|
انقده این روزا گرفتاری و ناراحتی چشیدیم و کشیدیم که به کل از روزمرگی دور شدیم ...انقد که دیگه مثلا روم نمیشه بگم دیشب سپیده رو دیدم ....حتی نگام نمیکرد..تمام مدت روش اون ور بود فوتبال میدید! فک کن! سپیده و فوتبال؟ دلیلش؟ اینکه اون شب که رفتیم خونه مهتاب اینا تقریبا یه یه ربع قبل از رفتن زنگ زدیم که میاید و علی گفت زودتر میگفتید من دیگه از سره کار حرکت کردم...و پس فرداش تماس گرفتیم بیاین بریم باغ گفت نه ماداریم میریم جهاز برن...بعد شبش زنگ زدیم که بریم یه سر خونشو ن گفتن مهمون داریم ..شنبه زنگ زدیم بریم خونشون گوشی رو بر نداشتن و دیشب که واسه تولد بابابزرگ ام رفتیم اونا هم اومده بودن و مثه برجه زهرمار بود....علی گفت گله دارم چرا زودتر به نگفته بودین که دارین میرید خونه مهتاب اینا...گفتم واسه اینکه من به شوهری هم هنوز نگفته بودم خودم با صبا برنامه ریخته بودیم و وقتی شوهری گفت باشه همون موقع به شما زنگ زدیم....
نمیدونم اینم دلیلیه که حتی تو چشمه من نگا ه هم نکنه؟...به من چه ..مگه خونه من بوده که بخوام دعوتت کنم....خونه کسه دیگه ایه...اگر هم به شما نگفتن لابد با هم مدلی نیستید که بخواد ازت بخواد یهویی بیاین پیشش...یا حتی هستین ولی دلش نخواسته تو رو بگه...اصلا به هر دلیلی.....به من چه ربطی داره؟ که اگر من یه روز بی اجازه خانوم برم پیشه دوستم ..هرچقد هم که بعدش دعوتت کنم با من اینطوری رفتار کنی.....بسیار بهم بر خورنده بود...چون سپیده همیشه از این ادا و اطوارا داشت...ولی با من تا بحال نکرده بود......ولی هر چی نکرده بود و یهو انجام داد! مثلا روزی که مادر صبا ضامن برا ماشینشون شد گفت من اینو میفهمم که چه کاره بزرگی کرده و حتما هر توری بشه جبرانش میکنم و. همیشه قدر دانش خواهم بود...مدتی نگذشت که رفتیم مسافرت بوشهر...بعد صبا خواست از فرودگاه بیاد...که من بهش گفتم میام دنبالت که البته نرفتم به خاطره اینکه موبایلمون خاموش شده بود زنگ نخورده بود و این حرفا....خانوم اصلا به روش نیوورد که میتونه بره دنبالشون ...میتونه اونم یه تعارفت بزنه..هیچ...برگشتنشون هم هرچی اشکان اینا دنباله تاکسی سرویس بودن یک کلمه از دهنش درنیومد که نه حالا ما میبریمتون...و بعدش صبح واسه خدافظی حتی زحمت تکون خوردن هم به خودشون ندادن... نمیگم که حتما باید این کارا رو میکرد...آره میتونه نکنه...ولی وقتی اینه رفتارت دلیل نداره که ناراحت بشی که مثلا صبا اومده یه راست نفر اول به تو زنگ نزده که من اومدم...و بعدش حتی این نارارحتی رو سره اونم پیاده نیمکنی با من قهر میکنی.... آخه به من چه! به غیر از اون وقتی که سیستم خونه رو عوض کرد تا صبا رو دعوت کرد و صبا خونشونو دید دقیقا ۸ ماه گذشت! خب حداقلش این بود که به تلافی اون حرکت اش هم نه به خاطره دوستیمون زود تر این کارو میکردی....
دیشب با همه عنق بازیشون زود پاشدن رفتن و هرچه خالم اصرار کرد واسه شام بمونن نموند...بعدکه ماخواستیم بریم خاله ام یه کاسه اولویه داد که ببریم بهشو ن بدیم ...دلیل بلند شدنشون این بود که علی کار داره از شرکت اوروده....اصلا و ابدا برا من مهم نبود که به چه دلیلی میخوان برن ..نه الان نه هیچ وقت...اصلا به کسی ربطی نداره .....بعد که رفتیم خونشون غذا رو بدیم دیدیم با همسایه ها تویه حیاط فکر کنم داشتن شام میخوردن..دیدم که طالبی بردن ولی دیگه پشت دیوار بودن و ندی دمشون...علی بیچاره خودش احساس ضایع شدن میکرد... و من فکر کردم...آخه واسه چی دروغ؟ مگه کسی بهتون حرفی میزد مثلا اگه میگفتی نه شام قول دادم به همسایمون؟ مگه اصلا به کسی مربوط بود؟..خوب چرا دروغ میگی؟
هی هی
آره اگه اوضاع مملکت اینجوری نبود همه اینا رو براتون تعریف میکردیم! حیف که اوضا ناجوره!
خیلی راحت و بیدردسر و بی سر و صدا داره کودتا میشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی! امروز شمار کثیری از مدیرانه ارشد وزارت نفت رو اخراج کردن! مدیران سپاه رو یا دارن میکشن و یا دارن اخراج میکنن!
یه کشور خوب اسم ببرید همه با هم بریم اونجا!
|