<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من  حنا  خانوم </title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/</link>
<description>روز مره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 22:00:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>601</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-458.aspx</link>
<description>دوستانه عزیز.......یادم رفت براتون بگم که یه توله سگ عزیز به جمعمون اضافه شده!.....اسمش لی لی است....ماده است...خیلی هم خوشگل و دوست داشتنیه .....در اسرع وقت یه عکس میزارم...دوربین ام رو دادم به داییم ...یادم میره ازش بگیرم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقده این بچه دوست داشتنیه......تویه یکی از این کتابهایه انرژی مثبت امروزی خونده بودم که حتما یه حیوونه خونگی نگهداری کنید......ازاونجایی که تویه عمرم هیچ گاه از گربه خوشم نمیومد.....و همیشه عاشقه سگ بودم......طی یه اتفاق ....مادر سگ شدم! آره یه بنده خدایی مادر پدره اینو داشت...و چهار تا توله آورده دوتاشو رد کرد..و ماده گیره ما افتاد.....اول دلم میخواست نره ماله من بشه...چون تویه حیوانات...خصوصا پستانداران ....نر مرغوب تر از ماده است(تاکید میکنم حیوانات!)ولی الان که صاحبه سگ نره کلافه شده و میخواد پسش بده دلم نمیاد با ماده خودم عوضش کنم ...بسکه به لیلی عزیزم عادت کردم....شبایه اول که خیلی کوچولو بود تا صبح ۳ دفعه بیدار میشدم و براش شیر گرم میکردم بهش میدادم.....وای عینه بچه آدم نق نق میکنه و شیر که میخوره آروق میزنه.....نژادش بیگل است...اگر کسی نره رو میخواد بگه...نره اصیله اصیله ...ولی بچه من یه خورده ناخالصی داره!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همهتون توصیه میکنم اگه کوچکترین امکانی هم دارید...حتما سگ نگهدارید......هیچ موجودی به عزیزیش نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه به دنباله کارم دوباره! شوهری میره مغازه و لازم نیست که دوتن تو مغازه باشن....برا همین مناومدم خونه....فعلا دارم درس میخونم واسه کنکور...البته کارشناسی! خیلی جدی نیستم ...چون احساس میکنم عقب ام ....ولی امسال هم نشد ساله بعد....خدا بزرگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دوستان پرسیده بود که بعد از ۱۰ سال دوستات رو دیدی تغییری کرده بودن؟....واقعیت...نه خیلی! به نظرم خودم بیشتر از همه تغییر کرده بودم.......البته فقط ۴ نفرمون ازدواج کرده بودیم ...بقیه مجرد بودن...یکی هم یه پسر داشت!یه سالو ۳ ماهه.....عکسهامون تویه فیس بوک هست....ولی آدرس نمیدم! میترسم!کلا از این که دنیایه مجازیم با حقیقیم قاطی بشه وحشت دارم! نمیدونم چرا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اجازتون شوهرم هم اخلاقش چیز مرغیه! بد اخلاق شده! گفتم که آخرخ برج ها ما فیلم هندی داریم اینجا! اشک و آه و گریه و ناله و دعا و نفرین....بساطیه واسه خودش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش  باشید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 22:00:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=458</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-458.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اومدم!</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-457.aspx</link>
<description>سلام. چند وقته که نبودم؟ یادم نیس.....حالا اومدم......میدونید ویرووس منو کشته بود! ویرووسه کامپیوتری....کامپوترم عمرشو داده به شما....حالا حالش خوش شده!چونکه کلا فرمتش کردم!!!! آره همه عکس ها و موسیقی هام پرید.....ولی عوضش ویرووس ها هم پرید ...انقده الان سرعت کامی بالارفته که نگو.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقاتی افتاده.....مهمترینش ۸/۸/۸۸ بود ....دقیقا روزه ۷/۷/۷۷ با دوستانه دبیرستانی قرار گذاشتیم که تویه این تاریخ دوره هم جمع بشیم.......و اکثریت به این وعده عمل کردیم ....اون سال سوم دبیرستان بودیم از ۱۷ نفر دانش آموز ۱۳ نفر اومدن ..یه نفر کانادا بود ....نیومد....سه نفر هم اطلاعاتی ازشون در دسترس نیست.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی خودم کامپیترم و فرمت کردم! تا حالا نکرده بودم...و در حاله حاضر خوشحال ام که خودم تونستم این کارو بکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدووم برم وبلاگاتونو بخونم ...بعدا میام مینویسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:54:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=457</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-457.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>600</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-456.aspx</link>
<description>اگه دعوام نمیکنید یه ذره غر بزنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم تو بحران مالی بدی افتادیم.....این ماه مغازمون هیچ فروشی نداشت...هیچی....کسیایی رو هم که ازشون طلب  داشتیم پول ندادن بهمون.....از چند نفر هم برا ماهه قبل دستی گرفتیم به این امید که این بدهکارا تسویه کنن که نمیتونن تسویه کنن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید پیگیری کاره دکترم و میکردم ....قبل اش برادره شوهری زنگ زد(یکی از طلبکارامون!)  گفت من غلط کردم به تو پول دادم یالا پوله منو بردار بیار و چند تا  دری وری دیگه که من نشنیدم فقط از عصبانیت شوهرم فهمیدم که باز چرت و پرت گفتن......تویه یه حرگت سریع پریدم و طلاهامو برداشتم که ببرم بفروشم.....معمولا خیلی کم پیش میاد از طلا استفاده کنم به غیر از حلقه عروسیم هیچ طلایی استفاده نمیکنم.....خیلی یادم بمونه تو عروسی ها و جشن ها یه تیکه آویزون میکنم.....ولی همیشه به طلا به چشم یه ذخیره مالی....یه پولی که در صورت بروز یه اتفاقه غیره مترقبه بشه ازش استفاده کردم نگاه میکنم ....اون روز سرویسه عروسیمو تنها طلایه رسیده از قوم الضاملین که شامله یه گردنبد میشد و یه سری طلا که خودم با پوله خودم و طلاهاییکه واسه عقدم فامیله خودم کادو داده بود ولی بیریخت بودن و رعوض کرده بودم٬  برا خودم خریده بودم (البته خیلی کم بود کلش شد ۱۴۰ هزار تومن) رو برداشتم  که با خودم ببرم بفروشم....به خودم گفتم این کارو بکنم ..تا حرف از این مردک نشنوم....(بارها شده که ما هم بهش پول قرض دادیم و دیر بهمون پس داده)....شوهری نتونست باهام بیاد....بعد از مدتها خودم تنها رفتم  با تاکسی.....داشتم از پل عابر رد میشدم....سریع میرفتم ....افتادم جولو یه مرتیکه از این بدنسازی ها....یهو گفت ماشالا.....همونجا ایستادم.....نگاش کردم تا رد شد....پشت سرش راه رفتم .....بعد که از پل اومدیم پایید ازش رد شدم که برم سواره تاکسی.....باز هم بنا گذاشت به متلک گفتن...برگشتم و گفتم بش بسه دیگه دهنتو ببنید دیگه ....اونم نه گذاشت نه برداشت جولو جمعیت گفت من که کاریت ندارم ج...ده خانوم! ..و فحش هایه زشت و رکیک مادر و اینا رو کشید به سرم.....نفسم از خشم بند اومده بود....حساب این حد پررویی و نمیکردم ....میخواستم خفش کنم...گفتم همه اینا رو که میگی لایقه مادرته ...ولی این حرفایه من اصلااونو ناراحت نمیکرد فقط به فحشایه اون اضافه میکرد.....دیدم من که فحاش نیستم و حریف حرف هم نیستم....پس گذشتم و تویه تاکسی نشستم.....همین که نشستم اشکام اومد.........تویه این بحران  که هر آخره ماه داریم ...تویه این درده بی پولی که ۴ ساله داریم باش کلنجار میریم.....اینکه دیگه آخرین ذخایر مالیم هم تمومه و دارم میفروشم......خدایا ......چرا.....فحش چرا؟ بیحرمتی چرا؟ توهین چرا؟....دیگه رعاین مردمو هم نکردم واسه خودم اشک ریختم......پیشه خودم میگفتم کاش شهر یه خورده تاریک تر بود....یا کاش قد و قواره کوچیکتری داشتم و لایه مردم گم میشدم و راحت اشک میریختم.......رفتم تویه یه طلا فروشی.....طلاهارو گذاشتم رو میز.........شاید ندونید چی میگم.....ولی خدا این روزو واسه هیچ کس نیاره.......وقتی طلا فروشه ازم سئوال میکرد  چونه ام میلرزید........سعی میکردم که نشون ندم که انقد غصه دارم .....ولی نمیتونستم.....صدام میلرزید....همش رو حساب کرد شد یک میلیونو چهرصد هزا رتومن! هنوزم ۶۰۰ هزار تومن کم بود تا فقط بدهی اومن مردک رو بدیم...زنگ زدم به شوهری.....آه اش درومد.....و من زدم زیره گریه ....گفت نمیخواد بفروشی.....بزار چک هام برگشت بخوره.....نمیخواد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برا ش نگفتم که چه دردی داشت...برا ش نگفتم که تویه خیابون هایهای گریه کردم.....برایه هیچ کس نگفتم.......پیشه یه طلا فروشه دیگه هم رفتم ...سه نفر بودن ..چنان سرتا پامو نگاه میکردن که آب شدم......دیدم حتی طلاهام هم برایه یکی از بدهی هام هم کفایت نمیکنن........چی میشه  عاقبت ام؟..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی گریه میکردم....به عادت گذشته میگفتم خدایا کمک...و بعد سریع پشیمون میشدم....خدایی که دیگه در این نزدیکی نیست.....خدایی که خیلی وقته در این نزدیکی نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه وقتی میام دعا کنم و یا نفرین یاده اونایی میافتم که این روزا عزیزاشونو از دست دادن و یا زندان اند.....میگم مگه خدا به اونا جواب داده؟ مگر اونا از من ناخالص تر خدا رو صدا کردن؟....وقتی که خدا این ظلمه به این بزرگیه رو جوا ب نمیده که کاری به کارشون نداره و روز به روز هم  خوشحال تر و شاداب تر میشن ........پس چطور به من میخواد جواب بده....یا اینکه میبینم این همه آدم از من بیچاره تر هم هست که هر روز واسه روزیش داره التماسه خدا رو میکنه و جواب نمیگیره....خدا چطوربه من جواب بده؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم فکر میکنم پیشه خودم.......یعنی تقاصه عشق اینه؟.....یعنی منی که کسی رو انتخاب کردم که هیچ مالی نداشت..هیچ مالی هم کمکش نکردن .....باید انقدر غصه پول رو بخورم تویه زندگیم؟....و روزگارم سیاه بشه از بی پولی؟/..کاش فقط بی پولی بود...از بی عاطفگیشون از بی مهری هایه که گاهی از خانواده خودم هم سر میزنه.................چرا؟!!!!!!!!!! تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عرضت برسونم خدایه مهربون... من اگه هزار بار هم برگردم عقب...اگه هزار بار هم ببریم جولو باز هم و باز هم همین مرد و انتخاب میکنم.....من عاشق اش ام..دوستش دارم ....و از همه خوشیهایه زندگیم حاضرم بگذرم...........ولی یه خواهش دارم ازت......اونو انقدر اذیت نکن......اون انقدر نگران نکن......خدایا لا اقل بزار اون دغدغه نداشته باشه.....اگر انقدر سره من میاری لااقل سره اون نیار........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ازت ناراحتم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ازت گله دارم ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاده &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مگی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; میافتم تویه کتابه  &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;مرغان شاخساره طرب&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;.....لحظه ای که دخترش به دنیا می اومد ....وقتی که ناراحت بود که چرا به عشقش نرسیده ......خانومه صاحب خونه اش بهش گفت که خدایان با دیدنه عشقه پاک و عمق حسودیشون میشه و نمیزارن که به هم برسن.......همون موقع که اینو خوندم از رو ناراحتی گفتم که نه این غیره ممکنه ....من به این اعتقاد دارم که اگه آدما عاشق باشن خدا هم کمکشون میکنه که به هم برسن.............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا فکر میکنم ....شاید اون خانومه راس میگفته......شاید باید مثه بقیه....مثه این همسایه هایه چپ و راستی٬ تو سرو کله هم بزنیم تا خدایان بر ما رحم کنن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوهره عزیزم دوستت دارم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی بدونه دلیل اسمه شوهرم رو گذاشتم بهروز! چرا؟ نمیدونم......صبحا که میخواد بره سره کار بهش میگم به سلامت بهروزه عزیزم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 13:06:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=456</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-456.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>509</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description>چند روزیه که دوباره خبراشون تویه زندگیم ولووه....وای امان از دسته خبراشون...مثلا با هم قهریم..مثلا دعوامون شده ولی روزی  حد اقل ۲ تماس رو از طرفشون داریم...به بهانه کار...به بهانه هایه مختلف...مثلا زنگ زده میگه چیزی به اسمه آب رادیات داریم؟!!   یعنی هیچ مرجعه دیگه ای تویه دوروبرتون نیست که با اینکه با ما قهرید و هی مدام هزار بار تکرار میکنید که ما که با هم رابطه ای نداریم.....زنگ بزنید و این سئوال رو بپرسید؟....امروز بهشون زنگ زده میگه به ما که هیچ رقمه کمک ای نکردید...دسته این داداش بزرگه ۳۵ سالشه رو بگیرید...لااقل به اون کمک کنید......مادر فولادزره خونه نبود....بعد از اینکه اومد خونه زنگ زده  میگه تو کمکش کن! میگه ندارم اگه داشتم حتما این کارو میکردم...واسه من نکردید لااقل برا این بکنید...میگه ما واسه تو همه کار کردیم تو ندیدی......وایه خدای من از این جمله آخر میدونید من چقدر دیوانه میشم.....فشار خونم میره بالا....خدایه من ......مدام به خودم میگم بابا جان اینا بیمارن...مریض ان ...از تو دهنه آدمه مریض حرفه منطقی در بیاد باید ناراحت بشی......ولی باز این جمله هایه احمقانه و پرروآنه  اش دیوانم میکنه.......چقدر این پررو و نفهمه....چقدر توهم داره .....چرا محض رضایه خدا نمیشه یه روز یه حرفی و یه حرکتی بکنه ...آدم  به خودش بگه...آره نکات مثبت هم داره....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوه بزننش...حالم ازش بهم میخوره....بره گم شه بره گم شه.....وای که چقدر من از این زن متنفرم.....صداشو از پشته تلفن  میشنوم میخوام خودمو بکشم...بسکه صداش برام استرس آوره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چرا بایستی غیر عادی ترین مخلوقاتت گیره من بیافتن؟....خوب من خجالت میکشم از حرکات و رفتاره اینا....من تحقیر میشم از منش و منطقه اینا.....چرا ؟ نمیشد آدمه خوب که نه...عادی باشن؟ خنثی؟ معمولی؟ یه سری نکات خوب یه سری نکات بد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون روز که گفتم با خدا قهرم....تقریبا هنوز هم باش قهرم...زیاد باش حرف نمیزنم...هی میام ازش خواهش کنم...هی میام ازش تقاضا کنم...دعا کنم...میگم چه فایده...اون که نمیشنوه....اون که اصلا نمیبینه......واسه همین بیخیال میشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوس داشتم درس بخونم...انقده این بچه ها دنبال درس و کتاب ان ..من هم هوس کردم واسه درس...البته فقط ذوق بچه ها نبود....عقب افتادگی خودم هم بود......یکی ازمواردی که همیشه ازش احساس کمبود میکردم حالا بیش از پیش داره آزارم میده....دیگه سگ رو میزنی فوق داره!! من ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم دنباله رشته میگرم...نمیدونم کارشناسی شرکت کنم یا ارشد.....نمیدونم تجربی شرکت کنم یا ریاضی یا انسانی!!! خیلی آینده ام روشنه نه؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط هوس خوندن رودارم...اگه اونم تا یکی دو هفته دیگه از بین نره خوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنید برام...خداهه که نه میشونه منو نه میبینه...شما بگید شاید شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=455</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>508</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>پنج شنبه ظهر ساعت ۱۲ بلاخره مامان و شوهرم تونستن راضیم کنن که بریم شیراز عروسی پسر عموم...انقده حرص میخورم وقتی به زور راضیم میکنن...یعنی کملا بی اراده ام در مقابلشون....یعنی به زور راضیم میکنن میدونید یعنی چی؟ یعنی مثلا هی با مهربونی میگن..بیا بریم دیگه....ول کن...انقد سخت نگیر....و اینا!من خرررررررررررررر میشم...البته این دفعه مقاومت ام زیاد بود ها...ولی پنج شنبه که معلوم شد برادرم نمیتونه باهاشون بره و بابام هم که هنوز از سفره دوره دنیا برنگشته ٬ مامانم گفت واسم بلیط اتوبوس بگیر...من هم زنگ زدم و بلیط براش رزرو کردم....بعد خیلی عذاب وجدان گرفتم ..انقد که دلم میخواست خودمو بزنم....وایییییییییییی....دلم واسه مامانم سوخت....دوتا ماشین اینجا باشه و بعد با اتوبوس بره.....یهو تویه حرکت انتحاری ثانیه ای..انقد سریع که ناخودآگاه ام هنوز خبر نداشت...زنگ زدم به مامانم و گفتم میام! خیلی خوشحال شد ..به شوهری هم گفتم و گل از گلش شکفت.....و در نهایت افتادیم دنبال وسایل مورده نیاز عروسی! خوبیش این بود از قبل لباسه آماده داشتم...ولی واسه خرتو پرت اش رفتیم خرید و ساعت ۱۱ شب حرکت کردیم به سمته شیراز....تویه راه هم گفتسم و خندیدیم...البته قبلش من حاله خواهرم رو گرفتم! که تو مسافرت غر نزنه....خیلی غر غرو شده....هیچی رو هم تحمل نمیکنه.....عزا گرفته بودم چطور باش برم...۱۲ یا ۱۱ ساعت هم راهه...خلاصه یه کلمه بهش گفتم توروخدا شروع نکن به غر زدن که مسافرت و زهره مار میکنی......هفته قبل که رفتیم شمال خیلی غر زد....این شد که قهر کرد و تا شیراز یه کلمه هم حرف نزد...منت اشو کشیدما..ولی به این زودیا پا نمیده......دختر خاله ام هم اومد باهامون.....ساعت نه و نیم صبح رسیدیم....حدوده ۳ ساعت هم من رانندگی کردم.....از اصفهان تا سعادت شهر رو ......ولی خودم هیچ نخوابیدم...دیگه داشتم میمردم....وقتی رسیدیم علی عموم که از کانادا اومده بود ....از صدایه ما بیدار شد پرید اومد هممونو بغل کرد و بوسید.....انقد خوشحال شدم دیدمش که حد نداره....وقتی دیدمش فهمیدم که چقدر این سه چهار سال جاش خالی بوده....فهمیدم که اون چیزی که این اواخر تو خونه عموم کم بوده علی و محبتاش و خونگرمیشا بوده....وای نزدیک بود گریه هم کنم.....خودش هم خیلی خوشحال بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایه همگی خالی....عروسی خوبی بود....با پذیرایی و ارکستر عالی....البته خواننده خوب نبود...ولی دی جی اش وحشتناک میترکوند.....دیگه ما هم عقده هامونو خالی کردیم.....انقده رقصیدم....ماشالا همه هم برقص بودن..رویه سن جا نبود برقصی......عروس هم خوشحال بود....از اول تا آخر وسط بود...خوشم اومد ازش...تویه نامزدیش اینطوری نبود...ولی تو عروسی خوشحال بود و لبخند به لب....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذا هم بسیار متنوع بود ولی مزه اش انقد به دلم نچسبید .... کلم پولو شیرازی هم داشت....با قلیه ماهی....از ایندو خوشم اومد.....فکر کنم حدااقل ۳۵ یا ۴۰ ملیون خرج کرده بودن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خانواده پدری داماد فقط ما بودیم...و یه دونه از پسر عمه هام مه رفیق جون جونیه خوده سام است...دلم واسه اون خیلی سوخت.....چون وضع مالیشون خوب نیست...تو داهات زندگی میکنه...و به هر حال مادرش با عمویه من خواهر و برادرن....ولی انقد تویه زندگیهاشون تفاوته....فکر کنم  عموم باز هم یکی از زمین هایه ارثی رو فروخته بود و باش عروسی راه انداخته بود...زمینهایه ارثیه ای که هم سهمه منه و هم سهم این پسر عمه ام.....ولی ما از صبح تا شب هزار بار جززز پولو میزنم..و این سر عمه ام فوق قبول شده و با هزار زحمت داره هزینه شو میده...ویکی مثه پسر عمویه من خیلی راحت هزینه عروسیشو خونشو ماشینش جور میشه...جالبه که هر سه هم سن هم هستیم........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چی بگم...خیلی حرص نخوردم....ولی خوب...نامردیه....واقعیت دلم واسه خودم زیاد نسوخت...چون این زندگیمه.....ولی دلم واسه پسر عمه ام خیلی سوخت.....خیلی....چقدر زندگیش با این زیور و زر و لوکس بودن فاصله داره.....درصورتی که سام همه کاراشو میده اون انجام بده.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب شد یادم اومد ....بهش زنگ بزنم بیاد خونمون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه ساعت ۱۲ ظهر از خواب برخاستیم و ساعت ۲ حرکت کردیم.....تقریبا کسی نگفت بمونید!ساعت ۱ شب رسیدیم خواهرم صبح با هواپیما برگشت چون ظهر کلاس داشت.....تویه راه جولو مامانم و شوهرم داشتم از دختر خاله ام میپرسیدم که شبه گذشته کسی رو تور کردن یا نه؟ اونم شاس شروع کرد تعریف کردن!بعد هی میپرسیدم شماره گرفتی؟ میگفت نه! من میگفتم اه...پس چه تور کردنیه...میپرسیدم اسمش و پرسیدید میگفت نه...روم نشد! گفتم اه شما دیگه کی هستین......بعد مامانم و شوهرم دادشون درومد ...آی دختره مردم و از راه به در نکن.....تو دختر داشته باشی چی میشه....گفتم  آره دخترم که نوجوون شد نباس بزارید من از خونه برم مبیرون یا تلفن و باید ازم قایم کنید!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی این دخترا حال کرده بودن چون پسرا خیلی بودن و دخترا کم بودن......من هم که اون وسط جفتک چارگوش مینداختم.........یه جا داشتم به طرز فجیعی جفتک چارگوش مینداختم...شلوغ هم بود...نمیفهمیدم که کی دورو برمه که....بعد هی میخوردم به یه کسی....نگو اون یه آقایی بوده که داشته با زنش میرقصیده.....شوهرم هم داشت جولوم میرقصید....بعد دیدم دروم خلوت شد...شوهری برام تعریف کرد که زنه دسته شوهرش رو کشیده و از اونجا برده! دوتایی با هم مردیم از خنده!...بهش گفتم میخوای سن رو خلوت کنم؟!! گفت نه خواهش میکنم این کارو نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه همه چی بود....نور پردازیش خیلی توپ بود....۲ میلیون فقط نور پردازی بود...از این آتیشا هم درمیومد.......یه چیز یکه خیلی حال کردم از این دوربینها بود که از بالا فیلم میگیرن! چون ته سالن هم رویه پرده فیلم پخش میشد.....انقد وقتی از بالا فیلم میگرن خوبه . همه میافتن  تو فیلم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه خوبین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 08:44:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>507</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>دوس دارم درس بخونم ها......دوس دارم که پیشرفت کنم ها.....دوس دارم که فقط یه لیسانس آبکی بهم وصل نباشه ها....حتی فکر درس خوندن واسه کنکور هم برام یه فکره هیجانیه....ولی....لامصب.....به قسمت دانشگاه رفتنش که میافتم! حوصله ام نمیاد! یهو همه هیجان ام فروکش میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید درس بخونم!!!از این نشستن و حرص خوردن واسه پول و چک پاس کردن خسته شدم....هیچ کاری دیگه از من بر نمیاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم دکتر امروز بلاخره!یه مشت آزمایش ردیف کرد.....یه آزمایشو امروز دادم تازه با دفترچه (تنها یادگاری به دربخور از قومالظالمین!!)شد ۵۰ هزار تومن ناقابل! فهمیدم چرا کم میرم دکتر!تازه هنوز همشو انجام ندادم!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب زنگ زدم ۱۱۸ که شماره یه دکتر زنان رو هم بگیرم....میگم اگه میشه یه دکتر زنان معرفی کنید محدوده فلان جا....(اپراتور آقا بود) گفت آقایه دکتر فلانی....اشکال نداره مرد باشه؟!! یهو هول شدم خواستم بیجنبه بازی هم در نیارم گفتم ..نه ...خیل فرقی نمیکنه...فقط اگه میشه یکی دوتا هم شماره دکتره خانوم بدید.....بعد مرده میگه این آقاهه خیلی خوبه ها!  البته من که خودم پیشش نرفتم!  ولی شمارشو از همه بیشتر میخوان! خلاصه افتاده بودیم با ۱۱۸ بگو بخند بیا و ببین!..هرچند باره اولی نیست که با یان ۱۱۸ ها میشینیم به بگو بخند......چند ساله پیش هم سره شماره رستوران گرفتن کلی نیشمان باز شد...البته من هی میخواستم یارو پررو نشه ساکت میشدم!&lt;BR&gt;اینو بگم واسه وقته دکتر میگه از ۷ صبح بیاین اینجا بشینید! که هرموقع نوبتتون بشه...میگ ببخشید این آقایه دکتر خواب ندارن؟...وای کاش یه دکتری بود میگفت مثلا ساعت ۳ نصفه شب بیاید! من با کله میرفتم...چون تازه سره شبه واسه من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه خوبین؟....چرا انقده کم خرید میکنین؟...خرج کنید این لامصب و دیگه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 17:55:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>506</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description>اه چقدر خواب چرند و پرند دیدم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از شنبه ها بدم میومد....تقریبا همه این حس رو داشتن.....از معدود کسانی که از شنبه بدش نمیومد  که هیچ ..عشقه شنبه هم بود شوهرم بود! از آشنایی ما ۹ سال میگذره....تو این مدت ...جزو معدود تاثیر هایی که تونستم روش بزارم اینه که شنبه هاشو به روزهایی  جهنمی تبدیل کردم!...انقد که جمعه شبا عزا میگیره که وای فردا شنبه است و خدا به خیر بگذرونه......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابام رفته به گلگشت..ماشینش دسته ماست....از وقتی افتاده دسته ما یهو تو حرکت خاموش میکنه! از اونجایی هم که خرجش بالاس گذاشتیم تو پارکینگ که خودش برگرده و درستش کنه....ماشین داداشی رو برداشتیم و دوروزه که اون دستمونه...دیشب با شرفتیم خونه مهی اینا شب هم موندیم خونشون....صبحی که برگشتیم شروع کرد به روغن ریزی و تا رسیدیم به تعمیرگاه گفت داشته یاتاقان میزده!که حدود ۱ میلیون خرجشه! گفت فعلا نزده ۲۰۰ هزار تومن خرجشه! ما هم با شرمندگی تمام ....زیر بار رفتیم ....نمیدونم از خاصیت شنبه بود؟ یا از تضاد انرژی بین شوهرم و ماشین! ..همه بش میگن تو دس به ماشین میزنی خراب میشه! من هی بش میگم نه اینطور نیست ....چون به نظرم یه ایرادی مثه یاتاقان که یه شبه بهوجود نمیاد.....ولی همه میگن پس چرا دسته این میافته اینطور میشه؟..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرت سلامت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 14:18:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=452</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>505</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description>سامولک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم چی شده بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون چس بارونه که دو هفته پیش زد؟ هیچی آبو برق و تلفن و گاز و آیفن تصویری و کف سرامیک و کابینت ام دی افه خونه ما لولش از یه جا رد میشه...اتصالی کرد همه چی قاطی شد...تلفن و میزدی به برق دره یخچال باز میشد! درو توالت و باز میکردی سشوار روشن میشد! گازو روشن میکردی دوش حموم باز میشد....خلاصه این شد که من نمیتونستم وارده اینترنته بشم....روزایه اول مثه معتادها استخون درد داشتم!بعد بستنم به تخت خوب شدم....بعد کم کم مشکلات کم شد....تلفن وصل شد....ولی معلوم شد که به علت بدهی قطع شده این دفعه......در حاله حاضر حدود ۲۴ ساعته که کلا وصل ایم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون خالی رفتیم روز قدس .......خیلی حال داد...تخلیه روانی شدم....انقد دست زده بودم که شبش از کتف درد با پماد و حوله گرم و اینا خوابیدم.....اولش داشتم دنبال جمعیت مردم میگشتیم که بریم در صف شان...پیدا نمیکردیم..به شوهری گفتم  خوب از این پلیسه بپرس ببخشید اغتشاشگرا کجان؟...ما...توحید تا انقالابش رو رفتیم...جایه همگیتان خالی.....از ساعت ۱۰ و نیم نعره کشیدیم و دست زدیم تا ۲...یعنی ما ۲ برگشتیم....چون میانگین سنی همراهانمون ۹۹! بود!! باید برمیگشتیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شانس اووردید دو روز پیش اینترنت ام وصل نبود...والا یک عرو عوری اینجا راه مینداختم که نگو...دوروز پشته سره هم عر زدم!چشام شده یه نخود..... نه دوتا نخود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همگی خوبین؟ بسیار عالی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی کاری نداره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من برم. کار دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 13:17:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=451</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>504</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>خیلی وقته که ننوشتم...در واقع نوشتنم نمییومد! باسه اینکه همش تا ساعت ۱۲ یا ۱ خونه مردم ولو بودم بعد تا میومدم خونه نمیتوستم بنویسم...ولی انقده وبلاگ میخونم! تانخونم نمیرم بخوابم....بعد که دوستان دیر به دیر آپ میکنن حرص میخورم...ولی خوب کلاهه رو که قاضی میکنم میبینم که خودم از همه تنبل ترم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونید از چی خیلی حرص ام میگیره؟ اینایی که وبلاگاشونو حذف میکنن.....انقد بدم میاد انقد ناراحت میشم و حرص میخورم....من اگه مدیر یکی از این وبلاگستان ها بودم اخطار میدادم دمه خونشون که حق ندارید حذف کنید! چشتون کور دندتون نرم باید تا آخرش بنویسید...والا ! یعنی چی من تا نصفه زندگی یارو رو فهمیدم بعدا یهو هوس میکنن بقیشو من نفهمم! حقه منه بدونم چی به سرشون میاد!لااقل شماره تلفن بدید زنگ بزنم پیگیری کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مغازه جدیدمون در محاصره بنگاههاست! یه بنگاه املاک سمته چپمونه و یه دونه بنگاهه ماشین سمت راست.....البته ما دیوار به دیواره مسجدیم...بعد از مسجر بنگاهه املاکه....جونم باستون بگه رفیق ام شدن حاجی ها! هی باید کله رو تکون بدم و بلند شم و بشینم که این حاجیها میرن سره کارشون.....باز خداوکیلی صد رحمت به بنگاه املاک!سگش شرف داره به بنگاه ماشین...از این قشر بیکلاس تر و الاف تر ندیدم من.....وایه دمه یه نمایشگاه دقیقا ۲۰ نفر میاستن و زن و بچه مردم و زاغ میزنن بعد صدایه اذان که از مسجد در میاد میپرن میرن نماز! بعد هم قابلمه هارو میدن به مسجد که نذری بهشون بده ...نفری یه دیگ!خلاصه  جاشون دله بهشته! امروز به من هم تیکه مینداختن!یه جعبه خرما دادم دسته شاگردم ببره تو......از بغله ماشینیها رد شدم(به ایناسلام نمیکنم بسکه چپل ان! ولی با املاکیه رفیقم! میرم دمه مسجد واسه غذا دوتا کفگیر میده به من!!!..(این اتفاق ۲ بار افتاده  ولی من تو دلم باش دوس شدم! چون بهم غذا میده! منم نه که سگ ام! میبینمش اگه دم داشتم حتما تکون میدادم)...داشتم میگفتم از بغله این بنگاه ماشینه که رد شدم مردک حاجیه داد میزنه میگه حاج خانوم امروز افطاری میده؟!..ـ به تو یکی فقط گلوله میاد بخوری....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم......تماس ام با صبا قطع شده! هرموقع زنگ میزنم نیست! فک کنم سره کاریم! معلوم نیست پاشده رفته کجا میگه کانادام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بابام میگم چقدر خوب که پسره خواهرت یعنی پسره عمه ام اسمه پسرش رو نریمان گذاشته ...اسمه فارسی گذاشته......میگه : ا  مگه اسم براش انتخاب کردن؟!! آره چه اسمه قشنگی! برایه اطلاع بگم بچه ۲ ماهشه! بابام با این خواهرش قهر هم نیست!خیلی هم خوبن!بعدا فاصله خونشون با بابام حدودا ۱ کیلومتره !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزایی باز این روزا اومده رو اعصابم ......از طرفه قوم الظالمین......وقتی میشنوم هزار تا حرف میاد تو کله ام...اینکه چطور خودشون ال و بل بعد اینطوری؟؟؟(دقیقا همه فهمیدن دیگه؟!! کسی نفهمید تماس بگیره مفصلا تضیح بدم!) ولی هیچی نگفتم.....کلا از زندگیم بیرونن ولی حرص ام میدن ...تپش قلبم زیاد شده دوباره....میخوام که غر بزنم به شوهری دربارشون...بعد میگم ولش کن..الکی روز و ساعتمون رو ناخوش نکنم...بعد از خودم حرصم میگیره که چه اراده ای دارم...دلم میخواد که بفهمه که دلگیر شدم ولی مثلا دارم خود داری میکنم...ولی انقد ه خوب خودداری میکنم که بعد حرصم میگیره چون به نظرم اصلا نفهمید من ناراحت شدم! بازیگر میشدم آخره هر روز باید منو با کتک از حس درمیوردن! شانس اوردیدن! یا مثلا اگه تیر میخوردم حتما میمیردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شماها خوبین؟ میشه آپ کنین؟!!&lt;BR&gt;خوش باشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنید کارمون بهتر بشه دیگه!&lt;BR&gt;راستی کابینت ام دی اف خواستین در خدمتیم! جنس اعلا متری ۲۵۰ هزار تومن ناقابل به اضافه یه سوپر به عنوانه هدیه! خواهش میکنم... نه نترسین من درست نمیکنم! الان در حد کتابخونه پیش رفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا نوشت: گفتم که خیلی تو دار شدم! دروغ گفتم! نشدم! شب ناراحت بودم...هی پیله کرد که چته من هم گفتم!اونم عصبانی شد...گفت میگی که من چی کار کنم؟ خوب منم کاری به ذهن ام نمیرسید...گفتم ازت نخواستم که کاری کنی...فقط پرسیدی از چی ناراحتی من هم بهت گفتم....خلاصه یه جورایی قهر خوابیدیم......من هم گریه ام گرفته بود شروع کردم زر زر کردن.....از یه طرف دلم میخواست بفهمه که من دارم گریه میکنم...از یه طرف هم میدونستم که اگه بفهمه گریه میکنم خیلی عصبانی میشه....پس تصمیم گرفتم که در تنهایی و سکوت اشک بریزم!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابام موذی شده! تامن میرم پیشه مامانم میشینم یه کلمه حرف بزنم همچین خودشو پرت میکنه وسط ما که یکی دو دفعه نزدیک بود دست و پاش بشکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جوری نگا میکنه!&lt;BR&gt;بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 19:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>503</title>
<link>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>مدتی بود پول جمع کرده بودم...یواشکی! خودم هم نشمردمش که هیجان زده نشم و روش حساب نکنم.....شد نزدیک ۵۰ تومن ...خودم هم روش گذاشتم  رند شد! اول خواستم موبایل بخرم...از وقتی موبایل ام گم شد  خیلی تو ذوق ام خورد ..انقد که تا یه هفته اصلا گوشی دست نگرفتم....حالا هم که گرفتم اصلا به هیچ عنوان استفاده نمیکنم.....به هر حال به دنبال گوشی که به دلم بشینه هم هستم ..ولی پولش نیست....با ۵۰ تومن کاری از پیش نمیره.....امروز که کتاب &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;زیردست &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;رو بلاخره تموم کردم...احساس بی هودگی سریع اومد سراغم....به شوهری گفتم بعد از کار بریم یه دور بزنیم و من به چند تا کتابفروشی سر بزنم.....اولی به دلم ننشست...همه کتابها قدیمی و دست دوم بود...اکثرن رو خونده بودم...بقیه رو هم به قیمت بالا میداد که من اینکاره نبودم! ..دومی تا رفتم تو  &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;در جستجویه زمان از دست رفته&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;  پرید جولوم! هی...امان از دست سیبیله این مرده...با اون نگاه یه جوریش...با اون پیشونی کوتاه.....این قیافه ای که مدتی تویه ذهنه منه!...حدودا دو سال پیش بود ..واسه بار اول دیدمش....از همون اول کرمش به جونم افتاد...یادش به خیر اون زمان ۵۹ تومن بود....۷ جلدش....از اونجایی که زورم نمیرسید بخرمش....جانه شیفته رو خریدم! دفعه بعد که دیدمش به جاش دیکشنری لانگ من  با سیدی خردیم...به هر حال دیکشنرییه ۱۷ تومن بود...دفعه بعد دیدم به نسبت کلیدر گرون حساب کردنش! پس کلیدر رو با اینکه خونده بودمش خریدم....چون معتقدم باید در هر خونه ای موجود باشه بعد از قرآن و حافظ و شاهنامه...... این بار هم رفتم سراغش...قیمتش ماشالا شده بود ۷۰ تومن....بهش تبریک گفتم با اون سیبیله باریک مسخره اش....کی هرچه من پول جمع کنم قیمتش میره بالاتر......واسه همین به یه کتاب دیگه رضایت دادم....کلی هم واسش خط و نشون کشدیم که به خدا اگه بیام دفعه دیگه از اینی  که هستی گرون تر شده باشی من میدونم و تو........کتاب رو بردم دمه باجه...داشتم حساب میکردم که شوهرم از راه رسید...دستش و کشیدم بردم دمه این مرد سیبیلوهه...گفتم ببین! کاشکی میتونستم اینو بخرم.... شوهرم همیشه میگه بخر عزیزم! بعد من  همیشه میگم آخه پولش زیاده...بعد اون میگه اشکال نداره جورش میکنم...و هی اصرار میکنه که من بخرم ...بعد من اکثرا نمیخرم.....یان بار یهو....تویه زمان خیلی کوتاه ...انقدی که خودم هم نفهمیدم چی کار کردم....۷ تا جلد و برداشتم و بردم گفتم آقا بیزحمت حسا بکن! پولهامون رو تا قرون آخر ریختیم رو میز شد ۷۰ تومن.....! من با یه نیشه باز و یه دله پر اضطراب از مغازه زدم بیرون....کتابا رو بغل کردم و زدم زیره گریه! چرا؟ انقد عذاب وجدان داشتم که نگو...انقد که قسط عقب افتاده دارم و چاله چوله از خودم وشوهرم شدیدا خجالت میکشیدم....شوهرم اشک تو چشاش جمع شد...کلی دلداریم داد.....ولی من حالا که این کتابا رو چیدم روبروم و تویه یکی از اعضایه بدنم عروسی و بزن بکوب برپاست...تا چشمم به قیافه سیبیلوش میافته اشکم در میاد!....با اون سیبیله نازک مسخره اش....گندش بزنن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 20:43:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ssseeetttaaarrreee&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>ssseeetttaaarrreee</dc:creator>
<guid>http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
