اندازه الان دوس ندارم در کناره هم ببینمشون....و هیچ وقت به اندازه الان ایندو از هم جدا نبودن...
یه روزایی که بابام هست و میرم خونشون و میبینم مثلا دو نفری نشستن دارن غذامیخورن ..انقد خوشحال میشم که حد نداره...چنان احساس امنیتی بهم دست میده که هیچی نمیتونه دلمو بلرزونه...
مامانم داره برمیگرده و من هی اصرارش میکنم ..که ..نه بمون...بمون ما هم میایم....دلیلش این نیست که خودم بخوام برم...دلیلش اینکه دوس دارم با هم باشن....
دلم میخواد برم..دلم میخواد برم جنوب..دلم تنگ شده...دلم آرامش میخواد و هیچ جای بهتر از اون خونه به من آرامش نمیده.....جایه که بهترین خاطرات زندگی من درش اتفاق افتاده....
دلم برات تنگ شده خونه عزیزم..
و من اون خونه رو بدونه مامانم انقد دوس ندارم که با مامانم دوس دارم ....
مامانم...همه کسه منه....
|