|
دیشب غصه ام بود شدید....دلم خون بود...اصلا حال و حوصله نداشتم...شوهرم از خستگی زود رفت بخوابه..(زود واسه ما یعنی دوازده و نیم شب!) من دلم نیومد..ا وقتی همه چراغا خاموشه احساس آرامش بیشتری دارم..نشستم..گفتم چه کنم؟ رفتم حافظ و برداشتم و یه فاتحه براش فرستادم چند تایی سئوال پرسیدم ..ولی جوابشو نفهمیدم یعنی چی!! نفهمیدم من اون ساغره بودم و یا اون پیره زاهد یا خوده حافظ یا اون رنده! خلاصه بستیم و رفتیم قران و برداشتیم ..باز کرم یه سوره خوب اومد! از اوناش که همه بدا به کیفر توپی دچار میشن و خوبا تو بهشت عیش میکنن و اینا..البته من این جا در نقش اون خوب خوبا بودم...خلاصه کلی هم با خدا حرف زدم..گفتم باباجانه من ببین....من غیره تو هیکی رو ندارم...مثلا چی میشد این استعلامه رو برنده میشدیم یه مقدار از فشار مالی که رومونه برداشته میشد؟..یا فلان چیز و یا بهمان چیز...نمیخوام معجزه کنی....ولی بلاخره این استعلام رو یکی برنده شده دیگه..خوب چی میشد اون یه نفر من میبودم..من که قیمتهایه خیلی خوبی داده بودم...خلاصه کلی هم اشک ریختم و آه کشیدم و دوتا اس ام اس فرستادم واسه اون یارو که مالمونوخورده بود و گفتم یه ریال شو هم نمیبخشمت..امیدوارم به بدترین ها دچار بشی...و خسبیدم..
صبح ساعت هشت و نیم با تلفن بابام بلند شدم...شروع کرد اول صبح غر غر کردن...تا حالا خوابیدی؟ پاشو پاشو...چرا شوهرت فلان کارو نکرد...چرا این طوری نکردی چرا سیاوش اون طور نکرد...این چی شد اون چی شد و کلی غر زد و بعد هم خدافظی قطع کرد.....سعی کردم که خیلی به خودم نگیرم و اول صبحی روزم و خراب نکنم.....ماشینه پرایده خاله ام رو گرفته بودیم که ببریمش معاینه فنی...یعنی باز هم طبقه معمول خواستیم که حال بدیم به اطرافیان...شنبه بردیم گفت کمک فنرش خرابه دیروز گذاشتیم تعمیرگاه و آخره شب تحویلمون داد و صبح بردیم که من برم مغازه و شوهری بره پونک هم یه کاره بانکی داشت هم اینو ببره معاینه فنی....ماشین و گذاشتیم جولویه دره مغازه...طوری که به شوهری گفتم جولو دیده مغازه رو گرفته ..گفت الان برمیگردم...قفل هم کردیم و رفتیم تو...نشسته بودیم که نجارمون از طبقه بالا صدا کرد گفت بیاین ببینین این دو تا رنگ بهم میان یا نه...رفتیم و یه ۵ دقیقه کمتر بالا بودیم برگشتیم پایین سوییچ و کیف برداشت شوهرم که بره...رفتیم با هم دمه در دیدیم جولو دره مغاهز شده پر ماشین..میخواستم برم غر بزنم سره همسایه نمایشگاه ماشین داره...که دیدم وا...پرایده ما کو؟!!!!..به شوهرم نگاه کردم و اون هم به من نگاه کرد و زدم تو سره خودم گفتم کوش؟...همین جور هاج و واج موندیم...دیدم که بله پراید محترم نیست! سوییچ هم دسته ما...یعنی چی؟ دیدم که جایه لاستیک ها هم هست که به سرعت بردنش....تویه حینی که شوهرم داشت به صد و ده زنگ میزد من رفتم پیشه درو همسایه گفتم بابا بیاین به فریاد برسید که بردن...نجار و شاگرد و همه ریختن تو خیابون...بنگاهی بغلی چند تا مردن..همیشه خدا هم دو یا سه تاشون تو خیابون ان..یکی از گله هایی که ماازشون داریم اینه که شما همیشه ولو اید تو خیابون...پرسیدم ندیدید که کسی این پرایدو ببره؟ گفت نه فقط این بالاییه که لیزینگ داره چند نفری رفتن همین الان هم رفتن..گفتم زنگ بزنید بپرسید ببینید ندیدن که کی ماشینو برده؟..خلاصه همه جمع شده بودن و من هم اشک ام درومده بود و به خدا گفتم به خدا باهات قهر میکنم.....زنگ زدیم شوهر خاله ام با اونکی ماشینش اومد...همون موقع کلانتری دو تا حوزه اومد و هی واسه یارو توضیح میدیم میگه مگه میشه به این سرعت؟گفت مگر اینکه سوییچ و داشته باشه...گفتیم باباجان شده دیگه..گفت شاهراتو بیار که اصلا چنین ماشینی بوده دمه در و تو همین بین این همسایه عزیز گفت نکنه این یارو که لیزینگ داره و رفته بیرون و پرایدش هنوز دمه دره اشتباهی ماله شما رو سوار شده باشه!! گفتیم مگه میشه ماله این یارو روکش صندلیش سیاه و سفید و پوسته گاویه ماله ما روکش فابریکش بوده ..مگه کیلیدش میخوره...مگه اصلا ماشین خودش و تو روزه روشن ندیده؟...گفتن این آقا دیشب معامله اش کرده !زنگ زدن به طرف....گفت فلان جام...گفتن سواره ماشینه خودتی؟ گفته آره بابا یعنی ماشینه خودمو نمیشناسم..ازش خواستن بزنه بغل و بره پلاک رو بخونه..زد بغل و خوند ...ماله ما بود!!!! قضیه این بود که آقا دیشب تو تاریکی خریده بود و دفعه اول بود سوارش شده بود...بعد عجله ای با چند نفر میان برن ثبت...ما پراید و بغل پراید اون پارک کرده بودیم...کلید و میندازه در باز میشه و سوار میشه میره!...نگو بعضی پرایدا سوییچ شون به هم میخوره!!به همین راحتی! وقتی فهمیدم اشتباهی برده وا رفتم.....شوهرم دیگه رنگ به چهره نداشت ..نمیتونست بایسته.....مردیم و زنده شدیم.....حالا نمایشگاهیه میگه شیرینی بایس بدین! گفت مرده حسابی شما باید دیه بدین! ما داشتیم سکته میکردیم...ماشینه مردم بود ماله خودمم نبود که بگم فدایه سرم......یه یک ساعتی گذشت و اون یارو که مشینو برده بود اوردش....همون که رسید ازش پیاده شد و یه پراید دیگه هم ایستاد و ریختن بیرون و شروع کردن به بزن بزن! من اون وسط هی میگفتم یکی بیاد این ماشینو از این وسط برداره الان با سنگ میزنن شیشه اینو میشکونن!
نگو هی لایی کشیده ..اون هم گفته بیا پایین بزنم و ایستادن به بزن بزن! این هم باز از سرم رد شد! همه میگن یه خونی بریزید...یه نذری بکنید تو چشمید....گفتم بابا دیگه چی مونده که تو چشم باشیم...ولی میریزم..شده یه جوجه خروس میگیرم....
توروخدا شما هم دعا کنید..من نمیدونم چرا این بلاها سرمون میاد....نمیدونم..به خدا نمیدونم...
|